رفته بودیم مقوا بخریم برای آفاق که میخواست جعبه های کادوی کوچک و بزرگ درست کند. هفتهی پیش ربانهای حریری خریده بودیم. آفاق سه جعبهی کادو برای نمونه درست کرده بود تا من نظرم را بگویم. ببینم میشود آنها را به کتابفروشی ها فروخت یا نه. و حالا که نظر مثبتی داشتم باید میرفتیم به اندازه چهل جعبهی کوچک مقوا میخریدیم تا او از بلاتکلیفی درآمده باشد. بعد قرار بود برویم پارک ساعتی به مرغابی ها غذا بدهیم. قرار بود وقتی آنجا رسیدیم من به آفاق بگویم که بیشتر از دو سال است به پارک ساعی نیامدهام و در این مدت به گوشههایی از این پارک فکر میکردم که در کودکی رفته بودم و حالا وقتی دقیقتر راجع بهشان فکر میکنم، وقتی قرار میشود تا چند دقیقهی بعد آنها را ببینم، گمان میکنم که اصلا اشتباه کرده بودم. انگار آن گوشه کنارها را در بیداری نرفته بودم و مثل اینکه هیچ وقت حقیقت نداشتهاند و بخشی از این پارک نبودهاند. بعد میرفتیم شام بخوریم. شامیزودهنگام، پیش از تاریک شدن هوا، پیش از اینکه دست و پایمان از گرسنگی بلرزد و قبل از اینکه مادر آفاق زنگ بزند و بگوید نیم ساعت است که پدرش به خانه رسیده و او دیگر نمیداند چه بهانهای برای دیر آمدن دخترشان بیاورد. آفاق یکشنبهی همان هفته با پولی که شش ماه پس انداز کرده بود یک رنوی سفیدِ مدل هفتاد و دو خریده بود و میخواست به من شیرینی بدهد.
درحاشیهی میدان جوانان سوارم کرد. زودتر از من رسیده بود. صندلی ماشین را خوابانده بود و کتاب میخواند. ماشینش بوی عصارهی پوست درخت کاج میداد. یک اتومبیل کوچک و تمیز خریده بود مثل آپارتمانی نقلی که به شکلی ارزان و با سلیقه تزئین شده. صندلیهایی با روکشهای نرم و پرزدار، با دانههایی سرخ رنگ روی زمینهی قهوه ای که هجده سال دوام آورده بودند. فرمانی کوچک و پوست پوست شده که از پشت آن دریچه کوچکی بیرون میزد که دایره سرعت سنج را در خودش حبس کرده بود. آفاق دو دستی فرمان را میگرفت. وقتی میدان را دور میزد فرمان را با کف دستهایش از پایین میچرخاند. مقواها را گذاشتیم توی صندوق عقب که کَفَش با یک موکت خاکستری تمیز پوشیده شده بود. برای ورود به پارک از کنار اتاقکی شیشهای گذشتیم که دهها طوطی، فنج و قناری توی آن زندانی بودند. انتهای نانهای باگت از کیف آفاق بیرون زده بود و وقتی از کنار نگهبان پارک میگذشتیم طوری به اطراف نگاه میکرد که انگار محمولهای غیرقانونی به همراه دارد. روبروی صخره هایی مصنوعی و متخلخل نشستیم که جلبک های خیالی رویشان نقاشی کرده بودند. در مهرماه، پارک سر ظهر خلوت است. با این حال آفاق ترجیح میداد نان ها را کاملا از توی کیفش بیرون نیاورد. مرغابی ها تلوتلو خوران میپریدند توی تالاب و سراسیمه به طرف ما شنا میکردند. میان آنها دو قوی بزرگ هم بودند که بی اعتنا به سر و صدای ایجاد شده سرشان را برده بودند توی پرهایشان و توی سایه درخت کاج بزرگی چُرت میزدند. آفاق اولین تکه ها را توی آب ریخت. مورچه پرداری از روی درخت بالای سرمان افتاد روی دست چپ او که بی حرکت روی کیفش مانده بود. مورچه که بالهایش را باز و بسته میکرد، در فاصلهی بین انگشت اشاره و شست آفاق میان خال های سرسوزنی و قرمز او میچرخید و خودش را برای پریدن آماده میکرد. اما قبل از اینکه مورچه آماده شود آفاق از جایش بلند شد، تکهی نسبتا بزرگی از نان را کند و آن را به پشت تالاب جایی که یکی از قوها خواب بود پرت کرد. قو با شنیدن صدای فرود آمدن تکه نان روی سنگ جلبک گرفته ای نیمیاز سرش را از میان تنش بیرون آورد، نگاهی به اطراف انداخت و بعد به کمک گردن بلندش بدون آنکه نیازی به بلند شدن داشته باشد تکه نان را بلعید و دوباره خوابید. مرغابی ها که رد تکه نان را دنبال کرده بودن به عقب برمیگشتند اما آفاق سریع چند تکه ی تازه توی آب ریخت تا مرغابی ها قو را خواب زده نکنند. دستش را که دوباره توی کیفش فرو برد فریدا زد:" برگردید! برگردید! اونجا نرید..."
آفاق اول به عنوان شاگرد انگلیسی توی زندگیم آمد. پنج ماه پیش با دوست صمیمیاش بهار هفته ای دو روز به خانه من میآمدند تا خودشان را برای امتحان سرنوشت سازی آماده کنند. آفاق کمیکوتاه تر اما خوشگل تر از بهار بود. از آن دخترهایی بود که معشوقه ی مردان واقعی میشوند. دخترهایی که دانشجوهای نقاشی آرزو دارند ساعتی را با آنها تنها بگذرانند. جلسه اول نشستند روی تنها دو صندلی خوبی که در خانهام بود و من صندلی تا شوی خاک گرفته را که نشیمنگاه پارچه ای داشت از پشت یخچال بیرون آوردم و نشستم روبرویشان. صندلی قدم را کوتاه میکرد. وقتی کنار هم نشسته بودیم هر دو آنها حداقل پانزده سانتیمتری از من بلندتر بودند. آفاق سه جلسهی اول مینشست دست راست من. وقتی از جایش بلند میشد صندلی اش میخورد به زانویم.
آغاز دلباختگی مثل شروع کردن داستانی تازه میماند. تمام حرفهای عاشقانه را در ذهنت داری، مثل جمله های زیبایی از یک داستان وسوسه انگیز. اما چون نمیدانی کدامشان را باید اول بچینی صفحه همچنان خالی میماند. محبوبت در گوشه ای سر کج کرده و ایستاده و تو مثل اسبی ترسو که میخواهد از جوی آب بگذرد پا به گِل و لای میکوبی. جمله ها یکی یکی حمله میکنند. حتی بندهای پرطمطراقی را پشت سر هم سوار میکنی. داستان دارد متولد میشود اما انگار تو هنوز آماده نیستی. محبوبت چرخی میزند. دستش را بالا میبرد و بیتفاوت با گوشواره اش بازی میکند اما تو هنوز چیزی ننوشته ای. تصور اینکه داستان به این خوبی را بد بنویسی آزارت میدهد. آرزو میکنی نویسنده ای با تجربهتر بودی یا مردی چرب زبانتر تا میتوانستی راحت تر از سد جمله های آغازین بگذری، اسب را شیهه کشان از رودخانه عبور دهی. یک صفحه ی کامل بدون اینکه لحظه ای سرت را بلند کرده باشی بنویسی. کاری کرده باشی که دختر جایی ایستاده باشد و چشم از تو که حقیقت را میگویی برنداشته باشد. انگار کم اهمیت ترین بازیگر سیرکی بی رونق هستی وقتی میخواهی داستان تازه ای را آغاز کنی. میایستی درون دایره ای عریض و دست و پایت را از هم فاصله میدهی و سیبی سرخ روی سرت میگذاری. جمله ها، وقایع جذاب، خرده داستان های بغض آلودت به طرفت چاقو پرتاب میکنند به امید اینکه مناسب ترین آنها سیب را از وسط دو نیم کند. کاغذ را تیره کند. ترس را بریزاند. وقتی میخواهی معشوقه ی تازه ای انتخاب کنی در خلسه ی آغاز یک داستان میمانی. با خودت میگویی مگر نمیخواستی بر بازوانی تازه با پوستی تیره یا روشن تر دست بکشی. مگر نمیخواستی خالی کم رنگ یا پر رنگ تر را در نقطه ی متفاوتی ببینی. مگر نمیخواستی ترک های لب تازه ای را ببینی که به هنگام لبخند به مسیر بازشدنشان عادت نداشته ای. جلسه ی چهارم آفاق روی صندلی پارچه ای من نشست. به ناگاه از قله ی دست نیافتگی ها آمد پایین و نشست روی چمنزاری که میشد او را در آغوش گرفت و غلطید. در عوض من جلوی چشم او از قله بالا رفتم. توی چشمهایش میدیم که روز به روز از میان سنگلاخ دامنه کوه میگذرم، دستم را درون حفره صخره ها فرو میبرم و خودم را به جایی نزدیک میکنم که میتواند چشمان مرطوب آفاق را شعله ور کند. بهار از جلسه هفتم خودش را زیادی احساس کرد. با وجود اینکه هنوز خودمان نمیدانستیم اما کلاسمان به میعاد گاه عشاق ناشکیبایی تبدیل شده بود که با دیدن هم قند توی دلشان آب میشد. بهار دو روز مانده به جلسه دهم کار سرش ریخت. دیگر وقت آمدن به کلاس را نداشت. اسب از جوی آب گذشته بود؛ باید سیب دو نیم شده را از روی زمین برمیداشتم و داستان تازه ای را آغاز میکردم. بهار که رفته بود امتحان سرنوشت ساز را به تنهایی از سر بگذراند و آفاق هم دیگر طالعش را در آن آزمون سخت نمیدید؛ میآمد پیش من، بدون اینکه لحظه ای درس بخوانیم، با هم حرف میزدیم و پشت پنجره میایستادیم و کبوترهایی را نگاه میکردیم که برای خوردن ارزنهایی که در بالکن ریخته بودیم دو دل بودند.
بالهای مرغابی سیاه توی آفتاب برق میزد. سبز متمایل به نقره ای میشد. تکههای نان را با ولع میخورد و نفسش را از سوراخ های روی منقارش بیرون میداد. آخرین تکه ای را که باقی مانده بود او خورد. ما چرخی توی پارک زدیم و از ترس اینکه وقتمان را از دست دهیم سوار ماشین شدیم تا آفاق رانندگی اش را نشانم بدهد و بعد برویم شام بخوریم. اما ماشین در سرازیری خیابان گاندی جنوبی خاموش شد. آفاق هر چه استارت زد ماشین روشن نشد. من نمیتوانستم کمکی به او بکنم. ماشینِ خاموش افتاده بود در سراشیبی خیابان و میآمد پایین. سرازیری که تمام شد سرعت ما هم به حداقل رسیده بود. از پیشانی آفاق دانه های عرق پایین میریخت و به دسته های عینکش آویزان میشد. در حاشیه ی خیابان جای پارک نبود که به سرعت بتواند ماشینش را به گوشه ای هدایت کند تا نفس راحتی بکشیم. وقتی ماشین تقریبا ایستاده بود پیاده شدم و شروع کردم به هول دادن. رنوی سفید آفاق بیش از حد تصورم سبک بود. روبروی ترمینال میدان آرژانتین جایی برای پارک کردن پیدا شد. چند دقیقه ای بدون اینکه از مشکل ماشین سردربیاوریم به موتور کوچک آن چشم دوختیم و چون خورشید رسیده بود به میان کنگره های پل عابر بالای سرمان آفاق آه بلندی کشید، پشت سرش را از روی روسری خاراند و گفت: "دیگه باید به بابام زنگ بزنم. از هفت تیر تا اینجا راهی نیست. زود میاد." من به ماشین برگشتم تا او راحتر با تلفن حرف بزند. آدم برفی دماغ هویجی و کلاه کاموایی کوچکی که آفاق خودش درست کرده بود و به آینه ی ماشینش آویزان کرده بود به من لبخند میزد. من بدن آدم برفی را نگه داشتم تا توی هوا تاب نخورد. آفاق آمد توی ماشین. گفت که پدرش روز پر کاری دارد و به جای خودش قرار است همکارش آقای صدرالاشراف را بفرستد دنبال او. بعد از یک تماس تلفنی دیگر، قرار شد من به پیشنهاد مادر آفاق خودم را جایی مخفی کنم چون صدرالاشراف آدم فضولی بود و نمیبایست من را همراه آفاق میدید. آفاق میگفت صدرالاشراف آدم پولداری است که بد لباس میپوشد و دوست دارد با پیکان قدیمیاش رانندگی کند. چون مطمئن بود او میتواند ماشین را به سرعت درست کند وقتی من کیفم را برمیداشتم تا از او فاصله بگیرم گفت که هنوز میتوانیم به شام آن شب امیدوار باشیم.
من آنطرف خیابان ایستاده بودم و آفاق توی ماشینش، پشت شیشه ی بالاکشیده شده برایم دست تکان میداد. صدرالاشراف با یک پیکان زرد آمد. دور ماشین آفاق چرخی زد و در کاپوت را باز کرد. شلوار پارچه ای گشاد خاکی رنگ پوشیده بود با پیراهن آستین بلند سفید. موهای کنار گوش راستش را پهن کرده بود روی سر طاسش شکمش بیش از اندازه به نظر چاق میآمد. آفاق بعدها به من گفت پیش از اینکه به کمک ما بیاید به بانک رفته بوده و چند دسته اسکناس توی پیراهنش گذاشته بوده. برای اینکه آفاق مضطرب نشود بیشتر از آنها فاصله گرفتم. رفتم توی سالن سه طبقه ترمینال و توی رستوران نشستم که چیزی بخورم و وقتم را تلف کنم. پیشخدمت توی یک لیوان بزرگ برایم چای آورد. در حاشیه ی پنجره عریض رستوران مورچه ها روی رد چسبناک نوشابه رژه میرفتند. از روی لبه های بتونه خورده ی پنجره میگذشتند، از روی باسن صدرالاشراف که کمرش را خم کرده بود روی موتور ماشین عبور میکردند و میآمدند روی زمین. یک مسیر چند سانتیمتری را پشت سر میگذاشتند تا از پایه ی فلزی میز بالا بیایند، روی گل های رومیزی سرخابی قدم رو بروند تا به وعده گاهشان که لکه ی بزرگ و برآمده ی نوشابه روی میز بود برسند. مورچه ها توی هم وول میخوردند و بعد انگار که فقط چسبناک کردن دست و پایشان کافی باشد، بدون برداشتن توشه به صف حاشیه ی پنجره برمیگشتند. صدرالاشراف چند لحظه یک بار از روی موتور ماشین بلند میشد. دستهایش را میبرد پشتش، به کمربندش چنگی میانداخت و آن را بالا میآورد. بعد با دست چپش، شانه ی راستش را جایی که احتمالا درد گرفته بود میمالید و دوباره به ور رفتن با موتور ادامه میداد. رد سیاهی روغن ماشین، به اندازه انگشتانش پشت پیراهنش باقی میماند. آفاق کنار او ایستاده بود. دستهایش را روی شکمش قلاب کرده بود و باد دنباله روسری اش را تکان میداد. بیشتر که به پنجره زُل میزدم شبح کم رمق خودم را میان شاخه درختهای چنار میدیدم. انگشتهایم را حلقه کرده بودم دور لیوان چای و به نظر بی حوصله میآمدم. با خودم گفتم نباید ناراحتیم را پنهان کنم. حداقل این غم خفیفی را که خراب شدن ماشین در درونم انداخته را باید به خودم نشان دهم. حتی باید فراتر بروم. باید به خودم بفهمانم که اندوهم به خاطر خراب شدن ماشین نیست. آفتاب رسیده بود بالای سر اولین ساختمان بلندی که در خیابان بخارست قرار داشت. آفاق به من زنگ زد. من به او گفتم در جای راحتی منتظرم و حتی میتوانم او را ببینم. نمیتوانست با دستش علامتی بدهد تا من به او اطمینان دهم که میبینمش. چند قدم به اطراف برمیداشت و از من میخواست تعداد و جهت آنها را بگویم. چند دقیقه بعد صدرالااشراف را میدیدم که سراغ آدمهایی که میخواستند ماشینشان را از پارک دربیاورند میرفت و چیزی از آنها میپرسید. مردی که ماشین قدیمیو بزرگی داشت کنار رنوی آفاق ایستاد تا صدرالاشراف ریسمانی را میان باتری ماشین ها آویزان کند. صدرالااشراف حواسش جمع درست کردن ماشین بود. مرد خیرخواه کنار آفاق ایستاده بود و برای او حرف میزد. جعبه هدیه کوچکی را که آفاق برای نمونه درست کرده بود از کیفم بیرون آوردم. شب قبل مجسمه ی چوبی کوچک و لاک الکل خورده ای به شکل یک پیرمرد کتاب به دست با کمری خموده و لبخندی شیرین خریده بودم و قصد داشتم همان روز آن را به آفاق هدیه بدهم. در جعبه را باز کردم، صدرالاشراف جلوی ماشین بزرگ داشت با تلفن حرف میزد. جعبه را کنار میز نگه داشتم، دستم را روی میز کشیدم و جمعیت عظیم مورچه ها را ریختم توی جعبه ی هدیه. صدرالاشراف موبایل را به جیب شلوارش برگرداند. از آفاق خواست پشت ماشینش بشیند و استارت بزند. مورچه ها میان روبان های حریری و تن پیرمرد با ترس وول میخوردند.