خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
سنگي بر گوري

جلال آل احمد

جلال آل احمداواخر تابستان سال 1341 بود. روزهاي آن زلزله نكبتي!
  داشتم صبحانه مي‌خوردم كه تلفن صدا كرد. معمولا زنم مي‌رود پاي تلفن. اول سلام و عليكي ناآشنا و از سر خونسردي. و بعد بله همين جا است. و بعد مدتي سكوت و بعد سلام و عليك ديگري. و بعد صدايش احترام آميز شد و سايه مبارك كم نشود... و من داشتم چايم را مزه مزه مي‌كردم كه يك مرتبه فريادش بلند شد. به گريه. و چه گريه‌اي. كه از جا پريدم. هق‌هق مي‌كرد كه رسيدم. گوشي را گرفتم و:
- چه خبره اول صبح؟
كه يارو خودش را معرفي كرد. تيمسار سپهبد... درست همين جور.
- خوب. چه فرمايشي داشتيد؟
   كه خبر را داد. خيلي نظامي و خيلي تلگرافي. كه بله 75 درصد از پوست سوخته. با نفت. صبح از كرمانشاه تلفونگرام كردند... و حالا من... كه گفتم:
- نمي‌شد اول مرد خانه را خبر كنيد؟
كه يارو جا خورد. با همه تيمساري‌اش. و جوري كه ديدم بد شد. اين بودم كه افزودم:
- خوب، مي‌فرموديد.
  البته هنوز در قيد حيات... اما خانم را براي موقعيت‌هاي نامناسب... لابد مي‌دانيد كه اتوبوس‌هاي كرمانشاه از كجا حركت...
  حتم دارم كه نظامي‌هاي آن سردنيا هم فاجعه هيروشيما را با همين تعبيرها به واشنگتن و مسكو گذارش داده‌اند. و اصلاً بديش اين بود كه تا گوشي حرف مي‌زد من نمي‌توانستم خودم را جمع و جور كنم يا فكرم را. يارو كه دست به‌سر شد زنم را كشيدم پاي ميز. هنوز گريه مي‌كرد. يك چايي برايش ريختم و :
- مي‌گذاري بفهميم چه بايد كرد؟
   -  مگر چه شده؟... من الان دق مي‌كنم. آخر بگو چه شده؟ در چشم‌هايش مي‌خواندم كه چيزي شنيده است. اما هنوز جراتش را نداشت. هنوز خبر در ذهنش ته نشين نكرده بود. اين بود كه سكوت كردم و سيگاري... و
- به جاي دق كردن بهتر است به پيشباز واقعه برويم. حاضري؟
- من خودم را مي‌كشم.
- همين دوازده هزار نفري كه زير هوار زلزله رفته‌اند كافيست. پاشو برو لباست را به پوش.
  كه هق‌هق كنان رفت. يكي دوجا را با تلفن گرفتم. و اندكي از بار خبر را بدوش برادري يا هم‌ريشي گذاشتم و حاضر شده بودم كه او هم آمد. با چمداني دردست. بازش كردم كه صابون و حوله‌اي در آن بگذارم. لباس سياه‌ش هم توي چمدان بود. پس خبر را شنيده بودي. و برويم. و رفتيم. ساعت نه صبح روي نوار خاكستري جاده مهر آباد بوديم و 7 شب از زير طاق بستان مي‌گذشتيم. قزوين را در آينه دكان خرازي فروش كنار خيابان ديديم. با عينكي تازه و تنگ و سياه. و گفتم:
- مي‌بيني زن؟ انقدر عروبوق كردي كه يادمان رفت عينك برداريم.
  و چه بهتر. آن بساط نكبت بار زلزله را با عينكي هرچه تنگ‌تر و تارتر مي‌ديديم بهتر بود. ناهار را زير سايه درخت‌هاي غبار گرفته يكي از قهوه خانه‌هاي سر راه خورديم. درست چسبيده به الباقي سفره زلزله. عمارت سنگي قهوه‌خانه انگار از داخل تركيده بود و سنگ‌هاي تراش خورده هر يك در گوشه‌اي و سر تيرها از ميان خاك و پوشال بيرون مانده. و مردكي لاغر كه روي همان يك زيلوي ما نيمرو مي‌خورد نمي‌دانم در قيافه ما چه ديد كه به دو استكان عرق مهمان‌مان كرد. و از گاوهايش گفت كه همه حرام شده‌اند. و حالا او مي‌ترسيد كه پوست‌هاي دريده‌شان را هم كسي نخرد. و باز رفتيم. و همدان را خواستم در يك ليوان آبجو ببينم. به عنوان رفع خستگي. كه نشد. ناچار به يك ليوان از اين آب‌هاي رنگي قناعت كرديم كنار خيابان. و باز رفتيم. و پاهاي من عين اهرم‌ها. بي‌حس. تمام راه عبارت بود از بيابان‌ها يا تپه‌اي و بر سر آن با تيرك‌ها سه پايه‌اي ساخته و با گوني و جاجيمي رويش را پوشانده و خرت و خورت زندگي دهاتي‌ها اطرافش پراكنده و پرچمي سياه بر بالاي همه بساط. روستاها هم‌چون بار خربزه كرمويي به زمين خورده و تركيده و مردان كنار جاده به گدايي نشسته. عين طبق كش‌هايي كه بار بدل چيني‌شان يا كاسه بشقاب‌شان افتاده و خرد شده و حالا عزا گرفته‌اند. با چشم‌هايي گود نشسته و دو دو زنان. و يك جا جاده شكافته بود. از عرض. و درست انگار كه از پله‌اي بيفتيم. نگه‌داشتم كه چرخ‌ها را وا برسم. پاها نا نداشت. طول كشيد. كه ريختند. گمان كرده بودند ما هم به خيرات و مبرات آمده‌ايم. به تصدق اشرافيت! هر كدام با يك گوني خالي زير بغل. و تصدق دهندگان؟ هر كدام با يك گوني بدوش پر از پاره پوره‌هاي زندگي يا نان و آب و قند و شكري. ولي ماشين ما خالي بود. من بودم و زنم و يك چمدان روي صندلي عقب و توش يك لباس سياه. بيشتر بچه‌ها بودند. پيشقراول. و دنبالشان مردها. و نمي‌دانم در قيافه ما و رفتارمان چه بود كه كم كم پس نشستند. آيا وبا زده بوديم يا جذام داشتيم؟ هيچ كدام. فقط هيچ بار و بنه‌اي نداشتيم جز پيراهن سياهي در چمداني. و چشم‌هامان مادري را مي‌ديد كه ديشب خودش را به آتش نفت كشيده بود.


بخشي از کتاب
حروف‌چين: سامان رستمي


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS1226
تاريخ ارسال : چهارشنبه 19 اردیبهشت 1386
سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate