خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
بزدل

و.س. نایپُل

برگردان: مهدی غبرائی


   بیگ فوت راست راستی گنده و سیاه بود و توی خیابان میگل همه ازش می‌ترسیدند. علت ترس مردم گندگی یا سیاهیش نبود، چون گنده‌تر و سیاه‌تر از او فراوان بود. ترس مردم از این بود که خیلی ساکت و اخمو بود؛ مثل سگهای ترسناکی که هرگز پارس نمی‌کنند، بلکه فقط از گوشۀ چشم به آدم زل می‌زنند خطرناک به نظر می‌رسید.


   هت می‌گفت: « می‌دانی، آرامشی که نشان می‌دهد، یک جور نمایش است.»


   با اینحال می‌شنیدی که هت در مسابقات و کریکت به خرد و کلان می‌گفت: « بیگ فوت و من؟ ما دوست جان جانی هستیم، بابا. با هم بزرگ شدیم.»


   توی مدرسه من می‌گفتم: « بیگ فوت با من توی یک خیابان می‌نشیند.» می‌شنوی؟ خوبِ خوب می‌شناسمش، و اگر یکی از شماها دست رویم بلند کند، به اش می‌گویم.»


   تا آن وقت حتی یک کلمه هم با بیگ فوت حرف نزده بودم.


   ما بروبچه‌های خیابان میگل به خودمان باد می‌کردیم که او مال ماست، چون در پرت آو اسپین شخصیت معروفی شده بود. همین بیگ فوت بود که به طرف ساختمان رادیو ترینیداد سنگ پرت کرد و شیشۀ یکی از پنجره ها را شکست. قاضی دادگاه بخش که علت این کارش را پرسید، بیگ فوت گفت: « برای آنکه بیدارشان کنم.»


   آدم خیرخواهی جریمه‌اش را پرداخت.


   بعد زمانی شغل رانندگی یکی از اتوبوس‌های دیزل را به دست آورد. اتوبوس را از شهر به کارنج کیلومتری آن برد و به مسافرها گفت پیاده شوند و حمام کنند، خودش هم ایستاد و تماشای‌شان کرد.


   چندی بعد پستچی شد و نامه‌های مردم را عوضی تحویل داد. او را کنار اسکله دیدند که کیف نیمه پر نامه را کنارش گذاشته و پاهای گنده‌اش را کرده توی آب خلیج پاریا.


   گفت: «مدام این ور آن ور رفتن و نامه ها را تحویل مردم دادن کار سختی است. آدم می‌شود مثل تمبر پستی، بابا.» همۀ مردم ترینیداد او را لوده می‌دانستند، اما ما که او را می‌شناختیم موافق نبودیم.


   آدم‌هایی مثل بیگ فوت دار و دسته های محلی را بدنام می‌کردند. بیگ فوت همیشه آمادۀ شروع دعوا با دارودسته‌های دیگر بود، اما چنان گنده و خطرناک به نظر می‌رسید که خودش هرگز درگیر دعوا نمی‌شد، هرگز یک‌جا بیش از سه چهار ماه به زندان نمی‌افتاد.


   بخصوص هت از بیگ فوت می‌ترسید. راه به راه می‌گفت: من نمی‌دانم چرا بیگ فوت را توی زندان آدم نمی‌کنند.» شاید خیال کنید وقتی کارناوال در خیابان راه می‌افتاد و بیگ فوت روی دیگ و قابلمه ضرب می‌گرفت و می‌رقصید، دست کم لبخند می‌زد و شادی می‌کرد. اما نه. این جور وقت‌ها بیشتر از همه اخمالو و گرفته بود؛ موقع ضرب گرفتن روی قابلمه، اگر صداقتش را ملاک بگیریم، حس می‌کردید که انگار کار مقدسی انجام می‌دهد.


   روزی چند تایی از ما ـ هت، ادوارد، اِروزۀ بویی، اِرول، و من ـ رفتیم سینما. در یک ردیف نشستیم، موقع نمایش فیلم گفتیم و خندیدیم و خوش گذراندیم.


   صدای آهسته ای از پشت سر گفت: « خفقان بگیرید.»


.   برگشتیم و دیدیم بیگ فوت است.


   کاهلانه چاقویی از جیب شلوار درآورد، تیغه اش را باز کرد و در پشت صندلی من فرو برد.


   چشم به پرده دوخت و با لحن دوستانۀ هراسناکی گفت: « حرف نزنید.»


   تا آخر فیلم دیگر جیکمان در نیامد.


   بعدها هت گفت: « فقط پسرهای پلیسها این جور رفتار می‌کنند. پسرهای پلیسها و کشیش‌ها.»


   بویی گفت: «منظورت این است که بیگ فوت پسر کشیش است؟»


   هت گفت: «تو هم چه احمقی هست! مگر کشیش اینها بچه دارند؟»


   چیزهای زیادی دربارۀ پدر بیگ فوت از هت شنیدم. گویا قاتل جان ِ بیگ فوت بود. گاه که بویی و ارول و من آثار کتکها را با هم مقایسه می‌کردیم، بویی می‌گفت: «کتکهایی که می‌خوریم در برابر آنچه بیگ فوت در بچگی از پدرش می‌خورد هیچ است. برای همین اینهمه گنده شده، می‌دانی؟ دیروز یک پسرۀ اهل بلمونت را در ساوانا دیدم که می‌گفت کتک‌های که می‌خوریم کمک می‌کند گنده شویم.»


   ارول گفت: « چه مشنگی هستی، بابا. چطور می‌گذاری هرکس هر رطب و یابسی که خواست تحویلت دهد؟»


   یک بار هت گفت: ن بابای بیگ فوت، همان پاسبانه، هر روز کتکش می‌زد. مثل دوا روزی سه دفعه به خوردش می‌داد. بیگ فوت بعدش چی می‌گفت: «بزرگ و بچه دار که شدم، من هم مدام کتکشان می‌زنم.» آن روزها نگفتم، چون خجالت می‌کشیدم، اما مادرم که کتکم می‌زد، همین احساس به من دست می‌داد.


   از هت پرسیدم: « مادر بیگ فوت چی؟ او هم کتکش می‌زد؟»


   هت گفت: « آه، خدایا! این کار می‌کشتش. بیگ فوت مادر نداشت. شکر خدا باباش ازدواج نکرده بود.»


   آن روزها آمریکایی‌ها در همه جای پرت آو اسپین ولو بودند و به شهر حال و هوای تازه ای می‌دادن. طولی نکشید که بچه ها پی بردند آنها آدمهای سهل یری هستند و همیشه آماده‌اند دو دستی همه چیزشان را ببخشند. هت اخاذی کوچکی را راه انداخت. پنج نفر از ما را واداشت توی محله ها راه بیفتیم و آدامس و شکلات از آنها گدایی کنیم. بابت هر پنج بسته آدامس س به ما می‌داد. گاهی می‌شد که روزی دوازده سنت کاسبی کنیم. بعدها پسری به من گفت که هت هر بسته آدامس را شش سنت می‌فروشد، اما من باور نکردم.


   یک روز عصر که در پیاده رو جلو خانه‌مان ایستاده بودم، یک سرباز آمریکایی را دیدم که به طرفم می‌آید. ساعت دو بعدازظهر بود و هوا خیلی گرم و خیابان خلوت.


   وقتی پریدم جلو و پرسیدم: « آدامس داری، جو؟» آمریکایی رفتار عجیبی کرد.


   زیر لب چیزی دربارۀ گدایی بچه ها گفت و می‌خواست به من سیلی بزند. چندان گنده نبود، اما من ترسیدم. به نظرم مست بود. دهانش به کار افتاد.


   صدای نخراشیده ای گفت: « ببین، دست از سر پسره بردار، می‌شنوی؟»


   بیگ فوت بود.


   کلمۀ دیگری ردوبدل نشد، آمریکایی که ناگهان فروتن شده بود، پس پس رفت و وانمود کرد که در رفتن عجله ندارد.


   بیگ فوت حتی نگاهم نکرد.


   دیگر از آن به بعد به کسی نگفتم: « آدامس داری، جو؟»


   اما این کار باعث نشد از بیگ فوت خوشم بیاید. به نظرم کمی‌بیشتر از او ترسیدم.


   ماجرای آمریکایی و بیگ فوت را برای هت تعریف کردم.


   هت گفت: « همۀ امریکاییها که این جور نیستند. نمی‌شود روزی دورازده سنت را این جوری بیندازی دور.»


   اما من قبول نکردم گدایی کنم.


   گفتم: « اگر بیگ فوت نبود، مَرده مرا می‌کشت.»


   هت گفت: « می‌دانی، خوب شد پیش از بزرگ شدن بیگ فوت پدرش مرد.»


  گفتم: « خب، چه بلایی سر بابای بیگ فوت آمد؟»


    «نشنیدی؟ همه می‌دانند. سال 1937 که در حوزۀ نفت شورش شد، یک عده سیاه ریختند سرش و آنقدر کتکش زدند تا مرد.بابای بیگ فوت قهرمان بازی در می‌آورد. مثل خود بیگ فوت که حالا این کارها را می‌کند.»


 گفتم: «هت، چرا از بیگ فوت خوشت نمی‌آید؟»


   « دلیلی علیه‌ش در دست ندارم.»


   «پس چرا این قدر ازش می‌ترسی؟»


   «تو ازش نمی‌ترسی؟»


   سری جنباندم. « اما به نظرم تو کاری کردی و نگرانی.»


   «نه چندان. مضحک است. همه مان سربه سر بیگ فوت می‌گذاشتیم. کوچک که بود، لاغرِ لاغر بود، می‌دانی، و ما مدام همه جا سرمی‌گذاشتیم دنبالش. اصلاً نمی‌توانست بدود.»


   دلم به حال بیگ فوت سوخت.


   گفتم: « چه بامزه.»


 هت گفت: « حالا گوش کن. می‌دانی نتیجه چه شد؟ بیگ فوت دونده ای شد که از همه مان سر بود. در ورزش مدرسه دو صدمتر را در چهار ثانیه می‌دوید. این طور می‌گویند، اما خودت که می‌دانی، در ترینیداد مردم شمارش بلد نیستند. از آن به بعد همه می‌خواهیم باش دوست شویم. اما او اصلاً اصلاً نمی‌خواهد.»


   از آن پس از خودم می‌پرسیدم چرا بیگ فوت از کتک زدن هت و دیگرانی که زمان کودکی به او توپ و تشر می‌زدند خودداری می‌کند.


   اما با این‌همه از او خوشم نمی‌آمد.


 


   بیگ فوت مدتی هم نجار شد و واقعاً دو سه کمد گنده و نخراشیده و زشت هم ساخت. اما فروختشان. بعد بنّا شد. در بین افزارمندهای ترینیداد غرور احمقانه وجود ندارد. هیچ کس متخصصص نیست.


   روزی برای انجام دادن کاری به خانۀ ما آمد.


   من ایستادم و تماشایش کردم. نه من چیزی به او گفتم و نه او چیزی به من. متوجه شدم که از پایش به جای ماله استفاده می‌کند. غرولند می‌کرد: « کار سختی است که آدم همه اش باید کمرش را خم کند.»


   کارش را خوب انجام داد. پاهاش که بیخود گنده نبود.


   حدود ساعت چهار در زد و با من بنای حرف زدن را گذاشت.


   گفت: « پسر، بیا برویم قدم بزنیم. تنم داغ شده، می‌خواهم خنک شوم.»


   دلم نمی‌خواست بروم، اما ناچار بودم.


   به اسکله کنار سد دریایی رفتیم و دریا را تماشا کردیم. بزودی هوا تاریک شد. چراغهای لنگرگاه روشن شد. دنیا خیلی بزرگ، تاریک و خاموش به نظر می‌رسید. بی آنکه لب ترکنیم ایستادیم.


   ناگهان واق واق تند و تیزی بسیار نزدیک ما سکوت را شکست.


   ناگهانی بودن و غربت صدا لحظه‌ای فلجم کرد.


   صدای سگی بود، سگی کوچک و سیاه و سفید با گوش‌های آویزان، آب از سروتنش می‌چکید و دوستانه دم می‌جنباند.


   گفتم: « بیا، پسر.» و سگ آب را از تنش تکاند و به من پاشید و واق واق کنان و جنبان به من پرید.


   بیگ فوت را از یاد برده بودم و وقتی دنبالش گشتم، دیدم که بیست متر از من دور است و با تمام قوا می‌دود.


   فریاد زدم: « همه چیز روبراه است، بیگ فوت.»


   اما پیش از شنیدن صدایم ایستاده بود.


   با صدای بلند گریه می‌کرد. « آه، خدا. مُردم. مُردم. یک بطری گنده گنده پایم را برید.»


   من و سگ دویدیم طرفش.


   اما سگ که به اش رسید، انگار زخم پایش را که بدجوری خون ازش می‌چکید فراموش کرده بود. سگ خیس را بغل کرد و نوازش کرد و مثل دیوانه‌ها بنای خندیدن را گذاشت.


   پایش بدجوری بریده بود و روز بعد دیدم که آن را نوارپیچی کرده است. نمی‌توانست کاری را که در خانۀ ما شروع کرده بود ناتمام رها کند.


   حس می‌کردم بیگ فوت را از همۀ مردهای خیابان بیشتر می‌شناسم و از زیاد دانستنم می‌ترسیدم. خود را یکی از مردهای کوچکی می‌دیدم که توی فیلمهای گنگستری زیاد می‌داند و کشته می‌شود.


   از آن به بعد همیشه حواسم بود که بیگ فوت می‌داند چه نظری نسبت به او دارم. ترسش را از اینکه مبادا به دیگران بگویم حس می‌کردم.


   اما گرچه نزدیک بود از نگهداشتن راز بیگ فوت بترکم، به کسی نمی‌گفتم. دلم می‌خواست به او اطمینان بدهم، اما وسیله اش را نداشتم. حضورش در خیابان همیشه وسوسه ام می‌کرد. خیلی به خودم فشار می‌آوردم تا به هت نگویم: « من از بیگ فوت نمی‌ترسم. نمی‌دانم تو چرا ازش می‌ترسی.»


   من و ارول و بویی در پیاده رو نشسته بودیم و از جنگ حرف می‌زدیم.


   ارول گفت: « اگر لرد آنتونی ایدن نخست وزیر شود ما آلمانیها را بدجوری می‌زنیم.»


   بویی گفت: « لرد آنتونی ایدن چطور این کار را می‌کند.»


ارول فقط از روی دانایی سری جنباند.


   من گفتم: « آره، من همیشه فکر می‌کردم اگر لرد آنتونی ایدن نخست وزیر شود جنگ زودِ زود تمام می‌شود.»


   بویی گفت: « شماها اصلاً آلمانیها را نمی‌شناسید. آلمانیها خیلی قویند، می‌دانی. یک پسر به من گفت که آیا آلمانیها می‌توانند باد هوا بخورند و کف بعله.»


ارول گفت: « اما حالا آمریکاییها کنار ما هستند.»


   بویی گفت: « ولی آنها که مثل آلمانیها گنده نیستند. این آلمانیها همه شان مثل بیگ فوت گنده گنده اند، می‌دانی، و از بیگ فوت هم بیشتر دل دارند.»


ارول گفت: « هیس، ببینید، دارد می‌آید!»


   بیگ فوت خیلی نزدیک بود و حس می‌کردم که حرفهای ما را شنیده است. با حالت غریبی نگاهم می‌کرد.


   بویی گفت: « چرا به من گفتید ساکت شوم؟ من که چیز بدی نگفتم. گفتم آلمانیها به اندازۀ بیگ فوت دل دارند.»   لحظه گذرایی نگاه پرتمنای بیگ فوت را دیدم و چشمانم را برگرداندم.


   بیگ فوت که رد شد، ارول گفت: « انگار بیگ فوت کاری با تو داشت، پسر.»


   یک روز بعدازظهر هت سرگرم خواندن روزنامۀ صبح بود. یکدفعه فریاد زد: « ببینید اینجا چی نوشته، بابا.»


   پرسیدم: « خب، چی نوشته؟»


   هت گفت: « دربارۀ بیگ فوت نوشته.»  


بویی پرسید: « چی؟ باز هم انداختنش زندان.»


  هت گفت: « بیگ فوت رفته بوکس بازی.»


   بیش از آنکه بتوانم به زبان بیاورم می‌دانستم.


   هت گفت: « شاخش را می‌شکنند. اگر خیال می‌کند بوکس بازی یعنی اینکه خودت را بیندازی این ور و آن ور، آخر به اشتباهش پی می‌برد.»


   روزنامه ها درباره اش جنجال کرده بودند. محبوب ترین عنوان این بود: لوده بدل به مشت زن می‌شود.


   دفعۀ بعد که بیگ فوت را دیدم، حس می‌کردم می‌توانم توی چشم‌هایش نگاه کنم.


   حالا دیگر از او نمی‌ترسیدم، بلکه نگرانش بودم.


   اما نیازی نبود. بیگ فوت از آن خصوصیت برخوردار بود که همیشه مفسران ورزشی را « موفقیتی استثنایی» می‌نامیدند. او رقبا را یکی پس از دیگری ضربه فنی کرد، و خیابان میگل بیش از پیش از او ترسید و به او باد کرد.


   هت گفت: « علتش این است که تا حالا فقط با احمقهای کوچولو جنگیده، به کسی برنخورده که توی این حرفه آدم به حساب می‌آید.»


   انگار که بیگ فوت فراموشم کرده بود. هروقت به هم بر می‌خوردیم دیگر چشمش دنبال نگاهم نمی‌گشت، و دیگر نمی‌ایستاد که با من حرف بزند.


   شده بود مایۀ هراس خیابان. من هم مثل همه از او می‌ترسیدم. مثل گذشته من هم همین جور خوشتر داشتم.


   بیگ فوت حتی بیش از پیش نمایش می‌داد.


   مرتب او را می‌دیدم که با آن شورت آلبالویی احمقانه در خیابان میگل بالا و پایین می‌دود و با عزمی‌جزم از نگاه کردن به همه خودداری می‌کند.


   هت ترس برش داشته بود.


   گفت: « نباید به مردی که زندان رفته اجازۀ بوکس بازی بدهند.»


   یک مرد انگلیسی روزی به ترینیداد آمد و روزنامه ها برای مصاحبه با او از هم سبقت گرفتند. این مرد گفت که مشت زن و قهرمان نیروی هوایی سلطنتی است. صبح روز بعد عکسش در روزنامه ها چاپ شد.


   دو روز بعد عکس دیگری از او به چاپ رسید. این بار شورت سیاه پوشیده بود و با دستکشهای بوکس یکراست به طرف عکاس می‌آمد.


   عنوان مطلب این بود: « چه کسی با این مرد می‌جنگد؟»


   همۀ ترینیداد جواب داد: « بیگ فوت با این مرد می‌جنگد.»


 بیگ فوت که موافقت کرد، هیجان عمومی‌بالا گرفت. خیابان میگل نقل مجالس بود و همه حتی هت از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدند. هت گفت: « می‌دانم این حرف احمقانه است، اما امیدوارم بیگ فوت بزندش.» و در محله دوره افتاد کسانی که پولی برای دور ریختن داشتند شرط بندی کرد.


   آن شب با قدرت تمام در استادیوم حاضر شدیم.


   هت دیوانه وار این ور و آن ور می‌رفت و اسکناس بیست لاری را در دست تکان می‌داد و فریاد می‌زد: «بیست به پنج، بیگ فوت او را می‌زند.»


   من با بویی شش سنت شرط بستم که بیگ فوت ببازد.


   در واقع وقتی بیگ فوت آمد توی رینگ و بی آنکه به کسی نگاه کند با تحقیر بنا کرد به رقص، همه مان خوشحال شدیم.


   هت فریاد زد: « مرد یعنی این!»


   تاب دیدن مشت بازی را نداشتم. تمام مدت تنها زن میان جمعیت را تماشا کردم. آمریکایی یا کانادایی بود و مدام بادام زمینی می‌لنباند. چنان موبور بود که موهایش به کاه می‌مانست. هروقت ضربه‌ای ردوبدل می‌شد جمعیت می‌غرید، و زن لبهایش را چنان گاز می‌گرفت که انگار خودش ضربه خورده است، بعد با عصبانیت به بادام زمینیها گاز می‌زد. هیچ وقت فریاد نمی‌زد، بلند نمی‌شد، یا دست تکان نمی‌داد. از آن زن بدم آمد.


   غریو جمعیت بلندتر و مداوم تر شد.


   می‌شنیدم هت فریاد می‌زند: « یاالله، بیگ فوت، بزنش، بزنش مرد.» بعد که ترس در صدایش موج می‌زد: «پدرت را به خاطر بیاور.»


   اما صدای هت فروکش کرد.


   بیگ فوت بازی را با امتیاز باخته بود.


   هت سر پنج دقیقه صد دلار پرداخت.


   گفت: «مجبورم گاو قهوه ای ـ سفیدم را بفروشم، همان که از جرج خریدم.»


   ادوارد گفت: « کار خداست.»


   بویی به من گفت: « شش سنت تو را فردا می‌دهم.»


   گفتم: « شش سنت فردا؟ مگر فکر می‌کنی من چی هستم؟ ملیونر؟ ببین بابا، پول را همین حالا به ام بده، می‌شنوی ؟»


   پول را داد.


   اما جمعیت قاه قاه می‌خندید.


   به رینگ نگاه کردم.


   بیگ فوت گریه می‌کرد. شده بود مثل پسر بچه ها و هرچه بیشتر گریه می‌کرد صدایش بلندتر میشد و طنینش دردناک‌تر بود.


   رازی که من نگهداشته بودم حالا جلو چشم همه عیان بود.


   هت گفت: « برای چی گریه می‌کند؟» و زد زیر خنده.


   انگار موضوع گاو را فراموش کرده بود. گفت: « خب، خب. این مرد را تماشا کن، اهه!»


   همۀ اهالی خیابان میگل به بیگ فوت خندیدند.


   همه جز من. چون گرچه او مرد گنده بود و من سر بچه، از احساسش خبر داشتم. با خود گفتم کاش هیچ وقت شش سنت را با بویی شرط نمی‌بستم.


   روزنامه های روز بعد نوشتند: مشت زن در رینگ می‌گرید.


   همۀ ترینیداد فکر می‌کرد که بیگ فوت لوده باز هم دست به یک کار بامزه زده است.


   اما ما می‌دانستیم حقیقت جز این است.


   بیگ فوت از خیابان میگل رفت، و آخرین خبری که از او شنیدم این بود که در معدن سنگی در لاونتیل کار می‌کند.


   شش ماه بعد رسوایی کوچکی همۀ ترینیداد را درنوردید و همه را واداشت احساس حماقت کنند.


   معلوم شد که قهرمان نیروی هوایی سلطنتی هرگز در نیروی هوایی نبوده و در مقام مشت زنی نیز گمنام بوده است.


   هت گفت: « خب، از جایی مثل اینجا چه توقعی دارید؟»


از کتاب خیابان میگل- نشر شادگان


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS2781
تاريخ ارسال : جمعه 25 تیر 1389
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
کیک تولد - دانیل لیونز

خواب - هاروکی موراکامی

سعادت نامه - غلامحسین ساعدی

سه یار دبستانی - رسول پرویزی

مدرسه - دونالد بارتلمی

جنگ - لوییجی پیراندللو

دوشس و جواهرفروش - ويرجينيا ولف

بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي هور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - چارلز بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate