فصل اول از رمان شواليه ناموجود
برگردان: پرويز شهدي
در پاي حصار سرخ فام پاريس، ارتش فرانسه استقرار يافته بود: قرار بود شارلماني از اصيل زادگان دلاور سان ببيند. آنها درست از سه ساعت پيش در هواي دم كرده و كمي ابري بعد از ظهر يك روز آغاز تابستان انتظار آمدن او را داشتند. افراد در زرههاي رزميشان، انگار توي ديگي كه روي آتش ملايمي گذاشته شده باشد، در حال پختن بودند. شايد هم در اين صف تزلزل ناپذير شواليهها، يكي از آنها تا به حال بيهوش شده و يا خيلي ساده به خواب رفته بود: ولي به هر حال زره پولادينشان همة آنها را به يك حالت روي زين اسبهاشان شق و رق نگه داشته بود. ناگهان صداي شيپور سه بار در هواي ساكن طنين انداخت. پرهاي كلاهخودها، انگار در معرض وزش بادي كه از درزي به بيرون دميده قرار گرفته باشد به حركت در آمد. صدايي شبيه زمزمه امواج دريا كه تا آن موقع شنيده ميشد، ناگهان قطع شد. البته اين زمزمه چيزي نبود جز صداي خروپف بعضي از جنگجويان كه شكاف فلزي كلاهخودشان آن را خفيف ميكرد. سر انجام در آن دورها شارلماني پيدايش شد! سوار بر اسبي بود كه از اندازه طبيعي بزرگتر به نظر ميرسيد، ريشش روي سينهاش پهن شده و دستهايش را روي قلتاق زين گذاشته بود. او كارش يا حكمراني بود و جنگيدن بود يا جنگيدن و حكمراني، نه وقفهاي در كارش بود و نه استراحتي: از آخرين باري كه سربازانش او را ديده بودند، كمي پيرتر شده بود.
مقابل هر اصيلزادهاي كه ميرسيد، اسبش را متوقف ميكرد تا سراپاي او را برانداز كند.
- خب، ببينم، شما كي هستيد، اصيلزاده دلاور فرانسوي؟
اصيل زادهاي كه مورد پسش قرار ميگرفت، به صداي بلند جواب ميداد: «سالومون دو بروتاني اعليحضرتا»، بعد نقاب كلاهخودش را بالا ميزد و چهرهگر گرفتهاش را نمايان ميساخت. سپس تعداد افراد زير دست، تجهيزات و سوابق نظامياش را بر ميشمرد: "پنج هزار سوار، سه هزار و پانصد نفر پياده، هزار و هشتصد نفر خدمه، پنج سال شركت در جنگ."
شارلماني تاييدكنان گفت: «اهالي بروتاني مردمان شجاعي هستند اصيلزاده!» بعد توك توك، توك توك، اسبش را ميراند جلو فرمانده اسكادران بعدي.
بازي از سر گرفته ميشد:
- خب ببينم، كي هستيد اصيلزاده دلاور فرانسوي؟
به محض اين كه نقاب كلاهخود بالا ميرفت، لبهايي كه پشت آن نمايان ميشد اين كلمات را ادا ميكرد: «اوليويه دو وين، اعليحضرتا» و اين بار: «سه هزار سوار زبده، هفت هزار سرباز پياده، بيست ماشين قلعه بندي، شكست دهنده فيه رابراس ملحد، به لطف خداوند و به افتخار شارل، پادشاه فرانسويان!»
شارلماني جواب ميداد: «بسيار عالي، زنده باد شواليه ويني» ؛ بعد خطاب به افسراني كه همراهياش ميكردند، ميافزود: «اين اسبها كمي لاغرند، جيره علوفهشان را دو برابر كنيد.»
و باز جلوتر: «خب ببينم، كي هستيد اصيل زاده دلاور فرانسوي؟» باز هم همان كلمات، همان تعداد افراد: تاتاراتاتاتا –راتاتا –تاتا...
- برنارد دو مونپليه، قربان! فاتح نگرومون و گالي فرن.
«آه مونپليه! چه شهر قشنگي! شهر ماهرويان»! و خطاب به همراهانش: «ببينيد وضع ارتقاة درجهاش از چه قرا راست.» شنيدن چنين كلماتي از دهان امپراتور چه لذتي داشت؛ ولي از سالها پيش، سوال و جوابها هميشه بر همين منوال بود.
- خب ببينم، شما كي هستيد؟ علائم خانوادگيتان به نظرم آشنا ميآيد.
او همه اين فرماندهان را، از روي نقشها و علائمي كه روي سپرهاشان داشتند، ميشناخت و نيازي نبود خودشان را معرفي كنند، فقط رسم بر اين بود كه اصيلزادگان به شخصه خودشان را معرفي كنند، و نقاب كلاهخودشان را بالا بزنند. وگرنه عدهاي از آنها ممكن بود به اين فكر بيفتند كه رفتن به دنبال كارهاي ديگر بهتر از شركت كردن در اين سان ديدن كسل كننده است و در نتيجه كسان ديگري را در لباس رزم و با علائم خانوادگيشان براي شركت در اين مراسم بفرستند.
- آلار دو دور دوني، از خانواده دوك امون...
چه قيافه مغرورانهاي دارد، اين آلار ما، خوب، بابا چه ميگويد؟ و غيره و غيره. تاتا- راتا- راتاتا- راتاتا- تاتا...
- ژوفره دومون ژوا! هشتهزار سوار، بدون در نظر گرفتن آنهايي كه مردهاند!
پرها در هوا در اهتزاز بود.
- اوژيه لو دانوا! نم دو باوير! پالموره دانگلوتر!
شب نزديك ميشد! چهرهها از شكاف ميان قسمت هواكش كلاهخود و چانه بند، ديگر به خوبي تشخيص داده نميشد. هر كلمه و هر حركت از اين پس پيشبيني شدني بود، مانند همه ماجراهاي اين جنگي كه سالهاي سال طول كشيده بود: در پايان هر نبرد و هر جنگ تن به تن، مراسمي تغيير ناپذير برپا ميشد؛ از همين امروز همه ميدانستند كه فردا چه كسي غالب خواهد بود و چه كسي مغلوب، كي از خود دلاوري نشان خواهد داد و چه كسي بزدلي، چه كسي به شدت مجروح خواهد شد و چه كسي با فروافتادن از اسب و زدن چند تا معلق، جان سالم از معركه به در خواهد برد. شب كه ميشد، در روشنايي مشعلها، با حرارت كورهها، و به كمك پتكها فرورفتگيهاي زره را كه هميشه يكسان بود، صاف ميكردند.
- و شما؟
پادشاه جلو شواليهاي ايستاده بود كه زرهي سراپا سفيد به تن داشت، فقط حاشيهاي باريك به رنگ سياه اطراف زره ديده ميشد؛ به جز اين، كوچكترين نقص و عيب، يا لكه و يا فرو رفتگييي در سراسر زره وجود نداشت، و بالاي كلاهخود دستهاي پر، معلوم نيست متعلق به چه پرندهاي، با نقش و نگار فراوان همچون رنگين كمان در اهتزاز بود. علائم خانوادگي روي سپر ميان چينهاي بالا پوش بزرگي نقش شده بود؛ در مركز اين علائم دو چين ديگر بالاپوش به روي همين علائم با اندازه كوچك تر باز ميشد و باز در مركز آن دوباره ميان چينهاي بالا پوش همان نقشها تكرار شده بود: با طرحي همچنان كوچكتر و محوتر چيزي شبيه چينهاي پارچهاي كه از هم باز ميشد، كشيده شده بود و باز در مركز آن ميشد حدس زد نقشي وجود دارد، ولي چنان كوچك كه نميشد تشخيص داد چه نقشي است.
شارلماني خطاب به او گفت: «و شما كه اين قدر به سرو وضعتان رسيدهايد...»، به نسبتي كه جنگ طولاني ميشد، شارلماني ميان فرماندهان سپاهش كمتر كسي را مييافت كه نسبت به وضع ظاهرش چنين توجهي از خود نشان دهد.
از اعماق كلاهخود كه كاملاً بسته بود، صدايي خشك كه انگار به جاي اين كه از تارهاي صوتي يك آدم به وجود بيايد، از تيغههاي فولادي ايجاد شده بود، با كمي پژواك شنيده شد كه گفت: «من آژيلوف هستم، آژيلوف ادم برتراندينه، از خانواده هاي گيل دي ورن و دو كارپانترا و سيرا، شواليه دوسلنپي سي ته ري يور و دوفز!»
شارلماني گفت: «آها»، از لب پايينش كه گرد كرده بود، صداي سوت مانندي خارج شد، انگار ميخواست بگويد: اگر لازم شود همه اين اسمها را به خاطر بسپارم چه جالب ميشود! ولي بيدرنگ ابروها را در هم كشيد و گفت: «پس چرا نقاب كلاهخودتان را بالا نميزنيد كه صورتتان را ببينم؟»
شواليه هيچ حركتي نكرد؛ دست راستش كه با دستكش آهني كاملاً جفت و جوري قلتاق زين را گرفته بود، آن را بيشتر فشرد، در همان حال به نظر آمد دست چپش كه سپر را گرفته بود كمي لرزيد.
شارلماني با پافشاري گفت: «آهاي اصيل زاده دلاور، با شما هستم، چرا صورتتان را به پادشاه نشان نميدهيد؟»
صدا از شكاف ميان نقاب و چانه بند به وضوح شنيده شد.
- چون من وجود ندارم، اعليحضرتا!
امپراتور فرياد زد: «چه حرفها، حالا ديگر شواليهاي به كمكمان آمده كه وجود ندارد! نشان بدهيد ببينم.»
آژيلوف لحظهاي مردد ماند؛ سپس با حركتي مطمئن ولي كمي كند نقاب كلاهخودش را بالا زد. كلاهخود خالي بود. توي زره سفيد با پرهاي زيباي رنگارنگ هيچ كس نبود.
شارلماني گفت: «عجب، عجب، به حق چيزهاي نشنيده و نديده! و شما كه وجود خارجي نداريد چگونه از عهده انجام وظايفتان بر ميآييد؟»
آژيلوف گفت: «به نيروي اراده قربان، و با ايمان به هدف مقدسي كه در پيش داريم.»
- بله، بله، حرف بسيار درستي است، در واقع به كمك اين نيروست كه ما ميتوانيم وظايفمان را انجام دهيم. واقعاً براي كسي كه وجود خارجي ندارد، به نظرم شما خيلي دلير ميآييد!
آژيلوف چون افسري جزة بود در آخر صف اصيل زادگان جاي داشت. شارلماني اكنون از همه فرماندهان سان ديده بود، دهانه اسبش را كشيد و به طرف سراپرده سلطنتي رفت. او ديگر جوان نبود؛ و دوست داشت از برخورد با مسائل حاد دوري كند.
شيپور راحت باش زده شد. همانطور كه معمول هميشه بود، اسبها به شكلي نامنظم به حركت درآمدند و جنگل عظيم نيزهها، همچون گندمزاري در معرض وزش باد به تموج در آمد. شواليهها از اسبهاشان به زير آمدند تا پاهاي به خواب رفتهشان را به حركت در آورند، مهترها افسار اسبها را گرفتند و آنها را به دنبال خود كشيدند. هنگامي كه اصيلزادگان از ميان ازدحام و ابر متراكم گرد و خاك بيرون آمدند، دستهدسته در سايه پرهاي رنگارنگ در اهتزاز، دور هم جمع شدند تا دق دلشان را از اين ساعتهاي سكون اجباري با تعريف لطيفهها و داستانهايي درباره دلاوري، ماجراهاشان با زنها و درگيريهاشان بر سر حق تقدم و برتري، خالي كنند.
آژيلوف كمي جلو رفت تا به يكي از اين جمعها بپيوندد، سپس بي آنكه كسي بداند چرا، به كنار جمع ديگري رفت، ولي با آنها قاطي نشد، هيچ كس هم به او توجه نكرد. لحظهاي مردد پشت سر اين يا آن جمع ايستاد، بي آنكه در بحثهاشان شركت كند؛ و سرانجام از آنها فاصله گرفت. غروب بود؛ در نوك كلاهخودش، پرهاي رنگارنگ، همه يكسان و به رنگي نامشخص به نظر ميآمد؛ فقط زره سفيدش به روشني در زمينه سبز چمن مشخص بود. آژيلوف، انگار به ناگهان خود را برهنه احساس كرده باشد، حركتي كرد تا دستها را روي سينهاش بگذارد و شانههايش را به داخل خم كند.
سپس به خود آمد و با گامهايي بلند به طرف اصطبلها رفت. به آنجا كه رسيد، تيمار اسبها به نظرش مطابق با قواعد معمول نيامد، خدمه اصطبل را موآخذه كرد، مهترها را تنبيه كرد، بخشهاي مختلف را بازديد كرد، كشيكها را ميان نفرات تقسيم كرد و به آنها توضيح داد وظايفشان چيست، آنها را واداشت دستورهاي او را تكرار كنند تا مطمئن شود كه منظورش را كاملاً درك كردهاند. از آنجا كه نميشد ساعتي بگذرد و سهل انگاري يا خطايي را در بخشهاي تحت فرماندهي همقطاران و فرماندهان كشف نكند يكايك آنها را احضار ميكرد، خود را از استراحت شبانه و گفت و شنودهاي دوستانهشان محروم ميكرد، با لحني متواضعانه ولي با وسواس تخطيهاشان را گوشزد ميكرد، يكي را ميفرستاد با پاسداري شبانه، ديگري را به بازديد از نگهبانها و يكي ديگر را ميفرستاد همراه با گروه گشت به گشت زني بپردازد. در همه موارد حق با او بود و اصيل زادگان كاخ نشين نميتوانستند اعتراض كنند؛ ولي در عين حال كج خلقيشان را هم پنهان نميكردند.
آژيلوف ادم برترانينه گيل دي ورنها و ديگران، كارپانترا و سيرا، بيترديد سربازي نمونه به شمار ميرفت؛ ولي هيچكس از او خوشش نميآمد.
از کتاب شواليه ناموجود
ايتالو کالوينو
پرويز شهدي
حروفچين: سامان رستمي