خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
يک روز خوش براي موزماهي

جي.دي. سلينجر

J.D.Salingerبرگردان: احمد گلشيري


نود و هفت تبليغات‌چي نيويوركي توي هتل بودند و خطوط تلفني راه دور را چنان در اختيار گرفته بودند كه زن‌ جوان اتاق پانصدوهفت مجبور شد از ظهر تا نزديكي‌هاي ساعت دوونيم به انتظار نوبت بماند. اما بي‌كار ننشست. مقاله‌اي را با عنوان “جنس يا سرگرمي است...يا جهنم” از يك مجلة جيبي بانوان خواند. شانه و برس سرش را شست. لكة دامن شكولاتي رنگش را پاك كرد. جادكمة بلوز ساكسش را جابه‌جا كرد. دو تار موي كوتاه خالش را با موچين كند و سرانجام وقتي تلفن‌چي به اتاقش زنگ زد، روي رف پنجره نشسته بود و كار سوهان زدن ناخن‌هاي دست‌چپش را تمام مي‌كرد.
از آن زن‌هايي بود كه اعتنايي به زنگ تلفن نمي‌كنند. انگار تلفن اتاقش از وقتي خودش را شناخته زنگ‌ مي‌زده است.
همان‌طور كه تلفن زنگ مي‌زد، قلم‌موي كوچك لاكش را پيش برد و هلال ناخن انگشت كوچكش را پررنگ‌تر كرد. سپس در شيشة لاك را گذاشت، ايستاد و دست چپش را، كه لاك‌هايش خشك نشده بود، در هوا تكان داد. زيرسيگاري انباشته از ته‌سيگار را با دستي كه لاك‌هايش خشك شده شده بود برداشت و به طرف ميز عسلي، كه تلفن رويش بود، برد. روي يكي از دو تخت‌خواب يك‌شكل و مرتب نشست ـ حالا زنگ پنجم يا ششم بود ـ و گوشي را برداشت.
گفت: “ الو” انگشت‌هاي دست چپش را جدا از هم و دور از پيراهن ابريشمي سفيدش نگه داشته‌ بود. اين پيراهن به جز سرپايي‌ها تنها چيزي بود که به تن داشت ـ انگشترهايش توي حمام بود.
تلفن‌چي گفت: “ با نيويورک صحبت کنين، خانم گلاس. “ زن جوان گفت: “ متشکرم.‌” و روي ميز عسلي براي زيرسيگاري جا باز کرد.
صداي زني شنيده شد: “ ميوريل، تويي؟ “
زن جوان گوشي را اندکي از گوشش دور کرد و گفت: “ بله مامان، حال‌تون چطوره؟ “
“ يه دنيا نگرانت بودم، چرا تلفن نکرده‌ي؟ حالت خوبه؟ “
“دي‌شب و پريشب سعي کردم باهاتون تماس بگيرم. آخه تلفن اين‌جا...”
“ حالت خوبه، ميوريل؟ “
“ دختر زاويه‌ي ميان گوشي تلفن و گوشش را بيش‌تر کرد. “خوبم. فقط هوا گرمه. امروز گرم‌ترين روزيه که فلوريدا...”
“ چرا تلفن نکرده‌ي؟ يه دنيا نگرانت... “
زن جوان گفت: “مامان، عزيز من، سر من داد نکشين. صداتون خوب مي‌آد. دي‌شب دوبار به‌تون تلفن کردم. يه بار بعد از... “
“ به پدرت گفتم احتمالاً شب تلفن مي‌کني. اما، نه، مجبور بود... حالت خوبه، ميوريل؟ راست‌شو به من بگو “
“ حالم خوبه. خواهش مي‌کنم اين حرفو تکرار نکنين. “
“ کي رسيدين؟ “
“ ‌نمي‌دونم. چهارشنبه. صبح‌ زود. “
“ کي پشت فرمون بود؟ “
زن جوان گفت: “ خودش. اما عصباني نشين. خيلي خوب رانندگي کرد. تعجب کردم. “
“ اون پشت فرمون بود؟ ميوريل، به من قول دادي که...”
زن جوان ميان حرفش دويد: “ مامان، به‌تون که گفتم، خيلي خوب رانندگي کرد. راست‌شو بخواين، سراسر راه سرعت‌ش کم‌تر از هشتاد بود. “
“ آن اداهايي رو که با درخت‌ها درمي‌آره تکرار کرد؟ “
“ گفتم که، خيلي خوب رانندگي کرد، مامان. گوش کنين. خواهش کردم درست از کنار خط سفيد حرکت کنه، بله ديگه، حرفمو زمين ننداخت. کاري رو که گفتم کرد. حتيٰ سعي کرد به درختا نگاه نکنه... باور کنين. راستي، بابا ماشينو داد تعمير کنن؟ “
“ نه، هنوز. چهارصد دلار خرج داره، تا فقط... “
“ مامان، سيمور به بابا گفت خرج‌شو مي‌پردازه، جاي نگراني... “
“ خوب، تا ببينيم. رفتارش چه‌طور بود؟ توي ماشين و جاهاي ديگه؟ “
زن جوان گفت: “ خوب بود. “
“ باز تو رو به همون اسم وحشت‌ناک...”
“ نه. حالا چيز تازه‌اي از خودش درآورده. “
“ چي؟‌ “
“ چه فرقي مي‌کنه، مامان؟ “
“ ميوريل، من دلم مي‌خواد بدونم. پدرت... “
زن جوان گفت: “ خيلي خب، خيلي خب، اسم منو گذاشته بدکاره‌ي مقدس سال 1948. “ و قه‌قه خنديد.
“ خنده‌دار نيست ميوريل. اصلاً خنده‌دار نيست. وحشتناکه. راستش، گريه‌آوره. وقتي فکرشو مي‌کنم که چه‌طور...”
زن جوان ميان حرفش دويد: “ مادر، به حرفم گوش کنين. يادتون مي‌آد کتابي رو که از آلمان برام فرستاد؟ مي‌دونين... اون مجموعه‌‌شعر آلماني رو مي‌گم. چه کارش کردم؟ همه‌چيزامو زير و رو... “
“ گم نشده. “
زن جوان گفت:‌ “ مطمئنين؟ “
“ البته، يعني پيش منه. توي اتاق فردي‌يه. خونه‌ي ما جا گذاشتي. من هم جايي پيدا نکردم که... چه‌طور مگه؟ مي‌خواد پس بگيره؟ “
“ نه. فقط تو ماشين که مي‌اومديم سراغ‌شو از من گرفت. مي‌خواست بدونه خوندم يا نه. “
“ مگه به زبون آلماني نيست؟ “
زن جوان پايش را روي پا انداخت و گفت: “چرا عزيزم، فرقي که نمي‌کنه. حرفش اين بود که شعراشو تنها شاعر بزرگ قرن گفته. مي‌گفت بايد ترجمة اونو مي‌خريدم و از اين حرفا. يا مي‌رفتم اون زبونو ياد مي‌گرفتم. “
“ خدا به دور! خدا به دور! راستي که گريه‌آوره. همينه که مي‌گم. پدرت دي‌شب مي‌گفت... “
زن جوان گفت: “ يه دقيقه صبر کنين، مامان. “ به سراغ پاکت سيگارش که روي رف پنجره بود رفت، سيگاري روشن کرد، و برگشت سرجايش روي تخت نشست. گفت: “ مامان؟ “ و به سيگار پک زد.
“ ميوريل، به من گوش بده. “
“ گوش مي‌دم. “
“ پدرت با دکتر سيوتسکي صحبت کرد. “
زن جوان گفت: “ راستي؟ “
“ همه‌چيزو براش تعريف کرد. يعني خودش گفت تعريف کردم... پدرتو که مي‌شناسي. نقل درخت‌ها. موضوع پنجره. اون مزخرفاتي که براي مامان‌بزرگ درباره‌ي مردنش سرهم کرد. بلايي که سر عکساي قشنگ برمودا آورد... خلاصه همه‌چيز. “
زن جوان گفت: “ خوب؟ “
“ خوب، او هم گفته، اولاً ارتش جرم بزرگي کرده که اونو از بيمارستان مرخص کرده... قسم مي‌خورم. قاطعانه به پدرت گفته که احتمال داره ـ احتمال خيلي زيادي داره ـ که سيمور پاک عقل‌شو از دست بده. قسم مي‌خورم. “
زن جوان گفت: “ اين‌جا توي هتل يک روان‌پزشک هست. “
“ کيه؟ اسمش چيه؟ “
“ نمي‌دونم، رايزر يا يه هم‌چين اسمي. خيلي تعريف‌شو مي‌کنن. “
“ اسم‌شو نشنيده بودم. “
“ خوب، به‌هر حال خيلي تعريفشو مي‌کنن.”
“ ميوريل، خواهش مي‌کنم بي‌خيالي رو کنار بذار. دل‌مون خيلي برات شور مي‌زنه. دي‌شب پدرت مي‌خواست تلگراف بزنه بياي خونه، راستش... “
“ فعلاً خيال اومدن ندارم مامان، بنابراين فکرشو از سرتون بيرون کنين. “
“ ميوريل، قسم مي‌خورم. دکتر سيوتسکي گفته سيمور ممکنه پاک عقل‌شو... “
زن جوان گفت: “ من تازه رسيدم اين‌جا، مامان. بعد از سال‌ها اين اولين باره که اومدم مرخصي. بنابراين خيال ندارم به اين زودي‌ها چمدون‌مو ببندم و بيام خونه. اصلاً سفر برام خوب نيست. تنم طوري از آفتاب سوخته که به‌زحمت مي‌تونم تکون بخورم. “
“ تنت خيلي سوخته؟ مگه اون روغن برنزه شدنو، که تو کيفت گذاشتم، به تنت نماليدي؟ گذاشتمش کنار... “
“ ماليدم. اما تنم سوخت. “
“ خدا مرگم بده! کجاي تنت سوخته؟ “
“ تموم تنم، عزيزم. تموم تنم. “
“ خدا مرگم بده! “
“ نمي‌ميرم. “
“ ببينم، با اين روان‌پزشک صحبت کردي؟ “
زن جوان گفت: “ خوب، کم و بيش. “
“ چي گفت؟ وقتي صحبت مي‌کردي سيمور کجا بود؟ “
“ تو سالن اشن پيانو مي‌زد. هر دو شبي که اين‌جا بوديم پيانو زده. “
“ خوب، چي گفت؟ “
“ اي، چيز زيادي نگفت. اون سر حرفو باز کرد. دي‌شب توي بازي بينگو نشسته‌بودم کنارش، از من پرسيد، شوهرتون اون آقايي نيست که توي اون اتاق پيانو مي‌زنه؟ گفتم بله. اون وقت ازم پرسيد سيمور دچار بيماري‌اي چيزي نبوده؟ اين شد که من گفتم... “
“ چرا اين سوالو کرد؟ “
زن جوان گفت: “ نمي‌دونم مامان. حدس مي‌زنم براي اين‌که رنگش پريده و اين حرفا. به هر حال، بعد از بينگو اون و خانمش خواهش کردن برم با اون‌ها نوشابه‌اي بخورم. من هم رفتم. زنش خيلي جلف بود. يادتون مي‌آد اون لباس ‌شب مسخره‌اي رو که توي ويترين مغازه‌ي بانويت ديديم؟ همون لباسي رو که گفتين آدم بايد چيزش خيلي خيلي کوچک... “
“ اون لباس سبز رنگو مي‌گي؟ “
“ همونو پوشيده بود. با اون باسن بزرگش. يه‌ريز از من مي‌پرسيد که سيمور با سوزان گلاس که توي خيابون مديسون چيز داره... کلاه‌فروشي داره خويش و قومه يا نه؟ “
“ مي‌خوام ببينم اون چي گفت؟ دکترو مي‌گم. “
“ اي، حرف زيادي نزد. يعني ما توي نوش‌گاه بوديم. صدابه‌صدا نمي‌رسيد. “
“ خوب... گفتي چه بلايي مي‌خواست سر صندلي مادربزرگ بياره؟ “
زن جوان گفت: “ خير مامان. توي جزئيات زياد باريک نشدم. احتمالاً دوباره فرصت پيدا مي‌کنم باهاش حرف بزنم. از صبح تا شب تو نوش‌گاهه. “
“ نگفت به نظرش ممکنه اون... اين‌طور بگم... خل بشه بلايي سر تو بياره؟ “
زن جوان گفت: “ نه با اين صراحت. اطلاعات زيادي که از اون ندارن. مامان. اينا بايد چيزايي در مورد بچگي آدم بدونن. .. و از اين مزخرفات. گفتم که نمي‌شد حرف بزنيم، اون جا سروصدا بود. “
“ خوب، کت آبيت چطوره؟ “
“ خوبه. دادمش کوچيکش کردن. “
“ لباس‌هاي امسال چطوره؟ “
“ افتضاح. اما به اين آدما مي‌خوره. پر زرق‌وبرق و از اين حرفا. “
“ اتاق‌تون چطوره؟ “
زن جوان گفت: “ خوبه، يعني بد نيست. اتاقي که پيش از جنگ گرفته بوديم خالي نبود. امسال آدما قابل تحمل نيستن. کاش کساني رو که تو سالن غذاخوري کنار ما مي‌شينن مي‌ديدين. سر ميز کناري. انگار از باغ‌وحش فرار کردن. “
“ خوب. همه‌جا همين‌طوره. کفش‌هاي راحتي‌ات چطوره؟ “
“ خيلي بزرگه. به‌تون گفتم که خيلي بزرگه. “
“ ميوريل يه بار ديگه مي‌پرسم... راستي راستي حالت خوبه؟ “
“ براي سدمين بار، بله، مامان. “
“ خيال هم نداري بياي خونه؟ “
“ خير، مامان. “
“ پدرت دي‌شب مي گفت اگه تنهايي جايي‌ رو پيدا کني بري و مسائلو با خودت حل کني، هزينة سفرتو از جون و دل مي‌پردازه. به اين ترتيب مي‌توني عالي سفر کني. ما هر دو فکر کرديم.... “
زن جوان گفت: “ خير ممنونم. “ و پايش را از روي پا برداشت. “ مامان خرج اين تلفن سر به... “
“ وقتي فکر مي‌کنم چه‮طوري سراسر جنگ منتظر اين پسر بودي... يعني وقتي آدم به زن‌هاي ساده‌اي مثل شما فکر مي‌کنه... “
زن جوان گفت: “ مادر، به‌تره گفت‌و‌گو رو درز بگيريم، سيمور هر لحظه ممکنه برسه. “
“ مگه کجاست؟ “
“ کنار دريا “
“ کنار دريا؟ اونم تنها؟ کنار دريا رفتارش عاديه؟ “
“ مامان، طوري حرف مي‌زنين که انگار اون ديوونه‌ي زنجيريه... “
“ ميوريل، من چنين حرفي نزدم. “
“ خوب. از حرفاتون اين‌طور بر مي‌آد. مي‌خوام بگم که کارش اينه که اون‌جا دراز مي‌کشه. روپوش حمامشم در نمي‌آره. “
“ روپوش حمام‌شو در نمي‌آره؟ آخه چرا؟ “
“ نمي‌دونم. حدس مي‌زنم براي اين‌که رنگش خيلي پريده. “
“ خدا مرگم بده. به آفتاب احتياج داره. نمي‌شه مجبورش کني؟ “
زن جوان گفت: “ شما که سيمورو مي‌شناسين. “ و باز پايش را روي پا انداخت. “ مي‌گه دلش نمي‌خواد يه مشت آدم ابله خال‌کوبي‌هاشو نگاه کنن. “
“ اون که خالي نکوبيده! تو ارتش خال‌کوبي کرده؟ “
“ نه مامان، نه، عزيزم. “ از جا بلند شد. “ گوش کنين فردا به‌تون تلفن مي‌کنم. احتمالاً. “
“ ميوريل حالا گوش کن چي مي‌گم. “
زن جوان که سنگيني تنش را روي پاي راستش مي‌انداخت گفت: “بله مامان. “
“ هر لحظه که کاري کرد يا حرفي زد که احمقانه بود به من تلفن کن... مي‌فهمي چي مي‌گم؟ صدامو مي‌شنوي؟ “
“ مامان من از سيمور نمي‌ترسم. “
“ ميوريل، مي‌خوام به من قول بدي. “
زن جوان گفت: “ خيلي خوب، قول مي‌دم. خداحافظ مامان. بابارو سلام برسونين. “ گوشي را گذاشت.
***
سي‌بل کارپنتر که با مادرش در هتل جا گرفته بود، گفت: “ من باز شيشه مي‌بينم. شما باز شيشه مي‌بينين؟1 “
“ عزيز دلم. ديگه اين حرفو تکرار نکن. مامانو پاک ديوونه مي‌کني. آروم بگير، خواهش مي‌کنم. “
خانم کارپنتر روغن برنزه کردن پوست را روي شانه‌هاي سي‌بل مي‌ماليد و پشت او را تا تيغه‌ي ظريف بال‌مانند کتف‌هايش چرب مي‌کرد. سي‌بل روي يک توپ پرباد کنار ساحل، رو به اقيانوس، طوري نشسته بود که هر لحظه ممکن بود تعادلش به هم بخورد. لباس شناي دو‌تکه‌ي زرد روشني پوشيده بود که يکي از آن‌ها تا هشت نه سال ديگر هم به دردش نمي‌خورد.
زني که روي صندلي راحتي کنار خانم کارپنتر نشسته بود گفت: “ راستش... يک دستمال ابريشمي معمولي بود. از نزديک مي‌شد ديد. چيزي که هست دلم مي‌خواد يدونم چه‌طور گره زده بود. آخه خيلي قشنگ بود. “
خانم کارپنتر حرفش را تصديق کرد: “ظاهراً قشنگ بوده، سي‌بل، آروم بگير، عزيز دلم. “
سي‌بل گفت: “ بازم شيشه ديدين؟ “
خانم کارپنتر آه کشيد و گفت: “خيلي خب” در شيشة روغن برنزه‌ي کردن پوست را گذاشت. “ حالا برو بازي کن، عزيز دلم. مامان مي‌خواد بره تو هتل و يک گيلاس مارتيني با خانم هابل بخوره. زيتوناشو براي تو مي‌آرم. “
سي‌بل که آزاد شده بود بي‌درنگ به طرف سمت باز ساحل دويد و از آن‌جا قدم‌زنان به طرف چادر ماهي‌گيرها راه افتاد. فقط جلوي يک قلعة شني خيس و فروريخته ايستاد و پايش را در آن فرو کرد. چيزي نگذشت که محوطة مخصوص ميهمانان هتل را پشت سر گذاشت.
نزديک به دويست سي‌سد کيلومتري راه رفت و سپس ناگهان راهش را کج کرد و دوان‌دوان به قسمتي که شن‌هاي نرمي داشت رفت. جلوي جواني که به پشت دراز کشيده بود رسيد و درنگ کرد.
دختر گفت: “ مي‌خواي بري تو آب، باز شيشه ببيني؟ “
جوان يکه خورد. يقة روپوش مخملي خود را با دست گرفت. روي شکم غلتيد، حولة لوله‌شده‌اي از روي چشم‌هايش روي زمين افتاد و به سي‌بل خيره شد.
“ تويي، سلام، سي‌بل “
“ مي‌خواي بري تو آب؟ “
جوان گفت: “ چشم به راه تو بودم. چه خبر؟ “
سي‌بل گفت: “ چي؟ “
“ مي‌گم چه‌خبر؟ کي مي‌آد کي مي‌ره؟ “
سي‌بل گفت: “ بابام فردا با هواپيما مي‌آد. “ و به شن‌ها لگد زد.
“ به من نپاش بچه! “ جوان دستش را روي مچ پاي سي‌بل گذاشت. “ خوب پس وقتش رسيده پدرت بياد اين‌جا. من ساعت به ساعت منتظرش بودم. ساعت به ساعت. “
سي‌بل پرسيد: “ خانم کجاست؟ “
جوان چند دانه شن را از لابه‌لاي موهاي کم‌پشتش پاک کرد و گفت: “ خانم؟ درست معلوم نيست، سي‌بل. خانومو هزار جا مي‌شه پيدا کرد. توي مغازة سلموني؛ داره موهاشو خرمايي رنگ مي‌کنه. يا توي اتاقش؛ براي بچه گداها عروسک درست مي‌کنه. “
جوان که حالا دمر دراز کشيده بود، دست‌هايش را مشت کرد، روي هم گذاشت و چانه‌اش را روي آن‌ها تکيه داد گفت: “ از چيزهاي ديگه‌اي حرف بزن سي‌بل. لباس شناي قشنگي پوشيده‌اي. من از چيزي که خوشم مي‌آد لباس شناي آبي‌رنگه. “
سي‌بل به او خيره شد، سپس سرش را پايين انداخت و شکم برامده‌ي خود را نگاه کرد. گفت: “ اين‌که زرده. اين که زرده. “
“ جدي؟ کمي بيا نزذيک‌تر ببينم. “
سي‌بل يک قدم جلوتر رفت.
“ کاملاً درست مي‌گي. چه آدم کودني هستم. “
سي‌بل گفت: “ مي‌خواي توي آب بري؟ “
“ تو همين فکرم. براي خوشحالي تو بگم که مدت‌هاست که تو همين فکرم، سي‌بل “
سي‌بل پايش را به قايق لاستيکي که جوان گه‌گاه زير سرش مي‌گذاشت زد و گفت: “ کم‌باده “
“ درست مي‌گي. خيلي خيلي هم کم‌باده. “
چانه‌اش را از روي مشت‌هايش برداشت و روي شن‌ها گذاشت. گفت: “ سي‌بل، تو خيلي قشنگي. خوشم مي‌آد نگات کنم. از خودت برام حرف بزن. “ دست‌هايش را دراز کرد و هردو مچ‌ پاهاي سي‌بل را گرفت. گفت: “ من تو برج جدي به دنيا اومدم. تو چه‌طور؟ “
سي‌بل گفت: “ شارون ليپ‌شولتس گفت تو اجازه دادي کنارت، روي صندلي پيانو بشينه. “
“ شارون ليپ‌شولتس اين حرفو زد؟‌ “
سي‌بل محکم سرشو تکان داد.
جوان مچ پاهاي او را رها کرد، دست هايش را جمع کرد و يک‌طرف صورتش را روي ساعد راستش گذاشت، گفت: “ خوب، اين چيزها پيش مي‌آيد، سي‌بل. من اون‌جا نشسته بودم پيانو مي‌زدم. تو هم پيدات نبود. شارون ليپ‌شولتس اومد و کنار من نشست و من هم که نمي‌تونستم از خودم دورش کنم. “
“ مي‌تونستي”
جوان گفت: “ خير، خير. اين کار از من برنمي‌اومد. اما برات مي‌گم چه کاري کردم. “
“ چه کاري کردي؟ “
“ تو رو به جاي اون تصور کردم. “
سي‌بل بي‌درنگ خم شد و به گود کردن شن‌ها پرداخت. گفت: “ بيا بريم تو آب. “
جوان گفت: “ خيلي خب. گمون مي‮کنم سر خودم هم گرم بشه. “
سي‌بل گفت: “ دفعة ديگه از خودت دورش کن.”
“ کي‌ رو از خودم دور کنم؟ “
“ شارون ليپ‌شولتسو. “
جوان گفت: “ گفتي شارون ليپ‌شولتس. اين اسم چه چيزهايي رو به يادم مي‌آره. خاطره‌ها و هوس‌ها رو به هم مي‌آميزه. “ ناگهان بلند شد و ايستاد. آب هاي اقيانوس را نگاه کرد و گفت: “ سي‌بل، بگم الان چه کار مي‌کنيم؟ مي‌ريم ببينيم مي‌تونيم يه موزماهي بگيريم؟ “
“ چي بگيريم؟ “
جوان گفت: “ موز ماهي. “ و کمر روپوشش را باز کرد. روپوش را در آورد. شانه‌هايش سفيد و باريک بود و شلوارک شنايش آبي مايل به ارغواني. روپوشش را از طول يک‌بار و از عرض سه بار تا زد. حولة لوله شده را که روي چشم‌هايش مي‌انداخت، باز کرد، روي شن‌ها پهن کرد و سپس روپوشش را تا کرده روي آن گذاشت. خم شد. قايق لاستيکي را برداشت و زير بغل راستش جا داد. سپس با دست چپ دست سي‌بل را گرفت.
هر دو قدم‌زنان به طرف اقيانوس راه افتادند.
جوان گفت: “ خيال مي‌کنم در عمرت بيش از يکي دوتا موز ماهي نديده باشي. “
سي‌بل سرش را تکان داد.
“ نديده‌اي؟ مگه خونه‌تون کجاست؟ “
“ نمي‌دونم “
“ حتماً مي‌دوني. يعني بايد بدوني. شارون ليپ‌شولتس مي‌دونه خونه‌شون کجاست، تازه سه سال‌ونيم‌ش بيش‌تر نيست. “
سي‌بل ايستاد، دستش را از دست او بيرون کشيد. يک گوش‌ماهي معمولي را از روي زمين برداشت و با اشتياق به آن نگاه کرد. روي زمين پرتابش کرد، گفت: “ويرلي وود کانه‌تي‌کت. “ و با شکم جلو داده راه افتاد.
جوان گفت: “ ويرلي وود کانه‌تي‌کت. ببينم، اين‌جا اتفاقاً نزديک ويرلي‌وود کانه‌تي‌کت نيست؟ “
سي‌بل او را نگاه کرد و گفت: “ خونة ما اون‌جاس. خونه‌ي ما تو ويرلي‌وود کانه‌تي کته. “ چند قدم پيشاپيش او دويد، پاي چپش را با دست چپش گرفت و دوسه بار لي‌لي کرد.
جوان گفت: “ اين موضوع خيلي از مسائلو روشن مي کنه. “
سي‌بل پايش را رها کرد و گفت: “ داستان سامبوي سياه کوچولو رو خوندي؟ “
جوان گفت: “ چه سوال بامزه‌اي مي‌کني! اتفاقاً همين دي‌شب تمومش کردم. “ دستش را پايين برد و دست سي‌بل را از پش گرفت. از او پرسيد: “نظرت چيه؟‌ “
“ ديدي چه‌طور ببرها دور اون درخت مي‌دون؟ “
“ من که فکر مي‌کنم نمي‌شه جلوشونو گرفت. هيچ‌وقت اين‌قدر ببر نديده‌ام. “
سي‌بل گفت: “فقط شيش‌تان. “
جوان گفت: “فقط شيش‌تا؟ چه‌طور مي‌گي فقط؟ “
سي‌بل پرسيد: “ تو موم دوس داري؟ “
جوان پرسيد: “ چي دوست دارم؟ “
“ موم “
“ خيلي زياد. تو دوس نداري؟ “
سي‌بل سر تکان داد و پرسيد: “ زيتون دوس داري؟ “
“ زيتون... بله. زيتون و موم. هيچ‌وقت بدون اينا جايي نمي‌رم. “
سي‌بل پرسيد: “ شارون ليپ‌شولتسو دوس داري؟ “
جوان گفت: “ بله دوسش دارم. به‌خصوص براي اين دوسش دارم که هيچ‌وقت توي راه‌رو هتل سربه‌سر توله‌سگ‌ها نمي‌ذاره. مثلاً ون توله‌سگ خانمي رو مي‌گم که اهل کاناداست. شايد باور نکني که بعضي دخترکوچولوها خوش‌شون مي آد چوب بادکنک‌شونو تو تن اون سگ کوچولو فرو کنن. شارون از اين کارا نمي‌کنه. آدم بدجنس و بي‌رحمي نيست. براي همينه که خيلي دوست‌ش دارم. “
سي‌بل صدايش در نيامد.
سرانجام گفت: “ من دوست دارم شمع بجوم. “
جوان گفت: “ کي دوست نداره؟ “ پايش را توي آب گذاشت و گفت: “واي! سرده. “ قايق لاستيکي را روي آب انداخت. “ نه يه دقيقه صبر کن سي‌بل. صبر کن کمي جلوتر برويم. “ توي آب پيش رفتند تا جايي که آب به کمر سي‌بل رسيد. سپس جوان او را بلند کرد و به شکم روي قايق لاستيکي خواباند.
پرسيد: “ تو هيچ‌وقت از کلاه شنا و اين جور چيزا استفاده نمي‌کني؟ “
سي‌بل آمرانه گفت: “ ولم نکن. محکم بگيرم. “
جوان گفت: “ خواهش مي‌کنم، دوشيزه کارپينتر. من با فوت و فن کارم آشنام. فقط چشماتو باز بذار، هر چي موزماهي هست، مي‌بيني. امروز يه روز خوش براي موزماهي‌هاست. “
سي‌بل گفت: “ من که چيزي نمي‌بينم. “
“ معلومه. آخه عادت‌هاي خيلي عجيبي دارن. “ قايق را هم‌چنان پيش مي‌برد. آب هنوز تا سينه‌اش نرسيده بود. گفت: “ زندگي خيلي دل‌خراشي دارن. مي‌دوني چه کار مي کنن، سي‌بل؟ “
دختر سر تکان داد.
“ خوب شناکنان توي سوراخي مي‌روند که پر از موزه. وارد که مي‌شن ماهي‌هاي خيلي معمولي‌اي هستن. اما همين‌که تو سوراخ جا گرفتن رفتارشون مثه خوکا مي‌شه. راستش من خودم با چشاي خودم ديدم که يه موزماهي تو سوراخ پر از موزي رفت و هشتاد و هفت‌تا موز خورد. “ قايق لاستيکي و مسافرش را سي سانتي‌متري به خط افق نزديک‌تر کرد. “ معلومه که بعد آن‌قدر باد مي‌کنن که ديگه نمي‌تونن از سوراخ بيرون بيان. يعني از در نمي‌تونن بيرون بيان “
سي‌بل گفت: “دورتر نريم. اون‌وقت چه اتفاقي براشون مي‌افته؟ “
“ چه اتفاقي براي کي‌ها مي‌افته؟ “
“ موزماهي‌ها “
“ آهان، منظورت وقتي يه که اون همه موز خوردن و نمي‌تونن از اون سوراخ بيرون بيان؟ “
سي‌بل گفت: “بله “
“ خوب، دلم نمي‌آد برات بگم سي‌بل، مي‌ميرن. “
سي‌بل پرسيد: “چرا؟ “
“ خوب تب‌موز مي‌گيرن. بيماريه وحشتناکيه! “
سي‌بل با حالتي عصبي گفت: “ موج پيدا شد. “
جوان گفت: “ بي‌خيالش. مهم نيست. آماده باش. “ مچ پاهاي سي‌بل را در دست‌هايش گرفت و به طرف جلو و پايين فشار داد. جلوِ قايق لاستيکي از بالاي موج گذشت. آب گيسوان بور سي‌بل را خيس کرد اما در جيغ‌‮اش يک دنيا شادي خوانده مي‌شد.
وقتي تعادل قايق دوباره برقرار شد، دختر يک دستة موي خيس و جمع‌شده را از جلوي صورتش پس زد و گفت: “ الان يکي ديدم. “
“ چي ديدي؟ عزيز من. “
“ يه موز ماهي “
جوان گفت: “ راست مي‌گي؟ توي دهن‮ا‌ش موزي هم بود؟ “
“ آره. شيش‌تا! “
جوان ناگهان يکي از پاهاي خيس سي‌بل را که از انتهاي قايق لاستيکي بيرون افتاده‌ بودند گرفت و انحناي کف آن را بوسيد.
مالک پا سر برگرداند و گفت: “آهاي! “
“ آهاي خودتي! الان برمي‌گرديم. کافي بود؟ “
“ خير‌ “
جوان گفت: “متاسفم. “ و قايق لاستيکي را به طرف ساحل پيش برد تا اين‌که سي‌بل از آن پايين آمد. جوان آن را برداشت و بقية راه آن‌را با خود برد. سي‌بل گفت: “ خداحافظ” و بي‌‌آن‌که پشيمان باشد به سوي هتل دويد.
***
جوان روپوشش را پوشيد. تاي يقه‌برگردان‌ها را باز کرد و سينه‌اش را با آن‌ها پوشاند و حوله‌اش را توي جيبس فرو کرد. قايق لاستيکي ترکه‌اي خيس را که اسباب زحمتش بود بلند کرد، زير بغلش گذاشت و تک‌وتنها از روي شن‌هاي نرم و داغ، سلانه‌سلانه به طرف هتل راه افتاد.
طبقة هم‌کف را مدير هتل در اختيار کساني گذاشته بود که آب‌تني مي‌کردند. در آن‌جا زني که بيني‌اش را پماد اکسيد ماليده بود هم راه جوان وارد آسانسور شد .
وقتي آسانسور به راه افتاد، جوان به زن گفت: “مي‌بينم که به پاهاي من زل زدين. “ زن گفت: “ چي فرمودين؟ “
“ گفتم، مي‌بينم به پاهاي من زل زدين. “
زن گفت: عذر مي‌خوام. من تصادفاً به زمين نگاه مي‌کردم. “ و رويش را به درهاي آسانسور کرد.
جوان گفت: “ اگه دل‌تون مي‌خواد به پاهاي من نگاه کنين، نگاه کنين اما خبر مرگتون، دزدکي اين کارو نکنين. “
زن بي‌درنگ به دختر متصدي آسانسور گفت:‌ “ لطفاً همين جا منو پياده کنين. ”
درهاي آسانسور باز شد و زن بي‌آن که پشت سرش را نگاه کند، بيرون رفت.
جوان گفت: “ من مثل همه دو پاي معمولي دارم و نمي‌فهمم چرا همه بايد بهشون خيره بشن. طبقة پنجم لطفاً. “ کليد اتاقش را از جيب روپوشش بيرون آورد.
طبقة پنجم پياده شد. طول راه‌رو را پيمود و وارد اتاق پانصدوهفت شد. توي اتاق بوي تيماج چمدان‌هاي نو و مايع پاک کردن لاک ناخن مي‌آمد.
به زن جواني که روي يکي از دو تخت يک‌شکل خوابيده بود نگاهي انداخت. سپس به طرف يکي از چمدان‌ها رفت. درش را باز کرد و از زير يک‌دسته شورت و زيرپيراهني يک هفت‌تير خودکار کاليبر7/66 ارتگيز بيرون آورد. خشاب را درآورد و نگاهي به آن انداخت، سپس به جاي خود برگرداند. ضامن را کشيد. آن‌وقت جلو رفت و روي تخت خالي نشست. نگاهي به زن جوان انداخت، اسلحه را نشانه گرفت و گلوله‌اي به شقيقة راست خود شليک کرد.


 


1 سيمور گلاس، هم نام قهرمان داستان است و هم عبارتي‌ست که معناي “ بيش‌تر شيشه‌بين “ يا “ باز شيشه مي‌بيني” معني مي‌دهد. به‌اين ترتيب لفظ‌بازي سي‌بل براي خودش که سيمور را مي‌شناسد داراي معني است، در حالي‌که از نظر مادرش که کسي را به اين نام نمي‌شناسد، جز اين است.


از کتاب دلتنگي‮هاي نقاش خيابان چهل‮وهشتم – نشرققنوس
حروف‮چين: فريبا حاج‮دايي


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS1790
تاريخ ارسال : سه شنبه 04 دی 1386
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
تپلی - گی دوموپاسان

بین دو دور - ناصر تقوایی

از کرانه دیگر - محمد بهارلو

ابر بارانش گرفته - شمیم بهار

در ستایش همینگ‌وی - جولین بارنس

حاجی‌مراد - صادق هدایت

خورشید زیر پوستین آقاجان - مه‌شید امیرشاهی

دختر رویاهای من - برنارد مالامود

ذبح - محسن حمید

دست - یاسوناری کاواباتا

اندوه - آنتون چخوف

زن عقدی - ابیوسه نیکول

لوح محفوظ - فريدون توللي

پل معلق - آلیس مونرو

صراحت و قاطعيت - بهرام صادقي

سرباز - میترا داور

مرمری در اندازه‌ی انسان - ادیت نسبیت

کلاه کلمنتیس - میلان کوندرا

کِرمی در اُرکستر - توربورگ ندرئوس

مرد - خوان رولفو

مرد بی‌تبسم - یاسوناری کاواباتا

سونیا - یودیت هرمان

چرمِ کف پایِ عدید - نسیم خاکسار

صــد سال تنـهایی - گابریل گارسیا مارکز

ایردیل - بلیک ماریسن

جشن تولد - اسلاومیر مروژک

مرگ در جنگل - شروود اندرسن

ديوار چين و کتاب‌ها - خورخه لوئيس بورخس

کلارا - روبرتو بلانیو

توپ لاستیكی - صادق چوبك

امروز آدینه است - ارنست همینگ‌وی

قصة رییس - کن کیسی

گرگ - هوشنگ گلشیری

پریزاد من و ترنج چوبینش - سیمين بهبهانی

انتقام چمن - ریچارد براتیگان

افاده‌ای‌ها - وودی آلن

نشان افتخار - گی دو موپاسان

آقای مونرو از خفاش رندتر است - جیمز تربر

آبیدر - علی اشرف درویشیان

آغا سلطان کرمانشاهی - مهشید امیرشاهی

در اين شماره - بهرام صادقی

تاریخچه‌ی مختصرِ مردگان - کوین بروکمایر

جاده اِجمونت - ای. ال. داکتروف

رود زهر - محمد بهارلو

شنل - نیکلای گوگول

خروسِ سفید - چارلز ویلیام گوین

تابستان همان سال - ناصر تقوايی

اولتن پارک - بلیک ماریسن

مفخر‌الشعرا در یکی از تالارهای دربار - ذبیح بهروز

صورت‌خانه - سیمین دانشور

روی پل - هانریش بل

كباب غاز - سید محمد على جمالزاده

بی عرضه - آنتوان پاولويچ چخوف

گراکوس شکارچی - فرانتس کافکا

وقتی از عشق حرف می‌زنیم از چی حرف می‌زنیم - ريموند کارور

بخش دوم از سرفصل رمان منتشر نشده زوال کلنل - محمود دولت آبادی

مهمان - آلبر کامو

آدم خوب کم پیدا می‌شود - فلانری اوکانر

زنی که ساعت شش می‌آمد - گاربریل گارسیا مارکز

پدربزرگ و نوه - آیزاک باشویس سینگر

انتری که لوطيش مرده بود - صادق چوبک

کشتی نوح - مارک توین

شوهرِ حومه نشين - جان چیور

مه دود - ايتالو كالوينو

سایه - ادگار آلن پو

زخم - قاضی ربیحاوی

چگونه بابام وارد مشاغل سیاسی شد؟ - ارسکین کالدول

سربازها آمدند - و.س. نایپُل

بعداز روز آخر - مهشید امیر شاهی

سیندرلا - جیمز فین گارنر

سرگشتۀ کوچۀ درختی... - پرویز دوائی

سراسر حادثه - بهرام صادقي

دکۀ خورشيدو - محمد بهارلو

می‌گی چرا؟ - لنگستون هیوز

صبح روز كريسمس - فرانك اوكانر

دماغ - نیکلای گوگول

کیک تولد - دانیل لیونز

خواب - هاروکی موراکامی

سعادت نامه - غلامحسین ساعدی

سه یار دبستانی - رسول پرویزی

مدرسه - دونالد بارتلمی

جنگ - لوییجی پیراندللو

دوشس و جواهرفروش - ويرجينيا ولف

بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي هور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - چارلز بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate