| پدر ريموند کارور برگردان: فرزانه طاهري
نوزاد توي سبدش کنار تخت بود؛ شبکلاه و لباس خواب سفيد پوشيده بود. سبد را تازه رنگ زده بودند و دورش روبانهاي آبي روشن بسته بودند و تويش دورتادور پتوي آبي گذاشته بودند. سه خواهر کوچولو و مادر که تازه از جا بلند شده بود و هنوز حالش به جا نيامده بود و مادربزرگ همگي دور بچه ايستاده بودند و تماشايش ميکردند که چهطور خيره نگاه ميکند و گاهي مشت بستهاش را به دهانش ميبرد. نه لبخند ميزد و نه ميخنديد، اما گاهبهگاه پلک ميزد و وقتي يکي از دخترها چانهاش را ناز ميکرد زبانش را از لاي لبهايش بيرون ميداد و تو ميبرد. پدر توي آشپزخانه بود و ميتوانست صدايشان را بشنود که با بچه بازي ميکنند. فيليس گفت: کداممان را دوست داري، نيني؟ و چانهاش را قلقلک داد. فيليس گفت: همهمان را دوست دارد، اما از همه بيشتر بابا را دوست دارد چون بابا هم پسر است! مادربزرگ بر لبة تخت نشست و گفت: دستهاي کوچولوش رو نگاه کن! چه تپل است. واي، انگشتهاي کوچولوش را ببين! درست مثل مامانش. مادر گفت: چقدر نازه! چه سرحال و سالمه، بچة کوچولوي خودم. و خم شد و پيشاني بچه را بوسيد و پتوي روي دستش را ناز کرد. ما هم دوستش داريم. آليس جيغ زد: اما به کي رفته؟ شبيه کي شده؟ و همگي به سبد نزديکتر شدند تا ببينند بچه به کي رفته. کارول گفت: چشمهاش قشنگ است. فيليس گفت: چشم همة بچههاي کوچولو قشنگ است. مادربزرگ گفت: لبهاش به پدربزرگش رفته. لبهاش را نگاه کنيد. مادر گفت: نميدانم... گمان نکنم. آليس جيغ زد: دماغش! دماغش! مادر پرسيد: دماغش مگر چهطور است؟ دختر جواب داد: شبيه دماغ يکي است. مادر گفت: نه، نميدانم. گمان نکنم. مادربزرگ زير لب گفت: لبهاش... دست بچه را از زير پتو درآورد و انگشتهاش را از هم باز کرد، گفت: اما انگشتهاي کوچولوش... به کي رفته؟ فيليس گفت: شبيه هيشکي نيست. و همگي باز به سبد نزديکتر شدند. کارول گفت: من ميدانم! من ميدانم! به بابا رفته! بعد دقيقتر به بچه نگاه کردند. فيليس گفت: ولي آخر بابا به کي رفته؟ آليس تکرار کرد: بابا به کي رفته؟ و همگي يک دفعه برگشتند و به آشپزخانه نگاه کردند که پدر در آن پشت به ميز نشسته و پشتش به آنها بود. فيليس گفت: خوب، هيشکي! و کميگريه کرد. مادربزرگ گفت: هيس و رويش را برگرداند و باز به بچه نگاه کرد. آليس گفت: بابا به هيشکي نرفته! فيليس، در حالي که چشمهايش را با يکي از روبانها پاک ميکرد، گفت: اما بايد به يکي رفته باشد. و همه بهجز مادربزرگ به پدر نگاه کردند که پشت ميز نشسته بود. پدر روي صندلي چرخيده بود و صورتش سفيد بود و بدون حالت.
از کتاب کلیسای جامع و چند داستان دیگر- نشر نیلوفر حروفچين: فريبا حاجدايي نسخه قابل چاپشناسه : PS2100تاريخ ارسال : پنج شنبه 02 خرداد 1387 |