خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
علم استنتاج

آرتور کانن دویل

فصل اول از رمان«نشانة چهارم»


برگردان: مژده دقیقی


   شرلوک هولمز بطریاش را از کنج ِ پیش بخاری برداشت و سرنگ تزریق زیرجلدی‌اش را از جلد تیماج ِ تروتمیز آن بیرون آورد. با انگشتان لرزان ِ بلند و سفید خود سوزن نازک را میزان کرد و آستین چپش را بالا زد. نگاهش اندیشناک لختی روی ساعد عضلانی و مچ درنگ کرد که از تعداد زیادی اثر تزریق سرتاسر سوراخ سوراخ و کوچک را رو به پایین فشار داد و بار دیگر در مبل مخملی فرو رفت و از سر رضایت آه بلندی برآورد.


   چندین ماه بود که روزی سه بار شاهد این برنامه بودم، ولی ذهنم به آن خو نگرفته بود. برعکس، این منظره روزبه روز بیش تر ناراحتم می‌کرد، و شبها گرفتار عذاب وجدان می‌شدم که چرا شهامت اعتراض کردن نداشتم. بارها و بارها قسم یاد کردم که با تمام توان به این کار همت کنم؛ ولی موضوع این بود که خونسردی و بی اعتنایی دوستم موجب می‌شد طرف مقابل جرئت هیچ اقدامی‌را به خود ندهد. نیروهای عظیمش، رفتار هوشمندانه‌اش، و استعدادهای خارق‌العاده و بی شمارش که به تجربه به آنها پی برده بودم، همه و همه موجب می‌شد هنگام مخالفت با او اعتماد به نفس خود را از دست بدهم و دست و پایم را گم کنم.


   ولی آن روز بعدازظهر، نمی‌دانم به خاطر شراب بویونی (1) بود که با نهارم خورده بودم، یا به دلیل عصبانیت اضافی ِ ناشی از کُندی بیش از حد رفتار او، که ناگهان احساس کردم دیگر نمی‌توانم طاقت بیاورم. پرسیدم:


   ـ امروز نوبت کدام یکی بود، مرفین یا کوکائین؟


   نگاه بی حالش را از کتابی که باز کرده بود، کتاب کهنه ای با حروف قدیمی(2)، برگرفت و گفت:


   ـ کوکائین، محلول هفت درصد. دلت می‌خواهد امتحانش کنی؟


   با لحن خشکی جواب دادم:


   ـ نه، به هیچ وجه. بعد از جنگ افغان هنوز بنیهام را باز نیافتهام. نمی‌توانم فشار دیگری را تحمل کنم.


   با دیدن خشم من لبخند زد و گفت:


   ـ شاید حق با تو باشد، واتسن. گمان می‌کنم تأثیر جسمانی بدی داشته باشد. ولی تأثیرش در تحریک و روشن کردن ذهنم به قدری مثبت و متعالی است که تأثیر ثانویه‌اش برایم آن قدرها اهمیت ندارد.


   خیلی جدّی گفتم:


   ـ ولی خوب درباره‌اش فکر کن! ببین ارزشش را دارد؟ شاید ذهنت همان طور که می‌گویی، تحریک شود و به هیجان بیاید، ولی این فرآیندی بیمارگون و بیماری زاست که موجب تغییرات زیادی در بافت بدن می‌شود، و ممکن است در نهایت نوعی ضعف مزمن ایجاد کند. خودت هم می‌دانی که بدنت چه واکنش بدی از خود نشان می‌دهد. مسلماً ارزشش را ندارد. چرا باید به خاطر لذتی صرفاً گذرا آن نیروهای عظیمی‌را که از آنها بهره مند هستی به خطر بیندازی؟ یادت باشد که من نه فقط مثل رفیقی با رفیق دیگر، بلکه در مقام یک پزشک با کسی صحبت می‌کنم که تا حدی پاسخگوی وضع سلامتی‌اش هستم.


   به نظر نمی‌رسید ناراحت شده باشد. برعکس، مثل کسی که اشتیاق به صحبت داشته باشد، نوک انگشتانش را به هم چسباند، آرنج‌هایش را به دسته های صندلی اش تکیه داد و گفت:


   ـ ذهن من تحمل ندارد عاطل و باطل بماند. مشکلات و کار بر سرم بریز، پیچیده‌ترین پیام رمز را جلویم بگذار، یا استادانه‌ترین تحلیل را، و من در فضای مناسب خود قرار می‌گیرم. آن وقت دیگر نیازی به محرک‌های مصنوعی ندارم. ولی از جریان عادی و یکنواخت زندگی بیزارم. شور و هیجان ذهنی برای من ضروری است. به همین دلیل این حرفۀ خاص را انتخاب کرده‌ام، یا بهتر بگویم، آن را خلق کرده‌ام، چون در سراسر دنیا منحصر به فرد هستم.


   در حالی که ابروهایم را به نشانۀ تعجب بالا می‌بردم گفتم:


   ـ تنها کارآگاه خصوصی؟


   او جواب داد:


   ـ تنها کارآگاه مشاور خصوصی. من بالاترین مرجع استیناف در حرفۀ کارآگاهی هستم. وقتی گرگسن (3)، یا لِسترید (4)، یا اتلنی جونز (5) با موضوعی مواجه می‌شوند که قدرت فهمش را ندارند ـ که، در واقع، وضعیت همیشگی شان است ـ آن را به من ارجاع می‌دهند. من، در مقام متخصص، اطلاعات را بررسی می‌کنم و نظر کارشناسی می‌دهم. در چنین مواردی، مدعی هیچ اعتبار و امتیازی نیستم. اسمم در هیچ روزنامه ای ذکر نمی‌شود. بالاترین پاداش برایم نفس ِ کار است، لذتِ یافتن عرصه ای برای به کار گرفتن نیروهای ویژه ام. ولی خودِ تو تا حدی با شیوه های کار من در پروندۀ جفرسن هوپ (6) آشنا شده‌ای.


   با صمیمیت گفتم:


   ـ بله، البته. در تمام عمرم هرگز تا این حد از چیزی حیرت نکرده بودم. حتی آن را در جزوۀ کوچکی با عنوان کم و بیش خیال انگیزِ «اتود در قرمز لاکی» بیان کردم.


   او غمگین سر تکان داد و گفت:


   ـ نگاهی به آن انداختم. راستش را بخواهی، نمی‌توانم به خاطر نوشتن آن به تو تبریک بگویم. کشف و پیگیری جرم و جنایت یک علم دقیق است، یا باید این گونه باشد، و باید به همان شیوۀ خشک و غیرعاطفی با آن برخورد کرد. تو سعی کرده‌ای به آن رنگ رمانتیسم بزنی، و تأثیرش کم و بیش مثل آن است که بخواهی یک داستان عاشقانه یا یک فرار مخفیانه با معشوق را در قضیۀ پنجم اقلیدس بگنجانی.


   با اعتراض گفتم:   


   ـ ولی ماجرای عاشقانه وجود داشت. من که نمی‌توانستم واقعیتها را عوض کنم.


   ـ بعضی واقیعتها را باید پنهان کرد، یا، دست کم، باید در برخورد با آنها نوعی حسّ ِ تناسبِ درست را درنظر گرفت. تنها نکتۀ درخور ذکر در این پرونده استدلال ِ تحلیلی ِ عجیب از معلول به علت بود که از طریق آن توانستم مسئله را حل کنم.


   از انتقاد هولمز از کاری که مخصوصاً برای خوشایند او انجام شده بود رنجیدم. در ضمن، باید اعتراف کنم که این خودخواهی که ظاهراً می‌خواست جزوۀ من خط به خط به کارهای خاص شخص او اختصاص داشته باشد مرا به خشم آورده بود. طی سالهایی که با او در خیابان بیکر زندگی کرده بودم، بارها متوجه شده بودم که در پشت رفتار آرام و معلم مآباب دوستم اندک تکبری نهفته است. با این حال، چیزی نگفتم؛ نشستم و به مداوای پای مجروحم پرداختم. مدتی پیش گلولۀ یک تفنگ جِزیل (7) پایم را مجروح کرده بود و، هرچند این امر مانع راه رفتنم نمی‌شد، با هر تغییری در هوا پایم سخت درد می‌گرفت.


   هولمز پس از مدتی، در حالی که پیپِ چوب خلنگِ خود را پر می‌کرد، گفت:


   ـ دامنۀ کار من اخیراً به سراسر قارۀ اروپا گسترش یافته. هفتۀ گذشته فرانسوا لو ویار (8) که، همان طور که احتمالاً می‌دانی، این اواخر در تشکیلات کارآگاهی فرانسه برای خود اسم و رسمی‌به هم زده، با من مشورت کرد. او از نیروی الهام سریع قوم سلت بهره مند است، ولی در عرصۀ پهناور دانش دقیق، که برای پیشرفت عالی تر در حرفه‌اش حیاتی است، ضعف دارد. او را به دو پروندۀ مشابه ارجاع دادم: یکی در ریگا (9) در 1857، و دیگری در سنت لوییز (10) در 1871، که راه حل صحیح را به او نشان می‌داد. این هم نامه ای که امروز صبح به دستم رسید و در آن از کمک من قدردانی شده است.


   همان طور که حرف می‌زد، یک برگ کاغدنامۀ خارجی ِ مچاله شده را به سوی من انداخت. نگاهی به آن انداختم و چندین کلمه و عبارت تحسین آمیز از قبیل «باشکوه»، «شاهکار»، و «اقدام بی نظیر» تصادفاً به چشمم خورد که همگی حاکی از ستایش پرشورِ مرد فرانسوی بود. گفتم:


   ـ مثل حرفهای شاگردی است که به استادش خطاب می‌کند.


   شرلوک هولمز با بی اعتنایی گفت:


   ـ اوه، او برای کمک من ارزش زیادی قائل است. خودش هم استعدادهای زیادی داردد. از سه ویژگی ِ لازم باری یک کارآگاه ایده آل، دوتایش را دارد. او قدرت مشاهده و استنتاج را دارد. فقط از نظر دانش ضعیف است که آن هم شاید با گذشت زمان حل شود. حالا مشغول ترجمۀ آثار مختصر من به زبان فرانسه است.


   ـ آثار تو؟


   هولمز در حالی که می‌خندید فریاد زد:


   ـ مگر نمی‌دانستی؟ بله، من مرتکبِ نوشتن چندین مقاله شده‌ام. همۀ آنها هم دربارۀ مسائل فنی است. مثلاً این یکی از آنهاست: « دربارۀ تفاوت خاکستر توتون‌های مختلف». من در این مقاله 140 نوع سیگار برگ، سیگار، و توتون پیپ را برمی‌شمارم و با تصاویر رنگی تفاوت خاکسترهایشان را نشان می‌دهد. این نکته‌ای است که مدام در محاکمات جنایی مطرح می‌شود، و گاه سرنخِ بسیار مهمی‌است. مثلاً اگر بتوانی با قاطعیت بگویی جنایت کار کسی است که لونکاهِ (11) هندی دود می‌کرده، مسلماً دامنۀ تحقیقاتت محدود می‌شود. چشم آموزش دیده بین خاکستر سیاه سیگارِ تریکینوپالی (12) و پُرز سفید بِردز آی (13) همان قدر فرق می‌گذارد که بین هویج و سیب زمینی.


   من گفتم:


   ـ تو در مورد جزئیات استعداد خارق العاده‌ای داری.


   ـ من به اهمیت آنها واقفم. این هم رسالۀ من دربارۀ دنبال کردن ردّپا، با نکاتی دربارۀ کربردهای گچ پاریس (14) به عنوان قالب و محافظِ ردها و اثرها. این یکی هم رسالۀ کوچک و عجیبی است دربارۀ شکل دست، با چند تصویر چاپ سنگی از دست سنگ تراش ها، ملوانها، چوب پنبه بُرها، حروفچین ها، بافنده ها و جواهرسازها. در کارآگاهی علمی، این موضوع به لحاظ علمی‌خیلی اهمیت دارد ـ به خصوص در مورد اجساد مجهول الهویه، یا کشف سابقۀ جنایتکاران. ولی حرفهای من دربارۀ سرگرمی‌ام تو را کسل می‌کند.


   با اشتیاق جواب دادم:


   ـ به هیچ وجه. برایم بی اندازه جالب است، به خصوص از این نظر که کاربرد آن را در عمل هم دیده‌ام. ولی همین الآن دربارۀ مشاهده و استنتاج صحبت کردی. بی تردید هریک از آنها تا حدی به دیگری بستگی دارد.


   هولمز راحت و آسوده در مبلش لم داد، حلقه‌های غلیظ و آبی رنگِ دود را به هوا فرستاد و گفت:


   ـ خُب؛ نه چندان. به عنوان مثال، مشاهده به من می‌گوید که تو امروز صبح در ادارۀ پست خیابان ویگمور (15) بوده ای، ولی استنتاج این اطلاع را به من می‌دهد که وقتی آنجا بوده ای، تلگرامی‌مخابره کرده‌ای.


   گفتم:


   ـ درست است! هر دو مورد درست است! ولی اعتراف می‌کنم که نمی‌فهمم چطور به چنین نتیجه ای رسیده‌ای. هوسی بود که ناگهان به سرم افتاد و در مورد آن با هیچ کس صحبت نکرده‌ام.


   هولمز که با دهان بسته به حیرت من می‌خندید گفت:


   ـ خیلی ساده است. از فرط سادگی چنان مضحک است که توضیح آن زائد خواهد بود؛ و با این حال، شاید برای تبیین وجه تمایزِ مشاهده و استنتاج مفید باشد. مشاهده به من می‌گوید که یک تکۀ کوچک گل ِ مایل به رویۀ کفشت چسبیده است. درست روبه روی پستخانۀ خیابان ویگمور پیاده رو را کنده و مقداری خاک بیرون ریخته‌اند، به نحوی که هنگام ورود به پستخانه مشکل بتوان از قدم گذاشتن روی آن اجتناب کرد. این خاک رنگ قرمز عجیبی دارد که، تا آنجا که من می‌دانم، در هیچ جای دیگر این محله پیدا نمی‌شود. تا این حد، مشاهده بود. از اینجا به بعد استنتاج است.


   ـ پس چطور نتیجه گرفتی که تلگرامی‌در کار بوده؟


   ـ البته این را می‌دانستم که تو نامه ای ننوشته‌ای، چون تمام مدت صبح رو به رویت نشسته بودم. این را هم می‌بینم که توی میز تحریرت، که درش باز است، یک ورق تمبر و یک دستۀ قطور کارت پستال هست. پس برای چه کاری غیر از مخابرۀ تلگرام به ادارۀ پست رفته‌ای؟ همۀ این عوامل دیگر را حذف کن و عاملی که باقی می‌ماند لاجرم واقعیت است.


   پس از آنکه کمی‌فکر کردم، جواب دادم:


   ـ در این مورد، قطعاً حق با توست. با این حال، موضوع، همان طور که می‌گویی، بسیار ساده است. فکر می‌کنی گستاخی است اگر بخواهم نظریه‌های تو را در معرض آزمایش جدّی تری قرار دهم؟


   او پاسخ داد:


   ـ بر عکس، مانع از آن می‌شود که برای بار دوم کوکائین مصرف کنم. خوشحال می‌شوم مسئله ای را که تو به من ارائه می‌کنی بررسی کنم.


   ـ این را از دهان تو شنیده‌ام که بعید است آدم به طور روزمره از شیئی استفاده کند بی آنکه اثر شخصی خود را به نحوی روی آن باقی بگذارد که برای مشاهده‌گر ِ تعلیم یافته قابل تشخیص نباشد. خُب، این ساعت اخیراً به مالکیت من درآمده است. ممکن است لطف کنی و دربارۀ شخصیت یا عادتهای قبلی آن اطلاعاتی در اختیارم بگذاری؟


   ساعت را در حالی به او دادم که ته دلم کمی‌احساس خوشحالی می‌کردم، چون این آزمایش، به نظر من، آزمایش محالی بود و قصدم این بود که درسی باشد در مقابل حالت کم و بیش خودپسندانه ای که گهگاه پیدا می‌کرد. هولمز ساعت را در دستش سبک و سنگین کرد، به دقت به صفحۀ آن خیره شد، پشتش را باز کرد و قطعات درون آن را، اول با چشم غیرمسلح و سپس با یک عدسی محدب قوی، وارسی کرد. وقتی که درِ ساعت را بست و آن را به من برگرداند، با دیدن ِ چهرۀ گرفتۀ او بی اختیار لبخند زدم.


   او گفت:


   ـ تقریباً هیچ اطلاعاتی وجود ندارد. ساعت تازه تمیز شده و این امر موجب می‌شود از مهم ترین واقعیتها محروم شود.


   جواب دادم:


   ـ حق با توست. قبل از آنکه آن را برای من بفرستند، تمیزش کرده‌اند.


   ته دلم دوستم را متهم می‌کردم که برای پنهان کردن شکست خود به بهانه ای بسیار ناموجه و غیرقابل قبول متوسل شده است. مگر توقع داشت از یک ساعت تمیز نشده چه اطلاعاتی به دست بیاورد؟


   هولمز، که با نگاهی گنگ و بی فروغ به سقف خیره شده بود، گفت:


   ـ هرچند تحقیق من رضایت بخش نبوده، ولی کاملاً هم بیهوده نبوده است. با عنایت به اینکه خطاهای احتمالی مرا تصحیح خواهی کرد، باید بگویم که این ساعت به برادر بزرگ ترت تعلق داشته و از پدرت به او ارث رسیده بوده است.


   ـ بی تردید از حروف  H.W. در پشت ساعت به این نتیجه رسیده‌ای؟


   ـ کاملاً درست است. W که نشانۀ اسم خودِ توست. این ساعت تقریباً پنجاه سال پیش ساخته شده؛ عمر این حروف اختصاری هم به اندازۀ خودِ ساعت است؛ به این ترتیب، آن را برای نسل قبل ساخته بوده‌اند. جواهرآلات معمولاً به پسر بزرگ تر می‌رسد و به احتمال بسیار زیاد او هم اسم پدر است. پدرت، اگر درست به خاطر داشته باشم، سالها پیش از دنیا رفت. در نتیجه، این ساعت در اختیار بزرگ ترین برادرت بوده است.


   گفتم:


   ـ تا اینجا درست است. چیز دیگری هم هست؟


   ـ او آدم نامرتبی بوده ـ بسیار نامرتب و  بی مبالات. امکانات خوبی در اختیار داشته، ولی همۀ فرصت‌هایش را از دست داده، مدتی در فقر زندگی کرده، با دوره های کوتاه و تصادفی رفاه، و سرانجام به مشروب پناه برده و از دنیا رفته است. این تمام چیزهایی است که می‌توانم استنباط کنم.


   از جا پریدم و بی قرار و لنگ لنگان دور اتاق راه رفتم؛ در دل احساس تلخ و ناخوشایندی داشتم. گفتم:


   ـ این کار در شأن تو نیست، هولمز. باورم نمی‌شود تا این حد سقوط کرده باشی. تو دربارۀ زندگی برادر بی‌نوایم پرس وجو کرده ای، و حالا وانمود می‌کنی که این اطلاعات را به روشی تخیل آمیز به دست آورده‌ای. نمی‌توانی از من توقع داشته باشی که باور کنم همۀ اینها را از ساعت قدیمی‌او فهمیده‌ای! این کار خیلی ظالمانه است و، راستش را بگویم، بوی شارلاتان‌بازی می‌دهد.


   هولمز با ملاطفت گفت:


   ـ دکترِعزیزم، تمنا می‌کنم پوزش مرا بپذیر. من این موضوع را به صورت مشکلی انتزاعی در نظر گرفته بودم، و فراموش کرده بودم تا چه حد ممکن است برای تو شخصی و دردناک باشد. ولی به تو اطمینان می‌دهد که تا وقتی ساعت را به من نداده بودی، به هیچ وجه نمی‌دانستم برادری داری.


   ـ پس به خاطر خدا بگو این واقعیتها را از کجا فهمیدی؟ از هر نظر کاملاً درست اند.


   ـ اوه، بخت با من یار بود. من فقط می‌توانستم بگویم که توازن احتمالات به چه صورت بوده است. اصلاً توقع نداشتم این قدر دقیق از کار دربیاید.


   ـ ولی صرفاً که حدس و گمان نبوده؟


   ـ نه، نه؛ من هرگز حدس نمی‌زنم. عادت خوبی نیست ـ برای قابلیت منطقی ِ ذهن مضر است. این موضوع صرفاً به این دلیل به نظرت عجیب می‌آید که مسیر فکری مرا دنبال نمی‌کنی یا واقعیتهای کوچک را، که استنتاجهای بزرگ ممکن است به آنها وابسته باشند، نمی‌بینی. مثلاً من صحبتم را از اینجا شروع کردم که برادرت بی فکر بوده است. هنگام مشاهدۀ قسمت زیرین بدنۀ ساعت، متوجه می‌شوی که نه تنها در دو نقطه ضربه خورده، بلکه سرتاسر آن پوشیده از خراش و زدگی است، چون عادت داشته چیزهای تیز، مثل سکه یا کلید، را در همان جیب بگذارد. مسلماً این فرض آن قدرها هم نبوغ آسا نیست که آدمی‌که ساعتی به ارزش پنجاه گینی (16) را این طور با بی قیدی نگه می‌دارد باید آدم بی مبالاتی باشد. این استنباط هم آنقدرها دور از ذهن نیست که کسی که فقط یک قلم از چیزهایی که به ارث برده چنین ارزشی دارد، حتماً از نظرهای دیگر هم تأمین بوده است.


   سرم را تکان دادم تا نشان بدهم که استدلال او را دنبال می‌کنم.


   ـ بین کارگشاهای انگلستان خیلی مرسوم است که وقتی ساعتی را گرو برمی‌دارند، شمارۀ رسید را با نوک سنجاق داخل بدنۀ آن حک می‌کنند. این کار از برچسب زدن مطمئن‌تر است، چون خطر آن وجود ندارد که شماره گم یا جابه جا شود. من می‌توانم با عدسی خود حداقل چهار تا از این شماره ها را داخل بدنۀ این ساعت ببینم. استنباط اول: برادرت اغلب آس و پاس بوده است. استنباط دوم: گه گاه ناگهان پول و پله‌ای به هم می‌زده، وگرنه نمی‌توانسته گرویی‌اش را از گرو دربیاورد. در پایان از تو خواهش می‌کنم به صفحۀ داخلی ساعت نگاه کنی که سوراخ ِ کوک در آن قرار دارد. به خراشهای بی شمار دورتا دور این سوراخ نگاه کن ـ نشان می‌دهد که کوک از دستش در می‌رفته است. کوکِ کدام آدم هشیاری ممکن است آن خراشها را ایجاد کرده باشد؟ ولی هرگز ساعت یک آدم مشروبخوار را بدون این خراشها نمی‌بینی. شبها ساعت را کوک می‌کند، و با دستهای لرزانش این نشانه‌ها را به جا می‌گذارد. آیا در تمام اینها رمز و رازی وجود دارد؟


   جواب دادم:


   ـ مثل روز روشن است. متأسفم که در حقّت بی انصافی کردم. باید بیش از این به قوۀ بی‌نظیر تو ایمان می‌داشتم. می‌شود بپرسم که آیا در حال حاضر سرگرم تحقیقی حرفه‌ای هستی یا نه؟


   ـ به هیچ وجه. به همین دلیل کوکائین مصرف می‌کنم. بدون فعالیت نمی‌توانم زندگی کنم. آیا دلیل دیگری هم برای زندگی وجود دارد؟ بیا اینجا پشت پنجره. هرگز دنیایی چنین ملال آور و غم انگیز و بی حاصل وجود داشته؟ ببین این مه زرد رنگ چطور در سرتاسر خیابان پیچ و تاب می‌خورد و دور خانه های قهوه ای ِ مات جمع می‌شود؟ چه چیز می‌تواند تا این حد پیش پاافتاده و حقیر باشد؟ وقتی آدم عرصه‌ای برای استفاده از قابلیتهایش نداشته باشد، داشتن ِ آنها چه فایده ای دارد، دکتر؟ جنایتها پیش پا افتاده‌اند، زندگی پیش پا افتاده است، و روی زمین هیچ خصوصیتی جز همین خصوصیتهای پیش پا افتاده نقشی ندارد.


   دهانم را باز کرده بودم تا به این نطق آتشین پاسخ بدهم که ضربۀ محکمی‌ به در خورد و خانم صاحبخانه‌مان با کارتی در سینی برنجی وارد شد و خطاب به دوستم گفت:


   ـ بانوی جوانی با شما کار دارند، آقا.


   هولمز نوشتۀ روی کارت را خواند:


   ـ دوشیزه مری مورستن (17). اوهوم! اسمش که اصلاً برایم آشنا نیست. خانم هادسن (18)، از این بانوی جوان خواهش کنید تشریف بیاورند بالا. برو، دکتر. ترجیح می‌دهم حضور داشته باشی.  


 


 


پاورقی:


  Beaune ۱ ، شرابهای بورگوندی مرغوبی که در اطراف بویون در فرانسه تولید می‌شود. ـ م.


  letter ۲ ـ  black، نوعی حروف چاپی که چاپچی های اولیه به کار می‌بردند و عبارت بود از حروف گوتیک یا سبک انگلیسی قدیمی‌که در اواسط قرن چهاردهم در انگلستان رایج شد. در اولین کتابهای چاپی عموماً از این حروف استفاده می‌شد. ـ م.


      Gregson ۳ 


    Lestrade ۴


    Athelney Jones ۵


        Jefferson Hope ۶


 Jezail ۷ ، نوعی تفنگ سر پُر سنگین و بلند که در کشورهای آسیایی ساخته می‌شد و به کار می‌رفت. ـ م.


 Francois Le Villard ۸ 


    Riga ۹


    St Louis۱۰


 Lunkah۱۱ ، سیگار برگ نازکی که دو سرش باز است. این سیگار در هندوستان تولید می‌شد و شبیه سیگار برگ هندی (cheroot) بود. ـ م.


 Trichinopoli۱۲ ، سیگار برگی که از تنباکوی تیره و در منطقه ای به همین نام در هند جنوبی تولید می‌شود. ـ م.


 bird's eye۱۳ ، نوعی توتون که در آن رگبرگ برگها همراه الیاف بریده می‌شود. ـ م.


 plaster of Paris۱۴ ، نوعی گچ لطیف که بعد از مخلوط شدن با آب خیلی سریع می‌گیرد و برای قالب گیری و مجسمه سازی و غیره به کار می‌رود. علت این نام گذاری آن است که از سنگهای گچی ِ محلۀ مونمارتر در پاریس تهیه می‌شده است. ـ م.


 Wigmore Street۱۵


 guinea۱۶ ، در نظام پولی جدید انگلستان برابر با 21 شلینگ یا یک پوند و پنج پنی است. ـ م.


     Miss Mary Morstan۱۷


      Mrs. Hudson۱۸


از کتاب داستان‌های شرلوک هولمز«نشانۀ چهارم» - نشر هرمس


 


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS2780
تاريخ ارسال : جمعه 25 تیر 1389
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
کیک تولد - دانیل لیونز

خواب - هاروکی موراکامی

سعادت نامه - غلامحسین ساعدی

سه یار دبستانی - رسول پرویزی

مدرسه - دونالد بارتلمی

جنگ - لوییجی پیراندللو

دوشس و جواهرفروش - ويرجينيا ولف

بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي هور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - چارلز بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate