وقتي رسيديم در خم روبهرو زني سوار بر دوچرخه میگذشت. هنوز هم میگذرد، با بالاتنهای به خط مايل، پوشيده به بلوز آستين كوتاه سفيد. ركاب میزند و میرود و موهايش بر شانهای كه رو به درياست باد میخورد و به جايي نگاه میكند كه بعد ديديم، وقتي كه زن ديگر نبود، خياباني كه به محاذات اسكله میرفت و بعد به چپ میپيچيد تا به جايي برسد كه هنوزهست، اما نشد كه ببينيم. زن رفته بود. تقصير هيچ كداممان نبود كه ديگر نديديمش، گرچه وقتي ديدم كه نيست فكر كردم كه شيرين به عمد نگذاشت. بااین همه هنوز میبينمش كه گوشهي بلوزش باد میخورد. شلوارش كتان مشكي بود. صندل این پايش را هم ميبينم كه بند پشت پايش را نبسته است. پا میزند و صورتش را راست رو به باد گرفته است و میرود. يك لحظه كنار پياده روایستاديم تا شيرين پياده شود و سيگاري براي هر دوتامان بگيرد و من فقط فرصت كردم يك بارهم بالاتنهي خم شده و سر برافراشته رو به بادش را با موهاي خرمايي بر متن آبي و آرام دريا ببينم. بعد وقتي به سر پيچ رسيديم يادمان رفت، چون با سوت كشتي به دريا نگاه كرديم. داشت پهلو میگرفت و مازيار و زهره روي عرشه دست به نرده ایستاده بودند. دست تكان نمیدادند. بعد به صرافت زن افتادم كه ديدم خيابان تا آنجا كه پيچ میخورد خالي است.اما روي اسكله عدهای ایستاده بودند و ماشينهاشان را به محاذات اسكله، سپر به سپر، پارك كرده بودند و مثل شيرين كه پياده شده بود دست تكان میدادند. خواستم به بهانهی پارك كردن جلوتر بروم. شيرين گفت: «مگر نمیبيني كه جا نيست؟ همين جا باش ما حالا میآييم.»
آن آخر سر پيچ جا بود. فكر كردم پس هنوزاميدي هست كه با هم برگرديم. نيامد. پس نديده بود كه ركاب میزند و میرود. حالا هم میرود حتي اگر پير شده باشد مثل من يا حتي شيرين، و صبح به صبح به مهتابي يكي از آن خانههاي دو طبقهی رو به دريا میآيد، با بلوز سفيد و شلوار كتان مشكي، دستي بر نرده میگذارد تا آن دست را سايبان صورت برافراشتهی رو به دريا بكند و ببيند كه بر عرشه از تازه رسيدگان چه كسياشناست.
هميشه همين طورها میشود، مثل من كه حالا اینجا هستم دراین بهار خواب و مشرف به كوچهای بيعابر و چشماندازم بامهاي كاهگلي است كه رنگ يكدستشان را فيروزهی گنبد دوازده ترك بابا اسماعيل میشكند تا كي باز بهار شود و كارت پستال شيرين با يك هفتهیا حتي ده روز تأخير برسد. سالگرد ازدواجمان هم يادش مانده است و هر بار همان كارت پستال كاجهاي سبز را میفرستد با لكهی زردي به جاي خورشيد، انگار كه ده دوازدهتايي كارت يك شكل خريده باشد، يا حتي بيست و چند تا، اگر تا آن وقت بماند يا يادش بماند. بچهها، مازيار و زهره هم فقط سالي دو نامه مینويسند، كه حالا ديگر همهاش انگليسي است، هر بار هم عذر میخواهند كه فارسي يادشان رفته است. و من نه كارت پستال میفرستم و نه نامه مینويسم.
بله، همين طورهاست آدم دنبال چيز ديگري میرود، اما به جايي ديگر میرسد، مثل همان اوايل جنگ وقتي در وضعيت قرمز آدم بيرون بود و دست به ديوار میرفت، تاريكي چنان غليظ بود كه انگار تاريكي میبردمان، يا مثل ما دو تا كه به پيشواز بچهها رفتيم تا يك ماهي همه با هم يك جا بمانيم و كمكم به بچهها بفهمانيم كه چرا میخواهيم جدا بشويم، يا من بگويم كه چرا برمیگردم، اما حالا بهاینجا رسيدهایم و هر بار هم كه به یاد چيزي میافتم كه آنجا هست، يا نامهای میرسد، يا كارت پستالهاي يك شكل و يكاندازه میرسند، فقط همان خم خيابان را میبينم و خورشيد را كه بزرگ اما سرد سر از دريا برآورده است و افق روبهرو را نارنجي مايل به زرد كرده است. نه، خورشيد از آن راسته كه بالا میرفتيم پيدا نبود، فقط رنگ نارنجي مايل به زرد افق بود و در خيابان و حتي كنار ساحل، وقتي باز نگاه كردم كسي نبود. اما هست، مثل نوار فيلمی كه همهاش برداشتهاي مكرر است از آنچه ديدهام. براي همين هر روز صبح از ساعت ششونيم كه لقمهای میخورم واین كَرَمِ ننه رباب را میفرستم كه تا پيش از ظهر به هر جا میخواهد برود، تا من بنشينم مگراین بار بشود و بعد، وقتي در نمیآيد میآيم به این بهار خواب تا نيم ساعت هم شده توي این صندلي چرمیبنشينم و به هيچ چيز فكر نكنم. نمیشود. آدم تنها نمیتواند باشد، حتي سنگ هم، يك تكه كلوخ هم تنها نيست يا آن بند درخت كه حالا فقط يك پيراهن سفيد مردانه رويش تاب میخورد و به هر ده دقيقه زن لچك به سري میآيد تا باز برش گرداند.
به شيرين اگر راستش را میگفتم حتما میگذاشت يك شب ديگر بمانيم. با بچهها و حتي در همان مهمانخانهی سوت و كور. گفته بودند فقط يك جا هست. سه خيابان كه بيشتر نداشت. يكي را نديديم و آن يكي هم كه به محاذات اسكله بود و خانهی جاشوها يا كارمندان دفتري بندر و پست و بانك بود. همان اوايل این يكي خيابان پيدايش كرديم. باز هم میشد برگرديم به همان جا و وقتي بچهها را راضي كرديم، يك شب ديگر بمانيم تا من باز فردا ببينمش كه ساعت نه و ربع كم از ساحلاین طرف میآيد، بعد ركاب زنان تمام پيچ را با پشت خم و سر برافراخته رو به باد میرود. مازيارمان هم خواست بمانيم. اما زهره همهاش میپرسيد: «چرا با هم آمديد؟ طوري شده؟»
حالا همان جاست. بيستودو ساله است. شوهر و دو بچهی دوقلو دارد كه عكسهاشان را دارم. همين پارسال، نه، پيرارسال با نامهاش فرستاد. تازه متولد شده بودند و يكياین طرف يكي آن طرف روي دامنش خوابيدهاند و ديويد هم بالاي سرشان خم شده است و سرش را گذاشته است روي موهاي زهره كه به من رفته است. چاقتر از وقتي است كه هنوز چيزي از فارسي سرش میشد: «پاپا، من حالا چاقتر هستم. اما خواهم رفت كه خودم را لاغر كنم مثل آن وقت كه تو اینجا آمدي.»
لاغر و سبزه بود با موهاي سياه و بلند. گمان نمیكنم دانشكدهاش را تمام كرده باشد. گفتم: «چطور است شب را اینجا بمانيم؟»
دست بر شانهی شيرين گذاشت: «باشد بمانيم.»
شيرين فقط شانه بالاانداخت. حالا هم هر سال جايي است: اول كه لندن بود؛ بعد رفت آلمان، كارت پستالها را آنجا خريد، بعد از كانادا تبريك عيد فرستاد. حالا از نيويورك میفرستد، كارت پستالهاي آلماني را از آنجامیفرستد. براي تبريك عيد هم فقط دو خط مینويسد: «آقاي جواد بهزاد عزيز،این عيد باستاني را كهیادگار اجداد ماست به شما و خانوادهی محترمتان تبريك عرض نموده سلامتي و شادكامیشما را از درگا هایزد منان خواستاريم.»
هر سال هم خطش پس میرود، انگار از روي سرمشقي رو نويس میكند و هر بار "د" يا "ر" يا حتي دو نقطهای جايي كم ميگذارد. بچهها در تعطيلات عيد ميلاد و تابستان نامه مینويسند، اوايل به فارسي بعد كه نامهی مازيار از استراليا رسید يك درمبان به فارسي و انگليسي بود. حالا ديگر فقط به انگليسي مینويسد، كتابهايي هم میخواند به فارسي تا يادش نرود. گاهي هم سوالي میكند، مثلا جايي میبيند كه عربسك نوشتهاند كه میخواهد بداند به فارسي چه میگوييم، يا مينياتور را به فارسي چه گفتهایم يا موزاييك را. مهندس معدن است، زن ژاپني گرفته است و چند پچه هم دارند. نشمردهام. آخر هر نامه هم ساچيكو و فلان و فلان و فلان سلام میرسانند، به پدربزرگشان. حداقل این يكي يادش نرفته است. هيچ وقت هم، به خلاف خواهرش، گله نمیكند كه چرا جوابش را نمیدهم. چه بنويسم؟ يا كدام را بفرستم وقتي هنوز تمام نكردهام؟ شيرين نوشت كه تو بيا، رفتم. اما از آنجا يك ماه هم نشده برگشتم. گفتم هر چه هست مال شما من بازنشتگيام هست و آن خانهی پدري. خطي هم گاهي میكشم و میفروشم. نمیكشم و نمیشود، انگار آدم بخواهد راه بر تاريكي ببندد. مهمتر از همه كانون نور است و سمت غلظت سايه. صبح ديگر هوا آفتابي بود، اما شايد در سايهی كشتي میرفت. ولي صورتش روشن است و تارهاي مواج موهاي خرمايياش، كنار خط گردن و روي شانهی آن طرف طلايي میزد. كشتي هم بايد باشد و آفتابي كه حتما سرد و بزرگ بر بالاي افق آويخته بود. بچهها هم بايد باشند كه بالأخره وقتي شيرين را ديدند، دست تكان دادند شيرين هم دست تكان میداد و حالا در نيويورك صندوقدار فروشگاه لباس بچه گانه است و شب با قطار میرود تا نزديكيهاي خيابان بيست و هفتم و بعد پياده تا ساختمان نمیدانم چندم و تا طبقهی پنجم هم از پلهها میرود بالا و به آپارتماني كه فقط دو صندلي راحتي دارد و يك كاناپه كه شبها تخت میشود و هر شش ماه هم مجبور است شيمیدرماني بشود يا اصلا بگذارد يك جاي ديگرش را ببرند. نديدهام. يك چراغ مطالعه هم كنار كاناپه یا تخت شبهاش هست كه وقتي قرصش را میخورد و چشمبندش را میزند دستش را دراز میكند و چراغش را خاموش میكند و در آن تاريكي بيهاله یا مرز اصلاً به صرافت نمیافتد كه چرا باز گفتم: «من كه فكر میكنم بهتر بود يك شب ديگر آنجا میمانديم.»
شيرين گفت: «كه چه بشود؟ مگر نديدي؟»
گفتم: «شايد يكاتاق ديگر برايمان خالي میكرد.»
فقط يك اتاق خالي داشت. دير وقت رسيديم. رديف چراغهاي زرد خيابان روشن بود. مه هم بود. غليظ نبود. فانوس دريايي را در آن دورها میديديم. سر در مهمانخانه روشن نبود. در ورودي دو لنگه بود. پردههاش را هم كشيده بودند. بالاي در از نور چراغ سر تير روشن بود. ماشين را همانجا طرف چپ، گذاشتيم و پياده شديم، شيرين از آن طرف و من ازاین طرف. از لندن تا آنجا همانقدر حرف زده بوديم كه دو آدم غريبه حرف میزنند، وقتي بالاجبار همسفر باشند. نمیتوانست بيايد. به آلمان میرفت و من بعد ازاینكه شش ماه در تركيه انتظار كشيده بودم فقط براي دو ماه اجازهی اقامت گرفته بودم. بچهها را فرستاده بود هلند با همكلاسيهاشان. دعوا نكرديم. گفت: «نمیآيم میبيني كه نمیتوانم.»
نشانم هم داد. سطح صافي بود با دو خط مايل. سرم را زيرانداختم، اما وقتي به صرافت افتادم كه بايد چيزي بگويم تا مثلا دلداريش بدهم و سر هم بلند كردم، ديدم با دو پستان پر روبهرويم ایستاده است و دارد دكمههاي بلوز چهارخانهاش را میبندد. موهايش هنوز بود.اینهاست، باز هم هست، اما نمیخواهم و هر روز از ششونيم تا همين ساعت فقط همان روبهرو را طرح میزنم تا بعد كه نيم ساعت اینجا نشستم بروم و تمامش كنم. اما تا ظهر فقط میرسم دستش را بكشم يا موهاي ريز و مواج را طلايي بزنم، به نشانهی بادي كه از روبه رو میوزد يا آفتابي كه از آنجا شايد از كناراتاقك ناخدا به سر و صورتش میتابد كه رو به باد گرفته است و ركاب میزند و میرود.
اگر میمانديم باز میديدمش. باز كه گفتم، شيرين گفت: «فايدهای ندارد؛ اما اگر تو میخواهي برو.» همان وقت هم که گفت رفتم تا فقط كنارش روي آن تخت باريك تك نفره دراز بكشم. چشمبند زده بود. فقط همان يكاتاق خالي را داشت. بالأخره كه در را باز كرد و راهمان داد، گفت. چراغ قوه دستش بود، روشن بود. بعد چشمهايش را ديدم، وقتي چراغ راه پله را روشن كرد: گرد بود و سرخ. اول پول را گرفت. كلاهي پشمی هم سرش بود و پالتويي هم روي دوشش. كليد را به شيرين داد و گفت. من كه نمیفهميدم. شيرين هم خم شد و باز پرسيد. اینبار فقط شمارهی اتاق را گفت و اشاره كرد. شيرين پرسيد: «میخواهي دواتاق بگيريم؟»
گفتم: «اصلاًً ببين دارد؟»
مرد نگاهمان كرد. گذرنامهی من دستش بود. گذرنامهی شيرين را هم گرفت. ورق نزد. حالا شيرين گذرنامه هم ندارد. مرد چيزي گفت. شيرين توي راه پلهها گفت، با خودش: «این ديگر چه لهجهای بود!»
مرد به كليدهاي آويختهی پشت سرش نگاه كرد و حرفي نزد. فهميده بوديم. اتاق كوچك بود با دو تخت در دو طرف. يك عسلي هم ميانشان بود با يك چراغ مطالعه و يك ليوان آب، آب مانده. يك زير سيگاري هم بود. شيرين بارانيش را كند و بعد كفش و جورابهاي ساقه كوتاهش را و وقتي قرصش را خورد و چشمبند سياهش را زد، با همان شلوار و بلوز راه راهش دراز كشيد، پشت به من، و پتو را كشيد رويش و گفت: «شب به خير.»
چراغ را روشن كردم، گفتم: «ناراحت نمیشوي سيگار بكشم؟»
گفت: «پس آن در را كمیباز كن.»
گفتم: «به بچهها چه بگوييم؟»
گفت: «ما كه دعوامان نشده.»
گفتم: «اما آخر میفهمند.»
گفت: «بفهمند. مگر تو براي همين نيامدي؟»
برگشت و دست دراز كرد و كورمال كورمال كليد چراغ را پيدا كرد و زد و گفت: «شب به خير. »
رفتم در رو به مهتابي را باز كردم. كوچك بود و رو به همان خيابان كه فقط چراغهاي زردش پيدا بود. يكي دو چراغ هم آنجا روي دريا بود. فانوسِ دريايي را نديدم. صداي كشتی هم آمد. بچهها را براي تعطيلات تابستاني فرستاده بود هلند تا ما اول حرفمان را بزنيم. بعد گفت، يك ماه بمان. بهیك ماه نكشيد كه برگشتم. زهره میگفت: «همينجا باش، بابا. مامان كار میكند. تو هم هر شش ماه برو، بازنشتگيات را بگير و برگرد.»
گفتم: «نمیشود، بهت كه گفتم.»
همهاش را نگفتم، به شيرين هم نگفتم. به استانبول كه رسيدم تلفن كردم كه رسيدهام. از وان تا آنجا را با اتوبوسآمده بودم. نه، گفتن نداشت. فقط بايست از آن شب میگفتم كه ميان گوسفندها چهارنفري چمباتمه زده بوديم، سيگارمان هم تمام شده بود. تاول پاهايم هم تير میكشيد. از راهنما تا اهالي ده هر كس هم كه میآمد سراغمان اسمش علي بود. بعد جوانكي آمد كه از «اسمم علي» و «بدوعسكر» و «بدو طويله» آن قدر فارسي میدانست كه سيگاري تعارفمان كند و بگويد كه عسكر بو برده است، بايد چيزي بدهيد تا ردشان كنيم. اول طمعش زياد بود. بالأخره چهار نفري ده هزار تومان داديم كه رفت. بعدش، صبح نشده، راهنماي تازه با دو اسب پيدايش شد و باز زديم به بيراهه. به نوبت سوار میشديم و میرفتيم. بوي عطر گلها را میشنيديم، اما نمیديديم و زير پايمان گل بود و يكيمان اسهال داشت. گاهي درخشش جوي آبي هم بود. این علي فارسي میدانست، میگفت: «شكر كه ابري است.» بالأخره رسيديم به گداري كه جادهای از پايينش میگذشت. يك يا دو ساعت منتظر نشستيم و تاولهامان را تركانديم تا ماشين باري آمد. بارش اثاث بود و ما زير صندليها يا توي كمد رفتيم و برزنت را كشيدند رويمان. شيرين خودش هم كشيده بود. فقط سينهی چپش را نشانم داد نيامد. گفت: «كم بدبختي كشيدي؟»
برگشتم. این بار از راه كويته آمدم. گفتند راحتتر است. تراكتورها را شبانه میآوردند آن طرف مرز و برگشتن شكر میبردند. میآوردند. نديدم. من و راهنما پياده میآمديم. گفت: «با پيرمردها كه كاري ندارند.»
نداشتند. فقط دو هفته نگهم داشتند. بعدش هم كه ديگر مهم نبود. حالا اینجا هستم. با این كرم ننه رباب و زنش كوكب كه آن پايين دارد درهاون سنگي گوشت میكوبد. هميشه همين وقتها شروع میكند. میگويد شامیكباب اینطور بهترمیشود. اینهاست. باز هم هست. آن هم براي من كه وقتي قلممو به دست میگيرم حتي موسيقي نمیگذارم تا بارم را زيادتر نكنم. نمیشود. نمیتوانم فقط او را ببينم كه میرفت. نه این يكي را كه باز میآيد تا پيراهن مردانه را برگرداند. نامه هم نمینويسم. چه فايدهای دارد؟ بچهها كه نمیتوانند بخوانند. مازيار مینويسد، به انگليسي، كهیك دوره شاهنامه برايم بفرست تا يادم نرود. از مادرش هم میگويد. نوشت كه طلاق گرفته است تا تو آزاد باشي. كرم هم میآيد. از صداي سرپاييهايش میفهمم و غرولندش كه چه صفي است. باز سبزي خوردن گرفته است و يكي دو گرد رختشويي با چند صابون. داد میزنم: «كرم، به زنت بگو، بس است ديگر. مگر نمیبيني كار دارم؟»
چشم میبندم چهطور میشود راه بر تاريكي بست؟ بندهاي صندلش چرمیبود، قهوهای سير. در آفتاب قهوهای روشن است و ركاب میزند. قبل ازاینكه بپيچند دست دراز میكنند و علامت میدهند. نديدم كه دست دراز كند. فقط ديدم كه رو به باد میرود. از گوشهی پيراهن مردانهاش میفهمم كه باد میآيد. مه هم نيست، اما هست. همه چيز، هر چيزي كه در هر جا و به هر وقتاتفاق افتاده است همچنان هست، براي من هست. پسرم مینويسد به انگليسي: «ما را چرا فراموش كردهای؟»
مگر میتوانم بنويسم اینجا شايد عيب ما این است كه هيچ چيز را هيچ وقت دور نمیريزيم؟ كنار شيرين دراز كشيدم و دستم را گذاشتم رو شانهاش گفتم: «خوابي؟»
گفت: «هوم.»
گفتم: «برگرديم.»
گفت: «نه.»
گفتم: «بچهها را ببريم؟»
گفت: «نه.»
گفتم: «آنجا هم هست.»
گفت: «من خوابم میآيد. ديدي كه قرص خوردم.»
گفتم: «خواهش میكنم.»
گفت: «ديدي كه.»
گفتم: «براي من فرقي نمیكند.»
گفت: «میدانم، اما این دفعه موهايم میريزد. نمیخواهم به من ترحم كني.»
گفتم: «ترحم چرا؟ تو مادر بچههاي مني.»
گفت: «همين؟»
خواستم بگويم، اما اگر رودررو میديدمش میشد گفت. نگذاشت. همهی آن هفت هشت شب نگذاشته بود. گفت: «بعدها آن يكي را هم شايد ببرند.»
گفتم: «آنجا هم هست. تازه میتواني شش ماه به شش ماه بيايي.»
گفت: «با چه پولي؟اینجا بيمه میشوم.»
نگذاشت. گفت: «خواهش میكنم بگير بخواب.»
همان جا رو به سقفي كه پيدا نبود دراز كشيدم و سعي كردم كه شكل تاريكي را بسازم، اما باز نشد. نمیشود، صداي لخلخ سرپاييهاي كرم نمیگذارد. انار هم خريده است و كوكبش هم دان كرده است. يك بشقاب رنگ. این هم سربار آن همه كه هست، آن هم من كه بايد به یمن چهارچوب بومهايم يا حداقل چهارچوب تختهی سه پايهام نگذارم بارش زيادتر شود، كه ركاب میزند و میرود. بعد هم ديگر ظهر است و میروم پايين ناهاري میخورم و چرتي میزنم تا باز بعد از ظهرآشنايي بيايد تا بيايیم به همين بهارخواب و او همهاش از زنش و بچههاش بگويد. بعد هم كه شب شد و رفت، با پشت خم و شانههايي كه انگار كوهي رويش گذاشتهاند بايد بروم پايين و دراز بكشم تا مگر فردا صبح زودتر بيدار شوم و دوباره كادري بكشم، مگر بشود. همينهاست ديگر. بايد هم بشود وگرنه همين فردا يا پس فرداست - شانزدهم يا هفدهم آبان - كه كارت پستال شيرين برسد، با همان كاجهاي سردسيري و آن لكهی زرد كدر به جاي خورشيد و زمين شخم زدهی پيش زمينه كه فقط این طرفش باريكهی جويي هست كه آب آبيش معلوم نيست به كجا میرود، همانطور كه او میرود و خط نيم رخش هم روشن است، مثل هالهای كه میگويند گردبرگرد پوست آدمها هست، به همان قالب كه تن آدمها بايد باشد، حتي اگر جاييش را بريده باشند. شايد همين طلسم است كه نمیگذارد تا حاضر شود و برود به هر جا كه بايد، مثل من كه بايد بهاتاقم برگردم و باز بنشينم رو به سه پايهام و ببينم چهطور میشود اینها را كه قلم زدهام، و خيليها را كه خط زدهام، بيرون آن هالهی قاب بگذارم تا فقط هم او بماند كه میرود، ركاب زنان و رو به باد.
برگرفته از نیمة تاریک ماه – نشر نیلوفر
حروف چین: فریبا حاجدایی