خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
همسر قاضي

ايزابل آلنده

Isabel Allendeبرگردان: مهدي غبرايي


     نيکولاس ويدال هميشه يادش بود که براي زني سر خواهد باخت. روزي که به دنيا آمد چنين سرنوشتي را پيشگويي کردند. بعدها زن ترکي که در مغازة نبش خيابان برايش فال قهوه گرفت اين پيشگويي را تاييد کرد. با اين حال کمترين تصوري نداشت که اين زن کاسيلدا، همسر قاضي هيدالگو، خواهد بود. نخستين بار روز عروسي، همسر قاضي را ديد. اما چون زن‌هاي سيه‌مو و سيه‌چرده را مي‌پسنديد، چندان از او خوشش نيامد. خراميدن اثيري دختر در جامة عروسي، چشمان شگفت‌زده، و انگشتاني که پيدا بود در فن برانگيختن لذت مردان ناآزموده است، کم و بيش به نظرش زشت مي‌نمود. او که پرواي سرنوشتش را داشت، پيوسته در رابطة عاطفي با زنان محتاط بود و هرگاه به ارضاي غريزة جنسي نياز داشت، سنگ به دل مي‌گذاشت و به کوتاه‌ترين برخورد بسنده مي‌کرد. اما کاسيلدا چنان غير واقعي و دوردست مي‌نمود که همة احتياط‌هايش را دور انداخت و لحظة سرنوشت‌ساز که فرارسيد، آن پيشگويي را که بر تمام تصميم‌هايش اثر مي‌گذاشت از ياد برد. نيکولاس ويدال که با دو تن از افرادش بر پشت بام بانک قوز کرده بود، بانوي جوان اهل پايتخت را ديد مي‌زد. ده دوازده تن از خويشان پريده رنگ و ظريف عروس همراهش بودند که در تمام طول مراسم کلافه خود را باد مي‌زدند و بعد هم يکراست رفتند و ديگر باز نگشتند. ويدال نيز مانند همة اهالي شهر عقيده داشت که عروس جوان در آن آب و هوا تاب نخواهد آورد و چند ماهي طول نخواهد کشيد که پيرز‌ن‌ها بار ديگر، اما اين‌بار براي تدفين، جامه بر تنش خواهند آراست. تازه اگر در برابر گرما و گرد و غبار که از هرسوراخ سنبه‌اي نفوذ مي‌کرد تا در روح آدم جا خوش کند دوام مي‌آورد، ناگزير بود به خرده‌گيري‌هاي شوهري که عادات دورة مجرديش پابرجا بود تسليم شود. سن قاضي هيدالگو دو برابر او بود، و آن قدر در بستر تنهايي خفته بود که هيچ راهي براي خشنود کردن زني نمي‌شناخت. جديت و سر سختي او که حتا به بهاي زير پاگذاردن عدالت، قانون را اجرا مي‌کرد، سبب شده بود که در سراسر ايالت از او حساب ببرند. در انجام حرفه‌اش از کاربرد عقل سليم خودداري مي‌ورزيد، در محکوم کردن دزدي مرغ نيز به اندازة قتل عمد سختگير بود. جامعة رسمي سياه به تن مي‌کرد و به رغم گرد و غباري که در اين شهر از يادرفته به همه جا نفوذ مي‌کرد، چکمه‌هايش پيوسته از واکس برق مي‌زد. مردي چون او هرگز شوهر خوبي نمي‌شد، با اين‌همه نه تنها پيشگويي‌هاي ناموافق روز عروسي تحقق نيافت، بلکه کاسيلدا از عهدة سه آبستني پي‌درپي و سريع شاد و خندان برآمد. ظهر هر يکشنبه شنل اسپانيولي بر دوش، خونسرد و آرام با شوهرش به نماز جماعت مي‌رفت، و همچون روز ورود پريده رنگ و باريک اندام بود، انگار که تابستان بي‌رحم ما ذره‌اي بر او اثر نگذاشته است. نمونة کاملي بود از ظرافت و خوش‌اندامي. بلندترين کلماتش احوالپرسي‌هاي گرم و نرم بود و نمايان‌ترين اطوارش سرجنباندن پر لطفش. چنان موجود اثيري و شفافي بود که دمي بي‌پروايي  امکان داشت ناپديدش کند. در برابر تغييرات اندکي که او کرده بود، تغيير رفتار قاضي برجسته‌تر مي‌نمود، گرچه در ظاهر تغيير نکرد-هنوز جامة سياه مي‌پوشيد و به کلاغ مي‌مانست و مثل هميشه شق ورق و بي‌نزاکت بود- اما قضاوتش در دادگاه سراپا دگرگون شد. در برابر شگفتي همگان جواني را که مغازه‌دار ترک چيزي دزديده بود تبرئه کرد. استدلالش چنين بود که مغازه‌دار سال‌ها به او کم فروخته و بنابراين پولي که اينک دزديده به جبران آن کم‌فروشي است. همچنين از مجازات زن زانيه‌اي خودداري ورزيد و چنين دليل آورد که چون شوهرش خود معشوقه‌اي دارد، از نظر اخلاقي نبايد انتظار وفاداري داشته باشد. در شهر شايع شد که قاضي از آستانة در که به درون مي‌رود از اين‌رو به آن‌رو مي‌شود: جامه‌هاي تيره‌اش را دور مي‌افکند، با فرزندانش بازي و جست و خيز مي‌کند و کاسيلدا را که بغل مي‌کند غش‌غش مي‌خندد. گرچه کسي نتوانست اين شايعات را تاييد کند، همسرش به سبب خوشرفتاري قاضي اعتباري يافت و براساس آن بر محبوبيتش افزود. هيچ‌يک از اين شايعات ابدا توجه نيکولاس ويدال را جلب نمي‌کرد، زيرا مردي تحت پيگرد بود و اطمينان داشت روزي که او را با غل و زنجير در پيشگاه قاضي حاضر کنند رحم و شفقتي در حقش اعمال نخواهد شد. به حرف‌هايي که دربارة دونيا کاسيلدا مي‌زدند اعتنايي نداشت و در موارد نادري که از دور مي‌ديدش اثر نخستين‌بار که او را چون شبح بي‌جاني پنداشته بود پابرجا مي‌شد.
     ويدال سي سال پيش در اتاقي بي‌پنجره در تنها فاحشه‌ خانة شهر از زني به نام خوآناي آواره و پدري گمنام زاده شد. دنياي به اين گل وگشادي جايي برايش نداشت. مادرش اين نکته را مي‌دانست، بنابراين کوشيد او را با ساقه‌هاي جعفري، کونة شمع، دوش خاکستر و ديگر وسايل خشن سقط جنين از رحمش بيرون بکشد، اما کودک سخت به زندگي چسبيده بود. سال‌ها بعد که خوآنا به پسر اسرارآميز چشم دوخت، پي برد که اگر روش‌هاي بي بروبرگرد سقط جنين در مورد فرزندش کارگر نيفتاد، اما در عوض روحش را چون پولاد سخت کرد. به دنيا آمد، قابله او را به بالا گرفت و در پرتو چراغ نفتي وارسي کرد و ديد که چهار پستان دارد.
     قابله که به تجربة فراوانش مي‌نازيد، پيشگويي کرد: «موجود بيچاره! سرش را در راه زني به باد مي‌دهد!»
      حرف‌هاي او چون بختکي روي پسرک افتاد. شايد عشق زني از ادبار و فلاکت هستيش مي‌کاست. مادرش براي جبران خطا در اقدام به سقط جنين، نام کوچک زيبا و نام خانوادگي پرهيبتي را به تصادف برايش برگزيد. اما نام رفيع نيکولاس ويدال نيز در برابر سرنوشت رقم‌زده‌اش تکيه‌گاه استواري نبود. پيش از آنکه به سن بلوغ برسد صورتش پر از زخم چاقوي نزاع‌ها بود، بنابراين براي آدم‌هاي نجيب جاي شگفتي نبود که سرانجام کارش به راهزني کشيد. در بيست سالگي رهبر دسته‌اي دست از جان شسته شد. خوگرفتن به خشونت عضلاتش را سفت کرد. از بيم افتادن در دام زني محکوم به انزوا شده و همين به چهره‌اش حالت غم‌باري داده بود. هرکس که در شهر او را مي‌ديد از چشم‌هاي نمناکش پي مي‌برد که هرگز سقوط نخواهد کرد و پسر خوآناي آواره است. هرگاه پس از جنايتي در منطقه، که شور و شيون به‌پا مي‌شد و پليس همراه سگ رد پايش را دنبال مي‌کرد، پس از زير پا گذاشتن تپه‌ها معمولا دست خالي باز مي‌گشت. اگر راستش را بخواهيد بهتر مي‌ديدند اوضاع به همين منوال بگذرد، زيرا از عهدة جنگيدن با او بر نمي‌آمدند. دار و دسته‌اش چنان شهرت هراسان کننده‌اي به دست آورده بودند که دهات و املاک آن دور و برها باج مي‌دادند تا به آنان حمله نکند. اين پول از سر افرادش نيز زيادي بود، اما نيکلاس ويدال آنان را مدام بر پشت اسب نگاه مي‌داشت و به گردبادي از مرگ و نابودي مي‌کشاند تا اصول جنگاوري از يادشان نرود. کسي شهامت دسترسي به آنان را نداشت. قاضي هيدالگو بارها از دولت خواسته بود براي تقويت پليس نيروي نظامي بفرستد، اما پس از چند بار تهاجم بيهوده، سربازها به پادگان و دستة نيکلولاس ويدال به کارهاي خود بازگشته بودند. تنها يک‌بار نزديک بود ويدال به چنگ عدالت بيفتد، اما سختدلي او نجاتش داد.
     قاضي هيدالگو که از ريشخند شدن قانون به تنگ آمده بود، تصميم گرفت وسواس خود را از ياد ببرد و برسر راه قانون‌شکن دام بگذارد. مي‌دانست که براي دفاع از عدالت به بي‌عدالتي دست مي‌يازد، اما ميان دو شر آن را که کم ضررتر بود برگزيد. تنها طعمه‌اي که داشت خوآناي آواره بود، زيرا تنها کسي که ويدال در دنيا داشت همان بود. ناگزير شد براي اين کار او را از فاحشه‌خانه بيرون بکشد. خوآنا که ديگر جذابيتش را از دست داده بود و مشتري سراغش را نمي‌گرفت در آنجا اتاق‌ها و مستراح‌ها را تميز مي‌کرد. قاضي او را در قفس مخصوص جا داد که در وسط ميدان ارتش برپا شده بود و تنها ظرفي آب براي رفع تشنگي در آن گذاشت.
     قاضي هيدالگو گفت: «آب که تمام شود، شروع مي‌کند به هوار کشيدن، بعد پسرش دوان دوان مي‌آيد، و من هم با سربازها در گوشه‌اي کمين مي‌کنم.»
      خبر اين شکنجه که از زمان بردگي بي‌سابقه بود، اندکي پيش از تمام شدن واپسين قطره‌هاي آب آشاميدني مادر به گوش نيکولاس ويدال رسيد. ويدال خاموش و بي‌اينکه ذره‌اي عاطفه در صورت خالي از احساس گرگ‌وارش پديدار شود يا دمي از تيز کردن تيغة خنجرش روي تسمه‌اي چرمي دست بردارد، زير نگاه افرادش به خبر گوش داد. گرچه سال‌ها از مادرش بي‌خبر بود و خاطرة خوشي نيز از دوران کودکي نداشت، اما پاي آبرو در ميان بود. هيچ مردي چنين اهانتي را نمي‌پذيرد. افراد دسته‌اش پيشنهاد مي‌کردند که اسب و تفنگ بردارند و به کمينگاه هجوم ببرند، و اگرلازم باشد بر سر آن جان ببازند. اما سر دسته هيچ شتابي در اين کار نداشت. هر چه زمان مي‌گذ‌شت، تنش در اردوگاه اوج مي‌گرفت. مردان بي‌شکيب و خوي کرده به يکديگر مي‌نگريستند و جرات حرف‌زدن نداشتند. آنان خشمگين به قبضة تپانچه و يال اسب‌ها دست مي‌کشيدند، يا خود را با حلقه زدن کمندها سرگرم مي‌کردند. شب فرا رسيد. در اردوگاه تنها نيکولاس ويدال به خواب رفته بود. سپيده‌دم اختلاف نظر بروز کرد. برخي از افراد گفتند که او بزدل‌تر از آن است که گمان مي‌بردند، و دسته‌اي ديگر عقيده داشتند که رهبرشان سرگرم کشيدن نقشه‌اي طرفه و پرنيرنگ است تا مادرش را برهاند. تنها چيزي که هيچ‌گاه به ذهنشان نمي‌رسيد اين بود که شهامتش ته کشيده باشد، چون پيوسته نشان داده بود که بيش از حد لازم صرفش مي‌کند. ظهر که شد، ديگر تاب نياوردند و رفتند تا از او بپرسند که نقشه‌اش چيست.
      ويدال گفت: «نمي‌خواهم چون ابلهي به دامش بيفتم.»
     «پس مادرت چه مي‌شود؟»
      نيکولاس ويدال به سردي  پاسخ داد: «خواهيم ديد کي بيشتر تخم دارد، من يا قاضي.»
     روز سوم که رسيد، فرياد خوآناي آواره براي آب قطع شد. چشم‌هاي خيره و لب‌هاي بادکرده در کف قفس در خود مچاله شد و هرگاه به هوش مي‌آمد به نرمي ناله مي‌کرد و باقي وقت‌ها خواب مي‌ديد که در دوزخ است. چهار سرباز مسلح نگهباني مي‌دادند تا کسي برايش آب نياورد. ناله‌هايش در تمام شهر مي‌پيچيد، از کرکره‌هاي بسته به درون مي‌رفت و باد آن را از شکاف درها با خود مي‌برد. آنگاه به نبش کوچه‌ها و خيابان‌ها که سگ‌هاي نگران در آنجا بودند مي‌رسيد و از زوزه‌هاي آنان در هنگام زادن توله‌ها بر مي‌گذشت، چنان که هر کس ناله‌ها را مي‌شنيد پريشان مي‌شد. قاضي نمي‌توانست جلو سيل مدام جمعيت را که به ميدان مي‌ريختند تا با پيرزن همدردي کنند بگيرد، و قدرت نداشت از اعتصاب فاحشگان براي همدردي با پيرزن، آن هم درست در آغاز دو هفته تعطيل معدنچيان، جلوگيري کند. آن شنبه خيابان‌ها پر از کارگران آرزومند بود که از خالي کردن بار ذخيرة خود نوميد بودند و در شهر چيزي جز وصف منظرة قفس و آن ناله‌هاي جان‌شکار دهان به دهان نمي‌گشت و از کرانة رود به ساحل دريا نمي‌رسيد. کشيش در راس دسته‌اي از خانم‌هاي کاتوليک قرار گرفت تا از قاضي هيدالگو رحم و شفقت مسيحي را طلب کنند و بخواهند پيرزن بينواي بيگناه را از چنين مرگ دردباري معاف کند، اما مرد قانون درش را کلون کرد و از گوش دادن به حرف‌هايش طفره رفت. در اين موقع بود که تصميم گرفتند دست به دامن دونيا کاسيلدا شوند.
     همسر قاضي در اتاق نشيمن تاريک روشن آنها را پذيرفت. مثل هميشه شرمگين سر به زير انداخت و به درخواست‌هايشان گوش داد. شوهرش سه روز به خانه نيامده و در اداره، در به روي خود بسته بود و انتظار مي‌کشيد تا نيکولاس ويدال به دامش بيفتد. بي‌آنکه از پنجره سرک بکشد از چگونگي ماجرا خبردار بود، چون ناله‌هاي کشدار و دردبار خوآنا حتا به اتاق‌هاي وسيع خانة او نيز راه گشوده بود. دونيا کاسيلدا منتظر شد تا مهمان‌ها رفتند، سپس بهترين لباس کودکانش را به آنان پوشاند و نوار سياهي دوربازوي هر يک به نشانة عزا بست و همراهشان به سوي ميدان روانه شد. سبد خوراکي و يک بطري آب تازه براي خوآناي آواره برداشت. نگهبان‌ها از کنج ميدان که او را ديدند، به منظورش پي بردند. اما دستور اکيد داشتند و با تفنگ سد راهش شدند. هنگامي که پافشاري کرد، در حضور جمعيت بازويش را گرفتند. کودکانش بناي گريه و زاري گذاشتند.
     قاضي هيدالگو در دفتر نشسته بود  و ميدان را زير نظر داشت. در شهر تنها کسي بود که موم در گوش نکرده بود. زيرا حواسش جمع کمينگاه بود و به خود فشار مي‌آورد تا سم‌ضربه‌هاي اسب و علامت شروع عمليات را بشنود. سه شب و سه روز تمام در برابر ناله‌هاي خوآنا و ناسزاهاي مردم شهر که جلو دادگاه گرد آمده بودند مقاومت کرد، اما شور و شيون فرزندانش را که شنيد دانست که طاقتش طاق شده است. با ريش سه روزه و چشم‌هاي خون گرفته از شدت مراقبت و سنگيني هزارساله بر دوش، شکست خورده از دفترش بيرون آمد. از خيابان گذشت، به ميدان پيچيد و با همسرش رودررو شد. اندوهناک به يکديگر زل زدند. طي هفت سال زناشويي، همسرش نخستين بار با او مخالفت مي‌کرد، آن هم مخالفتي علني و در حضور همة مردم شهر. براي آنکه سبد خوراکي و بطري آب از دست کاسيلدا به در آيد، قاضي هيدالگو به دست خود در قفس را گشود و زنداني را آزاد کرد.
     اين خبر که به گوش نيکولاس ويدال رسيد، قهقهه زد: «نگفتم قاضي تخمش را ندارد؟»
     اما فرداي آن روز خنده‌اش بدل به اخم شد. چون خبر آوردند که خوآناي آواره در همان فاحشه خانه‌اي که کار مي‌کرد خود را از چلچراغي به‌دار آويخته، زيرا از اين موضوع که پسرش او را در قفسي در ميدان ارتش به حال خود رها کرده تا بگندد شرمسار بوده است.
     ويدال گفت: «اجل آن قاضي رسيده.»
     نقشه کشيد که قا ضي را به شگفت آورد، مرگ هولناکي نصيبش کند و سپس او را در همان قفس کذايي بگذارد تا همگان شاهدش باشند. مغازه‌دار ترک به او خبر داد که خانوادة هيدالگو همان شب راهي تفريحگاه کنار دريا شده‌اند تا طعم تلخ شکست را از ياد ببرند.
قاضي که براي استراحت در مهمان‌خانه‌اي کنار راه ايستاد، پي برد که تعقيبش مي‌کنند. تا رسيدن گروه گشتي ارتش بي‌دفاع بود، اما چند ساعت وقت داشت و اتومبيلش از اسب‌هاي راهزنان تندتر مي‌رفت. دستور داد زن و فرزندش سوار اتومبيل شوند، پا روي پدال گاز گذاشت و در جاده سرعت گرفت. قاعدتا بايد مي‌رسيد و وقت اضافي نيز مي‌داشت، اما مقدر بود که نيکولاس ويدال آن روز باراني با زني روبرو شود که او را به سوي فنا مي‌برد.
     قلب قاضي هيدالگو که براثر چند شب بي‌خوابي، خصومت مردم شهر، ضربه‌اي که به غرورش وارد شده بود و فشاري که در اين مسابقه براي نجات خانواده‌اش تحمل مي‌کرد ديگر تاب نياورد و با تکان شديدي از جا کنده شد و چون اناري ترکيد. اتومبيل از جاده بيرون رفت و چند معلق زد و در گودالي از حرکت بازماند. چند دقيقه طول کشيد تا دونيا کاسيلدا بفهمد چه شد. سن زياد شوهرش غالبا او را به فکر وا مي‌داشت که اگر بيوه شود چه کند، با اينحال هرگز در خيالش نمي‌گنجيد که قاضي او را به دست دشمنانش رها کند. وقت اندکي براي ارزيابي موقعيتش تلف کرد و دانست که بايد هرچه زودتر دست به کار شود و فرزندانش را به جاي امني برساند. به دور و برش که خيره شد، چيزي نمانده بود که زير گريه بزند. در جلگة پهن‌پشت که آفتاب سوزان برشته‌اش کرده بود هيچ نشاني از حيات ديده نمي‌شد، تنها خرسنگ‌هاي سترون زير آسماني بيکرانه با نور خيره‌ کنندة بيرنگ و بي‌جان ديده مي‌شد. در نگاه بعدي ساية سياه گذرگاه يا غاري در سراشيبي دوردست پديدار شد، از اين‌رو دو کودک در بغل و کودک سوم آويخته به دامنش به آن سو دويد.
     فرزندانش را يک‌يک بر فراز خرسنگ برد. غاري طبيعي نظير ده‌ها غار ناحية آنجا بود. به درونش نگريست تا اطمينان يابد که کنام جانوران درنده نيست، سپس فرزندانش را در انتهاي غار نشاند و بي‌آنکه بريزد براي وداع بوسيدنشان.
     «تا چند ساعت ديگر سربازها براي بردنتان مي‌آيند. تا آن وقت به‌هيچ عنوان از غار بيرن نرويد، حتا اگر صداي جيغ مرا هم شنيديد. فهميديد؟»
     مادر به کودکان ترسان که به يکديگر چسبيده بودن، واپسين نگاه را انداخت و سپس به زحمت از خرسنگ به زير آمد. به اتومبيل رسيد، چشم‌هاي شوهرش را بست و موهايش را مرتب کرد و به انتظار نشست. هيچ نمي‌دانست چند تن از افراد نيکولاس ويدال همراهش مي‌آيند، اما دعا مي‌کرد هر چه بيشتر باشند تا بتواند به بهاي تن در دادن به آنان هر چه بيشتر معطلشان کند. نيروي خود را گرد آورد و فکر کرد که اگر بتواند کار را تا حد امکان کش بدهد، مرگش چقدر طول خواهد کشيد. عزم جزم کرد که خواستني و شهوت‌انگيز باشد، تا بيشتر سرگرمشان کند و به اين ترتيب براي فرزندانش مجال زنده‌ماندن فراهم آورد.
     لازم نبود زياد چشم به راه بماند به زودي گرد و غباري در افق ديد و سم‌ضربه‌هاي اسبي را شنيد. دندان‌ها را چفت کرد. سپس در کمال شگفتي ديد که تک سواري مي‌آيد. سوار با تفنگ آمادة تيراندازي در چند متري او ايستاد. از زخم صورتش پيدا بود که نيکولاس ويدال است که دست تنها به تعقيب قاضي هيدالگو آمده، زيرا اين تسويه حسابي خصوصي بين دو مرد بود. همسر قاضي پي برد که بايد به چيزي بدتر از مرگ تدريجي تن در دهد.
     نگاه زودگذري به شوهرش کافي بود که ويدال را قانع کند که قاضي از چنگ او جسته و به دامن آرامبخش خواب مرگ پناه برده است. اما همسرش، حضور لرزاني در نور خيره کنندة دشت، آنجا بود. از اسب به زير جست و با گام‌هاي بلند به سوي او شتافت. زن خود را پس نکشيد، نگاه خيره‌اش را ندزديد، و ويدال براي نخستين بار در زندگي با شگفتي پي برد که موجود ديگري بي‌ترس با  او رو‌در‌رو مي‌شود. چند ثانيه که به اندازة ابديت طول کشيد آن دو يکديگر را محک زدند و کوشيدند به نيرو و قدرت مقاومت همديگر پي ببرند.
     نرم‌نرمک به ذهن هر دو رسيد که دشمني هولناکشان به پايان رسيده است. ويدال تفنگ را پايين آورد و زن لبخند زد.
     کاسيلدا از هر لحظة ساعت‌هاي بعد سود جست. به تمام ترفندهاي ازلي براي فريفتن اين مرد دست يازيد. هر دو مي‌دانستند که زندگيشان در خطر است و همين بعد تازه و ترسناکي به برخوردشان مي‌داد. نيکولاس ويدال از کودکي از عشق گريخته بود و هيچ چيز از يگانگي، لطافت، خندة نهاني، طغيان احساس‌ها، نمي‌دانست. هر دم که مي‌گذشت سربازها و طناب دار نزديک‌ترمي‌شد، اما ويدال اين را به ازاي آن موهبت خوش‌يمن مي‌پذيرفت. کاسيلدا زن باوقار و کمرويي بود که به پيرمرد عبوسي شوهر کرده بود. در آن عصر به يادماندني حتا دمي غافل نبود که هدفش اتلاف وقت براي نجات کودکان است، با اين حال گه‌گاه با تحسين امکانات ذاتي خود، احساسي شبيه سپاسگزاري از ويدال داشت. به همين دليل بود که با شنيدن صداي سربازان از دور دست، از او تمنا کرد که به سوي تپه‌ها بگريزد. اما نيکولاس ويدال به جاي گوش کردن به حرف‌هايش براي آخرين بار خود را به عشق سپرد. و به اين ترتيب به آن پيشگويي که از آغاز سرنوشتش را بر پيشاني او مهر زده بود جامة تحقق پوشاند.


برگرفته از: کتاب داستان


حروف‌چين: علي چنگيزي


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS1420
تاريخ ارسال : چهارشنبه 10 مرداد 1386
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي خور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - جان‌ بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate