برگردان: دکتر زهرا خانلري
«بارتولينوفيورنزو» همان روز اول از نامزدش اينطور شنيد:
- لينا، نه! در حقيقت اسم من لينا نيست. من کارولينا نام دارم. اما بيچاره آن مرحوم مرا لينا صدا ميکرد و اين اسم بروي من ماند.
بيچاره آن مرحوم « کوزيموتادي» شوهر اولش بود.
- خوب!
لينا شوهر سابقش را به نامزد تازهاش نشان داده بود، زيرا عکس کوزيمو هنوز بر ديوار مهمانخانه روبروي نيمکتي که بارتولينو نزديکش مينشست قرار داشت، کوزيمو در اين عکس بزرگ و زنده و طبيعي، تبسميبر لب داشت و با کلاهش سلام ميداد. بارتولينو هم بلا اراده سر را به علامت جواب سلام تکان ميداد.
حتي يک ثانيه به فکر «لينا سارولي» نرسيده بود که اين عکس صاحبخانه را از اطاق مهمانخانه بر دارد. چون خانهاي که فعلاً لينا در آن سکونت داشت متعلق به کازيموتادي مهندس بود که هم نقشه آن را کشيده و هم با کمال سليقه با اثاث تازه آن را مزين کرده و بعد هم با تمام دارايي ديگر براي زنش به ارث گذاشته بود.
لينا بي آنکه کوچکترين توجهي به حيرت و توجه نامزد بکند، به حرف ادامه داد:
- به نظر من، تغيير نام هيچ اثري ندارد. اما، بيچاره آن مرحوم، به من گفت: بهتر نيست تو را بجاي کارولينا « کارالينا» « ليناي عزيز » صدا بکنم؟ تقريباً هر دو اين اسمها يکي است اما در عين حال فرق لطيفي دارد! متوجه هستيد؟
بارلينو که گويي، «بيچاره آن مرحوم» عقيدهاش را در اين مورد پرسيده بود جواب داد:
- بسيار خوب! بله، بسيار خوب!
لينا سارولي با تبسم اينطور نتيجه گرفت:
- خوب، پس با « کارالينا» موافقي! تو هم بارتولينو فيورونزو.
بارتولينو که سرا پا غرق شرم و ناراحتي شده بود و فکر ميکرد که در طول اين مدت، شوهر در قاب عکس با لبخند نگاهش ميکند و سلام ميدهد، زير لبي جواب داد:
- موافقم... بله، بله، موافقم...
پس از سه ماه، زن و شوهر تازه به ايستگاه راهآهن رفتند تا به عروسي بروند و ماه عسل را در رم بگذارانند. در ميان اقوام و دوستان مشايعت کننده، خانم «اورتنسموتا» دوست مشترک و صميميخانوادۀ فيورنزو و لينا ديده ميشد که با اشاره به بارتولينو به شوهر گفت:
- پسر بيچاره زن گرفته است! به نظر من بهتر است بگوئيم او را شوهر دادهاند!
اشتباه نشود! مقصود اورتنسموتا اين نبود که بگويد ليناسارولي يا ليناتادي سابق و لينافيورنزاي فعلي، شلوار مردانه ميپوشد.
نه! ليناي عزيز بيش از همۀ زنها زن است! اما پس از قضاوت دربارۀ اين زن و شوهر تازه اين نکته را تصديق ميکنيم که زن با تجربه تر و عاقل تر از شوهر بود، آه بارتولينو طفلک سرخ و سفيد و مو بور و چاق بود و حالت پسر بچۀ گوشتآلود عجيبي را داشت که طاس هم بود. طاسيش به نظر ساختگي ميآمد چون بالاي شقيقه را تراشيده بود که حالت بچگي را از خود دور بکند، ولي در اين کار موفق نشده بود.
آقاي موتا شوهر پير اين خانم جوان که واسطۀ اين ازدواج بود و نميخواست کسي از بارتولينو بد بگويد، با صداي تودماغي و خشمگين گفت:
- طفلک! طفلک! چرا طفلک؟ بارتولينو، مرد احمقي نيست، شيميدان قابلي است...
زن با تسخير گفت:
- بله! شيميدان درجۀ يک.
شوهر جواب داد:
- کاملا درجۀ يک.
اگر مطالعات عميق و تازه و ممتازي را که از جواني در علم شيمييعني يگانه علم مورد علاقهاش کرده بود، چاپ ميکرد قطعا شيميدان لايق و مشهوري بشمار ميآمد. معلوم نيست، شايد هم اگر در مسابقۀ استادي شرکت ميکرد، به استادي دانشگاه انتخاب ميشد، چون بسيار عالم بود! بسيار عالم! اکنون هم شوهر نمونهاي خواهد شد، چون با قلبي پاک و عفيف به زندگي زناشوئي وارد گشته است.
زنش گفت:
- که اين طور...
اما دربارۀ پاکي و عفت، کاملا با او موافق بود و حتي بيشتر از او به اين مطلب ايمان داشت.
پيش از آن که عروسي با ليناسارولي انجام بگيرد، هربار که اين خانم در خانۀ فيورنزو ميشنيد که شوهرش به عموي بارتولينا توصيه ميکند، براي اين پسر زن بگيرد از خنده روده بر ميشد و قهقهه را سر ميداد.
شوهر با خشم ميگفت:
- بله، خانم، بايد به او زن داد!
خانم ناگهان حال جدي بخود ميگرفت و ميگفت:
- بسيار خوب! دوستان عزيزم، به او زن بدهيد، من براي خودم ميخندم، از مطلبي که ميخوانم خندهام گرفته است.
در واقع اورتنسموتا ، در مدتي که شوهرش با آقاي «آنسلم» عموي بارتولينو مطابق معمول شطرنج بازي ميکرد، براي خانم فيورونزو که از شش ماه پيش بر اثر فلج شدن بر صندلي ميخکوب شده بود، کتاب داستان فرانسه ميخواند.
چه شب هاي خوبي بود آن شب ها که بارتولينو در آزمايشگاه شيميدر را محکم بر وي خود ميبست، زن عموي پير هم به داستان گوش ميداد و وانمود ميکرد که خوب ميفهمد، اما چيزي نميفهميد؛ دو پيرمرد هم غرق بازي شطرنج بودند و براي آن که نشاطي در خانه ايجاد بکنند، ميخواستند به او زن بدهند و اکنون جداً به پسر بيچاره زن دادند!
در اين مدت، اورتنس به فکر اين زن و شوهر تازهاي بود که به سفر عروسي رفته بودند و از تصور اين که ليناسارولي که چهار سال با مهندس تادي، مرد لايق و زنده و با نشاط و جسور زندگي کرده بود، اکنون با اين پسر کله طاس بيدست و پا و بقول شوهرش معصوم در خلوت بسر ميبرد، خندهاش ميگرفت. و شايد در همين ساعت بيوۀ جوان تازه عروس متوجه تفاوت فاحش اين دو مرد شده باشد.
پيش از آن که ترن حرکت بکند، عمو آنسلم به عروس برادر گفت:
- لينا! بارتولينو را به تو ميسپارم، راهنمائيش کن!
البته مقصودش راهنمائي در شهر رم بود که باتولينو هرگز آن را نديده بود.
لينا يکبار به رم رفته بود، اولين ماه عسل را با بيچاره آن مرحوم در رم گذرانده بود؛ کوچکترين چيزها و بي معنيترين کارها را چنان با روشني و صراحت و با جزئيات کامل به خاطر ميآورد که گوئي از آن تاريخ به جاي شش سال شش ماه هم نگذشته است.
سفر با بارتولينو به نظرش بسيار طولاني ميآمد؛ نميشد پرده ها را پائين بکشند، همينکه ترن در ايستگاه رم توقف کرد، لينا گفت:
- خواهش ميکنم بگذار خودم چمدان ها را پائين بياورم!
و به باربري که در ترن را بروي آن ها گشود گفت:
- بيا، سه تا چمدان، دو جعبه کلاه، نه، سه جعبه، يک صندوق چوبي، با هم صندوق چوبي، کيف سفر، اين هم يک کيف ديگر، ديگر چه هست؟ هيچ، کافي است، حالا برو مهمانخانۀ ويکتوريا!
وقتي از ايستگاه راهآهن خارج شد و بارها را بيرون آورد فوراً رانندۀ امنيبوس را شناخت و به او اشاره کرد، همين که سوار شدند به شوهرش گفت:« خواهي ديد، مهمانخانۀ متوسطي است اما بسيار راحت است، پذيرائي خوب دارد، تميز است، قيمت ها مناسب است، به علاوه در مرکز شهر قرار گرفته است.»
بلا اراده بيادش ميآمد که بيچاره آن مرحوم، از اين مهمانخانه بسيار راضي بوده است و اکنون بارتولينو هم بيشک از آن راضي خواهد بود.
آه! چه پسر افتادهاي ! کلمهاي حرف نميزد.
لينا گفت:
- حالا گيج هستي؟ من هم دفعۀ اول همين حال را داشتم اما ميبيني که از شهر بسيار خوشت ميآيد نگاه کن، نگاه کن، «لاپلاسدترم» ... «لهترمدوديوکلتين» ... «سنتماريدزآنژ». بر گرد نگاه کن، اين کوچۀ «ناسيونال» است؛ بسيار عالي است؟ نيست؟ همين الان از آن جا ميگذريم ...
لينا در مهمانخانه حس کرد که در خانۀخودش است. بسيار ميل داشت همچنان که همه را ميشناخت، کسي هم او را بشناسد، مثلا آن پيشخدمت که «پيپو» نام داشت همان است که شش سال پيش آن جا بود.
- چه اطاقي بايد رفت؟
اطاق نمرۀ 12 را در طبقۀ اول براي آن ها نگه داشته بودند.
اطاق بزرگ خوبي بود که تختخواب بسيار مرتبي داشت.
لينا به پيشخدمت پير گفت:
پيپو خواهش ميکنم ببينيد اطاق نمرۀ نوزده در طبقۀ دوم خالي است يا نه؟
پيشخدمت تعظيميکرد و گفت:«چشم، الساعه»
پس از آن به شوهر توضيح داد:
- اين اطاق بسيار راحتتر است، گنجۀ ديواري در کنار تختخواب دارد. هواي اطاق آزادتر است و بيسروصدا ميباشد. در آن جا بسيار راحتتر خواهيم بود...
خوب به خاطر داشت که با بيچاره آن مرحوم هم کارها به همين نحو ميگذشت. ابتدا اطاقي در طبقۀ اول به او دادند و شوهرش آن را عوض کرد.
پيشخدمت پس از چند دقيقه برگشت و به آن ها اطلاع داد که اطاق نمرۀ نوزده خالي است، اگر آن را ترجيح ميدهند فوري در اختيارشان گذاشته ميشود.
لينا با خوشحالي بسيار گفت:
- بله! بله! آن را ترجيح ميدهيم.
همين که وارد شد، از ديدن اطاق، با همان وضع و با همان کاغذهاي ديواري و همان اثاث و در همان حال سابق بسيار خوشحال شد. اما بارتولينو از اين خوشحالي چيزي درک نميکرد.
لينا در ضمن آن که جلو آينه کلاه را از سر برميداشت و بالاي قفسه ميگذاشت گفت:
- از اين اطاق خوشت نيامده است؟
- چرا، بسيار خوب است...
- آه، نگاه کن! من از آينه ميبينم، آخرين بار که اين جا بودم، اين تابلو نبود، يک بشقاب ژاپوني به ديوار آويخته بود، لابد شکسته است. خوب بگو ببينم از اين خوشت نيامده است؟
- نه، نه، نه، نه، نه!
حالا با اين صورت کثيف نميشود يکديگر را ببوسيم، برو دست و صورت را بشوي! من هم به اطاق کوچک آرايش خودم ميروم، خداحافظ !
با خوشوقتي و شادي فراوان جست زد و رفت.
بارتولينو با کميخفت و ذلت به اطراف نگاه کرد، به تختخواب نزديک شد و پرده را عقب زد و خوب آن را نگاه کرد. اين لابد همان تختي است که زنش اولين بار با مهندس تادي روي آن خوابيده است. از آن فاصلۀ دور هم ، عکس شوهرش را با حال سلام دادن به ديوار اطاق خانۀ لينا در نظر ميآورد.
در تمام مدت سفر عروسي، نه تنها در همان تختخواب خوابيد، بلکه در همان رستوراني که بيچاره آن مرحوم شش سال پيش زنش را به آن جا ميبرد، شام و ناهار ميخورد، در شهر رم ميگشت و مثل توله سگي برجاي پاي بيچاره آن مرحوم، که خاطرهاش همه جا راهنماي لينا بود قدم ميگذاشت.
بناهاي تاريخي و کهنه، موزهها، سالنهاي آثار هنري، کليساها، باغها، خلاصه همه چيزهائي را ديدن ميکرد که بيچاره آن مرحوم زنش نشان داده بود.
بارتولينو بسيار محجوب بود و جرأت نميکرد که در اولين روزهاي عروسي، بيعلاقگي و سرافکندگي خود را از اين که مجبور است در همه جا و در همه چيز، تجربه ها و پيشنهادها و ذوق و مزاياي شوهر اولي را قدم به قدم تعقيب بکند، در برابر زنش ظاهر سازد.
اما زنش هيچ به بدي اين کار پي نميبرد و متوجه آن نبود و نميتوانست توجهي هم داشته باشد.
در هيجده سالگي که هنوز دربارۀ زندگي معرفت و قوۀ تشخيص نداشت، کاملا در اختيار اين مرد قرار گرفته بود؛ به وسيلۀ او تربيت شده و وجودش بر اثر تعليمات او شکل تازهاي يافته بود و روي هم رفته مخلوق و آفريدۀ کوزيموتادي شده بود.
اکنون خود را مديون اين مرد ميديد، هر فکري ميکرد، هر احساسي مينمود، هر حرفي ميزد، هر رفتاري داشت، نوعي بود که از او تعليم گرفته بود.
حالا چطور شد که دوباره شوهر کرد؟ علتش اين بود که کوزيموتادي به او آموخته بود که در مصيبت ها، اشک و آه به هيچ درد نميخورد، و نبايد با مردهها زندگي کرد و اگر اتفاقا زنش زودتر ميمرد، حتما زن ميگرفت.
بنابراين، بارتولينو اکنون بايد در همه جا از رفتار زن يا بهتر بگوئيم، از رفتار تادي، شوهر سابق، که ارباب و راهنماي آن ها بود، پيروي بکند، به چيزي نينديشد، غم چيزي را نخورد، اکنون که وقت خنده است، بخندد و تفريح کند و به هيچ چيز روي بد نشان ندهد.
بله! اما حتي بوسه و نوازش و هرچيز ديگر بايد به تقليد شوهر اول باشد؟ هيچ نکتۀ تازهاي نبود که بتواند از نو احساس تازهاي در اين زن ايجاد بکند؟ هيچ چيز تازهاي نبود که لحظهاي بتواند اين زن را از دست آن تسلط ناپديد شده نجات دهد؟ بارتولينو پيوسته ميگشت، ميگشت تا نوازشهاي تازهاي اختراع بکند، اما حجب وحيا مانع انجام آن ميگشت، به اين معني که در دل خود اين نوازش ها را حتي به وضع گستاخانهاي ميپروراند، اما همين که ميخواست به موقع اجرا بگذارد، از شرم سرخ ميشد، در اين حال زنش ميپرسيد:
- چيزيت هست؟
ديگر همه چيز با اين سؤال از بين ميرفت، بارتولينو حال احمقانه و سادهاي به خود ميگرفت و ميگفت:
- چيزيم هست؟
پس از بازگشت از سفر عروسي، خبر ناگوار و غيرمنتظرهاي شنيدند که بسيار منقلب شدند، آقاي موتا که واسطۀ ازدواج آنها بود ناگهان درگذشته بود. لينا که پس از مرگ شوهر اول، فقط در خانۀ همين دوست از نعمت آسايش و مراقبتهاي خواهرانه برخوردار ميشد، فوري نزدش شتافت تا در غمش شريک باشد.
فکر نکرده بود که اين وظيفۀ مقدس تا اين حد دشوار باشد، اورتنس در دل نميبايستي از اين مصيبت تا اين اندازه متأثر باشد.
البته موتاي بيچاره مرد نازنيني بود، اما بسيار مسنتر از او و کسالتآور بود و لينا از اين که حتي پس از ده روز غم دوستش را تسلي ناپذير ميديد، حيران و مبهوت مانده بود. ابتدا گمان کرد که شوهر او را مضيقۀ مالي گذارده است.
از اين رو دوستانه از او پرسيد، اما اورتنس با گريه جواب داد:
- نه! نه! اما خواهي فهميد...
چه؟ واقعاً اينقدر غصه دارد؟ لينا دليلش را درک نميکرد و ميخواست اين مطلب را به شوهر بگويد.
بارتولينو شانهها را بالا انداخت و در برابر اين نوع بيشعوري زن به ظاهر فهميدهاش سرخ شد و گفت:
- آه! پس از همه چيز بايد حساب کرد که شوهرش را از دست داده است.
لينا، فرياد زد:
- خواهش ميکنم از شوهرش با من حرف نزن! بيشتر جنبۀ پدري داشت.
- اين موضوع مرا قانع نميکند!
- آخر، حتي نميتوانست پدرش هم باشد.
ليناحق داشت. اورتنس زياد گريه و زاري ميکرد. اورتنس متوجه شد که بارتولينوي بيچاره، پس از سه ماه نامزدي، از اين که زنش دائم در برابر او با کمال سهولت از شوهر سابقش صحبت ميکند، بسيار آشفته است. آشفته است که هنوز موفق نشده است اين خاطرۀ زندۀ لجوج را که زنش تابه حال حفظ کرده، با زناشوئي ثاني آشتي بدهد. اورتنس، در اين باره با عمويش صحبت کرد. عمو کوشيد تا خيالش را آسوده بکند و گفت: اين خود دليل صداقت اين زن جوان است که به هيچ وجه نبايد مورد سوةظن قرار گيرد. بايد مطمئن شد که با اقدام به ازدواج ثانوي خاطرۀ اين مرد، ريشۀ عميقي در قلبش باقي نگذاشته، بلکه فقط در فکرش اثر ضعيفي از آن مانده است و به اين جهت است که ميتواند در کمال بيپروائي حتي پيش شوهر از آن صحبت بکند. اورتنس به خوبي درک کرد که اين دليل و منطق بارتولينو را قانع و آسوده خاطر نکرد. پس حق داشت که تصور بکند آشفتگي مرد جوان از اين صداقت، پس از سفر عروسي، چند برابر شده است. از اين رو، وقتي زن و شوهر جوان به ديدنش رفتند، نه تنها در چشم لينا، بلکه مخصوصا در چشم بارتولينو غم خود را در اين مصيبت تسلي ناپذير نشان داد.
بارتولينو در غم اين زن بيوه احساس همدردي شديد کرد و اولين بار جرأت کرد در اين موضوع با عقيدۀ زنش که اندوه شديد دوستش را باور نميکرد، مخالفت بکند، به اين جهت با چهرۀ برافروخته گفت:
- پس معلوم ميشود، که تو در مرگ شوهرت اين اندازه گريه نکردي؟
لينا حرفش را قطع کرد و گفت:
- اين دو موضوع چه ارتباطي به هم دارند؟ قبلا بايد دانست که بيچاره آن مرحوم...
بارتولينو براي آن که فرصت تمام کردم جمله را به او ندهد، خود آن را کامل کرد:
- هنوز جوان بود...
لينا جواب داد:
- به علاوه، من هم گريه کردم، گريه کردم، گريه کردم، اين مطلب حقيقت دارد...
بارتولينو وسط حرفش دويد:
- نه آنقدر زياد؟
- چرا همين قدر زياد ... زياد، اما من دليل داشتم! بارتولينو، باور کن که اورتنس در گريه مبالغه ميکند...
بارتولينو نميخواست حرفش را باور کند، اما پس از اين گفتگو، بيشتر احساس خشم کرد. اين خشم نسبت به زنش نبود بلکه نسبت به تادي مرحوم بود که اين طرز تعقل و احساس را به زنش آموخته بود و همۀ اين فکرها نتيجۀ تعليمات آن بي شرم بوده است.
آيا بارتولينو، همه روزه، هنگام ورود به سالن او را ميديد که با تبسم سلام ميدهد، آه! هيچ قادر نبود اين تصوير را تحمل کند! ديدن اين عکس برايش شکنجهاي محسوب ميشد. هر جا ميرفت جلو چشمش بود. به اطاق دفتر ميرفت، باز عکس تادي تبسم ميکرد و سلام ميداد، مثل آن که ميگويد: بفرمائيد، بفرمائيد، هيچ ميدانيد که اين جا دفتر کار مهندسي من بوده است؟ اکنون شما آن را آزمايشگاه شيميکردهايد. بسيار خوب! با مردهها نبايد زندگي کرد.
به اطاق خواب ميرفت. باز تصوير تادي آن جا هم او را زجر ميداد، تبسم ميکرد و سلام ميداد و گفت:
- ناراحت نباشيد، منزل خودتان است! شب بخير! آيا از زنم راضي هستيد! او را براي شما خوب تربيت کردهام. با مردهها نبايد زندگي کرد.
از دست او نجات نداشت، وجود اين مرد همچنان که در خيال زنش مانده بود، در همه جاي خانه هم ديده ميشد و بارتولينو که در ابتداي عروسي، آن قدر آرام و خاموش بود، اکنون گرفتار تحريک شديد دائميشده بود و در عين حال ناچار بود پنهانش نگاه دارد.
بالاخره براي تغيير عادت زنش، متوسل به اقدامات شديد گشت.
اما لينا اين عادات را پس از بيوگي کسب کرد، زيرا کازيموتادي با آن خلق متلونش هرگز به چيز معيني عادت نميکرد، نميتوانست عادت بخصوصي داشته باشد، اما عادت لينا به جائي رسيده بود که به محض مشاهدۀ اولين اقدامات شديد بارتولينو با سرزنش گفت:
- خداي من! بارتولينو هم مثل بيچاره آن مرحوم شده است.
بارتولينو نميخواست در اولين اقدام خود را شکست خورده نشان دهد، بلکه ميخواست برحسب ميل شخصي، بر شدت عمل بيفزايد تا به انجام اقدامات تازه قادر باشد. با وجود اين هرچه ميکرد، در نظر لينا عينا همان کاري بود که شوهر اولش انجام ميداد، همۀ رنگ هاي آن را بکار ميبرد.
بارتولينو شوق خود را در اين کار از دست داد، همچنان که لينا از اين ابتکارها لذت ميبرد. در صورت ادامۀ اين وضع، قطعاً لينا حس ميکرد که دوباره با بيچاره آن مرحوم، زندگي ميکند.
بالاخره، بارتولينو براي آن که از خشم روز افزونش بکاهد، نقشۀ غمانگيزي طرح کرد.
در واقع با اين طرح نميخواست به زنش خيانت بکند، بلکه بيشتر ميل داشت از مردي که او را کاملاً تسخير کرده است و هنوز هم او را در اختيار دارد انتقاميبکشد. ابتدا گمان ميکرد که اين فکر ناپسند يکباره در او بوجود آمده است، اما بايد گفت، اين فکر در حقيقت در زمان قبل از ازدواج، به وسيلۀ اورتنس در او نفوذ کرده و به ذهنش وارد شده بود، چون اين زن همان وقت ميخواست با جذبه و دلربائي خود او را از علاقۀ مفرط به شيميباز دارد.
به نظر اورتنس، اين کار مصيبتها را تلافي ميکرد، البته از خيانت به دوستش بسيار ناراحت بود، اما به بارتولينو اينطور فهماند که حتي قبل از ازدواج با لينا به او علاقهمند بوده است. آه! چه ميتوان کرد اين امر مقدر بوده است!
اين امر مقدر قبل از ازدواج بر بارتولينو که پسر عفيفي بود به طور وضوح آشکار نشده بود و اکنون از اين که به آساني نتوانسته بود به اورتنس دست يابد، بسيار وازده و فريب خورده مانده بود. لحظهاي که تنها در اطاق آقاي موتايپير ميگذراند، از رفتار زشت خود پشيمان گشته بود، ناگهان چشمش در پائين تختخواب، طرف اورتنس، به شية براقي خورد. اين شية مدال طلا با زنجيري بود که مسلماً از گردن اورتنس افتاده بود. آن را برداشت تا به صاحبش رد کند، همان طور که منتظرش بود بلااراده با انگشتهاي لرزان آن را گشود. ناگهان برخود لرزيد.
آن جا هم در مدال، باز تصوير بسيار کوچک کوزيموتادي را يافت.
تبسم ميکرد و به او سلام ميداد.
بر گرفته از کتاب: بيست داستان نشرکتاب
حروفچين: فريبا حاجدايي
در باره زندگی لويجي پيراندلو اینجا را بخوانید