| مزدور جان اشتان بک برگردان: پرويز امين زاده
موج عظيم هيجان ، پايکوبي و فرياد در پارک شهر رفته رفته به خاموشي گراييد . گروهي از مردم هنوز زير درختان نارون ايستاده بودند . نور آبي چراغ خيابان دو کوچه آن طرف تر ، مبهم و بي فروغ بر آنها مي تابيد . سکوتي خسته بر مردم سنگيني مي کرد؛ بعضي از افراد جماعت کم کم به درون تاريکي خزيدند . چمن پارک زير پاي جمعيت لت و پار شده بود. "مايک" مي دانست که همه چيز تمام شده است. يأس را در درون خود حس مي کرد. آنقدر خسته بود که انگار چند شب نخوابيده است ، اما اين خستگي رؤيا گونه و راحت بود . کلاهش را تا روي چشمهايش پايين کشيد و به راه افتاد، اما پيش از ترک پارک ، سرش را براي آخرين نگاه برگرداند. ميان جمعيت ، کسي روزنامۀ مچاله شده اي را گيرانده بود و در هوا نگهداشته بود. "مايک" شعله ي آتش را مي ديد که اطراف پاهاي جسدي برهنه و خاکستري که از درخت نارون آويزان بود مي پيچيد. برايش عجيب بود که سياهان وقتي مرده اند به رنگ خاکستري کبود در مي آيند. روزنامۀ مشتعل ، سر مردهايي را که به بالا نگاه مي کردند ، مردهايي خاموش و بي حرکت را ، روشن مي کرد. آنها چشم از مرد به دار آويخته برنمي داشتند. "مايک" از کسي که سعي داشت جسد را بسوزاند دلخور بود. به طرف مردي که در سايه ـ روشن کنارش ايستاده بود سر برگرداند و گفت : «اين کار هيچ فايده اي ندارد » مرد بي آن که جوابي بدهد دور شد. آتش روزنامه خاموش شد و پارک تقريبا ً در تاريکي فرو رفت. اما بي درنگ روزنامه مچاله شدۀ ديگري گيرانده شد و زير پاها شعله کشيد. "مايک" به مرد تماشا گر ديگري نزديک شد و دوباره گفت : «اين کار هيچ فايده اي نداره اون ديگه مرده. اين کار هيچ آزاري به اون نمي رسونه» مرد دوم من مني کرد اما نگاه از روزنامۀ مشتعل برنداشت . گفت : «کار خوبيه . کلي تو هزينۀ ايالت صرفه جويي مي شه از اون گذشته ، هيچ وکيل ناکسي هم نمي تونه تو اين کار دخالت کنه » "مايک" به تأييد گفت : «منم همينو ميگم. هيچ وکيل ناکسي نبايد دخالت کنه. اما سوزوندن اون آخه چه فايده اي داره؟» مرد ، که همچنان به شعله خيره ماند بود گفت: «اما عيب چندوني هم نداره» "مايک" به آن منظره چشم دوخت. حس کرد دلش گرفته است . از ماجرا سر در نمي آورد . چيزي بود که مي خواست به خاطر بسپارد تا بعدا ً بتواند بازگويش کند، اما انگار خستگي دل آزار جلاي صحنه را کدر مي کرد. ذهنش مي گفت که واقعۀ وحشتناک ومهمي است ، اما چشمها و احساسش موافق نبود . خيلي هم عادي بود ، نيم ساعت پيش ، که همراه با جماعت زوزه مي کشيد و تلاش مي کرد فرصتي بيابد و به کشيدن طناب کمکي بکند ، سينه اش چنان انباشته بود که فهميد دارد گريه مي کند. اکنون همه چيز مرده بود ، همه چيز غير واقعي بود ؛ جمعيت انبوه انگار از آدمک هاي خشک درست شده بود . در روشنايي شعله ، چهره ها مثل چوب بي حالت بود. "مايک" اين خشکي و غير واقعي بودن را در خودش هم احساس مي کرد . سر انجام برگشت و از پارک بيرون رفت. به محضي که از محدودۀ جماعت دور شد ، احساس تنهايي تلخي وجودش را فرا گرفت. به سرعت در امتداد خيابان راه افتاد . آرزو مي کرد کس ديگري نيز با او همراه بود . خيابان عريض ، خلوت و خالي بود و مثل پارک غير واقعي مي نمود. دو خط پولادين تراموا ، درخشان زير پرتو چراغهاي برق تا پايين خيابان گسترده بود ، و ويترين هاي تاريک مغازه ها ، نور چراغ هاي حباب دار نيمه شب را باز مي تاباند. دردي خفيف رفته رفته در سينۀ "مايک" جا گرفت . جاي درد را با انگشتانش لمس کرد؛ عضلاتش هم دردناک شده بود . آنگاه به خاطر آورد که هنگام يورش جماعت به در بسته زندان خود او در صف جلو بود. صفي هجوم آورنده از چهل مرد ، " مايک" را مثل کله قوچي به در زندان کوبيده بود. در آن هنگام درد را چندان حس نکرده بود ، و حتي اکنون هم درد انگار کيفيت ملال آور تنهايي را داشت. دو کوچه بعد، کلمۀ آبجو با نئون روشن بالاي پياده رو آويزان بود. "مايک" به طرف آن شتافت. اميدوار بود کساني آنجا باشند و با گفتگو هاي خود سکوت را از بين ببرند . اميدوار بود کساني آنجا باشند که در ماجراي لينچ شرکت نداشتند. مي فروش در ميخانۀ کوچکش تنها بود ، مردي ريز اندام، ميان سال با سيبيلي نازک و غمبار و حالتي چونان موشي فرتوت ، دانا ، پريشان و ترسان. "مايک" که داخل شد سري تکان داد و گفت: « انگار داشتي تو خواب راه مي رفتي» " مايک" با تعجب براندازش کرد و گفت : «درست همون چيزي رو گفتي که حس مي کنم ، مثل راه رفتن تو خواب. » «مي خواي يه پيک برات بريزم.» "مايک" درنگ کرد . « نه . انگار تشنمه يه آبجو مي خورم .... تو هم اونجا بودي؟ » مرد ريزاندام ، سر موش وارش را دوباره تکان داد و گفت : « آخراي ماجرا. بعد از اينکه بالا کشيده بودنش و همه چيز تموم شده بود . حساب کردم خيليا بايد تشنه باشن، اين بود که برگشتم و کرکرۀ مغازه رو کشيدم بالا. اما تا حالا جز شما کسي نيومده. شايد اشتباه کردم» "مايک" گفت : « شايدم بعدا ً بيان . هنوز خيلياشون تو پارک اند.. ديگه آروم شدن. بعضي هاشون مي خواسن با روزنومه بسوزوننش . اما خوب اين کارا چه فايده اي داره؟ » مي فروش ريز اندام گفت : « اصلا ً فايده اي نداره » و سيبيل نازکش رو تاباند. "مايک" کمي نمک در آبجوش ريخت و جرعۀ بزرگي سرکشيد و گفت : « آخيش. داشتم از پا در ميومدم.» مي فروش روي پيشخان بار به طرف او خم شد . چشمهايش برق مي زد. « از اول تا آخرش اونجا بودي ـ تا زندون و همه اش؟ » "مايک" دوباره جرعه اي نوشيد و بعد به درون آبجويش و به دانه هاي حباب که از ذرات نمک ته ليوان بالا مي آمد نگاه کرد و گفت : « همه اش . من جزو اولين نفرا ، داخل زندان شدم و کمک کردم که طناب رو بکشن. بعضي وقتا مردم خودشون بايد قانون رو به دست بگيرن. وقتي وکلاي ناکس وارد ميدون مي شن کارو خراب مي کنن.» سر موش وار بالا و پايين تکان خورد و گفت : « گل گفتي . وکلا اونا رو از هر معرکه اي نجات مي دن. به گمونم سياهه واقعا ً گناهکار بود.» « معلومه که بود! يکي مي گفت حتي اعترافم کرده. » سر موش وار بار ديگر از روي پيشخان بار به او نزديک شد. «چطوري شروع شد برادر ؟ همه چيز تموم شده بود که من رسيدم ، بعدش هم يه دقه بيشتر اونجا نموندم . برگشتم کرکره مغازه رو بکشم بالا تا اگه يکي از بر و بچه ها خواست لبي تر کنه اونجا باشم.» "مايک" ليوانش رو تا ته سر کشيد و آن را به جلو هل داد تا دوباره پر شود. « آره، البته همه خبر داشتن که داره يه اتفاقايي مي افته . من تو يه دکه روبروي زندون بودم که يکي اومد تو و گفت منتظر چي هستين؟ اونوقت رفتيم اونطرف خيابون . عده ي زيادي جمع شده بودند و عده ي زياد ديگه اي هم اومدن. همه مون اونجا وايساده بوديم و داد مي کشيديم . بعد کلانتر اومد بيرون و نطق کرد، اما ما با داد و بي دادمون نطقشو کور کرديم . يکي از بچه ها با تفنگ کاليبر بيست و دو ، حاشيۀ خيابون راه افتاد و چراغها رو يکي يکي با تير داغون کرد. بعدشم به زندون حمله کرديم و درهاشو شکستيم . کلانتر خيال نداشت دست به کاري بزنه . براش خوبيت نداشت يه مشت آدم محترم رو به خاطر نجات يه حيوون سياه لت و پار کنه» مرد مي فروش گفت: « از اون گذشته انتخابات هم داره نزديک مي شه» « آخرش ، کلانترشروع کرد به داد و فرياد که بچه ها زندوني اصلي رو بيارن ، تو رو خدا اون اصل کاري رو بيارين ، تو سلول چهارمه» " مايک" آهسته گفت: « يه جوري بود که آدم دلش مي سوخت. زندوني هاي ديگه کلي ترسيده بودند. اونا رو از لاي ميله ها مي تونستيم ببينيم . همچو قيافه هايي رو هيچ وقت نديده بودم» مي فروش هيجان زده ليوان ويسکي کوچکي را براي خودش ريخت، آنرا سر کشيد و گفت : « زياد هم نمي شه سرزنششون کرد . فرض کن سي روز تو زندون باشي و بعد يه دسته لينچ کننده بريزن تو. البته که مي ترسي نکنه عوضي بگيرن» « منم همنو مي گم . يه جوري بود که آدم دلش مي سوخت . خلاصه، رفتيم به طرف سلول سياهه . شق و رق ايستاده بود با چشمهاي بسته مثل سياه مست ها. يکي از بچه ها انداختش زمين ولي بلند شد ، بعد يکي ديگه حسابي مالوندش، جوري که سياهه افتاد و سرش خورد به کف سيماني سلول» "مايک" روي پيشخان باز خم شد و با انگشت سبابه اش آرام روي چوب صيقل شدۀ آن ضرب گرفت . « البته اين نظر منه ، به گمونم همين اونو کشت. براي اينکه وقتي کمکش کردم لباساشو در بياره ، تکون نخورد و وقتي هم دارش کشيديم اصلا ً تکون نخورد. آره ، برادر ، به گمونم بعد از ضربه نفر دومي ديگه کلکش کنده بود . » « در هر حال نتيجه اش يکيه» « نه. يکي نيس . هر کاري بايد درست انجام بشه . باعث و بانيش خودش بود و حالا هم بايد تقاصشو پس مي داد . » " مايک" دستش را به جيب شلوارش برد و يک تکه پارچۀ آبي رنگ پاره شده بيرون آورد. « اين يه تکه از شلواريه که پاش بود » مي فروش به جلو خم شد و پارچه را به دقت وارسي کرد . سرش را به طرف "مايک" تکان داد و گفت : « يه دلار مي خرمش» « نه بابا حرفشم نزن» « خيلي خب دو دلار براي نصفش ! » " مايک" با بد گماني نگاهش کرد . « مي خواي چه کارش کني ؟» « گيلاستو بده به من يه آبجو مهمون من باش. با سنجاق مي چسبونمش به ديوار ؛ يه کارت کوچولو هم زيرش مي ذارم. بچه هايي که مي يان اينجا خوش دارن بهش نگاه کنن.» "مايک" با با چاقوي جيبي اش تکۀ پارچه را به دو نيم کرد و دو سکه نقرۀ يک دلاري از مي فروش گرفت. مرد ريزه نقش گفت : « يکي رو مي شناسم که کارتهاي قشنگي مي نويسه که زيرش بچسبونم.» بعد محتاطانه افزود: « خيال مي کني کلانتر کسي رو توقيف کنه؟» « گمون نکنم . چرا براي خودش دردسر درست کنه؟ امشب کلي راي تو اون جمعيت خوابيده بود. بچه ها که همه برن کلانتر مي ياد طنابو مي بره و سياهه رو مي ياره پايين و قال قضيه رو مي کنه . » مي فروش نگاهي به در انداخت و گفت : « انگار اشتباه کردم که بچه ها مي يان لبي تر کنن . ديگه داره دير مي شه.» "مايک " گفت : « منم ديگه بايد برم خونه . خيلي خسته م» « اگه طرفاي جنوب مي ري ، صبر کن کرکرۀ مغازه رو بکشم پايين و باهات راه بيافتم. من تو خيابون هشتم جنوبي زندگي مي کنم » « عجب . دو کوچه بالاتر از خونۀ ما . من تو خيابون ششم جنوبي هستم . بايد درست از جلوي خونۀ ما رد بشي. عجيبه که هيچ وقت تو رو اين حوالي نديدم .» مي فروش ليوان "مايک" شست و پيش بند درازش را درآورد. کلاه و کتش را پوشيد ، به طرف در راه افتاد و تابلو نئون قرمز رنگ و چراغ هاي مغازه را خاموش کرد . لحظه اي هر دو مرد در پياده رو ايستادند و به پشت سر طرف پارک نگاه کردند . شهر ساکت بود . صدايي از پارک شنيده نمي شد . پاسباني در کوچۀ بالا تر گشت مي زد و نور چراغ قوه اش را به درون ويترين هاي مغازه ها مي انداخت. "مايک" گفت : « مي بيني ؟ انگار هيچ اتفاقي نيفتاده» ـ « آره ، لابد بر وبچه ها رفتن جاي ديگه لبي تر کنن» "مايک" گفت : «منم همينو بهت گفتم» در امتداد خيابان خالي پيش رفتند و به طرف جنوب ، بيرون از ناحيۀ تجاريپيچيدند . مي فروش گفت: « اسم من ولشه . فقط دو ساله به اين شهر اومدم. » بار ديگر تنهايي بر "مايک" چيره شد. گفت: « عجيبه ـ » و سپس افزود : « من درست توي همين شهر به دنيا اومدم ، تو همين خونه اي که الانم زندگي مي کنم . زن دارم اما بچه ندارم . هر دومون تو اين شهر به دنيا اومديم . همه ما رو مي شناسن. » چند کوچه را پشت سر گذاشتند . ديگر از مغازه ها خبري نبود و در دو سوي خيابان خانه هاي زيبايي با باغچه هاي سرسبز و چمن هاي يک دست ديده مي شد . سايۀ بلند درخت ها بر اثر نور چراغ هاي خيابان، روي پياده رو افتاده بود. دو سگ ولگرد آهسته مي گذشتند و همديگر را مي بوييدند . "ولش" به آرامي گفت : « نمي دونم چه جور آدمي بود ـ سياهه رو مي گم» "مايک" از عمق تنهاييش جواب داد : « روزنومه ها همه نوشته بودن که آدم ناکسي بوده. من همۀ روزنومه ها رو مي خونم . همه شون همينو نوشته بودن.» « آره . منم مي خونمشون. اما جاي تعجبه من سياه هاي خيلي خوبي رو مي شناسم .» "مايک" سرش را گرداند و به اعتراض گفت: « خب ، من هم چند تا سياه خوب مي شناختم . من با سياه هايي کار کردم که از سفيدا هيچ دست کمي ندارند ، از هر سفيدي که دلت بخواد باش آشنا بشي. ـ ناکس اصلا ً توشون نبود .» تلخي کلامش "ولش ِ" ريزه نقش را لحظه اي ساکت کرد. سپس گفت : « راستش ، نمي شه گفت چه جور آدمي بود ؟» « نه ، نمي شه گفت ـ همين طور شق و رق وايساده بود ، با دهان بسته و چشم هايي که روي هم فشرده بود و دستايي که از دو طرف آويزان بود . اونوقت يکي از بچه ها مالوندش . به نظر من بيرونش که آورديم ديگه مرده بود. » "ولش" قدمهايش را کند کرد و گفت : « تو اين مسير باغچه هاي قشنگي هس . خيلي پول بايد صرف نگه داريشون بشه . » آنقدر به "مايک" نزديک شد که شانه اش با بازوي او تماس پيدا کرد. « من هيچ وقت تو لينچ نبودم . نمي دونم چه اثري رو آدم مي ذاره ـ بعدش ؟ » "مايک" از او کنار کشيد و گفت : « هيچ اثري رو آدم نمي ذاره» سرش را پايين انداخت و قدمهايش را تند کرد . مي فروش ريزه نقش مجبور شد براي رسيدن به " مايک" تاخت بردارد . چراغهاي خيابان کمتر و هوا تاريک تر و امن تر شده بود . "مايک" ناگهان گفت : « باعث مي شه آدم يه جور حالت لختي و خستگي پيدا کنه ، در عين حال يه جور رضايت هم حس مي کنه. جوري که انگار کار خوبي کرده ـ اما خسته و خواب آلوده » گامهايش را آهسته کرد. « نگاه کن ، چراغ آشپزخونه روشنه . من اينجا زندگي مي کنم . عيال منتظرم بيدار مونده . » " مايک" جلو خانۀ کوچکش ايستاد . "ولش" هم با بي قراري کنارش ايستاد و گفت : « هروقت يه گيلاس آبجو يا يه پيک ويسکي خواستي ، بيا سراغ من . مغازه تا نصفه شب بازه . من با دوستام خوب تا مي کنم .» و مثل موش پيري از آنجا دور شد . "مايک" داد زد : « شب بخير» خانه اش را دور زد و از در پشت داخل شد . زن لاغر و بدخلقش کنار اجاق گاز روشن نشسته بود و خودش را گرم مي کرد . نگاه شکوه آلودش را به "مايک" که در آستانۀ در ايستاده بود گرداند . آنگاه چشمهايش گشاد شد و روي صورت "مايک" ماند و با صداي خشني گفت: « با يه زن بودي ؟ با کدوم يکيشون بودي؟» "مايک" خنديد : « خودتو خيلي با هوش مي دوني آره؟ آدم باهوشي هستي مگه نه ؟ چطور شده خيال مي کني من با يه زن بودم؟ » زن به تندي گفت: « خيال مي کني نمي تونم از نگاهت بفهمم؟» "مايک" گفت: « اگه تو اينقدر باهوشي و خيلي سرت مي شه ، پس منم يک کلوم حرف نمي زنم . مي توني منتظر روزنامۀ فردا صبح باشي» "مايک" ترديدي را که در چشمان قانع نشدۀ زن موج مي زد ، ديد. زن گفت: « قضيۀ سياهه بود؟ سياهه رو گرفتنش؟ همه مي گفتن که مي گيرنش .» « اگه اينقدر باهوشي ، خودت ته و توشو در آر . من هيچي بهت نمي گم .» " مايک" از درون آشپزخانه به حمام رفت . آينۀ کوچکي به ديوار آويخته بود . کلاهش را از سرش برداشت و به صورتش نگاه کرد . با خود انديشيد : « به خدا حق با عيال بود . درست همون چيزيه که احساس مي کنم»
حروف چين: شهرزاد ميرزا عابديني نسخه قابل چاپشناسه : PS2181تاريخ ارسال : سه شنبه 01 مرداد 1387 |