خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
بي

علي‮اشرف درويشيان

علي‮اشرف درويشيان  عيد، آهسته آهسته مي‌آمد. با صداي گنجشک‌هاي روي ديوارها مي‌آمد. مي‌آمد و مي‌نشست گوشة اتاق دلگير ما.
  خيلي زودتر از بزرگ‌ترها بوي عيد را حس مي‌کرديم. مثل اينکه هوا مهربان‌تر مي‌شد. ديگر پاهاي لخت‌مان در کفش‌هاي لاستيکي يخ نمي‌زد. آشورا با خودش پوست پرتغال مي‌آورد. پوست انار مي‌آورد. يخ هاي کنارش آب مي‌شد. زباله‌ها از زير برف بيرون مي‌افتادند و گربه‌ها از دو سوي آن برنوبرنو دلسوزي راه مي‌انداختند.
  بخاري مدرسه را ديگر روشن نمي‌کردند. در کوچه‌ها ديگر برف نبود. گل‌ولاي بود. به جاي برف باران مي‌آمد. خيس مي‌شديم اما سردمان نمي‌شد.
  عيد مي‌آمد و گوشة ديوارها، کنار سبزه‌هاي تازه دميده مي‌نشست.
  عيد مي‌آمد و با بخاري که از سر ديوارهاي خيسيده بلند مي‌کرد آمدنش را به ما خبر مي‌داد.
  ابتدا آمدن عيد را باور نمي‌کرديم، ولي يک روز صبح که به حياط مي‌آمديم و مي‌خواستيم مثل هميشه از روي برف‌هاي حوض سر بخوريم، ناگهان در حوض فرو مي‌رفتيم و مي‌دانستيم که ديگر عيد آمده و از زير، برف‌هاي حوض را آب کرده که ما را تا کمر در خود فرو ببرد و گولمان بزند.
  در حالي که تا کمر خيسيده بوديم، آهسته به اتاق مي‌رفتيم و از پشت پرده با ترس ولرز به ننه اشاره مي‌کرديم که ما را دريابد.
  از سرما و از ترس بود که مي‌لرزيديم. ترس از اينکه مبادا بابا بفهمد. و اين ننة بيچاره بود که شلوارمان را عوض مي‌کرد و در همان حال از بغل رانمان چنگول2 مي‌گرفت و توي سر خودش مي‌زد.
  ما مي‌لرزيديم و به جاي چنگول‌ها که کبود و دردناک بودند، با وحشت خيره مي‌شديم و جيغ و ناله را در سينه‌مان خفه مي‌کرديم.
  ننه خودش هم از آن قيافة رنج کشيده و پيچ و تابي که از درد به خودمان مي‌داديم ناراحت مي‌شد و به صورت خودش لطمه مي‌زد، ولي خوب نبايد بابا مي‌فهميد. اگر مي‌سوختيم اگر مي‌افتاديم و جايي‌مان مي‌شکست و اگر چيزي گم مي‌کرديم، نبايد بابا مي‌فهميد. و اين غمخوار هميشگي ، ننه‌مان بود که همه چيز را به قول خودش« قورت مي‌داد» و روي جگرش مي‌ريخت.
  اين جوري بود که عيد مي‌آمد.
  ننه براي هر کدام از ما، مشتي گندم و عدس در کاسه‌اي مي‌ريخت تا بخيسد و بعد در سيني مي‌ريخت و پهن مي‌کرد تا سبز بشود. هر روز به کاسه‌ها سر مي‌زديم و به صداي نفس‌هاي گندم‌ها و عدس‌ها گوش مي‌داديم:
-  پس...فس...پس...س
شب‌ها ننه وصله پينه‌هايش را شروع مي‌کرد و به بابام مي‌گفت:
-  بايد زمين نفس آشکار کشيده باشه، ها!
 
و بابام مثل کسي که آب سرد رويش ريخته باشند، با چوب سيگارش چانه‌اش را مي‌خاراند و مي‌گفت:
-  ها، آها. آره کشيده.
و همه ساکت مي‌شديم. چنان ساکت که صداي نفس‌هاي عدس‌ها را در کاسه مي‌شنيديم.
-  پس...فس...پس...س
هر شب قلک‌هامان را بيخ گوش‌مان مي‌گرفتيم و تکان مي‌داديم و به صدا در مي‌آورديم. مي‌خواستيم از پشت ديوار‌هاي گلي قلک‌ها، درون‌شان را بنگريم. با خود مي‌گفتيم:
-  راستي چقدر شده! نزديکه پر بشه‌ها!
هر کس پول قلکش براي خودش نبود. سالي يک بار و يک نفر بايستي لباس مي‌خريد و آن کسي بود که لباسش بيشتر از همه وصله داشته باشد.
شب از زير کرسي با همديگر دربارة خريد لباس يکي به دو مي‌کرديم.
پچ‌پچ اکبر به گوش مي‌رسيد که مي‌گفت:
-  هاي اصغر! امسال مال منه‌ها! داشي برا.
و اصغر يواشي با التماس مي‌گفت:
-  پارسال مال تو بود، برادرکم. مگر يادت نست. امسال مال منه مي‌خواي وصله‌هامان را بشماريم.
بعد اکبر و اصغر شروع مي‌کردند به شمارش وصله‌هاشان اصغر برنده مي‌شد ولي باز هم پچ‌پچ و وزوز آنها به گوش مي‌رسيد.
-  پچ‌پچ‌پچ... پارسال، پارسال... پس...پس...پچ‌پچ...
-  وزوز... وصله وصله... وزوز...
بعد ناگهان کرسي تکان سختي مي‌خورد و صداي خروپف کسي که گلويش را فشار بدهند بلند مي‌شد. ننه فرياد مي‌زد:
-  يا حضرت عباس همديگر را خفه کردند.
و بابا، با يک مشت که حوالة لحاف طرف اکبر و اصغر مي‌کرد به خروپف خاتمه مي‌داد.
•••
  يک روز نشستيم دور هم. قلک‌ها را آورديم. ننه هم مال خودش را آورد. چهار تا قلک بود. ننه با تيشه آنها را شکست. چند مرتبه پول‌هايش را شمارد. بعد با نگاه مشکوکي مرا نگاه کرد. آخر پول من کمتر از همه بود. راه پول درآوردن از قلک را ياد گرفته بودم. يک حالت ذوق‌زدگي در همة ما بود. ديگر آن غم هميشگي که مانند يک تکه نخ سياه، دائم گوشة لب ننه بود وجود نداشت. پول‌ها را پر چادرش ريخت و با هم به بازار رفتيم.
  خيابان چقدر خوب بود! دکان‌هاي کلوچه‌پزي. چه بوهاي خوبي! کلوچه‌هاي کره‌اي، آب‌نبات‌هاي رنگارنگ، ترش و شيرين، سقز. با خودم مي‌گفتم:
  -  اگر بزرگ شدم، به خدا همة پول‌هايم را مي‌دم کلوچه کره‌اي.
  به اکبر مي‌گفتم:
  -  تو اگر برزگ بشي پول‌هايت را چه مي‌کني؟
  -  مي‌دهم ترش و شيرين . به امام رضا قسم که هر شب مي‌رم سينما. هر شب.
  و در حالي که آب دهانش را قورت مي‌داد و تکه ناني را که با خودش آورده بود به نيش مي‌کشيد، از من مي‌پرسيد:
  -  راستي کي بزرگ مي‌شيم؟
  مي‌گفتم:
  -  آدم بايد چيز زياد بخوره تا زود بزرگ بشه.
  اکبر با نااميدي مي‌گفت:
-  پس ما هيچ وقت بزرگ نمي‌شيم. اي داد و بي‌داد.
•••
  به دکان کت وشلوار فروشي رسيده بوديم و ننه داشت با صاحب دکان حرف مي‌زد و اصغر را نشان مي‌داد.
  کت وشلوار فروش، چنان اصغر را ورانداز کرد که گويي موش خرما ديده بود. بعد از اين که تماشايش تمام شد از گوشة دکان، چوب بلندي برداشت و يک دست کت وشلوار کوچک از سقف دکانش پايين آورد.
  اصغر با کمک ننه، کت وشلوار را پوشيد و دو سه تا سقلمه هم از ننه خورد. بعد که دگمه‌هايش را بستند ، مثل اين که اکبر دارد گلويش را فشار مي‌دهد به خرخر افتاد.
  ننه رو کرد به کت وشلوار فروش و گفت:
  - برارم اين خيلي تنگ و ترشه. يکي ديگر بيار. الان بچه‌ام خفه مي‌کنه.
  صاحب دکان دوباره لباس را سر چوبش زد و در حالي که دماغ گنده‌اش را با پر آستينش پاک مي‌کرد، از همان بالا کت‌وشلوار ديگري آورد.
  کت‌وشلوار بد رنگي بود . اصغر دلش نبود آن را برايش بخريم. چون وقتي ننه کت را به تن او کرد اصغر خودش را کج گرفت. دستش را از آستين رد نمي‌کرد. يک شانه‌اش را از حد معمول بالاتر گرفته بود. ننه هر چه شانه‌اش را با زور پايين مي‌برد، اصغر باز شانه‌اش را بالا مي‌برد. عاقبت دو سه تا گرمچه1 از ننه خورد. ننه با مشت، محکم روي شانة اصغر که بالا گرفته شده بود مي‌زد. تا شايد يک ميزان شود ولي شانه همچنان به جاي اول برمي‌گشت. اصغر شکم خود را باد مي‌کرد تا دگمه‌ها بسته نشوند. هنوز دگمة آخر را نبسته بودند که به خرخر مي‌افتاد.
  به درخواست ننه آن را هم عوض کردند. من و اکبر دکان را ديد مي‌زديم. چه کت وشلوارهاي خوبي! به اندازة من به اندازة اکبر. زن‌هاي ديگر هم با بچه‌هاشان آمده بودند، براي خريد.
  ناگهان فرياد اکبر بلند شد. فريادي شبيه فرياد کسي که سوخته يا عقرب به او زده باشد. همه دلواپس شدند. کت وشلوار فروش ، دستش لرزيد و يک دانه کت از سقف روي سرش افتاد. هراسان رو به اکبر رفتيم. معلوم شد يکي از بچه‌ها از فرصت استفاده کرده و به نان دست اکبر گاز زده بود. خيال کرديم دست او را گاز گرفته ولي نه فقط نانش را گاز زده بود.
  کودک لرزان با رنگي پريده در حالي که به سختي نان را مي‌جويد، ايستاده بود. مادرش ناگهان با عصبانيت او را گرفت و با چنگول گونه‌هاي زردش را گل انداخت. بعد او را به زمين زد و شلوار بچه را پايين کشيد و با دندان، ميان ران‌هاي سفيد و بي‌خونش را گاز گرفت. ننه با بغض به سر زن داد زد:
  - چرا مي‌زني بچه را آخه ننه جان مگر کفر خدا کرده. عيبي ندارد.
  و بعد رو کرد به اکبر که از اين صحنه ترسيده بود و با خشم گفت:
  - تف به تو! نان کور! چه شد مگر؟! از گوشت جانت خورد؟
  زن به سر بچه‌اش داد مي‌زد:
  - اي گدا گرسنه. آن شکمت را پاره مي‌کنم. مگر شب پدرت نياد خانه. مي‌دم سيخ داغ تو شکمت بکنه.
  تکه نان، خيس از آب دهان، زير پا لگد شده بود.
سروصدا خوابيده و به درخواست دوبارة ننه، يک کت‌وشلوار ديگر از سقف پايين آورده شد. مناسب بود. به خانه برگشتيم.
•••
  کت‌وشلوار را به ديواراتاقمان آويزان کرديم. اصغر ساعتي يک مرتبه مي‌رفت ، صندوق کوچکي را که داشتيم، زير پايش مي‌گذاشت و جيب‌هاي کتش را وارسي مي‌کرد. حتي شب هم که همه خوابيده بوديم از کت وشلوارش دست بردار نبود. يک تکه کاغذ از يکي از جيب‌هايش پيدا کرده بود که رويش نوشته بود(36 ) آن کاغذ را اکبر از او دزديده و تا چند روز بر سرش دعوا بود.
  اصغر خيال مي‌کرد که آن کاغذ هميشه بايد همراهش باشد. يک تکه کاغذ پيدا کرده بود و رويش نوشته بود(32 ) و توي جيبش گذاشته بود ولي اين به اولي نمي‌شد و دائم بهانه مي‌گرفت و از اکبر مشت مي‌خورد. صد بار بيشتر جيب‌هايش را گشت.
•••
  شب عيد با بوي برنج صاف کرده ، با بوي عرق تن دختر‌ها آمد. در آن شب صداي آه مي‌آمد. شايد صداي آه درخت گلابي خانة همسايه بود که شکوفه مي‌داد شايد صداي آه کوه پر‌آور بود که برف‌هايش آب مي‌شد و شايد صداي آه ننه بود.
  صداي ترقه‌‌ها، فيشک‌ها، گلاب‌پاش‌ها، پياله مهتاب‌ها و پاپيچک‌ها شب شهر را آشفته کرده بود.
  شب عيد براي من خيلي دلگير بود.
  مي‌نشستيم گوشة اتاق. بابا تند و تند سيگار مي‌کشيد. ننه خسته از کار روزانه به اين طرف و آن طرف مي‌رفت و برنج صاف مي‌کرد.
  بابا به ما نگاه نمي‌کرد. سرش پايين بود. هميشه پالتوش را روي دوشش مي‌انداخت گوشة اتاق چمباتمه مي‌زد . در خودش فرو مي‌رفت.
  از بيرون فشفشه‌ها به تاريکي آسمان خط مي‌انداختند. فرياد و جيغ و داد بچه‌ها به هوا مي‌رفت. من و اکبر و اصغر، يواش يواش و دزدکي، خودمان را پشت شيشة اتاق مي‌کشانديم. نفس‌مان را در سينه حبس مي‌کرديم و از گوشة شيشه‌ها به بيرون خيره مي‌شديم. خود را فراموش مي‌کرديم. همراه فشفشه‌ها سرمان تا ته آسمان بالا مي‌رفت مثل اينکه خودمان آنها را آتش مي‌کرديم. من مي‌گفتم:
  - آه آن ستاره‌دار مال من بود.
  اکبر ذوق‌زده مي‌گفت:
  - آن يکي هم مال من.
  و اصغر يک فشفشة بي‌ستاره راصاحب مي‌شد.
  بر سر فشفشه‌ها شرط‌‌‌ بندي مي‌کرديم که کدام ستاره‌دار و کدام بي‌ستاره بودند. شرط بندي بالا مي‌گرفت. نفس‌ها از قفسة سينه بيرون مي‌زد و ناگهان بابا، داد مي‌زد، تشرمان مي‌زد و مي‌گفت که از کنار شيشه‌ها دور شويم.
با شتاب برمي‌گشتيم سرجامان و به صداي ترقه‌ها که از راه دورو نزديک، درخانه‌ها و کوچه‌ها مي‌ترکيدند، دل خوش مي‌کرديم.
•••
  عيد شد. شيريني خورديم. سينه درد گرفتيم و کتک خورديم. قلک تازه خريديم و به انتظار سال بعد نشستيم تا نوبت که باشد.
  دور گردن اصغر قرمز شده بود. از بس يقة کتش زبر بود. تعطيل خيلي زود تمام شد.
  ته جيب‌ها را مي‌گشتيم و مقداري خاکه کلوچه با مو و چرک بيرون مي‌آورديم و از حسرت مي‌خورديم. ننه براي اصغر يقه دوخت و گردنش را از زخم شدن نجات داد.
  شب‌هاي آخر مي‌نشستيم و تند و تند مشق‌هامان را مي‌نوشتيم و گريه مي‌کرديم. گريه براي روزهاي از دست رفته، براي شيريني‌هايي که ديگر نبودند، براي تعطيلي که تمام شده بود و براي مشق‌هايي که ننوشته بوديم.
•••
  دوباره مدرسه رفتن شروع شد. کرسي ديگر وسط اتاق نبود. مثل اينکه چيزي گم کرده بوديم. بابام شب‌ها مي‌نشست گوشة اتاق. سيگار مي‌کشيد و شعرهاي باباطاهر عريان را مي‌خواند.
  چند روزي بود که اصغر خودش را از ما پنهان مي‌کرد. دزدکي مي‌آمد و دزدکي مي‌رفت. با هيچ‌کس دعوا و شوخي نمي‌کرد. مثل اينکه يک طرفش فلج شده بود. کتابش را يک‌وري مي‌گرفت و مي‌آمد خانه. کتش را هيچ‌کس نمي‌دانست کجا مي‌گذارد. قيافه‌اش گرفته و غمگين و پريده رنگ بود. با ما کمتر حرف مي‌زد. دو سه بار ننه گفته بود که يقة کتش را بياورد تا عوض کند و بشويد، ولي او فقط گفته:« يقه‌م تميزه.»
  يک روز که از مدرسه به خانه مي‌آمدم، حسين يکي از همکلاسي‌هاي اصغر را ديدم .
  او خودش را به من رساند و در حالي که نفس‌نفس مي‌زد ، با عجله گفت:
- داداش اصغر! مي‌داني چه شده به اصغر؟
- نه نمي‌دانم. زودتر بگو چه شده؟!
     به اطرافش نگاه کرد و با کمي من‌ومن گفت:
- اصغر يک بي بزرگ خريده و گذاشته تو جيبش. حالا يک هفته‌س که از توي
جيبش بيرون نمي‌آمد وقتي مي‌ره پاي تخته سياه يک کتاب يا دفتري با خودش مي‌بره و روز جيبش مي‌گيره. « بي» خيلي بزرگه. وقتي مي‌نشينه روي نيمکت، يک‌وري مي‌نشينه تا بچه‌هاي کنارش اذيت نشن.
مثل اينکه با جارو تو سرم زدند. دوان‌دوان به خانه رفتم و به ننه گفتم:
- « بي» تو جيب اصغر گير کرده و در نمي‌آد.
ننه مدتي هاج‌وواج مرا نگاه کرد و بعد که فهميد چه شده ، با ناله گفت:
-  آخ! آخه« بي» از کجا رفت تو جيب اون« بي» خور پدرسگ؟
جريان را که گفتم، ننه بيشتر پکر شد. در اين موقع اصغر، پريده رنگ از راه رسيد کتابش را روي جيبش گرفته بود و تو فکر سلام کرد. ننه گفت:
- عليک سرپنام. بيا ببينم جيبته.
اصغر لرزيد. رنگش سفيدتر شد و ناگهان به گريه افتاد.
کتش را درآورديم و گذاشتيم گوشة اتاق. سروصداي ما که بلند شد، همساية اتاق کنارما
   ما که پدر حسين همکلاسي اصغر بود از زنش پرسيد:
- اين گريه و زاري مال چيزه، زن؟!
زن به شوهرش جواب داد:
- اي هي خبر نداري بدبخت!« بي» تو جيب کت اصغر گير کرده. الان يک هفته‌س! کجاي کاري.
•••
  شب، سنگين، بي‌حال و گرسنه مثل بابام از راه مي‌رسيد و اتاقمان را پر مي‌کرد. ساکت نشسته بوديم و جز نال‌نال آشورا و واق‌واق سگ‌ها چيزي به گوش نمي‌رسيد. کت اصغر را با « بي» بزرگ ميان جيبش کنار اتاق گذاشته بوديم. پدرم وقتي فهميد چند تا سيگار پشت سر هم کشيد. به عمو پيره خبر دادند که بيايد. عمو پيره و بي‌بي آمدند. دور هم ساکت نشستيم.
  عمو پيره پرسيد:
  -  چه شده، خيره؟!
  ننه با شوربختي گفت:
  -  خير ببيني والا. الآن يک هفته‌س که يک بي به چه بزرگي تو جيب کت نو اصغر بدکردار گير کرده.
  عمو پيره نگاهي به کت که جيبش مثل يک غدة بزرگ ، بر‌آمده بود، کرد و با تندي به اصغر گفت:
  -  کاش « بي» تو روده‌ات گير مي‌کرد و از دستت راحت مي‌شديم. و شروع کرد به لمس کردن غده.
  من و اکبر آب دهانمان را قورت داديم. اصغر گوشه‌اي ايستاده بود و مي‌لرزيد. ننه رو کرد به او و گفت:
- لابد کاسة کونت هم شکسته. چرا نمي‌نشيني تودة مردة‌ تون به توني.
اصغر گوشه‌اي نشست و کز کرد.
بابا مدتي با کت وررفت و نااميد به عمو پيره گفت:
-  حالا تکليف چه مي‌شه. آخه خوب نيس هر روز با اين لک1 لاي کمرش به مدرسه بره. توي مردم خوب نيس.
ننه با قهر گفت:
- بگذار تا آخر سال همين‌طور بره تا توبه بکنه.
بي‌بي رويش را به طرف اصغر کرد و گفت:
- بچة به اين بزرگي! چه کارهايي مي‌کنه. « بي» براي چيزت بود، شکمت سوراخ بشه دل‌وجيگرت بيفته تو لگن.
عمو پيره گفت:
- يک چاقو بيارين ببينم.
بابام گفت:
- چه مي‌خواي بکني. کاري به دستمان ندي.
عمو پيره با غرور گفت:
- اگر علي ساربانه، مي‌دانه شتر را کجا بخوابانه، لابد کاري مي‌کنم.
بي‌بي، پير نازاي آمد و گفت:
- کت پسره را پاره نکني، شرش ريشت را بگيره. عمو پيره مثل اين که چيزي نمي‌شود، چاقو را از ننه گرفت. در حالي که دستش مي‌لرزيد ، چاقو را از درجيب داخل کرد. زردي به ديده مي‌شد. همه گردن کشيديم و نگاه کرديم.
عمو پيره ناگهان دست از کار کشيد و به ما براق شد و گفت:
- مي‌گذارين يک کم نور چراغ بياد يا نه؟!
و چاقو را در قسمتي از به که پيدا بود فرو کرد و فشار داد. ناگهان چاقو سريد و از ميان کت بيرون زد و...
-  آخ‌خ‌خ‌خ...
اين آخ همة ما بود. چاقو يک طرف کت را پاره کرده بود.
بي‌بي‌ بامچه‌اي 2 بر سر عمو زده. عمو پيره سرخ شد. « بي» بيرون آمده بود اما چه فايده.
•••
  همه پکر نشسته بوديم. ننه سيب‌زميني‌هاي پخته را پوست مي‌کند. زن همسايه از در اتاق سرکي کشيد و گفت:
-  ترا به خدا، کت اصغر چه شد؟
  و چون قيافه‌ها را پريشان ديد، بدون آنکه منتظر جواب باشد، رفت. صدايش شنيده مي‌شد که به شوهرش مي‌‌گفت:
-  به نظرم اين« بي» کاري به دستشان داد. يک کم از جايت تکان بخور برو ببين چه شده آخه اي مرد.
     اکبر و اصغر گوشه‌اي نشسته بودند و پچ‌پچ مي‌کردند. اصغر به هر ترتيبي بود،« بي»
   را به چنگ آورده بود.
- پچ‌پچ ...بش‌بش...بي‌بي...
به‌به...بس‌بس...
اکبر آهسته مي‌گفت:
- همه‌اش يک گاز مي‌زنم به‌خدا. فقط يک گاز.
سکوت شد و ناگهان جيغ اصغر هوا رفت. اکبر انگشت اصغر را همراه« بي» گاز گرفته بود.
  بهانه به دست بابا آمد و توفاني از کتک بر سر آن دو فرو ريخت.
  


  
1.به
  برگرفته از بخارا، ويژه‌نامه‌ي داستان‌هاي نوروزي، شماره 59، بهمن – اسفند 85
  حروف‮چين: شراره گرمارودي


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS1858
تاريخ ارسال : سه شنبه 02 بهمن 1386
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
کیک تولد - دانیل لیونز

خواب - هاروکی موراکامی

سعادت نامه - غلامحسین ساعدی

سه یار دبستانی - رسول پرویزی

مدرسه - دونالد بارتلمی

جنگ - لوییجی پیراندللو

دوشس و جواهرفروش - ويرجينيا ولف

بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي هور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - چارلز بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate