خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند

نادر ابراهيمي

نادر ابراهیمیآقا محسن پينه‌دوز خيابان بي‌سيم نجف‌آباد با بيست‌و‌چهارسال سن، چهارده سال سابقة پينه‌دوزي و يک پاي کج کوتاه، ديوانة ورزش بود. نمي‌شود گفت به‌طور دقيق ولي شايد در حدود نه‌دهم درآمدش را خرج ورزش مي‌کرد. تمام مسابقات کشتي، بکس، فوتبال، وزنه‌برداري و حتي واليبال را مي‌ديد. بيشتر از همه کف مي‌زد، بيشتر از همه عرق مي‌ريخت، بيشتر از همه نعره مي‌کشيد و بيشتر از همه- وقتي در يکي از مسابقة‌هاي ميان ايران و بيگانه‌ها ايران مي‌باخت- دلشکسته و غمگين مي‌شد. «لعنتي‌ها بردند! اما فقط چوب نداشتن تمرين و اتحاد را مي‌خوريم اتحاد... اتحاد...»
در مسابقة دوچرخه‌سواري خط شمال آقا محسن اولين کسي بود که به گردن برنده حلقة گل انداخت.
وقتي مسابقات المپيک 1960 تمام شد و قهرمان‌هاي تيم ملي کشتي دست پر بر گشتند آقا محسن با پاي کج لنگ دنبالشان مي‌دويد و فرياد مي‌کشيد: «ايراني فاتح شد- فاتح شد جانم جان- جانم جان!»
در تمام يازده شب مسابقات وزنه‌برداري آسيا در ايران آقا محسن جاي همة قهرمان‌ها ياعلي گفت و دوازده امام و چهارده معصوم را ياد کرد. سنگيني وزنه‌ها را در دست‌هاي خود احساس کرد و رگ‌هاي گردن و پيشاني‌اش برآمد.
در مسابقة فوتبال ميان ايران و ترک‌ها آن‌چه دشنام مي‌دانست و مي‌توانست در همان يکي دوساعت ياد بگيرد نثار ترک‌ها کرد. «بهزادي واقعاً فداکاري مي‌کرد. ولي‌نژاد خوب دريپ مي‌کرد اما پاس حسابي نمي‌داد. آخ ... لعنت به اين ترک‌ها، همه‌اش به هم پاس مي‌دهند. باهم، باهم همه‌اش باهم حمله مي‌کنند. ما تک‌تک خوب بازي مي‌کنيم اما دسته‌جمعي؟ نه! بدبختي ما ملت همين است. ايراني جماعت، اتحاد ندارد. توي هاف‌تايم دوم تمام مدت توپ توي پاي بچه‌هاي ما بود. عصباني شده بودند. دل‌شان مي‌خواست بزنند ترک‌ها را داغان کنند، اما حيف که ايراني جماعت اتحاد ندارد. من خودم از بهزادي شنيدم که مي‌گفت: به من لعنت اگر ديگر با اين ترک‌ها بازي بکنم. اين‌ها آبروي هرچه ورزش است توي دنيا بردند!»
بعد از مسابقة فوتبال که چراغ‌هاي استاديوم چند دقيقه مانده به پيروزي ايران خاموش شد، آقا محسن پناه برد به کنج دکه‌اش و هاي‌هاي گريه کرد. بعد هم يک نامه نوشت به وزير، رونوشت به نخست‌وزيري، رونوشت به روزنامة کيهان و اطلاعات، رونوشت به تربيت بدني که: واويلا! خاک برسرمان شد با اين برق. آخر اين چه مملکتي است؟ اين چه افتضاحي است؟ چرا به فکر اين ملت نيستيد؟ والا آخر.
اين، تمام زندگي آقا محسن بود. زندگي در ميان مشت مشت‌زن‌ها، بازوي کشتي‌گيرها و چنگ وزنه‌بردارها. زندگي – با پاي کج کوتاه – در کنار همة آن‌ها که خوب مي‌دويدند. او جز ورزش، رويا و دنياي ورزش هيچ‌چيز نداشت. و همة بچه‌هاي خيابان بي‌سيم و آن طرف‌ها اين را مي‌دانستند.
چارديوار تنگ دکه‌اش پوشيده بود از عکس قهرمان‌ها. بالاي سرش عکس قاب‌کردة نامجو، دست راستش تصوير رنگي تختي، دست چپش صورت نقاشي‌شدة حبيبي. زير عکس تختي با خط ابتدايي نوشته بود: مرد مردان، جوانمرد جوانمردان. زير تصوير ناجو نوشته بود: قهرمان ابدي – محمود نامجو، وبالاي سر حبيبي نوشته بود: يادگار روزهاي پرافتخار.
همه‌جا تصوير قهرمان‌ها بود. در حال کشتي، زير فشار وزنه، روي سکوي افتخار، با دوچرخه و دسته گل. در حال آبشار زدن، کشيده روي خاک براي گرفتن توپي که نزديک دروازه بود و حتي تصويري از برادر زندي در حال پرتاب ديسک با شعار: برادر قهرمان، قهرمان مي‌شود و عکسي از خود زندي در لباس ارتشي با نوشتة: سرباز شجاع وطن زندي، و حتي تصوير بزرگي از باغبانباشي در حال دو.
گوشة دکه‌اش کلي مجله و روزنامي ورزشي چيده بود و اوقات بيکاري باز، باز، بازهم آن‌ها را ورق مي‌زد و مي‌خواند و به دنياي بزرگ قهرمان‌ها راه مي‌برد. عکسي از فاتحين قلة اورست زده بود زير چهرة نوراني علي، پايين عکس نوشته بود: به اميد روزي که کوه‌نوردان شجاع ايراني قلة اورست را فتح کنند، به اميد روز پيروزي و کنار تصوير عکسي از«اجل» کوه‌نورد قديمي ايراني را چسبانده بود با جملة: اجل مظهر پايداري – پيش به سوي قله‌هاي بلند.
هر روز نزديک غروب بچه‌هاي سالم محله جمع مي‌شدند توي دکة آقا محسن، مطبق و تنگ هم، روي تاقچه، روي بساط پينه‌دوزي، روي کفش‌هاي کهنه و خاکي مي‌نشستند و از دنياي رويايي ورزش حرف مي‌زدند. آقا محسن – براي آن‌ها – دريچة باز آن دنيا بود. مفتاح رمزها و مبهمات.
آن‌ها دور هم مي‌نشستند و براي«حبيبي» غصه مي‌خوردند، براي«تختي» دعا مي‌کردند و از«ايلوش» و«هاماز اسب» و حتي«زينل» (که قهرمان سينه بود) حرف مي‌زدند.
- اصلاً زيبايي اندام چيز بي‌خوديه يعني که چي؟ آدم زور بزنه گردنشو کلفت کنه که چي بشه؟ باس يه حرفه‌اي رو انتخاب کرد – مثلاً کشتي. مگه نه آقا محسن؟
- راستي که کشتي معرکه‌س. کشتي ورزش باستانيه. رستم‌ کشتي‌گير بود ديگه، نيس آقا محسن؟
و آقا محسن آرام و مهربانانه جواب مي‌داد: «خب... همة ورزشا خوبن اما تقي راس مي‌گه. زيبايي اندام کمي بي‌خوديه. هيچ افتخاري نداره.»
   -   چرا نداره آقا محسن؟ مگه اون بابا اسمش چي بود که تو آمريکا آقاي دنيا شد؟ ايروني بود ديگه، مگه نه؟
   -   مستر شکوه. آره ايروني بود. داداشش اين‌جا کلاس انگليسي داره. اون آقاي دنيا نشد که، مستر کاليفرنيا شد. اما من ... اگه مي‌تونستم مي‌رفتم کوه‌نوردي، بعدشم مي‌رفتم قلة اورستو صعود مي کردم مي‌دونين؟ اين دفة آخر شيشصد نفر حمله کردن واسة اين‌که شيش نفر قله را صعود کنن... اينو مي‌گن همکاري. ما روح همکاري نداريم. عيب ما ملت همينه...
بعد از يکي دوساعت که ازهمه چيز و همه کس حرف مي‌زدند آقا محسن مي‌گفت: «خب ديگه بلن شين بريم. من باس يه‌سري به باشگاه بزنم.گاسم قاسم بياد اون‌جا ببينمش. بعدشم اگه رسيدم يه تک پا مي‌رم فدراسيون، قراره فيلم صعود چهار آلماني رو به«ماترن هورن» نشون بدن. قلة ماهيه. همش با طناب و ميخه.»
آقا محسن دلش- وبيشتر از دل، تمام وجودش- مي‌خواست که با همة ورزش‌کارها دوست باشد به آن‌ها«تو» بگويد و با آن‌ها شوخي داشته باشد. هيچ آرزويي بزرگ‌تر از اينش نبود که دستش را بزند روي شانة تختي و بگويد: «آقا تختي، دفة ديگه کلک همه‌شونو مي‌کني.» با قاسم قهرمان کشتي که از المپيک 1960 يک مدال طلا آورده بود بنشيند و از هر لحظة آن مسابقات حرف بزند.
فکر مي‌کرد: «من بش مي‌گم: قاسم، معرکه بودند؟ چه‌جوري ضربه‌ش کردي‌ها؟ و اون جواب مي‌ده: هي آقا محسن- کجا بودي که ببيني وختي پرچم ايروون رفت بالا من زدم زير گريه. مرگ تو نباشه آقا محسن مرگ جوادم که از که از دنيا بيشتر مي‌خوامش اصلاً فکر مدال و اين حرفا نبودم. فقط فکر اون پرچم سه رنگ بودم که داشت مي‌رفت بالا. داد کشيدم، تو خودم داد کشيدم، صدام که در نمي‌اومد که جانمي... برو، برو، بروبالا، بازم، بازم، بروبرس به آسمون هفتم، بروبخور به سقف آسمون...»
فکر مي‌کرد: «اگه با باغبون‌باشي اون‌قدر رفيق بودم که يه روز ناهار ميومد منزلم... آره... چه‌قدر حرف داشتم بش بگم. مي‌گفتم باغبون، من ديوونة دويدن بودم. دلم مي‌خواس مي‌تونستم، دور دنيا مي‌دويدم- دور دنيا، و اون جواب مي‌داد: چرا باس باور نکنم؟ تو قدرتشو داري. معلومه که داري.»
فکر مي‌کرد: «اگه مي‌تونستم با همه‌شون رفيق باشم... چه‌قدر عالي مي‌شد. گه‌گداري مي‌اومدن سري بهم مي‌زدن، روي همين چارپايه مي‌شستن و مي‌گفتن: خب داش محسن، چطوپطوري، حال روزت خوبه؟ ديگه سري به ما نمي‌زني! کاروکاسبي روبه‌راس؟ راسي آقا محسن برات چارتا بليط آوردم. فردا شب بيا مسابقات داخلي رو ببين.»
فکر مي‌کرد: «اگه با من اين‌جوري بودن برا همه‌شون کفش مي‌دوختم برا همه‌شون. اسم کفاشيمو مي‌ذاشتم«کفش قهرمان» اونا با کفشاي من راه مي‌رفتن، دور دنيا مي‌گشتن، کفشاي من مي‌رفتن هند، مي‌رفتن اندونزي، مي‌رفتن مسابقات المپيک، همه‌جا... همه‌جا، همه‌جاي دنيا... يا امام رضا يا مولاي متقيان...»
هيچ کدام‌شان آقا محسن را نمي‌شناختند و اگر بعضي‌ها او را مي‌ديدند که به دنبال‌شان راه افتاده و به حرف‌هاي‌شان گوش مي‌دهد به هم مي‌گفتند: اين يارو کيه؟ مث موي دماغ مي‌مونه. سرخر بعدازنصفه شب هميشه اين‌جاها ولوس.
- نمي‌دونم کاروکاسبي نداره يا همين کاروکاسبيشه که دنبال ما راه بيفته و ...
-   ولش با... بزا با اون پاي لنگش دلش به همين خوش باشه؛ ما که قايم کردني نداريم.
اين، مجموع آشنايي‌ها بود، مجموع آن‌چه که در دنياي آقا محسن نام«هم‌قدمي» داشت و«نشست‌وبرخاست» با قهرمان‌‌‌ها.
آقا محسن، بيشتر از همه چشمش به دنبال قاسم بود. روز تولد و سال تولد هردو آن‌ها يکي بود. قاسم کشتي‌گير بود، مدال طلا هم داشت. چشم‌هاي نجيب، قد کوتاه و پاهاي چاق پرعضلة سالم داشت. آقا محسن دلش طلب مي‌کرد که وقتي به قاسم سلام مي‌کند جواب گرم بگيرد. قاسم احوالش را بپرسد و احوال بي‌بي‌اش را بپرسد که پادرد داشت و کنج اتاق افتاده بود و مي‌ناليد.
هرشب که بچه‌ها جمع مي‌شدند توي دکه، آقا محسن حرف را مي‌کشيد به آن‌جا که قاسم خارمادر داره، قاسم مث بعضي از اين ورزش‌کاراي عوضي نيس، قاسم واقعاً آبرودار وسربراهه... قاسم با اون شگردي که داره حقشه صاحب شيش‌تا مدال طلا باشه...
آقا محسن دکان را مي‌بست و مي‌رفت سري به باشگاه‌ها مي‌زد. هرشب به يک باشگاه، و گاهي به تربيت‌بدني. توي دفتر فدراسيون کوهنوردي سري مي‌کشيد به مهندس (معاون فدراسيون) و دوسه تا کوهنورد سلام مي‌کرد. بعد خودش را مي‌کشيد توي جمع کوه‌نوردها که کپه شده بودند يک گوشه و از علم کوه حرف مي‌زدند. فتوحي مي‌گفت: يه صعود زمستاني به قلة علم کوه يک کار حسابيه.
آقا محسن سري تکان مي‌داد و با خودش مي‌گفت: «راس مي گه صعود زمستاني به قلة علم کوه» گاه، دنبال کشتي‌گيرهاي قديمي که از يک باشگاه يا دفتر فدراسيون در مي‌آمدند راه مي‌افتاد. به شوخي‌هاي‌شان مي‌خنديد، به حرف‌هاي‌شان گوش مي‌داد، براي پيروزي‌شان دعا مي‌کرد و سر خيابان که آن‌ها از هم جدا مي‌شدند او هم آهسته کنار مي‌کشيد و مي‌رفت. و يا اگر مي‌رفتند توي يک کافه دور هم مي‌نشستند او هم مي‌رفت و کنارشان پشت ميز ديگر مي‌نشست و يک بستني دستور مي‌داد يا يک کانادا يا هرچه که احمد قهرمان وزنه‌برداري سفارش مي‌داد يا تقي قهرمان کشتي يا حسن يا قاسم...
زندگي آقا محسن اين‌طور مي‌گذشت. نزديک، نزديک، نزديک. خيلي نزديک به همة آن‌ها – و دور، دور، خيلي دور از همة آن‌ها.
و فردا غروب، توي دکه...
- آقا محسن، تو مي‌گي اونا تو مسابقات المپيک امسال کاري مي‌کن؟
- والا من مي‌گم يه کاري مي‌کن، اما قاسم خيلي اميدوار نيس. اون مي‌گه که با اين وضع تمرين و اين وضع فدراسيون‌ها کاري از پيش نمي‌برن.
- تو خودت با قاسم حرف زدي آقا محسن؟
- آره بابا... اون مي‌گفت که دستة کشتي ما خوب نيست. خب راسم مي‌گه. اگه نسبت به چهارسال پيش فکر کني. ولي درس مي‌شه. ما تو ورزشاي انفرادي، هيشوخ ذليل نمي‌شيم، اما تو ورزشاي دسه‌جمعي؟ نه! مثلاً ديشب آقا فتوحي مي‌گفت مي‌خواد با يه عدة بيس نفري بره علم‌کوه صعود زمستوني، خب اين خيلي مهمه اما حالا صد نفر اسم مي‌نويسن و روز حرکت شيش نفر راه مي‌افتن.
- خب آقا محسن. غير از قاسم. اوناي ديگه چي مي‌گفتن؟
- آقا تختي خيلي اميدواره، اما اون ديگه جوون نيس. شگردش«سگکه» اگر حريف اينو بدونه و پا نده تختي کلافه مي‌شه.
- آقا محسن! نامجو از اونم پيرتر بود که تو مسابقات جهاني يه کاري کرد.
- مي‌دوني؟ حساب وزنه‌برداري از کشتي جداس. تو وزنه‌برداري حساب آدم با آدم نيست، حساب آدم با آهنه. اما تو کشتي حريف حريف‌شو نمي‌شناسه. کلکشو نمي‌دونه. من اين حرفو ديشب به آقا يوسف‌پور گفتم. اونم گفت که من راس مي‌گم. باس حقه‌هاي تازه پيدا کرد.
آقا محسن به خودش مي‌گفت: « آخه چرا من نباس با آن‌ها دوست باشم؟ چرا بعد از اين همه سال که منو مي‌بينن با من رفيق نمي‌شن؛ پس اينا چه‌جوري با هم دوست شدن؟»
به بچه‌ها مي‌گفت: «من و قاسملوبا هم رفتيم کافة مصطفي پايان نشستيم و کلي حرف زديم» و به خودش مي‌گفت: «آخ... دق کردم دق کردم بس‌که دروغ گفتم. بس که از اونا جدا نشسم و اعتناي سگم نکردن يه دفعه نگفتن آخه تو کي هسي. تو چي مي‌خواي؟ د من لامصبم آدمم ديگه. چه‌قد واسشون کف زدم، داد کشيدم، دعا کردم، گل زير پاهاشون ريختم. چه‌قدر بهشون سلام کردم.» وقتي مساقات المپيک سال 1964 شروع شد آقا محسن خواب و خوراکش را فراموش کرد. تمام روزها گوشش به راديو بود و تمام شب‌ها سرتاپاي روزنامه‌ها را مي‌خواند. خودش به بدرقة قهرمان‌ها رفت و آن‌قدر نزديک‌شان شد که بالأخره توي سه‌چهار عکس خودش را نزديک قاسم پيدا کرد. عکس‌ها را چسباند بالاي سرش و زير آن‌ها تاريخ گذاشت.
بچه‌ها جمع مي‌شدند، به عکس‌ها نگاه مي‌کردند و او تمام حکايت رامي‌گفت. از حال روز تک‌تک‌ قهرمان‌ها و اين‌که چه لباسي پوشيده بودند و چه کفشي پاشان کرده بودند حرف مي‌زد. بعد دکان را مي‌بست و پياده و لنگان راه مي‌افتاد توي خيابان‌ها. «قاسم، قاسم، قاسم جون، حتماً بزنش زمين. با امتياز نبري‌ها، طلاي با امتياز به درد ما نمي‌خورد. برسون، برسون، برسون پشتشو به خاک. بذار واسة خاطر تو اون پرچم سه‌رنگ بره بالا. قاسم جون! وختي برگشتي خودم دسته گله مي‌ندازم گردنت و پاهاتو ماچ مي‌کنم. يا مرتضي‌علي، يا قمر بني‌هاشم، ازش مواظبت کنين. پشت دشمناشو به خاک برسونين. کاري کنين که با اون پاهاي مثة سنگش بره از سکوي افتخار بالا... نزارين اون جلوي سروهمسر کنف بشه...».
آن‌ها شکست‌خورده برگشتند. همي آن‌ها. آقا محسن وقتي خبرهايي را شنيد با دودست زد توي سرش و با صوت عزا گريست.
بچه‌ها جمع مي‌شدند، اما حرفي نمي‌زدند. بدترين دنياها دنياي ذلت قهرمان‌ها را مي‌ديدند و غم فر‌و مي‌دادند.
آقا محسن مي‌گفت: «قاسم، قاسم... اون اميدوار از اين‌جا نرفت. اگه با اميد رفته بود حتماً برده بود. اون به خودش اعتماد نداشت. من باس بهش مي‌گفتم که حتما ًمي‌بره. اون شب آخر نرسيدم بهش بگم که بي‌بي‌م رو فرستادم شابدول عظيم با اون پا، با اون پا، تا براش شم نذر کنه. اگه اينو مي‌گفتم حتماً شکست نمي‌خورد.».
شبي که قهرمانان شکست‌خورده برمي‌گشتند فرودگاه خلوت و غمناک بود. فقط دوستان خيلي نزديک به استقبال رفته بودند و خويشان و همه در آرامش سوگوارانه ايستاده بودند. مادرها صورت‌هاي‌شان را برمي‌گرداندند و قهرمان‌ها. آدم‌هاي بي‌مدال. سرشان پايين بود.
آقا محسن قاسم را که ديد دنيا دور سرش چرخيد، دنياي بزرگ کشتي‌گيرها، وزنه‌بردارها، فوتباليست‌ها، اسکي‌بازها، دنياي عظيم سلامتي‌هاي بيشتر، دنياي خاموش شدن چراغ‌ها در دقايق آخر، خاک‌شدن‌ها و خاک‌شدن‌ها، دنياي خاک‌شدن قاسم‌، نک‌اوت شدن ليستون و پترسون، زمين خوردن تختي و سيف‌پور، در رفتن پاي باغبانباشي، خارج شدن شناگران از دور مسابقات، مرگ سه کوه‌نورد در هيماليا، مرگ يک بکسور توي رينگ، مرگ يک قهرمان پشت ميز بار يک بار کهنه، اعتياد سه ورزشکار به هرويين... دنياي تاريک شکست‌خورده‌ها...
آقا محسن با يک حلقة گل کوچک رفت طرف مهدي که مدال برنز گرفته بود. حلقة گل را انداخت گردنش و چرخيد طرف قاسم و زير لب گفت: «قاسم... قاسم... بيست‌وچار سال که چيزي نيس. تو هنز خيلي وخت داري دل داشته باش قاسم...»
همه سوار شدند. آقا محسن باز هم تنها ماند.
شب بعد آقا محسن رفت به باشگاهي که قاسم عضو آن بود، آن‌جا همه دور هم جمع شده بودند و دلائلشان را مي‌گفتند، يکي از نفس افتاده بود، يکي عرق کرده بود، يکي پايش در رفته بود، يکي آمده بود بدل بزند زمين خورده بود و قاسم... قاسم مي‌گفت: اصلاً نفهميدم چه‌طور شد دنيا دور سرم چرخيد و صداي سوت راشنيدم.
آخر شب راه افتادند توي کوچه. کمي ول گشتند و بعد يکي‌يکي، سرد از هم جدا شدند. آقا محسن خودش را دنبال آن‌ها مي‌کشيد. کمي عقب راه مي‌رفت و به نيم‌رخ قاسم نگاه مي‌کرد: «قاسم، قاسم، قاسم جون... غصه نخوري‌ها. دفة ديگه، دفة ديگه.»
سر خيابان همه رفتند. خيابان خلوت شد. خلوت و غمناک.
قاسم از زير چشم نگاهي به آقا محسن انداخت. آقا محسن نگاه قاسم را خجولانه جواب داد و غمناک لبخند زد.
قاسم يک‌قدم به آقا محسن نزديک شد، آقا محسن مسحور ايستاده بود و مي‌لرزيد.
قاسم آهسته گفت: ببينم جوون تو کي هستي؟
- من... من... من محسن کفاشم.
- چيکاره‌اي؟ منظورم اينه که چي از من مي‌خواي؟
- هيچي... هيچي نمي‌خوام. مي‌خواسم بهتون بگم که عيبي نداره. مي‌دونين؟ ايشالا دفة ديگه.
- آره... مي‌دونم... دفة ديگه. دفعة ديگه‌ام نشد دفة ديگه.
آقا محسن خنديد: آره ديگه قاسم آقا، آدم نبايد تو بزنه.
- خب ببينم، حالا بيکاري؟ زودي نمي‌خواي بري خونه؟
- نه، نه... نمي‌خوام برم خونه.
- خب مي‌آي بريم يه چتول عرق بخوريم و گپ بزنيم؟ حوصلم از دس اينا سر رفته.
- نبش کوچة خودمون. خيابان بي‌سيم نجف‌آباد. دور نيس آقاقاسم؟
- نه خيليم خوبه...
- آخ قاسم... چه‌قدر منتظر بودم که ببري. چه‌قذه برات دعا کردم.
- عب نداره آق محسن، عب نداره. گذشته‌ها رو ولش. يه چيزي ياد گرفتم ديگه.مگه نه؟
- آره، خيلي خوبه.
- ببينم تو چي گفتي؟ گفتي من و تو هردو تو يه روز و يه سال به دنيا اومديم؟ يعني هم‌سن هم‌سنيم؟
- آره قاسم، به مرگ بي‌بي‌م راس مي‌گم. راسي قاسم مي‌دوني بي‌بي‌م رو فرستادم شابدول عظيم برات شم نذر کرد؟
- اينو که يه دفه ديگه‌ام گفتي. اگه زودتر گفته بودي، اگه اون روز که مي‌رفتم اينو بهم گفته بودي لامصب... من او بابا رو خاک مي‌کردم. نمي‌ذاشتم اين جوري بشه.
- خب عب نداره... خاصيت اون شَما بمونه واسة دفة ديگه.
- بمونه... بمونه جون آقا محسن که نمي‌دونم چن‌ساله منو مي‌شناسه. دفة ديگه هرکي بياد جلوم ضربه‌ش مي‌کنم.
- بايسم بکني... راسي قاسم مي‌دوني چن ساله که مي‌شناسمت؟ از اون کشتي که تو باشگاه تاج گرفتي... يادته؟ هيجده سالت بود.
- تو منو با اين حرفات ضربه کردي آق محسن. قرار بود منو بيشتر خجالت ندي ديگه.
- باشه قاسم. ببين قاسم! فردا يا يه روز ديگه يه تک‌پا بيا دکون من واستا يه کفش بدوزم. بدت نمي‌آد که؟
- نه، خيلي هم خوشم مي‌آد. مال تو حتماً راحت‌تر از ايناس.
- ببين قاسم! تنگ غروب بيا که سرم خلوت‌تره، عيبي نداره؟
- نه، فردا نزديک غروب ميام، حتماً.
- قاسم... قاسم...
- چيه آق محسن؟
- هيچي... فقط فکر مي‌کردم که خودتي يا نه؟ اين دفعه ديگه خودتي يا نه. من يه عمر با تو نشستم و پا شدم، همه‌ش تو خيال... واخ که چه پدري ازم دراومد.
- آره... مي‌فهمم. اين دفه ديگه خودمم. بزن تو گوشم تا باورت بشه!
- قاسم... قاسم...
- چيه آق محسن؟
- هيچي، هيچي، فقط اسمتو مي‌گم. بازم مي‌گم... بازم مي‌گم فقط دارم مي‌گم: قاسم... قاسم... قاسم.
 
 از کتاب مرجان 2


حروف‌چين: فريبا حاج‌دايي


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS2137
تاريخ ارسال : یکشنبه 26 خرداد 1387
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي خور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - جان‌ بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate