خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
قتل زوجة «هانِ» تَردست

شي گانا اويا

برگردان: فرزاد محصص



«هان» تردستِ كهنه‌كار چيني؛ ضمن اجراي برنامه، گردن و شاهرگِ زنش را با يكي از همان كاردهاي سنگين و مخصوصش بُريد و همه را در بهت فرو برد. زنِ جوان در جا مُرد و هان بلافاصله دستگير شد.
سرپرست و كارگردان تماشاخانه، وردست چيني وي، گويندة برنامه‌ها و بيشتر از سي‌صد نفر تماشاچي حي و حاضر شاهد ماجرا بودند. آجاني كه آخر سالن پُشتِ سر تماشاچي‌ها ايستاده بود همه چيز را ديد. عمدي يا غير عمدي بودن قتل علي‌رغم خيل شاهدان معمائي شد.
كارِ هان اين بود كه زنش را مقابل صفحة چوبي بزرگي قرار مي‌داد و از فاصله‌اي نسبتاً نزديك حدود پنجاه – شصت تا كارد مخصوص را به طرف او نشانه مي‌گرفت، كاردها در فاصله‌‌هاي پنج سانتيمتري از يكديگر آن‌چنان ماهرانه فرود مي‌آمدند كه قامت همسرش را با طرحي منظم دربرمي‌گرفتند. او براي رسيدن به چنين دقت و نظمي با هر پرتاب، فريادي از حلق مي‌كشيد.
قاضيِ پرونده اول همه از سرپرست تماشاخانه بازجوئي به‌عمل آورد.
«بنظر تو اجراي همچين برنامه‌اي كارِ خيلي دشواري‌ست؟»
«خير عاليجناب، براي بازيگري كهنه‌كار چندان كار سختي هم نيست، البته براي اينكه از كار موفق بيرون بيائي، اعصاب قوي لازم است.»
«خُب، يعني چندان هم ظّن حادثه بر اتفاقي كه افتاده نمي‌توان داشت؟»
«بله دقيقاً عاليجناب. در غير اين‌صورت ممكن نبود اجازه نمايش به چنين برنامه‌هائي را بدهم.»
«پس شما معتقد به عمدي بودن قتليد.»
«من همچين اعتقادي ندارم عاليجناب. معمولاً كارهائي از اين دست كه از فاصله ده – دوازده قدمي انجام مي‌شود، نه تنها مهارت بلكه، چه‌طوري عرض كنم به نوعي تمركز خلسه‌وار هم نياز دارد، با اينكه همه چنين خطائي را غير ممكن مي‌دانيم ولي با اين واقعه بايد قبول كنيم كه هميشه احتمال اشتباه هست.»
«بالاخره اين اتفاق ناشي از اشتباه بود يا كه عمدي در كار بوده؟»
«نمي‌دانم عاليجناب.»
قضيه داشت پيچيده مي‌شد و قاضي سردرگم مانده بود. قتلي به وضوح رخ داده بود كه در صورت عمدي بودن ماهرانه و بسيار زيركانه عمل شده بود.
قاضي تصميم گرفت از وردستِ هان كه سال‌ها با او كار كرده بود بازجوئي كند.
«رفتار و سَكنات هان چطور بود؟»
«كارش درست بود عاليجناب. نه اهل مشروب، نه قمار و نه خانم‌بازي بود. پارسال هم مسيحي شد. انگليسي مي‌خواند، اوقات بي‌كاري انجيل و خطبه و اين‌جور چيزها را مي‌خواند.»
«همسرش چه جور زني بود؟»
«زن خوبي بود، مشكلي نداشت. شما مي‌دانيد بازيگرهاي دوره‌گرد خيلي هم پابند اخلاق و اين‌جور چيزها نيستند. زنِ هان با اينكه ريزه و خوشگل و مورد توجه مردها بود محل كسي نمي‌گذاشت.»
«حال و هواي‌شان چه جوري بود؟»
«آدم‌هاي ملايم و مهرباني بودند قربان. به رفقا و دور و بري‌هاشان مي‌رسيدند، با كسي دعوا نمي‌كردند، ولي...» چند لحظه توي فكر رفت و ادامه داد «نمي‌دانم شايد براي هان بد بشود، اما راستش را بخواهيد آن‌ها كه اينقدر با مردم خوب تا مي‌كردند، رفتارشان با هم تند و خشن بود.»
«فكر مي‌كني چرا؟»
«نمي‌دانم قربان.»
«رفتار آن‌ها با هم از همان وقتي كه شما با آن‌ها آشنا شُديد، همين‌طوري بود؟»
«خير قربان. دو سال پيش بود كه خانمِ هان حامله شد، بچه زود به دنيا آمد و سه روزه بود كه مُرد. فكر مي‌كنم همين مسئله باعث شد كه رابطة آن‌ها به هم بخورد و سر هر چيز كوچكي جنگ و دعوا راه بيندازند. رنگِ هان توي دعوا و مرافعه مثل گچ سفيد مي‌شد. هان معمولاً با سكوت ناگهانيِ خودش دعوا را ختم مي‌كرد. نديدم كه دست روي زنش بلند كند يا كه كارهاي اين جوري از او سر بزند، شايد با اعتقاداتش جور درنمي‌آمد. ولي قربان توي دعوا آدم از خشم و نفرتي كه در صورت او ديده مي‌شد به وحشت مي‌افتاد. يك روز به هان گفتم: چرا جدا نمي‌شويد؟ گفت درسته كه مهر او در دلش مُرده اما دليلي براي جدا شدن نمي‌بيند. علاقة همسرش هم به تدريج به هان كم شد. اين‌ها را هان برايم تعريف مي‌كرد. شايد آن همه انجيل خواندن‌ها و خطبه خواندن‌ها بي‌دليل نبود، مي‌خواست به نفرت بي‌جهتي كه به زنش احساس مي‌كرد، غلبه كند. زنِ هان وضع رقت‌انگيزي پيدا كرده بود. اگر هان را ترك مي‌كرد و به سه سال زندگي دوره‌گردي و بازيگريى خودش خاتمه مى‌داد ديگر كى حاضر بود با او ازدواج كند. شايد علت اينكه او همة سختى‌ها و تلخى‌ها را تحمل مى‌كرد و جدا نمى‌شد همين بود.»
«در مورد قتل او چه فكر مي‌كنى؟»
«ببينيد قربان، از روزى كه اين اتفاق افتاده هر جورى به اين قضيه فكر مى‌كنم، چيزى عايدم نمي‌شود. با گوينده برنامه هم خيلى حرف زديم او هم از اين ماجرا سر درنمي‌آورد.»
«خُب. موقع وقوع تو چه احساسى داشتى. فكر مي‌كردى عمدى اين كار را كرده يا كه نه يك حادثه بود؟»
«بله قربان. فكر كردم كه – كه بالاخره كار خودش را كرد و او را كُشت.»
«يعنى مي‌گوئيد عمدى در كار بود؟»
«بله قربان. البته گوينده مي‌گويد دستش خطا كرده.»
«آره، چون او كه مثل تو از رابطة آن‌ها خبر نداشت.»
«همين‌طورى‌ست قربان. خود من هم فكر كردم نكند احساسم در مورد عمدى بودن كارِ هان به واسطة همين اطلاع من از وضعيت رابطة آن‌ها باشد.»
«برخورد هان آن لحظه چه طورى بود؟»
«داد زد "هَه"، تا شنيدم سرم را بلند كردم و خوني را كه از گلوى همسرش بيرون مي‌جهيد ديدم. چند لحظه سر پا ماند و زانوهايش تا خورد و تنش به پيش خم شد و چاقو از گلويش در آمد و با هم روى زمين غلطيدند و او توي خودش مچاله شد. از دست كسى كارى ساخته نبود. بهت‌زده نشستيم و به او نگاه كرديم... خوب نمي‌توانم بگويم كه هان چه مي‌كرد. چون حواسم پيش او نبود. بعد كه از ذهنم گذشت: "كار خودش را كرد"، ديدم كه صورتش مثل مُرده‌ها شده، چشم‌هايش را بسته بود. كارگردان پرده را پائين آورده بود. خانم هان را كه از زمين برداشتند مُرده بود. آن‌وقت هان به‌زانو افتاد و مدتى طولانى در سكوت دعا خواند.»
«ناراحت بود؟»
«بله قربان. پريشان به نظر مي‌رسيد.»
«خُب. اگر لازم باشد باز هم صدايتان مي‌كنم.»
قاضى ديگر گويندة برنامه را احضار نكرد، هان را فراخواند. صورت هوشيار تَردست، پريده‌رنگ و درهم رفته بود، خستگى و كوفتگى عصبى به عينه در آن موج مي‌زد.
وقتي هان در جايگاه ايستاد، قاضى گفت: «من از سرپرست تماشاخانه و وردست شما بازجوئى كردم. چند سوال هم از شما دارم.»
سَرِ هان فرو افتاد.
«ببينم شما همسرتان را دوست داشتنيد؟»
«بله، از هنگامي كه ازدواج كرديم تا وقتي كه بچه‌اى دنيا آورد، با همة وجودم دوستش داشتم.»
«چرا تولد آن بچه همه چيز را بايد عوض كند؟»
«براى اينكه از من نبود.»
«مي‌دانستيد از كى بود؟»
«بله، به روشنى. مال پسرعمويش بود.»
«او را مي‌شناختيد؟»
«البته، دوست نزديك بوديم. او باعث شد به فكر ازدواج با زنم بيافتم. وادارم كرد با او ازدواج كنم.»
«فكر مي‌كنى آن‌ها قبل از ازدواج شما با هم رابطه داشته‌اند؟»
«بله قربان. هنوز هشت ماه از ازداوج ما بيشتر نگذشته بود كه بچه دنيا آمد.»
«وردست شما گفت كه اين تولدى زودرس بوده.»
«اين را خودم به همه گفتم.»
«چرا بچه به آن زودى مُرد؟»
«خفه شد. زير پستان‌هاي مادرش.»
«فكر مي‌كني عمدي بود.»
«خودش مي‌گفت اتفاقى بوده.»
قاضى سكوت كرد و به هان خيره شد. هان به انتظار سوال بعدي سرش را بالا آورد، نگاهش به زمين بود.
«زن شما اعترافي هم دربارة رابطه‌اش برايتان كرده بود؟»
«او چيزي نگفت و من هم هيچ‌وقت نپرسيدم. مردن بچه تقاص همين چيزها بود دلم مي‌خواست تا جائي كه مي‌توانم... اما...»
«اما نشد كه گذشت كنيد!»
«بله. نشد كه خودم را به همان تقاص، به مرگ بچه راضى كنم. زنم را كه نمي‌ديدم، قادر بودم خونسردى خودم را حفظ كنم. با ديدن او، به‌هم مي‌ريختم. ديدن بدنش خونم را به جوش مي‌آورد.
«طلاق به فكرتان نرسيد؟»
«چرا فكر مي‌كردم، ولى به او نگفتم. هميشه مي‌گفت به تنهائى قادر به ادامه زندگى نيست.»
«دوستتان داشت؟»
«خير.»
«پس براى چى از اين حرف‌ها مي‌زد؟»
«فكر كنم از نظر اقتصادى مي‌گفت. برادرش خانة آن‌ها را به باد داده بود. اين را هم به خوبي مي‌فهميد كه هيچ آدم عاقلي حاضر نخواهد شد با كسى كه زمانى زن يك بازيگر دوره‌گرد بوده ازدواج كند. وضع جسمى‌اش طورى بود كه قادر به انجام كارهاى معمولى نبود.
«رابطة جنسى شماها چه‌طورى بود؟»
«مثل همة زن و شوهرهاى ديگر.»
«از شما خوشش مي‌آمد؟»
«نه، فكر نمي‌كنم. زندگى كردن با من برايش زجر بود، اما تحمل مي‌كرد. با صبورىيى خارج از حد انتظار. رفتار او سرد و سردتر مي‌شد. با اينكه مي‌ديد من چقدر زحمت مي‌‌شكم تا اوضاع بهتر شود، همراهى نمي‌كرد.»
«چرا نشد سنگ‌هاتان را وابكنيد و كار را تمام كنيد و او را ترك كنيد؟»
«براى اينكه براى خودم حدي قائل بودم.»
«چه حدي؟»
«دلم مي‌خواست رفتارم با او طوري باشد كه هيچ‌وقت از طرف من خبطي صورت نگيرد... چيزي كه آخر كار هم نشد.»
«هيچ نشستي به كُشتن او فكر كني؟»
هان جواب نداد. قاضى باز تكرار كرد. بعد از سكوتي طولاني: «بيشتر از آنكه به فكر كُشتن او باشم، به اين فكر مي‌كردم كه چه خوب مي‌شد اگر مي‌مُرد.»
«خُب پس اگر قانون مانع نمي‌شد ممكن بود او را بكشيد.»
«آنچه مانع من مي‌شد قانون نبود. مسئله اين بود كه من ضعيف بودم، ضمن اينكه دلم به‌شدت مي‌خواست به حدى كه آرزويش را داشتم برسيم.»
«به هر صورت به فكر كُشتن او افتاديد، منظورم بعداً است.»
«هيچ‌وقت در اين مورد تصميم جدى نگرفتم. البته راستش را بخواهيد يكبار به آن فكر كردم.»
«چند وقت قبل از حادثه؟»
«شب قبل از آن... يا كه همان روز صبح.»
«دعوا كرده بوديد؟»
«بله. عاليجناب.»
«سر چى.»
«سر هيچي ارزش گفتن ندارد.»
«به هر صورت بگوييد.»
«سر غذا. وقتي از زمان غذا خوردنم مي‌گذرد كج خُلق مي‌شوم. آن شب او خيلي دست دست كرده بود و عصبانى شدم.»
«شديدتر از معمول؟»
«خير. اما حالت عصبيِ آن به شكل غير معمولى ماند. شايد براى اينكه فهميده بودم همة سعي و كوشش كه آن روزها براى بهتر كردن اوضاع كرده‌ام، بي‌نتيجه مانده است و ديگر اميدى نيست، به رختخواب رفتم، خوابم نمي‌برد. هرچى فكر بد بود از ذهنم گذشت. احساس مي‌كردم هر چقدر هم سعى كنم نمي‌توانم از دست چيزهاى نفرت بار زندگيم فرار كنم. انگار زناشوئي سبب همة اين موقعيت رقت‌بار و نااُميد‌كننده بود. من كه براى خلاصى از نكبتى كه دچارش شده بودم پي روزنة اميدى بودم، فهميده بودم چنين آرزوئي دارد محو مي‌شود. آرزوى بيرون آمدن از اين وضع هنوز هم سَر مي‌كشيد و اگر روزى خاموش مي‌شد؟ همين‌جا بود كه افكار كريه هجوم آوردند: اگر مي‌مُرد! چرا نكُشمش به عاقبت كار فكر نمي‌كردم. خُب معلوم بود كه به زندان مي‌افتادم. چه بسا زندگي در زندان بهتر از زندگى فعلي بود. در حالى كه مي‌دانستم كُشتن او مساله‌اي را حل نخواهد كرد، يك جور فرار كردن و ترسيدن از تعهدي بود كه من براي خودم قائل بودم، به خودم قبولاندم كه رنجي را كه در سرنوشت من مُقدر شده است بايستى تحمل كنم، گريزي نبود.»
«در اين فكرها بودم و فراموش كرده بودم مايه اصلي عذابم كنارم خوابيده است. كوفته شده بودم و خوابم نمي‌برد. بُهت‌زده، در حالى‌كه داشتم گيج مي‌شدم، فكر كُشتن او از خاطرم محو شد و احساس اندوهي كه معمولاً آدم بعد ديدن كابوس دچارش مي‌شود سراغم آمد. آن تصميم و اراده‌اي كه براي بهتر شدن زندگي‌ام گرفته بودم، يادم آمد. ناتواني‌ام براى رسيدن به آن حدي كه آرزويش را داشتم، آشكارتر شده بود. سپيده زده بود و فهميده بودم كه او هم نخوابيده است.
«بيدار كه شديد رفتارتان با هم معمولي بود؟»
«يك كلمه هم با هم حرف نزديم.»
«شما كه كارتان به اينجا كشيده بود، چرا تركش نكرديد.»
«عاليجناب به نظر شما مشكل حل مي‌شد. نه! نه! اين كار هم فرار كردن به حساب مي‌آمد. عرض كردم من اراده كرده بودم رفتارم جوري باشد كه از جانب من خطائى صورت نگيرد.»
هان با دقت به قاضي نگاه مي‌كرد كه سرش را براى تشويق او به ادامه حرف زدن تكان مى‌داد.
«صبح آن روز نه تن سالمى داشتم و نه اعصاب درستى. غير ممكن بود كه آرام بگيرم. لباس پوشيدم و از خانه بيرون زدم و خودم را به پرسه‌زدن در خرابه‌هاى شهر مشغول كردم. باز مرتب همان فكري كه بايستي به شكلي زندگي خودم را سامان بدهم به سراغم مي‌آمد. اما كُشتن زنم به ذهنم خطور نكرد. درواقع بين فكر كردن به قتل كه شب قبل در ذهنم جوانه زده بود، و تصميم به اجراي آن فاصله زيادي وجود داشت. حتي درباره برنامة آن شب هم كمترين چيزي به فكرم نرسيده بود، اگر از ذهنم گذشته بود، حتماً پرتاب كارد را از برنامة خودم حذف مي‌كردم. خيلى چيزها بود كه مي‌شد جانشين آن كرد.»
«خُب شب رسيد و نوبت ما شد كه روي صحنه برويم، بدون كم‌ترين تصوير از اين كه چيزي خلاف قاعدة هميشه اتفاق خواهد افتاد. مطابق معمول تيزى كاردها را با بريدن تكه‌هاي مقوا و پرتاب چند تائي از آن به كف چوبيِ سن نمايش دادم. همسرم روى سن آمد. آرايش غليظي كرده بود و لباس چينى خوش فرمي به تن كرده بود. با لبخند دلنشين هميشگى‌اش به حُضار تعظيمى كرد و جلوى صفحه چوبى ايستاد. يكى از كاردها را برداشتم و در فاصله‌اي از او مقابلش ايستادم.»
«بعد از شب قبل اولين بار بود كه به يكديگر نگاه مى‌كرديم. آن جا بود كه متوجة خطر انتخاب اين نمايش شدم. معلوم بود كه بايد سعى مي‌كردم بر اعصابم مسلط باشم، فشار و كوفتگي كه تا مغز استخوانم اثر كرده بود، مانع مي‌شد. احساس كردم به بازوهايم اعتماد لازم را ندارم. براي بدست آوردن آرامش و تمركز چشم‌هايم را بستم، تمام تنم مي‌لرزيد.»
«وقتش رسيده بود. كارد اول را به بالاي سرش نشاندم، يك اينچ بالاتر از جاي هميشگي فرود آمده بود. بازوهايش را بلند كرد، آماده شدم كه دو كارد بعدي را زير آن‌ها بنشانم. اولين كارد كه رها مي‌شد، نيروي هدف‌گيري دقيق در تنم زايل شده بود. ديگر شانس و اقبال بود كه كاردها در نقاط مورد نظر بنشيند: حركاتم آگاهانه بود و از تمركز و خلسه خبري نبود.
يكي از كاردها طرف چپِ گردن زنم نشست و وقتى ديگري را نشانه مي‌رفتم چشم‌هايش حالت عجيبى به خود گرفت، ترسي هراس‌انگيز در آن‌ها موج مي‌زد، انگار فهميده بود كه اين كاردي كه در چند لحظه هوا را خواهد شكافت قرار است در گلويش بنشيند.
گيج و منگ مي‌رفتم كه بي‌هوش شوم، كارد را به زور و انگار به طرف فضائي خالي پرتاب كردم.»
قاضي بدون اينكه حرفي بزند، هان را نگاه مي‌كرد.
«ناگهان در ذهنم جرقه زد: او را كُشتم.»
«منظورت عمدي‌ست؟»
«بله. احساس كردم كه آن كار را عمدي انجام داده‌ام.»
«بعد هم كنار جسد بي‌جان او زانو زديد و آرام دعا خوانديد؟»
«بله. قربان. اين حُقه‌اى بود كه در جا به فكرم رسيد. همه مرا مسيحيِ معتقدي مي‌‌دانستند. ضمن دعا خواندن فكر مي‌كردم. چه حالتي به خودم بگيرم بهتر است.»
«پس شما معتقديد كه كارتان عمدي بود.»
«بله، همين‌طور است، و خيلي زود فهميدم كه نمي‌شود اين‌طور وانمود كرد كه همه چيز تصادفى بوده.»
«حالا چرا فكر مي‌كرديد كه عمدى بوده؟»
«وجدانم خاموش شده بود.»
«احساس مي‌كرديد در فريب دادن موفق شده‌ايد؟»
«بله، اما بعداً كه به كارم فكر مي‌كردم، از خودم بدم مي‌آمد. سعي كردم خودم را مصيبت زده نشان دهم. هر چند اگر به آدم باهوشى برمي‌خوردم متوجه مي‌شد كه دارم تظاهر مي‌كنم. همان شب فهميدم كه دليلي ندارد كه تبرئه نشوم؛ به خودم قبولاندم كه حتي مدرك كوچكي هم عليه من وجود ندارد. خُب همه از رفتار بد من با همسرم خبر داشتند. اما كافي بود قاطعانه مدعي شوم كه آن واقعه تصادف محض بوده، چه كسي مي‌توانست خلافش را اثبات كند.
اما سوالي جدي وجدانم را معذب مي‌كرد: پس چرا خود من اعتقاد دارم كه حادثه‌اي در كار نبوده. مگر همين من نبودم كه شب قبل به فكر كُشتن او افتاده بودم. تدريجاً دريافتم كه به خوبى نمي‌فهمم كه واقعاً چه رُخ داده است. تحت چنين شرايطي بود كه دچار شادمانى بي‌حدى شدم، انقدر كه دلم مى‌خواست فرياد بكشم.»
«چون به اين نتيجه رسيده بوديد كه حادثه بوده؟»
«خير. به اين علت نبود. چون نمي‌توانستم عمدي يا غير عمدي بودن آن را تشخيص بدهم. تصميم گرفتم به جاي فريب دادن خودم و ديگران، همه چيز را آن طور كه مي‌فهمم بيان كنم. چرا نبايد صادقانه بگويم كه واقعاً نمي‌دانم چه پيش آمده؟ نه مي‌توانم مدعي شوم كه اين ميل از يك اشتباه ناشي شده و نه اينكه قبول كنم كه قصدي در كار بوده. دليلي ندارم كه بگويم مجرمم يا كه نيستم.»
هان ساكت شد، قاضي هم. زماني گذشت تا به آرامى و فكورانه گفت: «قبول كرده‌ام آنچه حقيقت است. فقط يك سوال ديگر: آيا از مرگ او اندوهي احساس مى‌كنيد؟»
«ابداً. حتي وقتي او زنده‌ بود نمي‌توانستم خيالش را هم بكنم كه انقدر از گفتگو دربارة مرگ او احساس شادماني بكنم.»
«بسيار خوب. مي‌توانيد برويد.»
هان درهم رفته و اندوهگين سرش را پائين انداخت و آرام از اتاق خارج شد. قاضي قلمش را برداشت. روى پروندة مقابلش نوشت «مجرم...»


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS2065
تاريخ ارسال : یکشنبه 15 اردیبهشت 1387
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
تپلی - گی دوموپاسان

بین دو دور - ناصر تقوایی

از کرانه دیگر - محمد بهارلو

ابر بارانش گرفته - شمیم بهار

در ستایش همینگ‌وی - جولین بارنس

حاجی‌مراد - صادق هدایت

خورشید زیر پوستین آقاجان - مه‌شید امیرشاهی

دختر رویاهای من - برنارد مالامود

ذبح - محسن حمید

دست - یاسوناری کاواباتا

اندوه - آنتون چخوف

زن عقدی - ابیوسه نیکول

لوح محفوظ - فريدون توللي

پل معلق - آلیس مونرو

صراحت و قاطعيت - بهرام صادقي

سرباز - میترا داور

مرمری در اندازه‌ی انسان - ادیت نسبیت

کلاه کلمنتیس - میلان کوندرا

کِرمی در اُرکستر - توربورگ ندرئوس

مرد - خوان رولفو

مرد بی‌تبسم - یاسوناری کاواباتا

سونیا - یودیت هرمان

چرمِ کف پایِ عدید - نسیم خاکسار

صــد سال تنـهایی - گابریل گارسیا مارکز

ایردیل - بلیک ماریسن

جشن تولد - اسلاومیر مروژک

مرگ در جنگل - شروود اندرسن

ديوار چين و کتاب‌ها - خورخه لوئيس بورخس

کلارا - روبرتو بلانیو

توپ لاستیكی - صادق چوبك

امروز آدینه است - ارنست همینگ‌وی

قصة رییس - کن کیسی

گرگ - هوشنگ گلشیری

پریزاد من و ترنج چوبینش - سیمين بهبهانی

انتقام چمن - ریچارد براتیگان

افاده‌ای‌ها - وودی آلن

نشان افتخار - گی دو موپاسان

آقای مونرو از خفاش رندتر است - جیمز تربر

آبیدر - علی اشرف درویشیان

آغا سلطان کرمانشاهی - مهشید امیرشاهی

در اين شماره - بهرام صادقی

تاریخچه‌ی مختصرِ مردگان - کوین بروکمایر

جاده اِجمونت - ای. ال. داکتروف

رود زهر - محمد بهارلو

شنل - نیکلای گوگول

خروسِ سفید - چارلز ویلیام گوین

تابستان همان سال - ناصر تقوايی

اولتن پارک - بلیک ماریسن

مفخر‌الشعرا در یکی از تالارهای دربار - ذبیح بهروز

صورت‌خانه - سیمین دانشور

روی پل - هانریش بل

كباب غاز - سید محمد على جمالزاده

بی عرضه - آنتوان پاولويچ چخوف

گراکوس شکارچی - فرانتس کافکا

وقتی از عشق حرف می‌زنیم از چی حرف می‌زنیم - ريموند کارور

بخش دوم از سرفصل رمان منتشر نشده زوال کلنل - محمود دولت آبادی

مهمان - آلبر کامو

آدم خوب کم پیدا می‌شود - فلانری اوکانر

زنی که ساعت شش می‌آمد - گاربریل گارسیا مارکز

پدربزرگ و نوه - آیزاک باشویس سینگر

انتری که لوطيش مرده بود - صادق چوبک

کشتی نوح - مارک توین

شوهرِ حومه نشين - جان چیور

مه دود - ايتالو كالوينو

سایه - ادگار آلن پو

زخم - قاضی ربیحاوی

چگونه بابام وارد مشاغل سیاسی شد؟ - ارسکین کالدول

سربازها آمدند - و.س. نایپُل

بعداز روز آخر - مهشید امیر شاهی

سیندرلا - جیمز فین گارنر

سرگشتۀ کوچۀ درختی... - پرویز دوائی

سراسر حادثه - بهرام صادقي

دکۀ خورشيدو - محمد بهارلو

می‌گی چرا؟ - لنگستون هیوز

صبح روز كريسمس - فرانك اوكانر

دماغ - نیکلای گوگول

کیک تولد - دانیل لیونز

خواب - هاروکی موراکامی

سعادت نامه - غلامحسین ساعدی

سه یار دبستانی - رسول پرویزی

مدرسه - دونالد بارتلمی

جنگ - لوییجی پیراندللو

دوشس و جواهرفروش - ويرجينيا ولف

بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي هور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - چارلز بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate