خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
شواليه ناموجود

ايتالو كالوينو

Italo_Calvinoفصل اول از رمان شواليه ناموجود
برگردان: پرويز شهدي


در پاي حصار سرخ فام پاريس، ارتش فرانسه استقرار يافته بود: قرار بود شارلماني از اصيل زادگان دلاور سان ببيند. آن‌ها درست از سه ساعت پيش در هواي دم كرده و كمي ابري بعد از ظهر يك روز آغاز تابستان انتظار آمدن او را داشتند. افراد در زره‌هاي رزمي‌شان، انگار توي ديگي كه روي آتش ملايمي گذاشته شده باشد، در حال پختن بودند. شايد هم در اين صف تزلزل ناپذير شواليه‌ها، يكي از آن‌ها تا به حال بيهوش شده و يا خيلي ساده به خواب رفته بود: ولي به هر حال زره پولادين‌شان همة آن‌ها را به يك حالت روي زين اسب‌هاشان شق و رق نگه داشته بود. ناگهان صداي شيپور سه بار در هواي ساكن طنين انداخت. پرهاي كلاه‌خودها، انگار در معرض وزش بادي كه از درزي به بيرون دميده قرار گرفته باشد به حركت در آمد. صدايي شبيه زمزمه امواج دريا كه تا آن موقع شنيده مي‌شد، ناگهان قطع شد. البته اين زمزمه چيزي نبود جز صداي خروپف بعضي از جنگجويان كه شكاف فلزي كلاه‌خودشان آن را خفيف مي‌كرد. سر انجام در آن دورها شارلماني پيدايش شد! سوار بر اسبي بود كه از اندازه طبيعي بزرگ‌تر به نظر مي‌رسيد، ريشش روي سينه‌اش پهن شده و دست‌هايش را روي قلتاق زين گذاشته بود. او كارش يا حكمراني بود و جنگيدن بود يا جنگيدن و حكمراني، نه وقفه‌اي در كارش بود و نه استراحتي: از آخرين باري كه سربازانش او را ديده بودند، كمي پيرتر شده بود.
  مقابل هر اصيل‌زاده‌اي كه مي‌رسيد، اسبش را متوقف مي‌كرد تا سراپاي او را برانداز كند.
- خب، ببينم، شما كي هستيد، اصيل‌زاده دلاور فرانسوي؟
  اصيل زاده‌اي كه مورد پسش قرار مي‌گرفت، به صداي بلند جواب مي‌داد: «سالومون دو بروتاني اعليحضرتا»، بعد نقاب كلاه‌خودش را بالا مي‌زد و چهره‌گر گرفته‌اش را نمايان مي‌ساخت. سپس تعداد افراد زير دست، تجهيزات و سوابق نظامي‌اش را بر مي‌شمرد: "پنج هزار سوار، سه هزار و پانصد نفر پياده، هزار و هشتصد نفر خدمه، پنج سال شركت در جنگ."
  شارلماني تاييدكنان گفت: «اهالي بروتاني مردمان شجاعي هستند اصيل‌زاده!» بعد توك توك، توك توك، اسبش را مي‌راند جلو فرمانده اسكادران بعدي.
  بازي از سر گرفته مي‌شد:
- خب ببينم، كي هستيد اصيل‌زاده دلاور فرانسوي؟
  به محض اين كه نقاب كلاه‌خود بالا مي‌رفت، لب‌هايي كه پشت آن نمايان مي‌شد اين كلمات را ادا مي‌كرد: «اوليويه دو وين، اعليحضرتا» و اين بار: «سه هزار سوار زبده، هفت هزار سرباز پياده، بيست ماشين قلعه بندي، شكست دهنده فيه رابراس ملحد، به لطف خداوند و به افتخار شارل، پادشاه فرانسويان!»
  شارلماني جواب مي‌داد: «بسيار عالي، زنده باد شواليه ويني» ؛ بعد خطاب به افسراني كه همراهي‌اش مي‌كردند، مي‌افزود: «اين اسب‌ها كمي لاغرند، جيره علوفه‌شان را دو برابر كنيد.»
  و باز جلوتر: «خب ببينم، كي هستيد اصيل زاده دلاور فرانسوي؟» باز هم همان كلمات، همان تعداد افراد: تاتاراتاتاتا –راتاتا –تاتا...
 - برنارد دو مونپليه، قربان! فاتح نگرومون و گالي فرن.
«آه مونپليه! چه شهر قشنگي! شهر ماهرويان»! و خطاب به همراهانش: «ببينيد وضع ارتقاة درجه‌اش از چه قرا راست.» شنيدن چنين كلماتي از دهان امپراتور چه لذتي داشت؛ ولي از سال‌ها پيش، سوال و جواب‌ها هميشه بر همين منوال بود.
- خب ببينم، شما كي هستيد؟ علائم خانوادگي‌تان به نظرم آشنا مي‌آيد.
او همه اين فرماندهان را، از روي نقش‌ها و علائمي كه روي سپرهاشان داشتند، مي‌شناخت و نيازي نبود خودشان را معرفي كنند، فقط رسم بر اين بود كه اصيل‌زادگان به شخصه خودشان را معرفي كنند، و نقاب كلاه‌خودشان را بالا بزنند. وگرنه عده‌اي از آن‌ها ممكن بود به اين فكر بيفتند كه رفتن به دنبال كارهاي ديگر بهتر از شركت كردن در اين سان ديدن كسل كننده است و در نتيجه كسان ديگري را در لباس رزم و با علائم خانوادگي‌شان براي شركت در اين مراسم بفرستند.
- آلار دو دور دوني، از خانواده دوك امون...
چه قيافه مغرورانه‌اي دارد، اين آلار ما، خوب، بابا چه مي‌گويد؟ و غيره و غيره. تاتا- راتا- راتاتا- راتاتا- تاتا...
- ژوفره دومون ژوا! هشت‌هزار سوار، بدون در نظر گرفتن آن‌هايي كه مرده‌اند!
پرها در هوا در اهتزاز بود.
- اوژيه لو دانوا! نم دو باوير! پالموره دانگلوتر!
شب نزديك مي‌شد! چهره‌ها از شكاف ميان قسمت هواكش كلاه‌خود و چانه بند، ديگر به خوبي تشخيص داده نمي‌شد. هر كلمه و هر حركت از اين پس پيش‌بيني شدني بود، مانند همه ماجراهاي اين جنگي كه سال‌هاي سال طول كشيده بود: در پايان هر نبرد و هر جنگ تن به تن، مراسمي تغيير ناپذير برپا مي‌شد؛ از همين امروز همه مي‌دانستند كه فردا چه كسي غالب خواهد بود و چه كسي مغلوب، كي از خود دلاوري نشان خواهد داد و چه كسي بزدلي، چه كسي به شدت مجروح خواهد شد و چه كسي با فروافتادن از اسب و زدن چند تا معلق، جان سالم از معركه به در خواهد برد. شب كه مي‌شد، در روشنايي مشعل‌ها، با حرارت كوره‌ها، و به كمك پتك‌ها فرورفتگي‌هاي زره را كه هميشه يكسان بود، صاف مي‌كردند.
- و شما؟
 پادشاه جلو شواليه‌اي ايستاده بود كه زرهي سراپا سفيد به تن داشت، فقط حاشيه‌اي باريك به رنگ سياه اطراف زره ديده مي‌شد؛ به جز اين، كوچك‌ترين نقص و عيب، يا لكه و يا فرو رفتگي‌يي در سراسر زره وجود نداشت، و بالاي كلاه‌خود دسته‌اي پر، معلوم نيست متعلق به چه پرنده‌اي، با نقش و نگار فراوان همچون رنگين كمان در اهتزاز بود. علائم خانوادگي روي سپر ميان چين‌هاي بالا پوش بزرگي نقش شده بود؛ در مركز اين علائم دو چين ديگر بالاپوش به روي همين علائم با اندازه كوچك تر باز مي‌شد و باز در مركز آن دوباره ميان چين‌هاي بالا پوش همان نقش‌ها تكرار شده بود: با طرحي همچنان كوچك‌تر و محوتر چيزي شبيه چين‌هاي پارچه‌اي كه از هم باز مي‌شد، كشيده شده بود و باز در مركز آن مي‌شد حدس زد نقشي وجود دارد، ولي چنان كوچك كه نمي‌شد تشخيص داد چه نقشي است.
  شارلماني خطاب به او گفت: «و شما كه اين قدر به سرو وضعتان رسيده‌ايد...»، به نسبتي كه جنگ طولاني مي‌شد، شارلماني ميان فرماندهان سپاه‌ش كمتر كسي را مي‌يافت كه نسبت به وضع ظاهرش چنين توجهي از خود نشان دهد.
  از اعماق كلاه‌خود كه كاملاً بسته بود، صدايي خشك كه انگار به جاي اين كه از تارهاي صوتي يك آدم به وجود بيايد، از تيغه‌هاي فولادي ايجاد شده بود، با كمي پژواك شنيده شد كه گفت: «من آژيلوف هستم، آژيلوف ادم برتراندينه، از خانواده هاي گيل دي ورن و دو كارپانترا و سيرا، شواليه دوسلنپي سي ته ري يور و دوفز!»
  شارلماني گفت: «آها»، از لب پايين‌ش كه گرد كرده بود، صداي سوت مانندي خارج شد، انگار مي‌خواست بگويد: اگر لازم شود همه اين اسم‌ها را به خاطر بسپارم چه جالب مي‌شود! ولي بي‌درنگ ابروها را در هم كشيد و گفت: «پس چرا نقاب كلاه‌خودتان را بالا نمي‌زنيد كه صورت‌تان را ببينم؟»
  شواليه هيچ حركتي نكرد؛ دست راستش كه با دستكش آهني كاملاً جفت و جوري قلتاق زين را گرفته بود، آن را بيشتر فشرد، در همان حال به نظر آمد دست چپش كه سپر را گرفته بود كمي لرزيد.
 شارلماني با پافشاري گفت: «آهاي اصيل زاده دلاور، با شما هستم، چرا صورت‌تان را به پادشاه نشان نمي‌دهيد؟»
  صدا از شكاف ميان نقاب و چانه بند به وضوح شنيده شد.
- چون من وجود ندارم، اعليحضرتا!
  امپراتور فرياد زد: «چه حرف‌ها، حالا ديگر شواليه‌اي به كمك‌مان آمده كه وجود ندارد! نشان بدهيد ببينم.»
  آژيلوف لحظه‌اي مردد ماند؛ سپس با حركتي مطمئن ولي كمي كند نقاب كلاه‌خودش را بالا زد. كلاه‌خود خالي بود. توي زره سفيد با پرهاي زيباي رنگارنگ هيچ كس نبود.
  شارلماني گفت: «عجب، عجب، به حق چيزهاي نشنيده و نديده! و شما كه وجود خارجي نداريد چگونه از عهده انجام وظايف‌تان بر مي‌آييد؟»
  آژيلوف گفت: «به نيروي اراده قربان، و با ايمان به هدف مقدسي كه در پيش داريم.»
- بله، بله، حرف بسيار درستي است، در واقع به كمك اين نيروست كه ما مي‌توانيم وظايف‌مان را انجام دهيم. واقعاً براي كسي كه وجود خارجي ندارد، به نظرم شما خيلي دلير مي‌آييد!
آژيلوف چون افسري جزة بود در آخر صف اصيل زادگان جاي داشت. شارلماني اكنون از همه فرماندهان سان ديده بود، دهانه اسبش را كشيد و به طرف سراپرده سلطنتي رفت. او ديگر جوان نبود؛ و دوست داشت از برخورد با مسائل حاد دوري كند.
  شيپور راحت باش زده شد. همان‌طور كه معمول هميشه بود، اسب‌ها به شكلي نامنظم به حركت درآمدند و جنگل عظيم نيزه‌ها، همچون گندمزاري در معرض وزش باد به تموج در آمد. شواليه‌ها از اسب‌هاشان به زير آمدند تا پاهاي به خواب رفته‌شان را به حركت در آورند، مهترها افسار اسب‌ها را گرفتند و آن‌ها را به دنبال خود كشيدند. هنگامي كه اصيل‌زادگان از ميان ازدحام و ابر متراكم گرد و خاك بيرون آمدند، دسته‌دسته در سايه پرهاي رنگارنگ در اهتزاز، دور هم جمع شدند تا دق دل‌شان را از اين ساعت‌هاي سكون اجباري با تعريف لطيفه‌ها و داستان‌هايي درباره دلاوري، ماجراهاشان با زن‌ها و درگيري‌هاشان بر سر حق تقدم و برتري، خالي كنند.
  آژيلوف كمي جلو رفت تا به يكي از اين جمع‌ها بپيوندد، سپس بي‌ آن‌كه كسي بداند چرا، به كنار جمع ديگري رفت، ولي با آن‌ها قاطي نشد، هيچ كس هم به او توجه نكرد. لحظه‌اي مردد پشت سر اين يا آن جمع ايستاد، بي آن‌كه در بحث‌هاشان شركت كند؛ و سرانجام از آن‌ها فاصله گرفت. غروب بود؛ در نوك كلاه‌خودش، پرهاي رنگارنگ، همه يكسان و به رنگي نامشخص به نظر مي‌آمد؛ فقط زره سفيدش به روشني در زمينه سبز چمن مشخص بود. آژيلوف، انگار به ناگهان خود را برهنه احساس كرده باشد، حركتي كرد تا دست‌ها را روي سينه‌اش بگذارد و شانه‌هايش را به داخل خم كند.
  سپس به خود آمد و با گام‌هايي بلند به طرف اصطبل‌ها رفت. به آن‌جا كه رسيد، تيمار اسب‌ها به نظرش مطابق با قواعد معمول نيامد، خدمه اصطبل را موآخذه كرد، مهترها را تنبيه كرد، بخش‌هاي مختلف را بازديد كرد، كشيك‌ها را ميان نفرات تقسيم كرد و به آن‌ها توضيح داد وظايف‌شان چيست، آن‌ها را واداشت دستورهاي او را تكرار كنند تا مطمئن شود كه منظورش را كاملاً درك كرده‌اند. از آن‌جا كه نمي‌شد ساعتي بگذرد و سهل انگاري يا خطايي را در بخش‌هاي تحت فرماندهي همقطاران و فرماندهان كشف نكند يكايك آن‌ها را احضار مي‌كرد، خود را از استراحت شبانه و گفت و شنودهاي دوستانه‌شان محروم مي‌كرد، با لحني متواضعانه ولي با وسواس تخطي‌هاشان را گوشزد مي‌كرد، يكي را مي‌فرستاد با پاسداري شبانه، ديگري را به بازديد از نگهبان‌ها و يكي ديگر را مي‌فرستاد همراه با گروه گشت به گشت زني بپردازد. در همه موارد حق با او بود و اصيل زادگان كاخ نشين نمي‌توانستند اعتراض كنند؛ ولي در عين حال كج خلقي‌شان را هم پنهان نمي‌كردند.
  آژيلوف ادم برترانينه گيل دي ورن‌ها و ديگران، كارپانترا و سيرا، بي‌ترديد سربازي نمونه به شمار مي‌رفت؛ ولي هيچ‌كس از او خوشش نمي‌آمد.


از کتاب شواليه ناموجود
ايتالو کالوينو
پرويز شهدي
حروف‌چين: سامان رستمي


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS1342
تاريخ ارسال : چهارشنبه 13 تیر 1386
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي خور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - جان‌ بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate