خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
مزدور

جان اشتان بک

john  steinbeckبرگردان: پرويز امين زاده


موج عظيم هيجان ، پايکوبي و فرياد در پارک شهر رفته رفته به خاموشي گراييد . گروهي از مردم هنوز زير درختان نارون ايستاده بودند . نور آبي چراغ خيابان دو کوچه آن طرف تر ، مبهم و بي فروغ بر آنها مي تابيد . سکوتي خسته بر مردم سنگيني مي کرد؛ بعضي از افراد جماعت کم کم به درون تاريکي خزيدند . چمن پارک زير پاي جمعيت لت و پار شده بود.
"مايک" مي دانست که همه چيز تمام شده است. يأس را در درون خود حس مي کرد. آنقدر خسته بود که انگار چند شب نخوابيده است ، اما اين خستگي رؤيا گونه و راحت بود . کلاهش را تا روي چشمهايش پايين کشيد و به راه افتاد، اما پيش از ترک پارک ، سرش را براي آخرين نگاه برگرداند.
ميان جمعيت ، کسي روزنامۀ مچاله شده اي را گيرانده بود و در هوا نگهداشته بود. "مايک" شعله ي آتش را مي ديد که اطراف پاهاي جسدي برهنه و خاکستري که از درخت نارون آويزان بود مي پيچيد. برايش عجيب بود که سياهان وقتي مرده اند به رنگ خاکستري کبود در مي آيند. روزنامۀ مشتعل ، سر مردهايي را که به بالا نگاه مي کردند ، مردهايي خاموش و بي حرکت را ، روشن مي کرد. آنها چشم از مرد به دار آويخته برنمي داشتند.
"مايک" از کسي که سعي داشت جسد را بسوزاند دلخور بود. به طرف مردي که در سايه ـ روشن کنارش ايستاده بود سر برگرداند و گفت : «اين کار هيچ فايده اي ندارد »
مرد بي آن که جوابي بدهد دور شد.
آتش روزنامه خاموش شد و پارک تقريبا ً در تاريکي فرو رفت. اما بي درنگ روزنامه مچاله شدۀ ديگري گيرانده شد و زير پاها شعله کشيد. "مايک" به مرد تماشا گر ديگري نزديک شد و دوباره گفت : «اين کار هيچ فايده اي نداره اون ديگه مرده. اين کار هيچ آزاري به اون نمي رسونه»
مرد دوم من مني کرد اما نگاه از روزنامۀ مشتعل برنداشت . گفت : «کار خوبيه . کلي تو هزينۀ ايالت صرفه جويي مي شه از اون گذشته ، هيچ وکيل ناکسي هم نمي تونه تو اين کار دخالت کنه »
"مايک" به تأييد گفت : «منم همينو ميگم. هيچ وکيل ناکسي نبايد دخالت کنه. اما سوزوندن اون آخه چه فايده اي داره؟»
مرد ، که همچنان به شعله خيره ماند بود گفت: «اما عيب چندوني هم نداره» "مايک" به آن منظره چشم دوخت. حس کرد دلش گرفته است . از ماجرا سر در نمي آورد . چيزي بود که مي خواست به خاطر بسپارد تا بعدا ً بتواند بازگويش کند، اما انگار خستگي دل آزار جلاي صحنه را کدر مي کرد. ذهنش مي گفت که واقعۀ وحشتناک ومهمي است ، اما چشمها و احساسش موافق نبود . خيلي هم عادي بود ، نيم ساعت پيش ، که همراه با جماعت زوزه مي کشيد و تلاش مي کرد فرصتي بيابد و به کشيدن طناب کمکي بکند ، سينه اش چنان انباشته بود که فهميد دارد گريه مي کند. اکنون همه چيز مرده بود ، همه چيز غير واقعي بود ؛ جمعيت انبوه انگار از آدمک هاي خشک درست شده بود . در روشنايي شعله ، چهره ها مثل چوب بي حالت بود. "مايک" اين خشکي و غير واقعي بودن را در خودش هم احساس مي کرد . سر انجام برگشت و از پارک بيرون رفت.
به محضي که از محدودۀ جماعت دور شد ، احساس تنهايي تلخي وجودش را فرا گرفت. به سرعت در امتداد خيابان راه افتاد . آرزو مي کرد کس ديگري نيز با او همراه بود . خيابان عريض ، خلوت و خالي بود و مثل پارک غير واقعي مي نمود. دو خط پولادين تراموا ، درخشان زير پرتو چراغهاي برق تا پايين خيابان گسترده بود ، و ويترين هاي تاريک مغازه ها ، نور چراغ هاي حباب دار نيمه شب را باز مي تاباند.
دردي خفيف رفته رفته در سينۀ "مايک" جا گرفت . جاي درد را با انگشتانش لمس کرد؛ عضلاتش هم دردناک شده بود . آنگاه به خاطر آورد که هنگام يورش جماعت به در بسته زندان خود او در صف جلو بود. صفي هجوم آورنده از چهل مرد ، " مايک" را مثل کله قوچي به در زندان کوبيده بود. در آن هنگام درد را چندان حس نکرده بود ، و حتي اکنون هم درد انگار کيفيت ملال آور تنهايي را داشت.
دو کوچه بعد، کلمۀ آبجو با نئون روشن بالاي پياده رو آويزان بود. "مايک" به طرف آن شتافت. اميدوار بود کساني آنجا باشند و با گفتگو هاي خود سکوت را از بين ببرند . اميدوار بود کساني آنجا باشند که در ماجراي لينچ شرکت نداشتند.
مي فروش در ميخانۀ کوچکش تنها بود ، مردي ريز اندام، ميان سال با سيبيلي نازک و غمبار و حالتي چونان موشي فرتوت ، دانا ، پريشان و ترسان.
"مايک" که داخل شد سري تکان داد و گفت: « انگار داشتي تو خواب راه مي رفتي» " مايک" با تعجب براندازش کرد و گفت : «درست همون چيزي رو گفتي که حس مي کنم ، مثل راه رفتن تو خواب. »
«مي خواي يه پيک برات بريزم.»
"مايک" درنگ کرد . « نه . انگار تشنمه يه آبجو مي خورم .... تو هم اونجا بودي؟ » مرد ريزاندام ، سر موش وارش را دوباره تکان داد و گفت : « آخراي ماجرا. بعد از اينکه بالا کشيده بودنش و همه چيز تموم شده بود . حساب کردم خيليا بايد تشنه باشن، اين بود که برگشتم و کرکرۀ مغازه رو کشيدم بالا. اما تا حالا جز شما کسي نيومده. شايد اشتباه کردم»
"مايک" گفت : « شايدم بعدا ً بيان . هنوز خيلياشون تو پارک اند.. ديگه آروم شدن. بعضي هاشون مي خواسن با روزنومه بسوزوننش . اما خوب اين کارا چه فايده اي داره؟ »
مي فروش ريز اندام گفت : « اصلا ً فايده اي نداره » و سيبيل نازکش رو تاباند.
"مايک" کمي نمک در آبجوش ريخت و جرعۀ بزرگي سرکشيد و گفت : « آخيش. داشتم از پا در ميومدم.»
مي فروش روي پيشخان بار به طرف او خم شد . چشمهايش برق مي زد. « از اول تا آخرش اونجا بودي ـ تا زندون و همه اش؟ »
"مايک" دوباره جرعه اي نوشيد و بعد به درون آبجويش و به دانه هاي حباب که از ذرات نمک ته ليوان بالا مي آمد نگاه کرد و گفت : « همه اش . من جزو اولين نفرا ، داخل زندان شدم و کمک کردم که طناب رو بکشن. بعضي وقتا مردم خودشون بايد قانون رو به دست بگيرن. وقتي وکلاي ناکس وارد ميدون مي شن کارو خراب مي کنن.»
سر موش وار بالا و پايين تکان خورد و گفت : « گل گفتي . وکلا اونا رو از هر معرکه اي نجات مي دن. به گمونم سياهه واقعا ً گناهکار بود.»
« معلومه که بود! يکي مي گفت حتي اعترافم کرده. »
سر موش وار بار ديگر از روي پيشخان بار به او نزديک شد.
«چطوري شروع شد برادر ؟ همه چيز تموم شده بود که من رسيدم ، بعدش هم يه دقه بيشتر اونجا نموندم . برگشتم کرکره مغازه رو بکشم بالا تا اگه يکي از بر و بچه ها خواست لبي تر کنه اونجا باشم.» "مايک" ليوانش رو تا ته سر کشيد و آن را به جلو هل داد تا دوباره پر شود.
« آره، البته همه خبر داشتن که داره يه اتفاقايي مي افته . من تو يه دکه روبروي زندون بودم که يکي اومد تو و گفت منتظر چي هستين؟ اونوقت رفتيم اونطرف خيابون . عده ي زيادي جمع شده بودند و عده ي زياد ديگه اي هم اومدن. همه مون اونجا وايساده بوديم و داد مي کشيديم . بعد کلانتر اومد بيرون و نطق کرد، اما ما با داد و بي دادمون نطقشو کور کرديم . يکي از بچه ها با تفنگ کاليبر بيست و دو ، حاشيۀ خيابون راه افتاد و چراغها رو يکي يکي با تير داغون کرد. بعدشم به زندون حمله کرديم و درهاشو شکستيم . کلانتر خيال نداشت دست به کاري بزنه . براش خوبيت نداشت يه مشت آدم محترم رو به خاطر نجات يه حيوون سياه لت و پار کنه»
مرد مي فروش گفت: « از اون گذشته انتخابات هم داره نزديک مي شه»
« آخرش ، کلانترشروع کرد به داد و فرياد که بچه ها زندوني اصلي رو بيارن ، تو رو خدا اون اصل کاري رو بيارين ، تو سلول چهارمه»
" مايک" آهسته گفت: « يه جوري بود که آدم دلش مي سوخت. زندوني هاي ديگه کلي ترسيده بودند. اونا رو از لاي ميله ها مي تونستيم ببينيم . همچو قيافه هايي رو هيچ وقت نديده بودم»
مي فروش هيجان زده ليوان ويسکي کوچکي را براي خودش ريخت، آنرا سر کشيد و گفت : « زياد هم نمي شه سرزنششون کرد . فرض کن سي روز تو زندون باشي و بعد يه دسته لينچ کننده بريزن تو. البته که مي ترسي نکنه عوضي بگيرن»
« منم همنو مي گم . يه جوري بود که آدم دلش مي سوخت . خلاصه، رفتيم به طرف سلول سياهه . شق و رق ايستاده بود با چشمهاي بسته مثل سياه مست ها. يکي از بچه ها انداختش زمين ولي بلند شد ، بعد يکي ديگه حسابي مالوندش، جوري که سياهه افتاد و سرش خورد به کف سيماني سلول» "مايک" روي پيشخان باز خم شد و با انگشت سبابه اش آرام روي چوب صيقل شدۀ آن ضرب گرفت . « البته اين نظر منه ، به گمونم همين اونو کشت. براي اينکه وقتي کمکش کردم لباساشو در بياره ، تکون نخورد و وقتي هم دارش کشيديم اصلا ً تکون نخورد. آره ، برادر ، به گمونم بعد از ضربه نفر دومي ديگه کلکش کنده بود . »
« در هر حال نتيجه اش يکيه»
« نه. يکي نيس . هر کاري بايد درست انجام بشه . باعث و بانيش خودش بود و حالا هم بايد تقاصشو پس مي داد . » " مايک" دستش را به جيب شلوارش برد و يک تکه پارچۀ آبي رنگ پاره شده بيرون آورد.
« اين يه تکه از شلواريه که پاش بود »
مي فروش به جلو خم شد و پارچه را به دقت وارسي کرد . سرش را به طرف "مايک" تکان داد و گفت : « يه دلار مي خرمش»
« نه بابا حرفشم نزن»
« خيلي خب دو دلار براي نصفش ! »
" مايک" با بد گماني نگاهش کرد . « مي خواي چه کارش کني ؟»
« گيلاستو بده به من يه آبجو مهمون من باش. با سنجاق مي چسبونمش به ديوار ؛ يه کارت کوچولو هم زيرش مي ذارم. بچه هايي که مي يان اينجا خوش دارن بهش نگاه کنن.»
"مايک" با با چاقوي جيبي اش تکۀ پارچه را به دو نيم کرد و دو سکه نقرۀ يک دلاري از مي فروش گرفت. مرد ريزه نقش گفت : « يکي رو مي شناسم که کارتهاي قشنگي مي نويسه که زيرش بچسبونم.»
بعد محتاطانه افزود: « خيال مي کني کلانتر کسي رو توقيف کنه؟»
« گمون نکنم . چرا براي خودش دردسر درست کنه؟ امشب کلي راي تو اون جمعيت خوابيده بود. بچه ها که همه برن کلانتر مي ياد طنابو مي بره و سياهه رو مي ياره پايين و قال قضيه رو مي کنه . »
مي فروش نگاهي به در انداخت و گفت : « انگار اشتباه کردم که بچه ها مي يان لبي تر کنن . ديگه داره دير مي شه.»
"مايک " گفت : « منم ديگه بايد برم خونه . خيلي خسته م»
« اگه طرفاي جنوب مي ري ، صبر کن کرکرۀ مغازه رو بکشم پايين و باهات راه بيافتم. من تو خيابون هشتم جنوبي زندگي مي کنم »
« عجب . دو کوچه بالاتر از خونۀ ما . من تو خيابون ششم جنوبي هستم . بايد درست از جلوي خونۀ ما رد بشي. عجيبه که هيچ وقت تو رو اين حوالي نديدم .»
مي فروش ليوان "مايک" شست و پيش بند درازش را درآورد. کلاه و کتش را پوشيد ، به طرف در راه افتاد و تابلو نئون قرمز رنگ و چراغ هاي مغازه را خاموش کرد . لحظه اي هر دو مرد در پياده رو ايستادند و به پشت سر طرف پارک نگاه کردند . شهر ساکت بود . صدايي از پارک شنيده نمي شد . پاسباني در کوچۀ بالا تر گشت مي زد و نور چراغ قوه اش را به درون ويترين هاي مغازه ها مي انداخت.
"مايک" گفت : « مي بيني ؟ انگار هيچ اتفاقي نيفتاده»
ـ « آره ، لابد بر وبچه ها رفتن جاي ديگه لبي تر کنن»
"مايک" گفت : «منم همينو بهت گفتم»
در امتداد خيابان خالي پيش رفتند و به طرف جنوب ، بيرون از ناحيۀ تجاريپيچيدند . مي فروش گفت: « اسم من ولشه . فقط دو ساله به اين شهر اومدم. »
بار ديگر تنهايي بر "مايک" چيره شد. گفت: « عجيبه ـ » و سپس افزود : « من درست توي همين شهر به دنيا اومدم ، تو همين خونه اي که الانم زندگي مي کنم . زن دارم اما بچه ندارم . هر دومون تو اين شهر به دنيا اومديم . همه ما رو مي شناسن. »
چند کوچه را پشت سر گذاشتند . ديگر از مغازه ها خبري نبود و در دو سوي خيابان خانه هاي زيبايي با باغچه هاي سرسبز و چمن هاي يک دست ديده مي شد . سايۀ بلند درخت ها بر اثر نور چراغ هاي خيابان، روي پياده رو افتاده بود. دو سگ ولگرد آهسته مي گذشتند و همديگر را مي بوييدند .
"ولش" به آرامي گفت : « نمي دونم چه جور آدمي بود ـ سياهه رو مي گم»
"مايک" از عمق تنهاييش جواب داد : « روزنومه ها همه نوشته بودن که آدم ناکسي بوده. من همۀ روزنومه ها رو مي خونم . همه شون همينو نوشته بودن.»
« آره . منم مي خونمشون. اما جاي تعجبه من سياه هاي خيلي خوبي رو مي شناسم .»
"مايک" سرش را گرداند و به اعتراض گفت: « خب ، من هم چند تا سياه خوب مي شناختم . من با سياه هايي کار کردم که از سفيدا هيچ دست کمي ندارند ، از هر سفيدي که دلت بخواد باش آشنا بشي. ـ ناکس اصلا ً توشون نبود .»
تلخي کلامش "ولش ِ" ريزه نقش را لحظه اي ساکت کرد. سپس گفت : « راستش ، نمي شه گفت چه جور آدمي بود ؟»
« نه ، نمي شه گفت ـ همين طور شق و رق وايساده بود ، با دهان بسته و چشم هايي که روي هم فشرده بود و دستايي که از دو طرف آويزان بود . اونوقت يکي از بچه ها مالوندش . به نظر من بيرونش که آورديم ديگه مرده بود. »
"ولش" قدمهايش را کند کرد و گفت : « تو اين مسير باغچه هاي قشنگي هس . خيلي پول بايد صرف نگه داريشون بشه . »
آنقدر به "مايک" نزديک شد که شانه اش با بازوي او تماس پيدا کرد.
« من هيچ وقت تو لينچ نبودم . نمي دونم چه اثري رو آدم مي ذاره ـ بعدش ؟ »
"مايک" از او کنار کشيد و گفت : « هيچ اثري رو آدم نمي ذاره» سرش را پايين انداخت و قدمهايش را تند کرد . مي فروش ريزه نقش مجبور شد براي رسيدن به " مايک" تاخت بردارد . چراغهاي خيابان کمتر و هوا تاريک تر و امن تر شده بود . "مايک" ناگهان گفت : « باعث مي شه آدم يه جور حالت لختي و خستگي پيدا کنه ، در عين حال يه جور رضايت هم حس مي کنه. جوري که انگار کار خوبي کرده ـ اما خسته و خواب آلوده » گامهايش را آهسته کرد.
« نگاه کن ، چراغ آشپزخونه روشنه . من اينجا زندگي مي کنم . عيال منتظرم بيدار مونده . » " مايک" جلو خانۀ کوچکش ايستاد .
"ولش" هم با بي قراري کنارش ايستاد و گفت : « هروقت يه گيلاس آبجو يا يه پيک ويسکي خواستي ، بيا سراغ من . مغازه تا نصفه شب بازه . من با دوستام خوب تا مي کنم .» و مثل موش پيري از آنجا دور شد . "مايک" داد زد : « شب بخير»
خانه اش را دور زد و از در پشت داخل شد . زن لاغر و بدخلقش کنار اجاق گاز روشن نشسته بود و خودش را گرم مي کرد . نگاه شکوه آلودش را به "مايک" که در آستانۀ در ايستاده بود گرداند .
آنگاه چشمهايش گشاد شد و روي صورت "مايک" ماند و با صداي خشني گفت: « با يه زن بودي ؟ با کدوم يکيشون بودي؟»
"مايک" خنديد : « خودتو خيلي با هوش مي دوني آره؟ آدم باهوشي هستي مگه نه ؟ چطور شده خيال مي کني من با يه زن بودم؟ »
زن به تندي گفت: « خيال مي کني نمي تونم از نگاهت بفهمم؟»
"مايک" گفت: « اگه تو اينقدر باهوشي و خيلي سرت مي شه ، پس منم يک کلوم حرف نمي زنم . مي توني منتظر روزنامۀ فردا صبح باشي»
"مايک" ترديدي را که در چشمان قانع نشدۀ زن موج مي زد ، ديد.
زن گفت: « قضيۀ سياهه بود؟ سياهه رو گرفتنش؟ همه مي گفتن که مي گيرنش .»
« اگه اينقدر باهوشي ، خودت ته و توشو در آر . من هيچي بهت نمي گم .»
" مايک" از درون آشپزخانه به حمام رفت . آينۀ کوچکي به ديوار آويخته بود . کلاهش را از سرش برداشت و به صورتش نگاه کرد . با خود انديشيد : « به خدا حق با عيال بود . درست همون چيزيه که احساس مي کنم»


 


حروف چين: شهرزاد ميرزا عابديني


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS2181
تاريخ ارسال : سه شنبه 01 مرداد 1387
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
کیک تولد - دانیل لیونز

خواب - هاروکی موراکامی

سعادت نامه - غلامحسین ساعدی

سه یار دبستانی - رسول پرویزی

مدرسه - دونالد بارتلمی

جنگ - لوییجی پیراندللو

دوشس و جواهرفروش - ويرجينيا ولف

بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي هور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - چارلز بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate