ميدانم كه باورش خيلي سخت است. حتا اگر آدم دلِ خوشي از او نداشته باشد و مامورِ آگاهي هر دم دادبزند و مداركش را به رُخمان بكشد.
ايكاش مادر اينقدر دست دست نميكرد و ميگذاشت يك جايي آوارهاش كنيم تا بلكه همگي با هم نفسراحتي بكشيم. بهتر از اين آبروريزي نبود؟ حالا عكساش را هم خواستهاند تا توي صفحهي حوادثروزنامهها چاپ كنند. روزنامهچيها درِ خانهمان را از پاشنه درآوردهاند. قرار است همه چيز با عكس وتفصيلات گزارش شود. همسايهها چند بار قبلاً هم به درِ خانه آمده بودند، اما اين بار نااميد از مادر دست بهدامن كلانتري محل ميشوند. من هم كه مصيبتهايم يكي ـ دو تا نيست تا از همه كس و همه چيز به وقتشخبردار شوم. شايد اگر صداي خروسك گرفتهي آفت نبود كه هقهقِ گريهاش طاقتم را طاق ميكرد باز شصتمخبردار نميشد آنجا چه ميگذرد. وقتي به درِ خانه رسيدم مردم مثل مور و ملخ توي كوچه و پشت پنجره وروي بام خانهها جمع شده بودند. مادر چادر را روي سرش كشيده بود و زير تير چراغبرق نشسته بود. آفت،كنارش انگار توي اين دنيا نبود. مادر همينطور زُل زده بود به روبرويش و پلك هم نميزد. خودم را كه بهمأمورين معرفي كردم سين ـ جيمشان شروع شد...
اول بار كه از خانه بيرون زد و دو شبي برنگشت، يك ماه پيش بود. هنوز هوش و حواسي برايش مانده بودكه بداند كجا ميرود يا مادر از زير زبانش كشيده بود. وقتي آفت زنگ زد، پشتم تير كشيد. بدبختيهايم كم بود،اينبار ميبايست جوركش مادر هم ميشدم.
پُرسان، پُرسان با دهان روزه به قهوهخانههاي دور و بر ترمينال سر زدم، فقط چند تايي باز بود. وقتِ اذانمغرب بالاخره ردش را پيدا كردم. گوشهي ساختمان خرابهاي با چند نفر ديگر دورِ حلبي پُر هيزم نشستهبودند، تا آمدم دستش را بگيرم و بلندش كنم، باقي مثلِ قومِ تاتار به طرفم حمله كردند. حتا يكيشان چنگانداخت و كتم را از پشت پاره كرد كه من هم نامردي نكردم و با مشت خواباندم توي صورت استخوانياش،طوري كه روي حلبي دمر شد و سوخت. پدر را كشان كشان به سر خيابان رساندم و سوار ماشين كردم. رانندههر چه فحش بود حوالهي اموات وانصار خودش كرد. بندهي خدا حق هم داشت، بوي گندش خفهمان ميكرد.توي آن سوز مجبور شديم شيشهها را تا ته پايين بكشيم. به درِ خانه كه رسيديم مادر حاضر نشد تو ببرمش.بيرون، كنارِ باغچه نشاندمش و لباسهايش را درآوردم و چند سطل آب ولرم به سر و رويش ريختم. مادرجايش را نزديك بخاري پهن كرد و يك مشت قرص و شربت به خوردش داد...
حالا اينها كه به چشم مادر نميآيد، پشت سرم صفحه ميگذارد كه من دُم زن و بچههايم را گرفته بودم وسراغشان نميرفتم. آفت به كنار، بقيه مگر چه گلي به سرشان زدهاند كه من نزدهام. دستكم مادر كه خيليچيزها را ميداند، اما چه كنم كه اين بچهها سرِ سازگاري ندارند. يك جمعه اگر ميخواستم دستشان را بگيرمو ببرم آنجا حاضر نبودند همراهيام كنند، مبادا روزِ تعطيليشان خراب شود. ديگر چشم غرههاي اطلس بهكنار كه تا چند روز زندگي را كوفت آدم ميكرد...
ديروز به سراغ محسن برادرم رفتند. گفته بود قضاياي خانوادهام هيچ ربطي به من ندارد. افسرنگهبان كاريبه حرفهايش نداشت. مامور فرستاده بود تمام سوراخ سنبههاي خانه و شركتش را گشته بودند، مبادا پدرآنجا قايم شده باشد. گفتم سركار او راه جهنم را پيش بگيرد درِ خانهي پسر بزرگاش محسن سبز نميشود.هنوز اين حرف از دهانم بيرون نيامده بود كه باز مرا كشيد زير سوال و جواب. اين شاخ و آن شاخ ميپريدممبادا حرف نامربوطي بزنم، اما انگار قبلاً از آفت پرسيده بودند و او گفته بود چهطور محسن بيشتر پولي را كهپدر از بابت فروش خانه پسانداز كرده بود بالا كشيد و ديگر هم پس نداد. بقيه را هم كه لابد ميداني چه كاركرد، به توصيه آشنايي كلي ليوان و چوب بستني خريد. خانه پر شده بود از بوي پلاستيك و ثعلب و وانيل. اماتابستان كه فصلِ فروششان بود يكباره جنگ تمام شد و همه چيز توي بازار به هم ريخت. پدر ورشكست وبيكار شد. وقتهايي كه اعتراض هم ميكردم دادش به هوا ميرفت كه يك عمر تاريخ تولد و مرگ آدمها رانوشته و كارِ ديگري هم بلد نيست. كدورتمان از همانجا شروع شد. ديگر فقط بهانهي بچهها نبود، خودم همرغبتي به ديدن خانوادهام نداشتم... اينبار هم وقتي پيدايش كردم و به خانه برگرداندم ديگر خبري نگرفتم تاآفت دوباره زنگ زد و گفت كه مادر حالندار است. فرداي عيد فطر به سراغش رفتم. غروب بود. تا صدايزنگ بلند شد مادر از پشت پنجرهي رو به كوچه نگاهي به من كرد و از پلهها پايين آمد. پشت سرش بالا رفتم.خانه بوي بدي ميداد. رختخواب مادر كنار بخاري پهن بود. يك هفته باز وقت و بيوقت بيرون ميزد و گاهيشبها برنميگشت. پدر سرگرمي تازهاي پيدا كرده بود. اين را مادر گفت كه هر بار به بهانهاي به اتاقشميرفت. يك شب با يك كيسهي زباله به خانه برگشته بود. اوّل، دعوايشان ميشود، بعد مادر مثل هميشهكوتاه ميآيد. سرگرمي تازهاش به هم چسباندن عكسهاي پاره و كثيفي بود كه از كيسهاش بيرون ميآورد... درِاتاقش را باز گذاشتم. رفتم پنجره را هم باز كنم كه مادر نگذاشت، گفت: «داد همسايهها در ميآيد.»
بريدهي عكسها را به ديوار زده بود. از آن عكسهايي كه در آلبوم هر خانوادهاي پيدا ميشود. مثلاً چندنفر دست به سينه كنار حرم ايستاده بودند. يك نفر كه سرش پيدا نبود و نوزادي را در هوا گرفته بود. عكسهايعروسي و تولد... تحمل هواي سنگين اتاق را نداشتم. بيرون آمدم و هر چه به او اصرار كردم تا به خانهي آفتبرود راضي نشد. آفت چند بار ديگر هم زنگ زد، اما من به روي خودم نياوردم و شانه خالي كردم. ميدانم كهباورش سخت است و اگر من هم با چشمهاي خودم نميديدم باور نميكردم. وقتي باز پدر غيبش ميزند وكليد اتاق را هم با خودش ميبرد، همسايهها به كلانتري محل خبر ميدهند. من كه رسيدم در را شكسته بودندو مأموران كلانتري منتظر آگاهي بودند. مادر همان اوّل از حال رفته بود. در اين چند روز يك كلمه حرف نزدهاست. گاهي او را هم براي بازجويي ميخواهند، زُل ميزند توي چشمهاي افسرنگهبان و فقط نگاهش ميكند.افسرنگهبان به او كه ميرسد خودش را كنترل ميكند و ميگويد: «آخه مادر چهطور متوجه نشدي توي آن اتاقچه خبر است». آن وقت من دوباره به ياد دست و پاهاي سياه شده و بو گرفتهاي ميافتم كه زير تخت و كنارپنجره جفت جفت گذاشته شده بود. امروز افسرنگهبان نشانيات را از من خواست. فكر ميكند شايد پدر آنحوالي آمده باشد. اگر ديدياش زياد تعجب نكن، فقط باورش سخت است.