| همسر قاضي ايزابل آلنده برگردان: مهدي غبرايي
نيکولاس ويدال هميشه يادش بود که براي زني سر خواهد باخت. روزي که به دنيا آمد چنين سرنوشتي را پيشگويي کردند. بعدها زن ترکي که در مغازة نبش خيابان برايش فال قهوه گرفت اين پيشگويي را تاييد کرد. با اين حال کمترين تصوري نداشت که اين زن کاسيلدا، همسر قاضي هيدالگو، خواهد بود. نخستين بار روز عروسي، همسر قاضي را ديد. اما چون زنهاي سيهمو و سيهچرده را ميپسنديد، چندان از او خوشش نيامد. خراميدن اثيري دختر در جامة عروسي، چشمان شگفتزده، و انگشتاني که پيدا بود در فن برانگيختن لذت مردان ناآزموده است، کم و بيش به نظرش زشت مينمود. او که پرواي سرنوشتش را داشت، پيوسته در رابطة عاطفي با زنان محتاط بود و هرگاه به ارضاي غريزة جنسي نياز داشت، سنگ به دل ميگذاشت و به کوتاهترين برخورد بسنده ميکرد. اما کاسيلدا چنان غير واقعي و دوردست مينمود که همة احتياطهايش را دور انداخت و لحظة سرنوشتساز که فرارسيد، آن پيشگويي را که بر تمام تصميمهايش اثر ميگذاشت از ياد برد. نيکولاس ويدال که با دو تن از افرادش بر پشت بام بانک قوز کرده بود، بانوي جوان اهل پايتخت را ديد ميزد. ده دوازده تن از خويشان پريده رنگ و ظريف عروس همراهش بودند که در تمام طول مراسم کلافه خود را باد ميزدند و بعد هم يکراست رفتند و ديگر باز نگشتند. ويدال نيز مانند همة اهالي شهر عقيده داشت که عروس جوان در آن آب و هوا تاب نخواهد آورد و چند ماهي طول نخواهد کشيد که پيرزنها بار ديگر، اما اينبار براي تدفين، جامه بر تنش خواهند آراست. تازه اگر در برابر گرما و گرد و غبار که از هرسوراخ سنبهاي نفوذ ميکرد تا در روح آدم جا خوش کند دوام ميآورد، ناگزير بود به خردهگيريهاي شوهري که عادات دورة مجرديش پابرجا بود تسليم شود. سن قاضي هيدالگو دو برابر او بود، و آن قدر در بستر تنهايي خفته بود که هيچ راهي براي خشنود کردن زني نميشناخت. جديت و سر سختي او که حتا به بهاي زير پاگذاردن عدالت، قانون را اجرا ميکرد، سبب شده بود که در سراسر ايالت از او حساب ببرند. در انجام حرفهاش از کاربرد عقل سليم خودداري ميورزيد، در محکوم کردن دزدي مرغ نيز به اندازة قتل عمد سختگير بود. جامعة رسمي سياه به تن ميکرد و به رغم گرد و غباري که در اين شهر از يادرفته به همه جا نفوذ ميکرد، چکمههايش پيوسته از واکس برق ميزد. مردي چون او هرگز شوهر خوبي نميشد، با اينهمه نه تنها پيشگوييهاي ناموافق روز عروسي تحقق نيافت، بلکه کاسيلدا از عهدة سه آبستني پيدرپي و سريع شاد و خندان برآمد. ظهر هر يکشنبه شنل اسپانيولي بر دوش، خونسرد و آرام با شوهرش به نماز جماعت ميرفت، و همچون روز ورود پريده رنگ و باريک اندام بود، انگار که تابستان بيرحم ما ذرهاي بر او اثر نگذاشته است. نمونة کاملي بود از ظرافت و خوشاندامي. بلندترين کلماتش احوالپرسيهاي گرم و نرم بود و نمايانترين اطوارش سرجنباندن پر لطفش. چنان موجود اثيري و شفافي بود که دمي بيپروايي امکان داشت ناپديدش کند. در برابر تغييرات اندکي که او کرده بود، تغيير رفتار قاضي برجستهتر مينمود، گرچه در ظاهر تغيير نکرد-هنوز جامة سياه ميپوشيد و به کلاغ ميمانست و مثل هميشه شق ورق و بينزاکت بود- اما قضاوتش در دادگاه سراپا دگرگون شد. در برابر شگفتي همگان جواني را که مغازهدار ترک چيزي دزديده بود تبرئه کرد. استدلالش چنين بود که مغازهدار سالها به او کم فروخته و بنابراين پولي که اينک دزديده به جبران آن کمفروشي است. همچنين از مجازات زن زانيهاي خودداري ورزيد و چنين دليل آورد که چون شوهرش خود معشوقهاي دارد، از نظر اخلاقي نبايد انتظار وفاداري داشته باشد. در شهر شايع شد که قاضي از آستانة در که به درون ميرود از اينرو به آنرو ميشود: جامههاي تيرهاش را دور ميافکند، با فرزندانش بازي و جست و خيز ميکند و کاسيلدا را که بغل ميکند غشغش ميخندد. گرچه کسي نتوانست اين شايعات را تاييد کند، همسرش به سبب خوشرفتاري قاضي اعتباري يافت و براساس آن بر محبوبيتش افزود. هيچيک از اين شايعات ابدا توجه نيکولاس ويدال را جلب نميکرد، زيرا مردي تحت پيگرد بود و اطمينان داشت روزي که او را با غل و زنجير در پيشگاه قاضي حاضر کنند رحم و شفقتي در حقش اعمال نخواهد شد. به حرفهايي که دربارة دونيا کاسيلدا ميزدند اعتنايي نداشت و در موارد نادري که از دور ميديدش اثر نخستينبار که او را چون شبح بيجاني پنداشته بود پابرجا ميشد. ويدال سي سال پيش در اتاقي بيپنجره در تنها فاحشه خانة شهر از زني به نام خوآناي آواره و پدري گمنام زاده شد. دنياي به اين گل وگشادي جايي برايش نداشت. مادرش اين نکته را ميدانست، بنابراين کوشيد او را با ساقههاي جعفري، کونة شمع، دوش خاکستر و ديگر وسايل خشن سقط جنين از رحمش بيرون بکشد، اما کودک سخت به زندگي چسبيده بود. سالها بعد که خوآنا به پسر اسرارآميز چشم دوخت، پي برد که اگر روشهاي بي بروبرگرد سقط جنين در مورد فرزندش کارگر نيفتاد، اما در عوض روحش را چون پولاد سخت کرد. به دنيا آمد، قابله او را به بالا گرفت و در پرتو چراغ نفتي وارسي کرد و ديد که چهار پستان دارد. قابله که به تجربة فراوانش مينازيد، پيشگويي کرد: «موجود بيچاره! سرش را در راه زني به باد ميدهد!» حرفهاي او چون بختکي روي پسرک افتاد. شايد عشق زني از ادبار و فلاکت هستيش ميکاست. مادرش براي جبران خطا در اقدام به سقط جنين، نام کوچک زيبا و نام خانوادگي پرهيبتي را به تصادف برايش برگزيد. اما نام رفيع نيکولاس ويدال نيز در برابر سرنوشت رقمزدهاش تکيهگاه استواري نبود. پيش از آنکه به سن بلوغ برسد صورتش پر از زخم چاقوي نزاعها بود، بنابراين براي آدمهاي نجيب جاي شگفتي نبود که سرانجام کارش به راهزني کشيد. در بيست سالگي رهبر دستهاي دست از جان شسته شد. خوگرفتن به خشونت عضلاتش را سفت کرد. از بيم افتادن در دام زني محکوم به انزوا شده و همين به چهرهاش حالت غمباري داده بود. هرکس که در شهر او را ميديد از چشمهاي نمناکش پي ميبرد که هرگز سقوط نخواهد کرد و پسر خوآناي آواره است. هرگاه پس از جنايتي در منطقه، که شور و شيون بهپا ميشد و پليس همراه سگ رد پايش را دنبال ميکرد، پس از زير پا گذاشتن تپهها معمولا دست خالي باز ميگشت. اگر راستش را بخواهيد بهتر ميديدند اوضاع به همين منوال بگذرد، زيرا از عهدة جنگيدن با او بر نميآمدند. دار و دستهاش چنان شهرت هراسان کنندهاي به دست آورده بودند که دهات و املاک آن دور و برها باج ميدادند تا به آنان حمله نکند. اين پول از سر افرادش نيز زيادي بود، اما نيکلاس ويدال آنان را مدام بر پشت اسب نگاه ميداشت و به گردبادي از مرگ و نابودي ميکشاند تا اصول جنگاوري از يادشان نرود. کسي شهامت دسترسي به آنان را نداشت. قاضي هيدالگو بارها از دولت خواسته بود براي تقويت پليس نيروي نظامي بفرستد، اما پس از چند بار تهاجم بيهوده، سربازها به پادگان و دستة نيکلولاس ويدال به کارهاي خود بازگشته بودند. تنها يکبار نزديک بود ويدال به چنگ عدالت بيفتد، اما سختدلي او نجاتش داد. قاضي هيدالگو که از ريشخند شدن قانون به تنگ آمده بود، تصميم گرفت وسواس خود را از ياد ببرد و برسر راه قانونشکن دام بگذارد. ميدانست که براي دفاع از عدالت به بيعدالتي دست مييازد، اما ميان دو شر آن را که کم ضررتر بود برگزيد. تنها طعمهاي که داشت خوآناي آواره بود، زيرا تنها کسي که ويدال در دنيا داشت همان بود. ناگزير شد براي اين کار او را از فاحشهخانه بيرون بکشد. خوآنا که ديگر جذابيتش را از دست داده بود و مشتري سراغش را نميگرفت در آنجا اتاقها و مستراحها را تميز ميکرد. قاضي او را در قفس مخصوص جا داد که در وسط ميدان ارتش برپا شده بود و تنها ظرفي آب براي رفع تشنگي در آن گذاشت. قاضي هيدالگو گفت: «آب که تمام شود، شروع ميکند به هوار کشيدن، بعد پسرش دوان دوان ميآيد، و من هم با سربازها در گوشهاي کمين ميکنم.» خبر اين شکنجه که از زمان بردگي بيسابقه بود، اندکي پيش از تمام شدن واپسين قطرههاي آب آشاميدني مادر به گوش نيکولاس ويدال رسيد. ويدال خاموش و بياينکه ذرهاي عاطفه در صورت خالي از احساس گرگوارش پديدار شود يا دمي از تيز کردن تيغة خنجرش روي تسمهاي چرمي دست بردارد، زير نگاه افرادش به خبر گوش داد. گرچه سالها از مادرش بيخبر بود و خاطرة خوشي نيز از دوران کودکي نداشت، اما پاي آبرو در ميان بود. هيچ مردي چنين اهانتي را نميپذيرد. افراد دستهاش پيشنهاد ميکردند که اسب و تفنگ بردارند و به کمينگاه هجوم ببرند، و اگرلازم باشد بر سر آن جان ببازند. اما سر دسته هيچ شتابي در اين کار نداشت. هر چه زمان ميگذشت، تنش در اردوگاه اوج ميگرفت. مردان بيشکيب و خوي کرده به يکديگر مينگريستند و جرات حرفزدن نداشتند. آنان خشمگين به قبضة تپانچه و يال اسبها دست ميکشيدند، يا خود را با حلقه زدن کمندها سرگرم ميکردند. شب فرا رسيد. در اردوگاه تنها نيکولاس ويدال به خواب رفته بود. سپيدهدم اختلاف نظر بروز کرد. برخي از افراد گفتند که او بزدلتر از آن است که گمان ميبردند، و دستهاي ديگر عقيده داشتند که رهبرشان سرگرم کشيدن نقشهاي طرفه و پرنيرنگ است تا مادرش را برهاند. تنها چيزي که هيچگاه به ذهنشان نميرسيد اين بود که شهامتش ته کشيده باشد، چون پيوسته نشان داده بود که بيش از حد لازم صرفش ميکند. ظهر که شد، ديگر تاب نياوردند و رفتند تا از او بپرسند که نقشهاش چيست. ويدال گفت: «نميخواهم چون ابلهي به دامش بيفتم.» «پس مادرت چه ميشود؟» نيکولاس ويدال به سردي پاسخ داد: «خواهيم ديد کي بيشتر تخم دارد، من يا قاضي.» روز سوم که رسيد، فرياد خوآناي آواره براي آب قطع شد. چشمهاي خيره و لبهاي بادکرده در کف قفس در خود مچاله شد و هرگاه به هوش ميآمد به نرمي ناله ميکرد و باقي وقتها خواب ميديد که در دوزخ است. چهار سرباز مسلح نگهباني ميدادند تا کسي برايش آب نياورد. نالههايش در تمام شهر ميپيچيد، از کرکرههاي بسته به درون ميرفت و باد آن را از شکاف درها با خود ميبرد. آنگاه به نبش کوچهها و خيابانها که سگهاي نگران در آنجا بودند ميرسيد و از زوزههاي آنان در هنگام زادن تولهها بر ميگذشت، چنان که هر کس نالهها را ميشنيد پريشان ميشد. قاضي نميتوانست جلو سيل مدام جمعيت را که به ميدان ميريختند تا با پيرزن همدردي کنند بگيرد، و قدرت نداشت از اعتصاب فاحشگان براي همدردي با پيرزن، آن هم درست در آغاز دو هفته تعطيل معدنچيان، جلوگيري کند. آن شنبه خيابانها پر از کارگران آرزومند بود که از خالي کردن بار ذخيرة خود نوميد بودند و در شهر چيزي جز وصف منظرة قفس و آن نالههاي جانشکار دهان به دهان نميگشت و از کرانة رود به ساحل دريا نميرسيد. کشيش در راس دستهاي از خانمهاي کاتوليک قرار گرفت تا از قاضي هيدالگو رحم و شفقت مسيحي را طلب کنند و بخواهند پيرزن بينواي بيگناه را از چنين مرگ دردباري معاف کند، اما مرد قانون درش را کلون کرد و از گوش دادن به حرفهايش طفره رفت. در اين موقع بود که تصميم گرفتند دست به دامن دونيا کاسيلدا شوند. همسر قاضي در اتاق نشيمن تاريک روشن آنها را پذيرفت. مثل هميشه شرمگين سر به زير انداخت و به درخواستهايشان گوش داد. شوهرش سه روز به خانه نيامده و در اداره، در به روي خود بسته بود و انتظار ميکشيد تا نيکولاس ويدال به دامش بيفتد. بيآنکه از پنجره سرک بکشد از چگونگي ماجرا خبردار بود، چون نالههاي کشدار و دردبار خوآنا حتا به اتاقهاي وسيع خانة او نيز راه گشوده بود. دونيا کاسيلدا منتظر شد تا مهمانها رفتند، سپس بهترين لباس کودکانش را به آنان پوشاند و نوار سياهي دوربازوي هر يک به نشانة عزا بست و همراهشان به سوي ميدان روانه شد. سبد خوراکي و يک بطري آب تازه براي خوآناي آواره برداشت. نگهبانها از کنج ميدان که او را ديدند، به منظورش پي بردند. اما دستور اکيد داشتند و با تفنگ سد راهش شدند. هنگامي که پافشاري کرد، در حضور جمعيت بازويش را گرفتند. کودکانش بناي گريه و زاري گذاشتند. قاضي هيدالگو در دفتر نشسته بود و ميدان را زير نظر داشت. در شهر تنها کسي بود که موم در گوش نکرده بود. زيرا حواسش جمع کمينگاه بود و به خود فشار ميآورد تا سمضربههاي اسب و علامت شروع عمليات را بشنود. سه شب و سه روز تمام در برابر نالههاي خوآنا و ناسزاهاي مردم شهر که جلو دادگاه گرد آمده بودند مقاومت کرد، اما شور و شيون فرزندانش را که شنيد دانست که طاقتش طاق شده است. با ريش سه روزه و چشمهاي خون گرفته از شدت مراقبت و سنگيني هزارساله بر دوش، شکست خورده از دفترش بيرون آمد. از خيابان گذشت، به ميدان پيچيد و با همسرش رودررو شد. اندوهناک به يکديگر زل زدند. طي هفت سال زناشويي، همسرش نخستين بار با او مخالفت ميکرد، آن هم مخالفتي علني و در حضور همة مردم شهر. براي آنکه سبد خوراکي و بطري آب از دست کاسيلدا به در آيد، قاضي هيدالگو به دست خود در قفس را گشود و زنداني را آزاد کرد. اين خبر که به گوش نيکولاس ويدال رسيد، قهقهه زد: «نگفتم قاضي تخمش را ندارد؟» اما فرداي آن روز خندهاش بدل به اخم شد. چون خبر آوردند که خوآناي آواره در همان فاحشه خانهاي که کار ميکرد خود را از چلچراغي بهدار آويخته، زيرا از اين موضوع که پسرش او را در قفسي در ميدان ارتش به حال خود رها کرده تا بگندد شرمسار بوده است. ويدال گفت: «اجل آن قاضي رسيده.» نقشه کشيد که قا ضي را به شگفت آورد، مرگ هولناکي نصيبش کند و سپس او را در همان قفس کذايي بگذارد تا همگان شاهدش باشند. مغازهدار ترک به او خبر داد که خانوادة هيدالگو همان شب راهي تفريحگاه کنار دريا شدهاند تا طعم تلخ شکست را از ياد ببرند. قاضي که براي استراحت در مهمانخانهاي کنار راه ايستاد، پي برد که تعقيبش ميکنند. تا رسيدن گروه گشتي ارتش بيدفاع بود، اما چند ساعت وقت داشت و اتومبيلش از اسبهاي راهزنان تندتر ميرفت. دستور داد زن و فرزندش سوار اتومبيل شوند، پا روي پدال گاز گذاشت و در جاده سرعت گرفت. قاعدتا بايد ميرسيد و وقت اضافي نيز ميداشت، اما مقدر بود که نيکولاس ويدال آن روز باراني با زني روبرو شود که او را به سوي فنا ميبرد. قلب قاضي هيدالگو که براثر چند شب بيخوابي، خصومت مردم شهر، ضربهاي که به غرورش وارد شده بود و فشاري که در اين مسابقه براي نجات خانوادهاش تحمل ميکرد ديگر تاب نياورد و با تکان شديدي از جا کنده شد و چون اناري ترکيد. اتومبيل از جاده بيرون رفت و چند معلق زد و در گودالي از حرکت بازماند. چند دقيقه طول کشيد تا دونيا کاسيلدا بفهمد چه شد. سن زياد شوهرش غالبا او را به فکر وا ميداشت که اگر بيوه شود چه کند، با اينحال هرگز در خيالش نميگنجيد که قاضي او را به دست دشمنانش رها کند. وقت اندکي براي ارزيابي موقعيتش تلف کرد و دانست که بايد هرچه زودتر دست به کار شود و فرزندانش را به جاي امني برساند. به دور و برش که خيره شد، چيزي نمانده بود که زير گريه بزند. در جلگة پهنپشت که آفتاب سوزان برشتهاش کرده بود هيچ نشاني از حيات ديده نميشد، تنها خرسنگهاي سترون زير آسماني بيکرانه با نور خيره کنندة بيرنگ و بيجان ديده ميشد. در نگاه بعدي ساية سياه گذرگاه يا غاري در سراشيبي دوردست پديدار شد، از اينرو دو کودک در بغل و کودک سوم آويخته به دامنش به آن سو دويد. فرزندانش را يکيک بر فراز خرسنگ برد. غاري طبيعي نظير دهها غار ناحية آنجا بود. به درونش نگريست تا اطمينان يابد که کنام جانوران درنده نيست، سپس فرزندانش را در انتهاي غار نشاند و بيآنکه بريزد براي وداع بوسيدنشان. «تا چند ساعت ديگر سربازها براي بردنتان ميآيند. تا آن وقت بههيچ عنوان از غار بيرن نرويد، حتا اگر صداي جيغ مرا هم شنيديد. فهميديد؟» مادر به کودکان ترسان که به يکديگر چسبيده بودن، واپسين نگاه را انداخت و سپس به زحمت از خرسنگ به زير آمد. به اتومبيل رسيد، چشمهاي شوهرش را بست و موهايش را مرتب کرد و به انتظار نشست. هيچ نميدانست چند تن از افراد نيکولاس ويدال همراهش ميآيند، اما دعا ميکرد هر چه بيشتر باشند تا بتواند به بهاي تن در دادن به آنان هر چه بيشتر معطلشان کند. نيروي خود را گرد آورد و فکر کرد که اگر بتواند کار را تا حد امکان کش بدهد، مرگش چقدر طول خواهد کشيد. عزم جزم کرد که خواستني و شهوتانگيز باشد، تا بيشتر سرگرمشان کند و به اين ترتيب براي فرزندانش مجال زندهماندن فراهم آورد. لازم نبود زياد چشم به راه بماند به زودي گرد و غباري در افق ديد و سمضربههاي اسبي را شنيد. دندانها را چفت کرد. سپس در کمال شگفتي ديد که تک سواري ميآيد. سوار با تفنگ آمادة تيراندازي در چند متري او ايستاد. از زخم صورتش پيدا بود که نيکولاس ويدال است که دست تنها به تعقيب قاضي هيدالگو آمده، زيرا اين تسويه حسابي خصوصي بين دو مرد بود. همسر قاضي پي برد که بايد به چيزي بدتر از مرگ تدريجي تن در دهد. نگاه زودگذري به شوهرش کافي بود که ويدال را قانع کند که قاضي از چنگ او جسته و به دامن آرامبخش خواب مرگ پناه برده است. اما همسرش، حضور لرزاني در نور خيره کنندة دشت، آنجا بود. از اسب به زير جست و با گامهاي بلند به سوي او شتافت. زن خود را پس نکشيد، نگاه خيرهاش را ندزديد، و ويدال براي نخستين بار در زندگي با شگفتي پي برد که موجود ديگري بيترس با او رودررو ميشود. چند ثانيه که به اندازة ابديت طول کشيد آن دو يکديگر را محک زدند و کوشيدند به نيرو و قدرت مقاومت همديگر پي ببرند. نرمنرمک به ذهن هر دو رسيد که دشمني هولناکشان به پايان رسيده است. ويدال تفنگ را پايين آورد و زن لبخند زد. کاسيلدا از هر لحظة ساعتهاي بعد سود جست. به تمام ترفندهاي ازلي براي فريفتن اين مرد دست يازيد. هر دو ميدانستند که زندگيشان در خطر است و همين بعد تازه و ترسناکي به برخوردشان ميداد. نيکولاس ويدال از کودکي از عشق گريخته بود و هيچ چيز از يگانگي، لطافت، خندة نهاني، طغيان احساسها، نميدانست. هر دم که ميگذشت سربازها و طناب دار نزديکترميشد، اما ويدال اين را به ازاي آن موهبت خوشيمن ميپذيرفت. کاسيلدا زن باوقار و کمرويي بود که به پيرمرد عبوسي شوهر کرده بود. در آن عصر به يادماندني حتا دمي غافل نبود که هدفش اتلاف وقت براي نجات کودکان است، با اين حال گهگاه با تحسين امکانات ذاتي خود، احساسي شبيه سپاسگزاري از ويدال داشت. به همين دليل بود که با شنيدن صداي سربازان از دور دست، از او تمنا کرد که به سوي تپهها بگريزد. اما نيکولاس ويدال به جاي گوش کردن به حرفهايش براي آخرين بار خود را به عشق سپرد. و به اين ترتيب به آن پيشگويي که از آغاز سرنوشتش را بر پيشاني او مهر زده بود جامة تحقق پوشاند.
برگرفته از: کتاب داستان
حروفچين: علي چنگيزي نسخه قابل چاپشناسه : PS1420تاريخ ارسال : چهارشنبه 10 مرداد 1386 |