خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
بيچاره آن مرحوم

لويجي پيراندلو

Luigi_Pirandelloبرگردان: دکتر زهرا خانلري


«بارتولينوفيورنزو» همان روز اول از نامزدش اين‌طور شنيد:
- لينا، نه! در حقيقت اسم من لينا نيست. من کارولينا نام دارم. اما بيچاره آن مرحوم مرا لينا صدا مي‌کرد و اين اسم بروي من ماند.
بيچاره آن مرحوم « کوزيموتادي» شوهر اولش بود.
  - خوب!
لينا شوهر سابقش را به نامزد تازه‌اش نشان داده بود، زيرا عکس کوزيمو هنوز بر ديوار مهمان‌خانه روبروي نيمکتي که بارتولينو نزديکش مي‌نشست قرار داشت، کوزيمو در اين عکس بزرگ و زنده و طبيعي، تبسمي‌بر لب داشت و با کلاهش سلام مي‌داد. بارتولينو هم بلا اراده سر را به علامت جواب سلام تکان مي‌داد.
حتي يک ثانيه به فکر «لينا سارولي» نرسيده بود که اين عکس صاحبخانه را از اطاق مهمان‌خانه بر دارد. چون خانه‌اي که فعلاً لينا در آن سکونت داشت متعلق به کازيموتادي مهندس بود که هم نقشه آن را کشيده و هم با کمال سليقه با اثاث تازه آن را مزين کرده و بعد هم با تمام دارايي ديگر براي زنش به ارث گذاشته بود.
لينا بي آن‌که کوچک‌ترين توجهي به حيرت و توجه نامزد بکند، به حرف ادامه داد:
-  به نظر من، تغيير نام هيچ اثري ندارد. اما، بي‌چاره آن مرحوم، به من گفت: بهتر نيست تو را بجاي کارولينا « کارالينا» « ليناي عزيز » صدا بکنم؟ تقريباً هر دو اين اسم‌ها يکي است اما در عين حال فرق لطيفي دارد! متوجه هستيد؟
بارلينو که گويي، «بيچاره آن مرحوم» عقيده‌اش را در اين مورد پرسيده بود جواب داد:
- بسيار خوب! بله، بسيار خوب!
لينا سارولي با تبسم اين‌طور نتيجه گرفت:
- خوب، پس با « کارالينا» موافقي! تو هم بارتولينو فيورونزو.
بارتولينو که سرا پا غرق شرم و ناراحتي شده بود و فکر مي‌کرد که در طول اين مدت، شوهر در قاب عکس با لبخند نگاهش مي‌کند و سلام مي‌دهد، زير لبي جواب داد:
- موافقم... بله، بله، موافقم...


پس از سه ماه، زن و شوهر تازه به ايستگاه راه‌آهن رفتند تا به عروسي بروند و ماه عسل را در رم بگذار‌انند. در ميان اقوام و دوستان مشايعت کننده، خانم «اورتنس‌موتا» دوست مشترک و صميمي‌خانوادۀ‌ فيور‌نزو و لينا‌ ديده مي‌شد که با اشاره به بار‌تولينو به شوهر گفت:
- پسر بيچاره زن گرفته است! به نظر من بهتر است بگوئيم او را شوهر داده‌اند!
اشتباه نشود! مقصود اورتنس‌موتا اين نبود که بگويد لينا‌سارولي يا لينا‌تادي سابق و لينا‌فيورنزاي فعلي، شلوار مردانه مي‌پوشد.
نه! لينا‌ي عزيز بيش از همۀ‌ زنها زن است! اما پس از قضاوت دربارۀ‌ اين زن و شوهر تازه اين نکته را تصديق مي‌کنيم که زن با تجربه تر و عاقل تر از شوهر بود، آه بار‌تولينو طفلک سرخ و سفيد و مو بور و چاق بود و حالت پسر بچۀ‌ گوشت‌آلود عجيبي را داشت که طاس هم بود. طا‌سيش به نظر ساختگي مي‌آمد چون بالاي شقيقه را تراشيده بود که حالت بچگي را از خود دور بکند، ولي در اين کار موفق نشده بود.
آقاي مو‌تا شوهر پير اين خانم جوان که واسطۀ‌ اين ازدواج بود و نمي‌خواست کسي از بار‌تولينو بد بگويد، با صداي تو‌دماغي و خشمگين گفت:
- طفلک! طفلک! چرا طفلک؟ بار‌تولينو، مرد احمقي نيست، شيمي‌دان قابلي است...
زن با تسخير گفت:
- بله! شيمي‌دان درجۀ‌ يک.
شوهر جواب داد:
- کاملا درجۀ‌ يک.
اگر مطالعات عميق و تازه و ممتازي را که از جواني در علم شيمي‌يعني يگانه علم مورد علاقه‌اش کرده بود، چاپ مي‌کرد قطعا شيمي‌دان لايق و مشهوري بشمار مي‌آمد. معلوم نيست، شايد هم اگر در مسابقۀ‌ استادي شرکت مي‌کرد، به استادي دانشگاه انتخاب مي‌شد، چون بسيار عالم بود! بسيار عالم! اکنون هم شوهر نمونه‌اي خواهد شد، چون با قلبي پاک و عفيف به زندگي زناشوئي وارد گشته است.
زنش گفت:
- که اين طور...
اما دربارۀ‌ پاکي و عفت، کاملا با او موافق بود و حتي بيشتر از او به اين مطلب ايمان داشت.
پيش از آن که عروسي با لينا‌سارولي انجام بگيرد، هر‌بار که اين خانم در خانۀ‌ فيو‌رنزو مي‌شنيد که شوهرش به عموي بارتو‌لينا توصيه مي‌کند، براي اين پسر زن بگيرد از خنده روده بر مي‌شد و قهقهه را سر مي‌داد.
شوهر با خشم مي‌گفت:
- بله، خانم، بايد به او زن داد!
خانم ناگهان حال جدي بخود مي‌گرفت و مي‌گفت:
- بسيار خوب! دوستان عزيزم، به او زن بدهيد، من براي خودم مي‌خند‌م، از مطلبي که مي‌خوانم خنده‌ام گرفته است.
در واقع اورتنس‌موتا ، در مدتي که شوهرش با آقاي «آ‌نسلم» عموي بارتو‌لينو مطابق معمول شطرنج بازي مي‌کرد، براي خانم فيور‌ونزو که از شش ماه پيش بر اثر فلج شدن بر صندلي ميخکوب شده بود، کتاب داستان فرانسه مي‌خواند.
چه شب هاي خوبي بود آن شب ها که بار‌تولينو در آزمايشگاه شيمي‌در را محکم بر وي خود مي‌بست، زن عموي پير هم به داستان گوش مي‌داد و وانمود مي‌کرد که خوب مي‌فهمد، اما چيزي نمي‌فهميد؛ دو پيرمرد هم غرق بازي شطرنج بودند و براي آن که نشاطي در خانه ايجاد بکنند، مي‌خواستند به او زن بدهند و اکنون جداً به پسر بيچاره زن دادند!
در اين مدت، اورتنس‌ به فکر اين زن و شوهر تازه‌اي بود که به سفر عروسي رفته بودند و از تصور اين که لينا‌سارولي که چهار سال با مهندس تا‌دي، مرد لايق و زنده و با نشاط و جسور زندگي کرده بود، اکنون با اين پسر کله طاس بي‌دست و پا و بقو‌ل شوهرش معصوم در خلوت بسر‌ مي‌برد، خنده‌اش مي‌گرفت. و شايد در همين ساعت بيوۀ‌ جوان تازه عروس متوجه تفاوت فاحش اين دو مرد شده باشد.
پيش از آن که ترن حرکت بکند، عمو آ‌نسلم به عروس برادر گفت:
- لينا‌! بارتو‌لينو را به تو مي‌سپارم، را‌هنمائيش کن!
البته مقصودش راهنمائي در شهر رم بود که باتو‌لينو هرگز آن را نديده بود.
لينا‌ يکبار به رم رفته بود، اولين ماه عسل را با بيچاره آن مرحوم در رم گذرانده بود؛ کوچکترين چيز‌ها و بي معني‌ترين کارها را چنان با روشني و صراحت و با جزئيات کامل به خاطر مي‌آورد که گوئي از آن تاريخ به جاي شش سال شش ماه هم نگذشته است.
سفر با بارتو‌لينو به نظرش بسيار طولاني مي‌آمد؛ نمي‌شد پرده ها را پائين بکشند، همينکه ترن در ايستگاه رم توقف کرد، لينا‌ گفت:
- خواهش مي‌کنم بگذار خودم چمدان ها را پائين بياورم!
و به بار‌بري که در ترن را بروي آن ها گشود گفت:
- بيا، سه تا چمدان، دو جعبه کلاه، نه، سه جعبه، يک صندوق چوبي، با هم صندوق چوبي، کيف سفر، اين هم يک کيف ديگر، ديگر چه هست؟ هيچ، کافي است، حالا برو مهمانخانۀ‌ ويکتوريا!
وقتي از ايستگاه راه‌آهن خارج شد و بارها را بيرون آورد فوراً‌ رانندۀ‌ امنيبو‌س را شناخت و به او اشاره کرد، همين که سوار شدند به شوهرش گفت:« خواهي ديد، مهمانخانۀ‌ متوسطي است اما بسيار راحت است، پذيرائي خوب دارد، تميز است، قيمت ها مناسب است، به علاوه در مرکز شهر قرار گرفته است.»
بلا اراده بيادش مي‌آمد که بيچاره آن مرحوم، از اين مهما‌نخانه بسيار راضي بوده است و اکنون بارتو‌لينو هم بيشک از آن راضي خواهد بود.
آه! چه پسر افتاده‌اي ! کلمه‌اي حرف نمي‌زد.
لينا‌ گفت:
- حالا گيج هستي؟ من هم دفعۀ‌ اول همين حال را داشتم اما مي‌بيني که از شهر بسيار خو‌شت مي‌آيد نگاه کن، نگاه کن، «لاپلاس‌دترم» ... «له‌ترم‌دوديو‌کلتين» ... «سنت‌ماري‌دزآنژ». بر گرد نگاه کن، اين کوچۀ‌ «ناسيونال‌» است؛ بسيار عالي است؟ نيست؟ همين الان از آن جا مي‌گذريم ...
لينا‌ در مهما‌نخانه حس کرد که در خانۀ‌خودش است. بسيار ميل داشت همچنان که همه را مي‌شناخت، کسي هم او را بشناسد، مثلا آن پيش‌خدمت که «پي‌پو» نام داشت همان است که شش سال پيش آن جا بود.
- چه اطا‌قي بايد رفت؟
اطاق نمرۀ‌ 12 را در طبقۀ‌ اول براي آن ها نگه داشته بودند.
اطاق بزرگ خوبي بود که تخت‌خواب بسيار مرتبي داشت.
لينا‌ به پيش‌خدمت پير گفت:
پي‌پو خواهش مي‌کنم ببينيد اطاق نمرۀ‌ نوزده در طبقۀ‌ دوم خالي است يا نه؟
پيش‌خدمت تعظيمي‌کرد و گفت:«چشم، الساعه»
پس از آن به شوهر توضيح داد:
- اين اطاق بسيار راحت‌تر است، گنجۀ‌ ديواري در کنار تخت‌خواب دارد. هواي اطاق آزاد‌تر است و بي‌سرو‌صدا مي‌باشد. در آن جا بسيار راحت‌تر خواهيم بود...
خوب به خاطر داشت که با بيچاره آن مرحوم هم کارها به همين نحو مي‌گذشت. ابتدا اطاقي‌ در طبقۀ‌ اول به او دادند و شوهرش آن را عوض کرد.
پيشخدمت پس از چند دقيقه بر‌گشت و به آن ها اطلاع داد که اطاق نمرۀ‌ نوزده خالي است، اگر آن را ترجيح مي‌دهند فوري در اختيارشان گذاشته مي‌شود.
لينا‌ با خوشحالي بسيار گفت:
- بله! بله! آن را ترجيح مي‌دهيم.
همين که وارد شد، از ديدن اطاق، با همان وضع و با همان کاغذهاي ديواري و همان اثاث و در همان حال سابق بسيار خوشحال شد. اما بارتو‌لينو از اين خوشحالي چيزي درک نمي‌کرد.
لينا‌ در ضمن آن که جلو آينه کلاه را از سر بر‌مي‌داشت و بالاي قفسه مي‌گذاشت گفت:
- از اين اطاق خو‌شت نيامده است؟
- چرا، بسيار خوب است...
- آه، نگاه کن! من از آينه مي‌بينم، آخرين بار که اين جا بودم، اين تابلو نبود، يک بشقاب ژاپو‌ني به ديوار آويخته بود، لابد شکسته است. خوب بگو ببينم از اين خو‌شت نيامده است؟
- نه، نه، نه‌، نه‌، نه‌!
حالا با اين صورت کثيف نمي‌شود يکديگر را ببوسيم، برو دست و صورت را بشوي! من هم به اطاق کوچک آرايش خودم مي‌روم، خداحافظ !
با خوش‌وقتي و شادي فراوان جست زد و رفت.
بارتو‌لينو با کمي‌خفت و ذلت به اطراف نگاه کرد، به تخت‌خواب نزديک شد و پرده را عقب زد و خوب آن را نگاه کرد. اين لابد همان تختي است که زنش اولين بار با مهندس تا‌دي روي آن خوابيده است. از آن فاصلۀ‌ دور هم ، عکس شوهرش را با حال سلام دادن به ديوار اطاق خانۀ‌ لينا‌ در نظر مي‌آورد.
در تمام مدت سفر عروسي، نه تنها در همان تخت‌خواب خوابيد، بلکه در همان رستورا‌ني که بيچاره آن مرحوم شش سال پيش زنش را به آن جا مي‌برد، شام و ناهار مي‌خورد، در شهر رم مي‌گشت و مثل توله سگي برجاي پاي بيچاره آن مرحوم، که خاطره‌اش همه جا راهنماي لينا‌ بود قدم مي‌گذاشت.
بناهاي تاريخي و کهنه، موزه‌ها، سالنهاي آثار هنري، کليسا‌ها، باغ‌ها، خلاصه همه چيزهائي را ديدن مي‌کرد که بيچاره آن مرحوم زنش نشان داده بود.
بارتو‌لينو بسيار محجوب بود و جر‌أت نمي‌کرد که در اولين روزهاي عروسي، بي‌علاقگي و سرافکندگي خود را از اين که مجبور است در همه جا و در همه چيز، تجربه ها و پيشنهادها و ذوق و مزاياي شوهر اولي را قدم به قدم تعقيب بکند، در برابر زنش ظاهر سازد.
اما زنش هيچ به بدي اين کار پي نمي‌برد و متوجه آن نبود و نمي‌توانست توجهي هم داشته باشد.
در هيجده سالگي که هنوز دربارۀ‌ زندگي معرفت و قوۀ‌ تشخيص نداشت، کاملا در اختيار اين مرد قرار گرفته بود؛ به وسيلۀ‌ او تربيت شده و وجو‌دش بر اثر تعليمات او شکل تازه‌اي يافته بود و روي هم رفته مخلوق و آفريدۀ‌ کوزيموتادي‌ شده بود.
اکنون خود را مديون اين مرد مي‌ديد، هر فکري مي‌کرد، هر احساسي مي‌نمود، هر حرفي مي‌زد، هر رفتاري داشت، نوعي بود که از او تعليم گرفته بود.
حالا چطور شد که دوباره شوهر کرد؟ علتش اين بود که کوزيموتادي‌ به او آموخته بود که در مصيبت ها، اشک و آه به هيچ درد نمي‌خورد، و نبايد با مرده‌ها زندگي کرد و اگر اتفاقا زنش زود‌تر مي‌مرد، حتما زن مي‌گرفت.
بنابر‌اين، بارتو‌لينو اکنون بايد در همه جا از رفتار زن يا بهتر بگوئيم، از رفتار تادي‌، شوهر سابق، که ارباب و راهنماي آن ها بود، پيروي بکند، به چيزي نيند‌يشد، غم چيزي را نخورد، اکنون که وقت خنده است، بخندد و تفريح کند و به هيچ چيز روي بد نشان ندهد.
بله! اما حتي بوسه و نوازش و هر‌چيز ديگر بايد به تقليد شوهر اول باشد؟ هيچ نکتۀ‌ تازه‌اي نبود که بتواند از نو احساس تازه‌اي در اين زن ايجاد بکند؟ هيچ چيز تازه‌اي نبود که لحظه‌اي بتواند اين زن را از دست آن تسلط نا‌پديد شده نجات دهد؟ بارتو‌لينو پيوسته مي‌گشت، مي‌گشت تا نوازش‌هاي تازه‌اي اختراع بکند، اما حجب و‌حيا مانع انجام آن مي‌گشت، به اين معني که در دل خود اين نوازش ها را حتي به وضع گستاخانه‌اي مي‌پروراند، اما همين که مي‌خواست به موقع اجرا بگذارد، از شرم سرخ مي‌شد، در اين حال زنش مي‌پرسيد:
- چيزيت هست؟
ديگر همه چيز با اين سؤال از بين مي‌رفت، بارتولينو‌ حال احمقانه و ساده‌اي به خود مي‌گرفت و مي‌گفت:
- چيزيم هست؟
پس از بازگشت از سفر عروسي، خبر ناگوار و غيرمنتظره‌اي شنيدند که بسيار منقلب شدند، آقاي مو‌تا که واسطۀ‌ ازدواج آن‌ها بود ناگهان درگذشته بود. لينا‌ که پس از مرگ شوهر اول، فقط در خانۀ‌ همين دوست از نعمت آسايش و مراقبت‌هاي خواهرانه بر‌خوردار مي‌شد، فوري نزدش‌ شتافت تا در غمش شريک باشد.
فکر نکرده بود که اين وظيفۀ‌ مقدس تا اين حد دشوار باشد، اورتنس‌ در دل نمي‌بايستي از اين مصيبت تا اين اندازه متأثر باشد.
البته موتا‌ي بيچاره مرد نازنيني بود، اما بسيار مسن‌تر از او و کسالت‌آور بود و لينا‌ از اين که حتي پس از ده روز غم دوستش را تسلي نا‌پذير مي‌ديد، حيران و مبهوت مانده بود. ابتدا گمان کرد که شوهر او را مضيقۀ‌ مالي گذارده است.
 از اين رو دوستانه از او پرسيد، اما اورتنس‌ با گريه جواب داد:
- نه! نه! اما خواهي فهميد...
چه؟ واقعاً اينقدر غصه دارد؟ لينا‌ دليلش‌ را درک نمي‌کرد و مي‌خواست اين مطلب را به شوهر بگويد.
بارتو‌لينو شانه‌ها را بالا انداخت و در برابر اين نوع بي‌شعوري زن به ظاهر فهميده‌اش سرخ شد و گفت:
- آه! پس از همه چيز بايد حساب کرد که شوهرش را از دست داده است.
لينا‌، فرياد زد:
- خواهش مي‌کنم از شوهرش با من حرف نزن! بيشتر جنبۀ‌ پدري داشت.
- اين موضوع مرا قانع نمي‌کند!
- آخر، حتي نمي‌توانست پدرش هم باشد.
لينا‌حق داشت. اور‌تنس زياد گريه و زاري مي‌کرد. اور‌تنس متوجه شد که بار‌تولينوي بيچاره، پس از سه ماه نامزدي، از اين که زنش دائم در برابر او با کمال سهولت از شوهر سابقش صحبت مي‌کند، بسيار آشفته است. آشفته است که هنوز موفق نشده است اين خاطرۀ‌ زندۀ‌ لجوج را که زنش تابه حال حفظ کرده، با زناشوئي ثاني آشتي بدهد. اور‌تنس، در اين باره با عمويش صحبت کرد. عمو کوشيد تا خيالش را آسوده بکند و گفت: اين خود دليل صداقت اين زن جوان است که به هيچ وجه نبايد مورد سوة‌ظن قرار گيرد. بايد مطمئن شد که با اقدام به ازدواج ثانوي خاطرۀ‌ اين مرد، ريشۀ‌‌ عميقي در قلبش باقي نگذاشته، بلکه فقط در فکرش اثر ضعيفي از آن مانده است و به اين جهت است که مي‌تواند در کمال بي‌پروائي حتي پيش شوهر از آن صحبت بکند. اور‌تنس به خوبي درک کرد که اين دليل و منطق بار‌تولينو را قانع و آسوده خاطر نکرد. پس حق داشت که تصور بکند آشفتگي مرد جوان از اين صداقت، پس از سفر عروسي، چند برابر شده است. از اين رو، وقتي زن و شوهر جوان به ديد‌نش رفتند، نه تنها در چشم لينا‌، بلکه مخصوصا در چشم بار‌تولينو غم خود را در اين مصيبت تسلي نا‌پذير نشان داد.
بار‌تولينو در غم اين زن بيوه احساس همدردي شديد کرد و اولين بار جرأت‌ کرد در اين موضوع با عقيدۀ‌‌ زنش که اندوه شديد دوستش را باور نمي‌کرد، مخالفت بکند، به اين جهت با چهرۀ‌ بر‌افروخته گفت:
- پس معلوم مي‌شود، که تو در مرگ شوهرت اين اندازه گريه نکردي؟
لينا‌ حرفش را قطع کرد و گفت:
- اين دو موضوع چه ارتباطي به هم دارند؟ قبلا بايد دانست که بيچاره آن مرحوم...
بار‌تولينو براي آن که فرصت تمام کردم جمله را به او ندهد، خود آن را کامل کرد:
- هنوز جوان بود...
لينا‌ جواب داد:
- به علاوه، من هم گريه کردم، گريه کردم، گريه کردم، اين مطلب حقيقت دارد...
بار‌تولينو وسط حرفش دويد:
- نه آنقدر زياد؟
- چرا همين قدر زياد ... زياد، اما من دليل داشتم! بار‌تولينو، باور کن که اور‌تنس در گريه مبالغه مي‌کند...
بار‌تولينو نمي‌خواست حرفش را باور کند، اما پس از اين گفتگو، بيشتر احساس خشم کرد. اين خشم نسبت به زنش نبود بلکه نسبت به تا‌دي مرحوم بود که اين طرز تعقل و احساس را به زنش آموخته بود و همۀ‌ اين فکر‌ها نتيجۀ‌ تعليمات آن بي شرم بوده است.
آيا بار‌تولينو، همه روزه، هنگام ورود به سالن او را مي‌ديد که با تبسم سلام مي‌دهد، آه! هيچ قادر نبود اين تصوير را تحمل کند! ديدن اين عکس برايش شکنجه‌اي محسوب مي‌شد. هر جا مي‌رفت جلو چشمش بود. به اطاق دفتر مي‌رفت، باز عکس تا‌دي تبسم مي‌کرد و سلام مي‌داد، مثل آن که مي‌گويد: بفرمائيد، بفرمائيد‌، هيچ مي‌دانيد که اين جا دفتر کار مهندسي من بوده است؟ اکنون شما آن را آزمايشگاه شيمي‌کرده‌ايد. بسيار خوب! با مرده‌ها نبايد زندگي کرد.
به اطاق خواب مي‌رفت. باز تصوير تا‌دي آن جا هم او را زجر مي‌داد، تبسم مي‌کرد و سلام مي‌داد و گفت:
- ناراحت نباشيد، منزل خودتان است! شب بخير! آيا از زنم راضي هستيد! او را براي شما خوب تربيت کرده‌ام. با مرده‌ها نبايد زندگي کرد.
از دست او نجات نداشت، وجود اين مرد همچنان که در خيال زنش مانده بود، در همه جاي خانه هم ديده مي‌شد و بار‌تولينو که در ابتداي عروسي، آن قدر آرام و خاموش بود، اکنون گرفتار تحريک شديد دائمي‌شده بود و در عين حال ناچار بود پنهانش نگاه دارد.
بالاخره براي تغيير عادت زنش، متوسل به اقدامات شديد گشت.
اما لينا‌ اين عادات را پس از بيوگي کسب کرد، زيرا کازيمو‌تادي با آن خلق متلو‌نش هرگز به چيز معيني عادت نمي‌کرد، نمي‌توانست عادت بخصوصي داشته باشد، اما عادت لينا‌ به جائي رسيده بود که به محض مشاهدۀ‌ اولين اقدامات شديد بار‌تولينو با سرزنش گفت:
- خداي من! بار‌تولينو هم مثل بيچاره آن مرحوم شده است.
 بار‌تولينو نمي‌خواست در اولين اقدام خود را شکست خورده نشان دهد، بلکه مي‌خواست بر‌حسب ميل شخصي، بر شدت عمل بيفزايد تا به انجام اقدامات تازه قادر باشد. با وجود اين هرچه مي‌کرد، در نظر لينا‌ عينا همان کاري بود که شوهر اولش انجام مي‌داد، همۀ‌ رنگ هاي آن را بکار مي‌برد.
بار‌تولينو شوق خود را در اين کار از دست داد، همچنان که لينا‌ از اين ابتکار‌ها لذت مي‌برد. در صورت ادامۀ‌ اين وضع، قطعاً لينا‌ حس مي‌کرد که دوباره با بيچاره آن مرحوم، زندگي مي‌کند.
بالاخره، بار‌تولينو براي آن که از خشم روز افزونش بکاهد، نقشۀ‌ غم‌انگيزي طرح کرد.
در واقع با اين طرح نمي‌خواست به زنش خيانت بکند، بلکه بيشتر ميل داشت از مردي که او را کاملاً تسخير کرده است و هنوز هم او را در اختيار دارد انتقا‌مي‌بکشد. ابتدا گمان مي‌کرد که اين فکر نا‌پسند يکباره در او بو‌جود آمده است، اما بايد گفت، اين فکر در حقيقت در زمان قبل از ازدواج، به وسيلۀ‌ اور‌تنس در او نفوذ کرده و به ذهنش وارد شده بود، چون اين زن همان وقت مي‌خواست با جذبه و دلربائي خود او را از علاقۀ‌ مفرط به شيمي‌باز دارد.
به نظر اور‌تنس، اين کار مصيبت‌ها را تلافي مي‌کرد، البته از خيانت به دوستش بسيار ناراحت بود، اما به بار‌تولينو اين‌طور فهماند که حتي قبل از ازدواج با لينا‌ به او علاقه‌مند بوده است. آه! چه مي‌توان کرد اين امر مقدر بوده است!
اين امر مقدر قبل از ازدواج بر بار‌تولينو که پسر عفيفي بود به طور وضوح آشکار نشده بود و اکنون از اين که به آساني نتوانسته بود به اور‌تنس دست يابد، بسيار وازده و فريب خورده مانده بود. لحظه‌اي که تنها در اطاق آقاي موتا‌ي‌پير مي‌گذراند، از رفتار زشت خود پشيمان گشته بود، ناگهان چشمش در پائين تخت‌خواب، طرف اور‌تنس، به شي‌ة براقي خورد. اين شي‌ة مدال طلا با زنجيري بود که مسلماً از گردن اور‌تنس افتاده بود. آن را بر‌داشت تا به صاحبش رد کند، همان طور که منتظر‌ش بود بلا‌اراده با انگشت‌هاي لرزان آن را گشود. ناگهان برخود لرزيد.
آن جا هم در مدال، باز تصوير بسيار کوچک کوزيموتا‌دي را يافت.
تبسم مي‌کرد و به او سلام مي‌داد.


بر گرفته از کتاب: بيست داستان نشرکتاب


حروف‌چين: فريبا حاج‌دايي


در باره زندگی لويجي پيراندلو اینجا را بخوانید


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS2123
تاريخ ارسال : جمعه 17 خرداد 1387
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي خور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - جان‌ بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate