| طوطي سيمين بهبهاني طوطي شريک غم من شده بود. تنها کسي بود که مرا دوست ميداشت. وقتي زنم رفت و خبر داد که به تنکابن نزد مادرش رفته و ديگر برنميگردد، مأيوس و درمانده، دو روز خود را در خانه محبوس کردم و با چند استکان چاي و چند دانه بيسکويت سروته گرسنگي را به هم رساندم. روز سوم تصميم گرفتم که خانه را ترک کنم. کجا؟ « هر جا که اينجا نيست.» با کسي معاشرت نداشتم. منزوي بودم. از آدمها وحشت داشتم. جز استهزا و زخم زبان و کاوش در زندگي خصوصيم از مردم چيزي نديده بودم. بيهدف خيابان را در پيش گرفتم. از شمال رو به جنوب روانه شدم. هرگاه امتداد خيابان در تقاطع با خيابان ديگر به ديوار ميرسيد، به راست يا به چپ ميپيچيدم. سرانجام خود را، خسته و از پاي درآمده، کنار يک دکان پرنده فروشي يافتم. نزديک سه راه سيروس. پرندهها بعضي خاموش بودند و بعضي چرت ميزدند و بعضي جکجکي داشتند. ناگهان چشمم به يک طوطي افتاد که قفسش آويخته بود. همين که نگاهش کردم، با صداي عروسکگردانهاي خيمهشببازي واژههايي را ادا کرد که انگار ميگويد:« حميد آمد.» سپس تکرار و تکرار و هر بار تندتر از بار پيشين تا سرانجام ساکت ماند. عجب! اسم مرا از کجا ميدانست؟ نميدانم دچار توهم شده بودم يا واقعاَ طوطي چيزي شبيه« حميد» يا« عميد» يا« امير» ميگفت. به مغازهدار گفتم:- اين طوطي چند؟ - پنجاه هزار تومن. - او... وه! - نطقش عاليه، هر چي بگي ياد ميگيره. در همين هنگام طوطي داد زد: ياد ميگيره، ياد ميگيره، ياد ميگيره... - کمتر... - صرف نميکنه. لنگهش پيدا نميشه. جوونه، نزديک صد سال عمر ميکنه. ببرش. طوطي داد زد: ببرش، ببرش، ببرش... - تخفيف بده. - پنج تومنشم ندين. قفسشم مال شما. آينه هم داره. در دل گفتم « توتک» رفته، من تنها هستم. اين طوطي مونسم ميشه. دست در جيب بغلم کردم و چهل وپنج هزار تومان شمردم و روي پيشخوان گذاشتم. دکاندار قفس را با چوب قلابدار از قلاب سقف جدا کرد و به دستم داد. - قدمش خير باشه. - چي ميخوره؟ - تخم آفتابگردان، زردهي تخممرغ پخته رُ خورد کن، با سبزيجات بده بخوره. گوشتم ميخوره، پخته بده که مريض نشه. پسته و بادوم و فندقم خيلي دوس داره. قندم مايهي عشقشه. - خرجشم که زياده. - از زن کمتره! - عجيب! از کجا فهميده که زن من رفته؟ انگار که از خانه بيرون آمده بودم و ده پانزده کيلومتر پياده گز کرده بودم که اين طوطي را بخرم. قفس را برداشتم و به طرف ديگر خيابان رفتم. - تاکسي! جلو پايم ايست کرد. - دربست، سيدخندان. طوطي کز کرده و خاموش بود. انگار ميترسيد. سوار که شدم، راننده نگاهي به طوطي انداخت و گفت: - تازه خريدين؟ مبارک باشه. طوطي ناگهان به سخن درآمد و گفت: - مبارک باشه، مبارک باشه، مبارک باشه... براي چند دقيقه غمهام را فراموش کردم. بچههاي محل ورود طوطي را به خانه ديدند. از فردا التماسکنان ميخواستند به خانه بيايند و با طوطي صحبت کنند. به آنها گفتم اگر پدر و مادرشان از آنها راضي باشند و به آنها اجازه بدهند، ميتوانند روزهاي جمعه صبح بيايند و يک ربع ساعت طوطي را ببينند. کارم درآمده بود. طوطي خيلي نقل داشت: در آينه خودش را نگاه ميکرد. با عکس خودش حرف ميزد. نوکش را به نوک تصوير آينه ميساييد. چشمهايش را خمار ميکرد. قر گردن ميآمد. بالهايش را باز و بسته ميکرد و جلو چشم تماشاچيها بر دلبريها ميافزود. وقتي از خانه بيرون ميرفتم جيغ ميکشيد. کمکم يادش دادم که بگويد:« زود برگرد.» وقت صداي چرخاندن کليد در قفل يا صداي پاي مرا ميشنيد داد ميزد: « حميد آمد! حميد آمد!...» ديگر تنها نبودم. بچههاي همسايه و حتي بزرگترها به ديدن طوطي ميآمدند. اسمش را« توتک» گذاشته بودم. به دنبال اسم زنم. برايش فندق و پسته مغز ميکردم. هر روز سيني زير قفسش را ميشستم. قندبه دهانش ميگذاشتم. باش حرف ميزدم. در قفسش باز بود. خودش از قفس بيرون ميپريد و روي زانوهايم مينشست. بعد ميپريد روي دوشم. بعد با منقارش گوشم را ميخاراند. صبح که از خانه بيرون ميرفتم در قفس را محکم ميبستم که گربه به سراغش نرود. يک روز يکي از همسايهها به ديدن من و طوطي آمد. البته بيشتر به ديدن طوطي. از تماشاي طوطي که خسته شد نشست. برايش چاي ريختم و کنارش نشستم. در ميان صحبت پرسيد:« توتک خانم کجاست؟ مدتيست پيدايش نيست.» - رفته پيش مادرش، بچه که نداريم. دلتنگي ميکرد. هر چه از دستم برميآمد محبت ميکردم. راضي نميشد. دست من که نيست. بچه ميخواست . نداشتيم که. - تقصير کدامتانه؟ ميخواستم بگويم« تقصير چيه؟ وقتي نميشه، نميشه ديگه.» فهميدم منظورش اين است که عيب از کدامتان است. - عيب از منه آقا. دکتر ميگه بچه که بودي حتماَ اُريون گرفتي. ممکنه که بچهدار نشي. - دوادرمون کردي؟ - خيلي. افاقه نميکنه. - دکتر علفي ميگن خوبه. - حالا که زنم رفته. باشه تا بعد. - پس طوطي رُ واسهي همين آوردي. - بله. - من دو تا مرغ عشق دارم. زنم از دستشون خسته شده ميآرم براتون. در دل گفتم: طوطي که دارم. مرغ عشق هم داشته باشم، ببينم جاي بچه و زن پر ميشه يا نه. - متشکرم، بيارين. قفس مرغعشقها رُ روبهروي قفس طوطي به اتاق آويختم. طوطي از قفس بيرون بود. گذاشتمش توي قفس و رفتم به سراغ مرغعشقها. مقداري شاهدانه برداشتم و ريختم توي ظرفشان. طوطي جيغ کشيد. بعد رويش را به طرف ديوار کرد و ساکت شد و شروع کرد به چرتزدن. گفتم: توتک! خوابي؟ باز ساکت ماند. يک حب قند برداشتم و رفتم نزديک قفس. اعتنا نکرد و رويش را برگرداند. فهميدم حسود شده و قهر کرده. مرغعشقها از سروکول هم بالا ميرفتند و سروصدا ميکردند. يک دفعه طوطي مثل زنها شروع کرد به شيون و بالها را از دو طرف به سرش ميکوبيد. وحشتزده به طرف قفس دويدم و گفتم:« توتک جان، آرام باش، صدا نکن.» ساکت شد. مثل اينکه از حال رفته باشد، يک بري گوشة قفس افتاد و کمکم خوابش برد. شب هر سه پرنده خاموش بودند. من تلويزيون را روشن کرده بودم. طوطي در خواب بود يا از حال رفته. صبح با صداي مرغعشقها از خواب بيدار شدم. ديدم طوطي همانطور کز کرده و لال کنج قفس تپيده. چند تا پسته مغز کردم و رفتم کنارش. باز هم اعتنا نکرد. تخم آفتابگردانها را نگاه هم نکرده بود. آب هم نخورده بود. فهميدم هوا پس است. صبر کردم تا روز کمي خودش را نشان بدهد و همسايه از خواب بيدار شود، قفس مرغعشقها را برداشتم. به طرف خانة همسايه رفتم و در زدم. آقاي براتي تازه از خواب بيدار شده بود. عبايي روي دوشش انداخته و دندانهاي مصنوعي را هنوز در دهان نگذاشته بود. - سلام عرض ميکنم. - عليکمالسلام. خير باشه . کله سحر! - بله، انشاءالله خيره. طوطي من تحمل اين دو تا زبون بسته رُ نداره. مريض شده. ميترسم از دست بره. پرندهها رُ آوردم خدمت خودتون. - آقا، اينا خيلي ارزش دارن. من به کس ديگه غير از شما نميدادمشون. گفتم شما بچه ندارين، سرتون گرم بشه. - بله، ميدونم، اما طوطيه خيلي حسوده، ممکنه نفله بشه. با خشم و اکراه قفس را از دستم گرفت و گفت: - خوش آمدين. حالا بفرمايين يه چايي ميل کنين. فهميدم که در دل ميگويد: زود گورت را گم کن. لياقت محبت نداري. - متشکرم. چايي صرف شده. بايد برم اداره. دير ميشه. خداحافظ. کليد را که در جاي کليد چرخاندم، صداي طوطي بلند شد: « حميد آمد، حميد آمد...» انگار دوباره جان گرفته بود. رفتم کنار قفس ايستادم و گفتم: - خيلي حسوديها، زن بيچارهام آنقدر حسود نبود. - بود، بود، بود... - عجب! تو طوطي نيستي، جني! يک حبه قند برداشتم و دستم را توي قفس بردم. به ملايمت قند را از دست گرفت و کروچکروچ شروع کرد به خوردن. بعد از قفس بيرون آمد و روي دستم نشست و با منقارش گوشم را خاراند. آشتي کرده بود. زندگيم با طوطي شيرين شده بود. همراه با من به تلويزيون نگاه ميکرد. به راديو گوش ميداد. شبها همپاي من بيدار مينشست و چرت ميزد و صبح زودتر از من از خواب بيدار ميشد. در اداره که مشغول کار بودم گهگاه دلم شور ميزد که مبادا در قفسش بازمانده و گربه او را خورده باشد. عصر پس از خريد لوازم خوراک خودم و او يکسره به خانه ميآمدم. دلم برايش تنگ ميشد. وقتي ميگفت:« حميد آمد»، همه غمها از دلم ميرفت. داشتم توتک را فراموش ميکردم که يک روز جمعه بعدازظهر در زدند. باز کردم توتک بود، زن خوشگل بچهسالم، خودش را در آغوش انداخت و بغضش ترکيد. گرم بود. مهربان بود. بوي گل ميداد. فقط توانستم بگويم:« چرا رفتي؟» و توانست بگويد:« چرا دنبالم نيامدي؟» بغلش کردم و آوردم توي اتاق روي مبل نشاندم. لباس خانهاش را آوردم. خودم لباسش را عوض کردم. در آغوشم لميد. هنوز گريه ميکرد. چشمهاي خيس و گونههاي شور از اشکش را بوسيدم. لبهاش داغ و پرخون و نازک مثل هميشه بود. چشمش به طوطي افتاد. گفتم: - خيلي بامزهس، آزاري نداره. سر تکان داد. طوطي باز بغض کرده بود. زنم گفت: - ببرش بيرون، ميخوام بات تنها باشم. - چشم. طوطي را به اتاق ديگر بردم و از هر چه جز زنم فارغ شدم. گپ زديم. گلهگزاري کرديم. از روزگار گفتيم . خورديم. نوشيديم. دمار از دوريها برآورديم و... صبح شد. يک مرتبه به ياد طوطي افتادم. به سراغش رفتم. قفس خالي بود. واي، يادم رفته بود در قفس را ببندم. همه جا را گشتم . اتاقها، حياط، زيرزمين، انبار... نبود که نبود. طوطي، توتک، کجايي؟ هيچ جوابي نبود. پيش زنم برگشتم و با نگراني گفتم: - طوطي رفته، فرار کرده... خونسرد گفت: - رفته که رفته. من که آمدهام. ديگه طوطي ميخوايي چه کني؟ و خنديد. با اين همه دو سه هفتهيي دلم براي طوطي تنگ ميشد. کمکم فراموشي آمد. يک روز با توتک صحبتکنان از کوچه ميگذشتيم. از پشت پنجرة خانة آقاي براتي يک دفعه صداي طوطي را شنيدم که ميگفت: - حميد آمد. حميد آمد. حميد آمد... خشکم زد. به توتک گفتم: - طوطي به خانة براتي رفته. براتي گرفته و نگهش داشته. به ما هم خبر نداده. زنم گفت: - مهم نيس، جاش خوشه. بذا همون جا باشه. ما خودمون بچهدار ميشيم. وقت براي نگهداري طوطي نداريم. - چي؟ - بچهدار ميشيم، من حاملهم. - چرا به من نگفتي؟ - ميخواستم مطمئن بشم. - حالا مطمئن شدي؟ - بله. بچهدار نميشديم. زنم رفته بود. حالا برگشته و بچهدارميشيم. نکنه، نه، نه. جلوي چشمم سياه شده بود و نزديک بود بيفتم! نکند در غيبت؟ نه، نه! در اين خيالا کار شيطونه، بعضي خيالا گناهه. انگار کسي بيخ گوش گفت: - مگه طوطي تخم وترکة تو بود که آنقدر دوستش داشتي؟ - هان؟ طوطي؟ بچه؟ توتک؟ پرده سياه از جلو چشمم کنار ميرفت. زانوهايم جان ميگرفت. بچهدار ميشيم. ديگه وقت نگهداري طوطي نداريم. با دکتر علفييم کاري نداريم... به زنم گفتم: - بايد بريم پيش دکتر زنان، بايد رژيم مناسب داشته باشي. بريم دستور بگيريم.
برگرفته از: دنياي سخن سال شانزدهم شماره 90 ، اسفند78 و فروردين 79
حروفچين: شراره گرمارودي نسخه قابل چاپشناسه : PS2164تاريخ ارسال : جمعه 14 تیر 1387 |