خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
خيره

دوريس لسينگ

Doris_Lessingبرگردان: دنا فرهنگ


هلن مي‌گويد: بهش نگاه کن. من هيچ‌چي نمي‌گم و همين طوري هي نگاهش مي‌کنم.
مري طوري به او زل زده که انگار دارد پرده از راز بزرگي برمي‌دارد. هميشه همين‌طور به هلن نگاه مي‌کند. مي‌پرسد: بعد اون چي کار مي‌کند؟
هلن مي‌خندد و مي‌گويد: کوتاه مي‌آد.
خنده‌ا‌ش مثل هميشه دل مري را مي‌لرزاند و افسون‌اش مي‌کند. هلن صاف نشسته و لبخند مي‌زند. انگاربه غذاي خوش مزه اي فکر مي‌کند.
هلن همسر يوناني تام است که انگليسي است. با هم توي ناکسوس توي يک رستوران کوچک يوناني آشنا شده‌اند. هلن جوري براي تام و مسافرهاي ديگر غذا مي‌آورد که انگار داشت لطف بزرگي در حق‌شان مي‌کرد. تام عاشق هلن شد و راضي‌اش کرد که با او به انگليس بيايد. انگليس چندان هم براي هلن تازه نبود، قوم و خويش‌هايش از يوناني‌ها و قبرسي‌هاي ساکن انگليس در کمدن تاون بودند و او تابستاني به دبدنشان رفته بود. مري همسر انگليسي دمتريوس است. با هم توي اندروس آشنا شده‌اند. مري با چند تا دختر دبگر رفته بودند گردش و دمتريوس توي کافه‌اي رو به دريا کار مي‌کرد و تا هلن را ديد عاشقش شد. دمتريوس هم توي لندن قوم و خويش‌هايي داشت. حالا توي رستوراني يوناني اروناتس کار مي‌کند و مي‌خواهد به زودي براي خودش رستوراني راه بياندازد و اسمش را دميتري بگذارد. اسمي‌که مري صدايش مي‌کند. فعلاً توي دو تا اتاق بالاي بقالي تام همسر هلن زندگي مي‌کنند تا اوضاع و احوال‌شان روبه راه شود.
مري و هلن صبح‌ها با هم هستند. غيبت مي‌کنند و خريد مي‌روند. از وقتي که هلن بچه‌دار شده بيش‌تر روزها مي‌روند پريمورس هيل. روي نيمکتي مي‌نشينند و کالسکه را توي سايه مي‌گذارند. گاهي اوقات سروکله خانم‌هاي يوناني و قبرسي ديگري هم پيدا مي‌شود و چنان سروصدايي راه مي‌افتد که انگار توي پارک مهماني دوره زنانه گرفته‌اند. هلن و مري هميشه با هم هستند. گاهي شب‌ها چهارنفري توي کافه‌اي يا رستوراني دور هم جمع مي‌شوند. مري از انتخابش راضي است. هر چه باشد از جمع‌هاي کسالت آور کرودون خلاص شده و با آدم‌هايي مي‌گردد که راحت مي‌خندند و زير آواز مي‌زنند و تمام شب مي‌رقصند و حتا اگر هوس کنند روي ميز مي‌پرند. ممکن بود اصلاً آن سال تابستان يونان نرود و يا زيربار حرف پدر و مادرش برود و به دميتريوس نه بگويد.
آن روز مري هول و هيجان‌زده برمي‌گردد خانه، مي‌رود و جلوي آينه مي‌نشيند و مثل هميشه خودش را برانداز مي‌کند. خوشگل است، کمي‌تپل با گونه‌هايي گل انداخته. موهايش تاب‌دار و سياه است و چال‌هاي گونه‌اش چهره‌اش را با نمک کرده‌اند. دمتيري شاتوت کوچولوي من صداش مي‌کند. چشم‌هايش خاکستري است و دمتيري مي‌گويد اگر چشم‌هاي بي‌احساس انگليسي‌اش نبود نمي‌شد باور کرد که خون انگليسي دارد. چشم‌هاي دميتري سياه و پراحساس هستند. نگاهش گاهي شعله مي‌کشد و گر مي‌گيرد و يا پر از حقارت مي‌شود. مري از بين شيشه‌هاي عطر و ماتيک و لوازم آرايش خم مي‌شود و سعي مي‌کند با نگاهش احساسي را بروز دهد. بي‌لبخند نگاه خيره‌اش را به خودش مي‌دوزد. از نگاه خودش وحشت مي‌کند. چشم‌هايش را مي‌بندد و سعي مي‌کند نگاه هلن را تجسم کند. اما به جايي نمي‌رسد. چون هلن هميشه لبخند مي‌زند. حتا اگر بخواهيم زياد موضوع را بزرگ نکنيم باز هم مي‌توانيم بگوييم که مري هلن را تحسين مي‌کند. يک بار دميتري حرفي زد که مري منظورش را نفهميد و براي اين که از حرف دميتري سر در بياورد از کتاب‌خانه کتابي به نام افسانه‌هاي يوناني براي کودکان گرفت. توي آن کتاب خواند که هلن زن بسيار زيبايي بوده که هزاران سال پيش مردها به خاطرش مي‌جنگيدند.
- توي يونان خيلي از پدر و مادرها اسم بچه‌هاشان را هلن مي‌گذارند مثل بتي يا جوان.
 هلن به مري گفت که مري اسم مادر خدا است اما مري جواب داد که او اصلاً مذهبي نيست.
اصلاً چرا هلن مي‌خواهد نگاه خاموش هلن را رو ي دميتري امتحان کند؟ اصل موضوع همين است. مري چندان از زندگي‌اش راضي نيست. از زمين و زمان دلخور است و اين را گردن شوهرش مي‌اندازد. خودش هم درست نمي‌داند چرا اين‌طور فکر مي‌کند اما تصميم گرفته زندگي‌اش سروسامان بدهد. از آن طرف دميتري هم ناراضي است چون دلش بچه مي‌خواهد مخصوصاً حالا که تام و هلن را با بچه‌شان مي‌بيند. اما مري مي‌گويد: نه دمتيري. بگذار يک کم صبر کنيم عجله‌ات براي چيه؟
معلوم است که او هم مي‌خواهد بچه داشته باشد اما مي‌ترسد از پس‌اش برنيايد. به زن‌هايي که هر روز مي‌بيند نگاه مي‌کند و توي دلش مي‌گويد: همينه ديگه. يک بچه دارند و ... خوب من دلم نمي‌خواهد اين جوري باشم. اما هلن هم اين‌طوري نيست. يا نکند باشد؟
اما نه. انگار بچه از توي آسمان بغل هلن افتاده است. مري قرص مي‌خورد و يک شب هم يادش نمي‌رود که قرصش را سر موقع بخورد. دميتري گاهي مي‌گويد: يک روز بالاخره من اين آشغال ها را مي‌ريزم دور.
موقع گفتن اين جمله صدايش خشن مي‌شود و شعله نگاهش در آن لحظه مري را ياد روزهاي اولي که با هم بودند مي‌اندازد.
از هلن مي‌پرسد: تام هنوز هم با تو مثل قبل است؟
هلن بلافاصله منظورش را مي‌فهمد و مي‌خندد. انگار مي‌خواهد به مري بگويد که زندگي خصوصي هيجان‌انگيزي دارد ولي مري سردتر از آن است که بتواند از آن سردربياورد.
-خوب البته تام انگليسيه. مي‌داني که يعني چي. از اولش هم که شروع کرديم همين‌طورها بوده.
 با نگاهي معصومانه مري را برانداز مي‌کند. مري اوايل فکر مي‌کرد که نگاهش خام و بي‌ذوق است. هلن ادامه مي‌دهد: تو يک چيز را خوب متوجه نشده‌اي. مردهاي يوناني اول که مي‌بيننت خيلي عاشقانه رفتار مي‌کنند. همه‌اش ماچ و بوسه است. قربان صدقه سرتاپاي آدم مي‌روند.ازهمه‌جات تعريف مي‌کنند، از فرق سرت تا نوک پات. اما وقتي باهاشان عروسي کردي فقط زن‌شان هستي.
تابستاني که مري رفته بود اندروس دمتريوس براش دسته گل و صابون عطري و شکلات مي‌خريد و دائم مي‌گفت مري چه قدر زيباست و او هرگز زني به زيبايي او نديده است. زير نور ماه او را مي‌بوسيد و حتي يک شب دست‌هاي مري از اشک‌هاي او خيس شد. مري مي‌دانست که اين جالب‌ترين چيزي بوده که برايش تا آن موقع اتفاق افتاده و شايد از اين بهتر هم هرگز نشود. حالا لجش مي‌گرفت که واقعاً داشت اين‌طور مي‌شد. دمتريوس چه‌اش شده بود؟ فکر مي‌کرد کيست؟
وقتي که خوابيده بود نگاهش مي‌کرد و فکر مي‌کرد: چرا اين‌طوري شده؟ ياد تابستان سه سال پيش مي‌افتاد و اين که دمتريوس آن روزها چه‌طور با او تا مي‌کرد. حالا کاملا معقول شده بود مثل مردهاي انگليسي و فرق چنداني با تام نداشت.
هلن همان‌طور که آه مي‌کشيد مي‌گفت: باز خداروشکر که توي رختخواب بهش خوش مي‌گذره وگرنه فکر مي‌کردم لابد دوستم نداره.
 مري خوب مي‌فهمد هلن چه مي‌گويد. هرچه فکر مي‌کند نمي‌فهمد چرا هلن به تام بله گفته است. البته تام مرد خوبي است. سروشکلش هم بدک نيست. هلن مي‌گويد: از کارهاش خنده‌ام مي‌گيرد.
مگر مي‌شود که هلن از دست تام حوصله‌اش سر نرود. دميتري چه؟ هنوز هم عاشق مري هست؟
آن شب وقتي توي رختخواب دميتري به طرف مري چرخيد مري گفت: نه امشب حالش را ندارم.
سعي مي‌کرد لحنش مثل هلن باشد وقتي که سريه سر مي‌گذاشت و دست مي‌انداخت. اما خودش فهميد که لحنش مصنوعي از آب درآمده است. تا آن وقت هرگز به دميتري نه نگفته بود. از رابطه‌شان لذت مي‌برد. دميتري چنان جا خورد که انگار مري گفته باشد مي‌خواهد ازش طلاق بگيرد. پرسيد: طوريت شده؟
در حقيقت بايد مي‌پرسيد: کار بدي کرده‌ام؟
 هرچند که مري نمي‌دانست که اگر اين را هم پرسيده بود چه جوابي بايد مي‌داد. پشتش را به دميتري کرد. خودش هم از اين کار به اندازه دميتري دلش شکسته بود. نگاه خيره و نگران او را پشت‌اش احساس مي‌کرد. دميتري خوابش نمي‌برد مري هم همين‌طور. اما خودش را به خواب زد. فردا صبح دميتري پشت هم آه مي‌کشيد و با نگاه‌هاي سردش مري را متهم مي‌کرد. اتفاقاً آن روز شنبه بود و آن‌شب با هلن و تام به رستوراني که باغچه کوچکي داست رفتند تا مشروبي بنوشند و بعد توي رستوراني که دميتري خدمتکار بود شام خوردند. آن شب دميتري کار نمي‌کرد. مري و هلن گاهي اوقات که رستوران شلوغ بود و کمک لازم داشتند آن جا کار مي‌کردند براي همين همه مي‌شناختندشان و با آن‌ها سلام وعليک کردند. چند نفر هم آمدند بچه را که توي کالسکه‌اش خوابيده بود ببينند. مري مي‌ديد که هلن چه‌طور به بازوي تام آويزان شده و مي‌دانست تا برسند خانه با هم مي‌خوابند. وقتي که مري و دميتري رسيدند خانه ديمتري گفت: اميدوارم امشب نخواهي حالش را نداشته باشي.
طعنه زدنش ناشيانه بود. مري گفت: معلوم نيست شايد داشته باشم شايدم نداشته باشم.
اما توي تختخواب دميتري يک‌هو روي او پريد. مري خواست اعتراض کند اما اصلاً نمي‌شد که بگويد که حالش را ندارد وقتي خوب معلوم بود دلش مي‌خواهد و هردوشان اين را مي‌فهميدند.
دميتري پرسيد: کي مي‌خواي برام يه بچه بياري؟
لذتش را برده يود و داشت حلقه مري را دور انگشتش مي‌چرخاند. مري از اين کار او خوشش مي‌آمد و به نظرش هيجان‌انگيز بود اما کمي‌هم مي‌ترسيد. انگار هر لحظه ممکن بود تصميم بگيرد که حلقه را در آورد و دور بياندازد. مري گفت: حالا ببينم چي مي‌شه.
مي‌دانست که هيچ‌وقت اين قدر سربه‌سرش نگذاشته است. بعد دميتري بهش تجاوز کرد، هيچ کلمه ديگري ماجرايي را که اتفاق افتاد توضيح نمي‌دهد. اگر تن مري از دفعۀ قبل خيس و لغزنده نبود شايد دميتري مي‌فهميد که چقدر ترسيده و دست و پايش را گم کرده و اگر دميتري مرتب توي گوش‌اش نغريده بود که: اي پتياره! من بچه مي‌خوام همين الان نه ده سال ديگه! ممکن بود هر لحظه در جا رضايت بدهد و بگويد: باشه بچه‌دار شويم.
صبح روز بعد مري سر صبحانه لام تا کام حرف نزد. اما دميتري اصلاً متوجه نشد. سر فرصت نان و مربايش را با قهوه خورد. ساعت يازده بايد سرکار مي‌رفت. اين موقع روز با هم خوش بودند. قبل از اين‌که دميتري سر کار برود گاهي باهم کمي‌گپ مي‌زدند گاهي روزنامه مي‌خواندند و گاهي هم دوباره کنار هم دراز مي‌کشيدند. مري مي‌دانست که وقتي که بچه‌دار شوند ديگر هرگز صبح‌هاشان يه اين آرامي‌نخواهد بود. اما وقتي اين را به دميتري گفته بود جواب داده بود: خوب که چه؟ طوري اين را گفته بود که مري فکر کرد که عاشقش نيست. دميتري تازه وقتي که صبحانه‌اش تمام شد فهميد که مري از قصد سکوت کرده. سرش را بالا آورد و با نگاهي خشن مري را برانداز کرد. مري به سردي نگاهش را جواب داد. و بعد بدون اين که پلک بزند، آن‌طور که جلو آينه به خودش خيره شده بود به دميتري زل زد. دميتري گفت: چه مرگته؟ چي...؟
مري چيزي نگفت و همان‌طور به او زل زد. مي‌ديد که با نگاهش خون دميتري را به جوش مي‌آورد و دلش غنج مي‌زد . هرچه دميتري داد و فرياد کرد که فکر مي¬کند چه غلطي داره مي‌کند يک کلمه هم جوابش را نداد. آخر دميتري داد زد: اي پتياره!
 و رفت بيرون سر کارش.
مري با هلن توي آفتاب بيرون کافه نشسته بودند و بچه توي گهواره بين‌شان بود. مري فکر مي‌کرد: انگار ته دلم چندان هم از بچه بدم نمي‌آد. قرص‌هام را قطع مي‌کنم ببينم چي مي‌شه. اما حالا فعلاً چيزي به دميتري نمي‌گم. نه هنوز. نمي‌خوام به خاطر بچه کوتاه بيام.
پرسيد: چند وقت کوتاه نمي‌آي؟
سعي کرد لحنش بي‌تفاوت باشد.
اما هلن بلافاصله منظورش را فهميد: آه نه خيلي زياد. بستگي داره که چقدر دوام بيارم. مي‌خوام وا ندهم اما نمي‌تونم.
چرا براي هلن همه‌چيز اين قدر آسان بود؟ طوري حرف مي‌زد که انگار همه اين‌ها هيچ اهميتي ندارد و فقط يک شوخي است. چرا مري نمي‌توانست اين چيزها را سرسري بگيرد؟ مري همان‌طور که ساکت و وارفته نشسته بود به اين چيزها فکر مي‌کرد. به هلن نگاه مي‌کرد با آن پاهاي لاغر برنزه و دست‌هاي لاغر قهوه‌اي. لباس مشکي‌اش بهش مي‌آمد و موهاي سياه‌اش روي شانه‌هاش شل و ول ريخته بود. همچين لباسي به تن من زار خواهد زد. بچه توي گهواره ونگ ونگ مي‌کرد هلن بلندش کرد، انگار که اصلاً چيز مهمي‌نباشد. يا لااقل اين‌طور وانمود مي‌کرد. با صداي عميق و جذابش چندتا لالايي يوناني خواند و بچه ساکت شد. سر کوچولوي نرم بچه نزديک مري بود و بوي شيرين و خوش مزه‌اي مي‌داد که نزديک بود اشک مري را درآورد. فکر کرد: نه خدايا نه!
هلن با صميميت بچه قنداق شده را داد بغلش وگفت: من يک دقيقه مي‌رم توالت.
 و با آن لباس شل و ول کتانش راهش را کشيد و رفت.
مري فکر کرد که حتما دميتري هم براي بچه‌شان آوازهاي يوناني مي‌خواند. وقتي که دميتري و هلن با هم يوناني حرف مي‌زدند مري گوش مي‌کرد. ياد کباب و تاراماسالاتا و شراب رتسينا نمي‌افتاد، چون همه اين‌ها همين‌جا توي ناف لندن هم به هم مي‌رسيدند. به خورشيد و درياي آبي عميق و صخره‌هاي داغ و درخت‌هاي زيتون و آواز خواندن فکر مي‌کرد. وفتي آن دوتا داشتند با هم يوناني حرف مي‌زدند تام و مري که فقط چند کلمه يوناني مي‌دانستند با هم لبخندي ردوبدل مي‌کردند که نشان مي‌داد که هردوشان مي‌دانند که اين يوناني‌ها که همسرهايشان هستند گاهي چقدر برايشان غريبه هستند.
مري آن شب وقتي دميتري مثل هميشه بعد از نصفه شب از سر کار برگشت با او حرف نزد. توي تخت نشست و به او که غرولندکنان دور و بر اتاق مي‌گشت و لباس‌هايش را اين طرف و آن طرف پرت مي‌کرد خيره شد . بعد دميتري خودش را انداخت توي تخت و پشتش را به مري کرد. مري هوس کرده بود که او را از پشت در آغوش بگيرد و کاري را که دميتري خيلي دوست داشت بکند. گوشش را دندان بزند و بعد گردنش را ببوسد و گاز بگيرد. اولين‌بار که مري اين کار را کرد مثل اين بود که از روي حصار به سرزمين ناشناخته‌اي پريده باشد چون او هيچ‌وقت توي عشق‌بازي پيش‌قدم نمي‌شد. دوست داشت کسي باشد که موافقت مي‌کند. بعد ناگهان عشق‌بازي پر شور و هيجاني کردند. البته هميشه هم اين‌طور نمي‌شد. دميتري گاهي سربه سر هلن مي‌گذاشت و مي‌گفت: نمي‌خوام من را دست کم بگيري.
در واقع اين هم نشانه لطافت طبع دميتري بود چون دميتري برخلاف ظاهر گنده و خشن‌اش آدم خيلي حساسي بود و مي‌دانست که مري خجالت مي‌کشد و نگران است که دميتري فکر کند که منظوري از ناز و نوازش دارد. براي همين هميشه فرصت مي‌داد مري هرکاري دلش مي‌خواست بکند. مري ديده بود که هلن چه‌طور گاهي تام را نوازش مي‌کند يا با او ور مي‌رود و تام چه‌طور متعجب و خوشحال مي‌شود. دوست داشت که او هم با دميتري همين کار را بکند. اگر هلن نبود هرگز به فکر چنين حرکاتي نمي‌افتاد. حالا مري سرد و بي‌روح کنار دميتري دراز کشيده و فکر مي‌کند که يک شب چه قدر آسان مي‌شود آدم دستش را دور گردن شوهرش بياندازد و يک شب ديگر غيرممکن است که دستت را دراز کني و حتا لمس‌اش کني چه برسد به اين که گوشش را ببوسي و گاز بگيري.
تمام شب خوابش نبرد و در سکوت شب به پشت دميتري خيره شد. سرصبحانه هم سکوت کرده بود. اما ديگر کمي‌ترس برش داشته بود. نشست و همان طور به دميتري زل زد که سعي مي‌کرد چشمش تو چشم او نيفتد اما گاه گاه با تعجب و خشم نگاهي به او مي‌انداخت. مري همان قدر که ترسيده بود دلخور هم بود از دست دميتري و از همه چيز. و خودش هم کاري مي‌کرد که ناراحتي‌اش بيشتر شود: خوب معلومه که دميتري بايد الان بيايد و دست هام را ببوسه و از اشک خيس شان کند و بگويد که متاسف است.
آن شب وقتي که دميتري از رستوران برگشت مري تمام سعي‌اش را کرد تا خودش را به خواب بزند. فکر کرد شايد دميتري بيايد و ببوسدش. معمولاً وقتي مري خواب بود اين کار را مي‌کرد. با خودش گفت: بعد من دست‌هام را دورش حلقه مي‌کنم و محکم بغلش مي‌کنم.
اما دميتري نبوسيدش. فردا صبح سر صبحانه خودش را مي‌ديد که آن‌جا نشسته و آن نگاه خيره جزيي از صورتش شده و مثل رادار دميتري را دور اتاق اين‌ور و آن‌ور دنبال مي‌کند. اما دميتري به او نگاه نمي‌کرد. مري فکر کرد: احمقه. فقط به خاطر اين که لبخند رو لب‌هام نيست و حرف نمي‌زنم. اما من که هما ن آدمم. نيستم؟
دميتري غرولند مي‌کرد و چيزها را به هم مي‌کوباند. طوري رفتار مي‌کرد که انگار مري نفرينش کرده است. قهوه‌اش را نصفه کاره ول کرد و راهش را کشيد و رفت.
صبح روز بعد مري قبل از دميتري بيدار شد. مي‌خواست قبل از او از تخت بيرون بپرد تا مجبور نباشد، که آن‌طور که حالا خودش آن را مي‌ناميد، صورتک نمايش را به چهره بزند. اما دميتري راست سر جايش نشست و مري صورتش را طوري نگه داشت که بتواند از گوشه چشم به او نگاه کند. دميتري فريادي کشيد. انگار که خواب بدي ديده باشد و بعد هق‌هق‌کنان گفت: خيلي بي‌رحمي‌مري. تو يه کله شق بي‌رحمي!
آن شب هم دميتري تمام شب توي خواب آه کشيد و غريد و فرياد کشيد و صداهايي درآورد که شبيه نفرين‌هايي به يوناني بود. مري ترسيده بود و فکر کرد دميتري ممکن است بکشدم . با اين‌که به هيچ وجه جا نزده بود تصميم گرفت که تمامش کند. ديگر بسه. اما نمي‌توانست. نگاه خيره محکوم کننده‌اي خودش را به صورت او چسبانده بود. فکر کرد: وقتي که شروع کردم نيتم خير بود. پس چرا اين‌طوري شد؟
و روزها گذشتند. يک روز عصر که با تام و هلن چهارتايي بيرون رفته بودند مري خداخدا مي‌کرد که بقيه متوجه نشوند که او محل دميتري نميگذارد و دميتري هم همه اش روش را برمي‌گرداند تا چشم‌اش توي چشم مري نيفتد. روز بعد مري از هلن پرسيد: معمولاً چقدر طول مي‌کشه؟
- هيچ وقت بيش تر از يک روز طول نکشيده. خوب بالاخره من دوستش دارم.
لحنش دوپهلو بود.
تا آن موقع سه هفته شده بود که مري درمانش را شروع کرده بود. حال و روزخوشي نداشت. تمام روز گوشه خانه مي‌نشست و گريه مي‌کرد . بعد ساکت مي‌نشست وخيره مي‌شد. نه به دميتري که هيچ وقت خانه نبود بلکه به ديوار. نمي‌دانست چه اتفاقي دارد مي‌افتد. اما مي‌دانست که هر چه که هست وحشتناک است. دميتري خيلي دير به خانه برمي‌گشت. معلوم بود تا نصفه شب مشروب مي‌خورد. بعد هم که سر و کله‌اش پيدا مي¬شد مست بود و الکي دور اتاق مي‌چرخيد و به يوناني به مري بدوبيراه مي‌گفت. بعد يک شب اصلاً پيداش نشد.
تام توي خيابان مري را ديد و پرسيد: تو و دميتري طوري تون شده؟ با هم دعوا کرده ايد؟
مري لبخندي زد: اصلاً همچين چيزي نيست.
اما خوب مي‌دانست که زندگي‌اش دارد از هم مي‌پاشد.
آن شب توي تخت مري شوهر مستش را از پشت بغل کرد و ناز کرد و آرام توي گوشش گفت: بسه ديگر دميتري قهر نکن ديگه.
دميتري داد کشيد: برو گم شو.
و هاي‌هاي زد زير گريه. طوري که مري چندشش شد. بعد يک دفعه خوابش برد.
صبح مري از خواب بيدار شد و ميز صبحانه را آماده کرد. دميتري از حمام بيرون آمد. کتش را پوشيده بود. مري در را نگه داشت و گفت برات يه صبحانه درست و حسابي آماده کرده ام.
دميتري خنديد. خنده اي که شبيه پارس سگ بود. و انگشتش را با بدبيني ناشيانه‌اي تکان داد و گفت: بالاخره زبونت باز شد؟ با من که نيستي؟ خفه شو. نمي‌خوام صدات رو بشنوم.
مري جايي که هميشه هلن را مي‌ديد رفت و او را بين زن‌ها و بچه‌هاي ديگر پيدا کرد. همه خوش و خرم بودند و بگو بخند مي‌کردند و بچه هاشون را توي بغل تکان مي‌دادند. اين واقعاً هلن بود؟ شايد مريض شده بود؟ لاغر و زردنبو و زشت شده بود. با سينه‌هاي پر شير باد کرده. هلن که قبلاً اين‌طوري نبود. بعد يادش افتاد که اين روزها به نظرش رسيده دميتري هم درب و داغون شده، يک مشروب خور چاقالو زشت که صورتش هميشه ورم کرده و قرمز است.
مري پهلوي بقيه رفت اما ديد که هلن جم نخورد تا براي او روي نيمکت جا باز بشود. هرطوري بود خودش را جا کرد. آن قدر گرفته و جدي بود که بقيه زن‌ها يکي يکي رفتند و آن‌ها را تنها گذاشتند.
مري از اول تا آخر ماجرا را به هلن گفت. مي‌دانست که حرف‌هايش احمقانه است. هلن کالسکه را درجا تکان تکان مي‌داد. هلش مي‌داد جلو، تکان مي‌داد بعد به دوباره مي‌کشيدش طرف خودش و متفکرانه مدتي آن را اين‌ور و آن‌ور مي‌کرد. به نظر مري مي‌آمد که کالسکه جزئي از گوش دادن و قضاوت کردن هلن شده است. بالاخره هلن گفت: سه هفته است که اين‌طور شده؟
طوري با احتياط اين جمله را گفت که مري فهميد که جلو خودش را گرفته تا تند برخورد نکند. صورتش جدي بود. انگار هرگز با مري دوست نبوده است. دوباره تکرار کرد: سه هفته. پس معلومه چرا مريض شده.
- مريض شده؟
هلنِ جديد با صورت ماتم زده و بي‌روحش که اصلاً قشنگ نبود گفت: خودت نمي‌ببيني؟
روي نيمکت چوبي رنگ و رو رفته بيرون کافه متروکي نشسته بودند. جند تا درختچه توي حياط کاشته بودند اما آب‌شان نداده بوند و گرد و خاک روي آن‌ها نشسته بود.
- تام مي‌گفت دميتري ديروز آن‌قدر مست بوده که نمي‌توانسته کار کند. اگر خودش را جمع و جور نکند عذرش را مي‌خواهند.
مري زبانش نمي‌چرخيد که بگويد اين فکر را تو خودت تو سر من انداختي. همان‌طور با هول‌وولايي که اين روزها هميشه داشت از خودش مي‌پرسيد من چرا حرفش را جدي گرفتم.
- بهتره باهاش آشتي کني.
مري اين را گفت و از جايش بلند شد و با بچه راهش را کشيد و رفت. حتي يک لبخند هم نزد يا نگفت قربانت فردا مي‌بينمت.
مري فکر کرد: اين هم از اين يکي!
 رفت بيرون رستوراني که دميتري کار مي‌کرد نشست. دميتري بعد از ناهار يک ساعت بيکار بود. وقتي بيرون آمد مري دويد طرفش و دست‌هاش را انداخت زير بازوي او و گفت دميتري ببخشيد.
گريه مي‌کرد. ولي دميتري از او دور شد. گفت: حالا مي‌گي ببخشيد؟ همين رو داري که بگي؟ مگر من چي کار کرده بودم. خوب من فقط يه بچه مي‌خواستم همين. تو زن بدي هستي مري.
مري مي‌ديد که دميتري هنوز نگران است و نگاهش را مي‌دزد. انگار مي‌ترسيد که دوباره آن نگاه عصباني و سرد را توي چشم‌هاي او ببيند. دميتري دستش را پس مي‌کشيد اما مري محکم بازويش را چسبيده بود و مي¬گفت: دميتري خواهش مي‌کنم، خواهش مي‌کنم، خواهش مي‌کنم، خواهش مي‌کنم.
دميتري کمي‌چرخيده بود اما هنوز ايستاده بود و سعي مي‌کرد چشمش توي چشم مري نيافتد که داشت التماس مي‌کرد. مري فکر کرد: ديگر براي هميشه ازم متنفره.
با اين حال باز هم تمنا کرد: دميتري خواهش مي‌کنم بيا همين الان برويم خانه.
توي خيابان بودند. مردم راهشان را کج مي‌کردند و از کنارشان رد مي‌شدند. مري به دميتري آويزان شده يود تا زندگي از هم پاشيده‌اش را نجات بدهد. با صداي بلند گريه مي‌کرد اما دميتري داغ و قرمز و عصباني بود.
تا خانه شان دو قدم بيش تر راه نبود. دميتري تلوتلو مي‌خورد و مري محکم نگه‌اش داشته بود انگار هر لحظه ممکن بود از دستش فرار کند.
توي خانه سعي کرد دميتري را هل بدهد طرف اتاق خواب. اما دميتري پشت ميز نشست و سرش را توي دست‌هاش گرفت: معلوم هست چي تو سرته؟ خيال کردي الان با هم مي‌خوابيم و دعوا مرافعه تموم مي‌شه؟
-دميتري من ديگه قرص نمي‌خورم.
-عجب پس ديگه قرص نمي‌خوري؟
-دميتري خواهش مي‌کنم بيا بريم توي تخت.
-چه راه خوبي براي بچه‌دار شدن!
مري دستش را گرفت و کشيد.
توي دلش گفت: خدايا تا حالا نشده بود به زور بخوام بکشمش توي تخت.
دميتري گذاشت مري هلش بدهد و همراه او توي تخت افتاد. گريه مي‌کرد و هق‌هق‌اش خشن و سوزناک بود. مري غرورش را شکسته بود. اما از چيزي که خبري نبود احساس شادکامي‌پيروزي يا سرخوشي هميشگي عشق‌بازي‌شان بود. نداي دروني‌اش مي‌گفت : يادش مي‌ره. از پس اش برمي‌آد و دوباره مثل قبلاًها مي‌شود.
به نظرش آن طور که قبلاً بودند خيلي خوب و جالب بود و نمي‌دانست که چرا مي‌خواست آن را به هم بزند.
اما همان‌موقع معلوم است که اصلاً نميشد فکر عشق‌بازي يا حتي با هم خوابيدن را کرد. چون هلن تکه ماهيچه‌اي شل و وارفته توي دستش گرفته بود که تا آن موقع هرگز آن را آن‌طورلمس‌اش نکرده بود.
دميتري با لحن جدي و خشن تازه‌اش گفت: ديگر هيچ‌وقت اين کار رو با من نکن. دارم بهت مي‌‌گم. اگر اين کار را بکني مي‌کشمت. راهم را مي‌کشم و مي‌رم و هيچ‌وقت برنميگردم. ديگر فکرش را هم نکن.
 روي تخت به پشت دراز کشيده بود اما ديگر رويش را برنمي‌گرداند. مري به زور خودش را توي بازوهايش جا داد. و تا جايي که مي‌شد خودش را به او چسباند.
- دميتري ببخش.
گريه مي‌کرد اما حالش بهتر شده بود. چون تصميم گرفته بود از حرف دميتري برداشت کند که او را بخشيده است. با خودش مي‌گفت: يکي دو روز ديگر همه اين ماجرا را يادمان مي‌رود و بعد همه چيز مثل قبل مي‌شود.


ترجمه شده از نيويورکر 7 جولاي 1997


 


Read the original text in here


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS1921
تاريخ ارسال : سه شنبه 23 بهمن 1386
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي خور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - جان‌ بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate