خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
نقشبندان

هوشنگ گلشیری

گلشیریوقتي رسيديم در خم رو‌به‌رو زني سوار بر دوچرخه می‌گذشت. هنوز هم می‌گذرد، با بالاتنه‌ای به خط مايل، پوشيده به بلوز آستين كوتاه سفيد. ركاب می‌زند و می‌رود و موهايش بر شانه‌ای كه رو به درياست باد می‌خورد و به جايي نگاه می‌كند كه بعد ديديم، وقتي كه زن ديگر نبود، خياباني كه به محاذات اسكله می‌رفت و بعد به چپ می‌پيچيد تا به جايي برسد كه هنوزهست، ‌اما نشد كه ببينيم. زن رفته بود. تقصير هيچ كدام‌مان نبود كه ديگر نديديمش، گرچه وقتي ديدم كه نيست فكر كردم كه شيرين به عمد نگذاشت. با‌این همه هنوز می‌بينمش كه گوشه‌ي بلوزش باد می‌خورد. شلوارش كتان مشكي بود. صندل ‌این پايش را هم مي‌بينم كه بند پشت پايش را نبسته است. پا می‌زند و صورتش را راست رو به باد گرفته است و می‌رود. يك لحظه كنار پياده رو‌ایستاديم تا شيرين پياده شود و سيگاري براي هر دوتامان بگيرد و من فقط فرصت كردم يك بارهم بالاتنه‌ي خم شده و سر برافراشته رو به بادش را با موهاي خرمايي بر متن آبي و آرام دريا ببينم. بعد وقتي به سر پيچ رسيديم يادمان رفت، چون با سوت كشتي به دريا نگاه كرديم. داشت پهلو می‌گرفت و مازيار و زهره روي عرشه دست به نرده ‌ایستاده بودند. دست تكان نمی‌دادند. بعد به صرافت زن افتادم كه ديدم خيابان تا آن‌جا كه پيچ می‌خورد خالي است.‌اما روي اسكله عده‌ای‌ ایستاده بودند و ماشين‌هاشان را به محاذات اسكله، سپر به سپر، پارك كرده بودند و مثل شيرين كه پياده شده بود دست تكان می‌دادند. خواستم به بهانه‌ی پارك كردن جلوتر بروم. شيرين گفت‌: «مگر نمی‌بيني كه جا نيست؟ همين جا باش ما حالا می‌آييم.»


آن آخر سر پيچ جا بود. فكر كردم پس هنوز‌اميدي هست كه با هم برگرديم. نيامد. پس نديده بود كه ركاب می‌زند و می‌رود. حالا هم می‌رود حتي اگر پير شده باشد مثل من يا حتي شيرين، و صبح به صبح به مهتابي يكي از آن خانه‌هاي دو طبقه‌ی رو به دريا می‌آيد، با بلوز سفيد و شلوار كتان مشكي، دستي بر نرده می‌گذارد تا آن دست را سايبان صورت برافراشته‌ی رو به دريا بكند و ببيند كه بر عرشه از تازه رسيدگان چه كسي‌اشناست.


هميشه همين طورها می‌شود، مثل من كه حالا ‌این‌جا هستم در‌این بهار خواب و مشرف به كوچه‌ای بي‌عابر و چشم‌اندازم بام‌هاي كاه‌گلي است كه رنگ يك‌دستشان را فيروزه‌ی گنبد دوازده ترك بابا اسماعيل می‌شكند تا كي باز بهار شود و كارت پستال شيرين با يك هفته‌یا حتي ده روز تأخير برسد. سالگرد ازدواج‌مان هم يادش مانده است و هر بار همان كارت پستال كاج‌هاي سبز را می‌فرستد با لكه‌ی زردي به جاي خورشيد، انگار كه ده دوازده‌تايي كارت يك شكل خريده باشد، يا حتي بيست و چند تا، اگر تا آن وقت بماند يا يادش بماند. بچه‌ها، مازيار و زهره هم فقط سالي دو نامه می‌نويسند، كه حالا ديگر همه‌اش انگليسي است، هر بار هم عذر می‌خواهند كه فارسي يادشان رفته است. و من نه كارت پستال می‌فرستم و نه نامه‌ می‌نويسم.


بله، همين طورهاست آدم دنبال چيز ديگري می‌رود، ‌اما به جايي ديگر می‌رسد، مثل همان اوايل جنگ وقتي در وضعيت قرمز آدم بيرون بود و دست به ديوار می‌رفت، تاريكي چنان غليظ بود كه انگار تاريكي می‌بردمان، يا مثل ما دو تا كه به پيشواز بچه‌ها رفتيم تا يك ماهي همه با هم يك جا بمانيم و كم‌كم به بچه‌ها بفهمانيم كه چرا می‌خواهيم جدا بشويم، يا من بگويم كه چرا برمی‌گردم،‌ اما حالا به‌این‌جا رسيده‌ایم و هر بار هم كه به‌ یاد چيزي می‌افتم كه آن‌جا هست، يا نامه‌ای می‌رسد، يا كارت پستال‌هاي يك شكل و يك‌اندازه می‌رسند، فقط همان خم خيابان را می‌بينم و خورشيد را كه بزرگ ‌اما سرد سر از دريا برآورده است و افق رو‌به‌رو را نارنجي مايل به زرد كرده است. نه، خورشيد از آن راسته كه بالا می‌رفتيم پيدا نبود، فقط رنگ نارنجي مايل به زرد افق بود و در خيابان و حتي كنار ساحل، وقتي باز نگاه كردم كسي نبود.‌ اما هست، مثل نوار فيلمی ‌كه همه‌اش برداشت‌هاي مكرر است از آن‌چه ديده‌ام. براي همين هر روز صبح از ساعت شش‌ونيم كه لقمه‌ای می‌خورم و‌این كَرَمِ ننه رباب را می‌فرستم كه تا پيش از ظهر به هر جا می‌خواهد برود، تا من بنشينم مگر‌این بار بشود و بعد، وقتي در نمی‌آيد می‌آيم به ‌این بهار خواب تا نيم ساعت هم شده توي ‌این صندلي چرمی‌بنشينم و به هيچ چيز فكر نكنم. نمی‌شود. آدم تنها نمی‌تواند باشد، حتي سنگ هم، يك تكه كلوخ هم تنها نيست يا آن بند درخت كه حالا فقط يك پيراهن سفيد مردانه رويش تاب می‌خورد و به هر ده دقيقه زن لچك به سري می‌آيد تا باز برش گرداند.


به شيرين اگر راستش را می‌گفتم حتما می‌گذاشت يك شب ديگر بمانيم. با بچه‌ها و حتي در همان مهمانخانه‌ی سوت و كور. گفته بودند فقط يك جا هست. سه خيابان كه بيشتر نداشت. يكي را نديديم و آن يكي هم كه به محاذات اسكله بود و خانه‌ی جاشوها يا كارمندان دفتري بندر و پست و بانك بود. همان اوايل‌ این يكي خيابان پيدايش كرديم. باز هم می‌شد برگرديم به همان جا و وقتي بچه‌ها را راضي كرديم، يك شب ديگر بمانيم تا من باز فردا ببينمش كه ساعت نه و ربع كم از ساحل‌این طرف می‌آيد، بعد ركاب زنان تمام پيچ را با پشت خم و سر برافراخته رو به باد می‌رود. مازيارمان هم خواست بمانيم. ‌اما زهره همه‌اش می‌پرسيد‌: «چرا با هم ‌آمديد؟ طوري شده؟»


حالا همان جاست. بيست‌ودو ساله است. شوهر و دو بچه‌ی دوقلو دارد كه عكس‌هاشان را دارم. همين پارسال، نه، پيرارسال با نامه‌اش فرستاد. تازه متولد شده بودند و يكي‌این طرف يكي آن طرف روي دامنش خوابيده‌اند و ديويد هم بالاي سرشان خم شده است و سرش را گذاشته است روي موهاي زهره كه به من رفته است. چاقتر از وقتي است كه هنوز چيزي از فارسي سرش می‌شد‌: «پاپا، من حالا چاقتر هستم.‌ اما خواهم رفت كه خودم را لاغر كنم مثل آن وقت كه تو ‌این‌جا ‌آمدي.»


لاغر و سبزه بود با موهاي سياه و بلند. گمان نمی‌كنم دانشكده‌اش را تمام كرده باشد. گفتم‌: «چطور است شب را‌ این‌جا بمانيم؟»


دست بر شانه‌ی شيرين گذاشت‌: «باشد بمانيم.»


شيرين فقط شانه بالا‌انداخت. حالا هم هر سال جايي است‌: اول كه لندن بود؛ بعد رفت آلمان، كارت پستال‌ها را آن‌جا خريد، بعد از كانادا تبريك عيد فرستاد. حالا از نيويورك می‌فرستد، كارت پستال‌هاي آلماني را از آن‌جامی‌فرستد. براي تبريك عيد هم فقط دو خط می‌نويسد‌: «آقاي جواد بهزاد عزيز،‌این عيد باستاني را كه‌یادگار اجداد ماست به شما و خانواده‌ی محترمتان تبريك عرض نموده سلامتي و شادكامی‌شما را از درگا ه‌ایزد منان خواستاريم.»


هر سال هم خطش پس می‌رود، انگار از روي سرمشقي رو نويس می‌كند و هر بار "د" يا "ر" يا حتي دو نقطه‌ای جايي كم مي‌گذارد. بچه‌ها در تعطيلات عيد ميلاد و تابستان نامه می‌نويسند، اوايل به فارسي بعد كه نامه‌ی مازيار از استراليا رسید يك درمبان به فارسي و انگليسي بود. حالا ديگر فقط به انگليسي می‌نويسد، كتاب‌هايي هم می‌خواند به فارسي تا يادش نرود. گاهي هم سوالي می‌كند، مثلا جايي می‌بيند كه عربسك نوشته‌اند كه می‌خواهد بداند به فارسي چه می‌گوييم، يا مينياتور را به فارسي چه گفته‌ایم يا موزاييك را. مهندس معدن است، زن ژاپني گرفته است و چند پچه هم دارند. نشمرده‌ام. آخر هر نامه هم ساچيكو و فلان و فلان و فلان سلام می‌رسانند، به پدربزرگشان. حداقل ‌این يكي يادش نرفته است. هيچ وقت هم، به خلاف خواهرش، گله نمی‌كند كه چرا جوابش را نمی‌دهم. چه بنويسم؟ يا كدام را بفرستم وقتي هنوز تمام نكرده‌ام؟ شيرين نوشت كه تو بيا، رفتم.‌ اما از آن‌جا يك ماه هم نشده برگشتم. گفتم هر چه هست مال شما من بازنشتگي‌ام هست و آن خانه‌ی پدري. خطي هم گاهي می‌كشم و می‌فروشم. نمی‌كشم و نمی‌شود، انگار آدم بخواهد راه بر تاريكي ببندد. مهمتر از همه كانون نور است و سمت غلظت سايه. صبح ديگر هوا آفتابي بود، ‌اما شايد در سايه‌ی كشتي می‌رفت. ولي صورتش روشن است و تارهاي مواج موهاي خرمايي‌اش، كنار خط گردن و روي شانه‌ی آن طرف طلايي می‌زد. كشتي هم بايد باشد و آفتابي كه حتما سرد و بزرگ بر بالاي افق آويخته بود. بچه‌ها هم بايد باشند كه بالأخره وقتي شيرين را ديدند، دست تكان دادند شيرين هم دست تكان می‌داد و حالا در نيويورك صندوق‌دار فروشگاه لباس بچه گانه است و شب با قطار می‌رود تا نزديكي‌هاي خيابان بيست و هفتم و بعد پياده تا ساختمان نمی‌دانم چندم و تا طبقه‌ی پنجم هم از پله‌ها می‌رود بالا و به آپارتماني كه فقط دو صندلي راحتي دارد و يك كاناپه كه شب‌ها تخت می‌شود و هر شش ماه هم مجبور است شيمی‌درماني بشود يا اصلا بگذارد يك جاي ديگرش را ببرند. نديده‌ام. يك چراغ مطالعه هم كنار كاناپه‌ یا تخت شب‌هاش هست كه وقتي قرصش را می‌خورد و چشم‌بندش را می‌زند دستش را دراز می‌كند و چراغش را خاموش می‌كند و در آن تاريكي بي‌هاله‌ یا مرز اصلاً به صرافت نمی‌افتد كه چرا باز گفتم‌: «من كه فكر می‌كنم بهتر بود يك شب ديگر آن‌جا می‌مانديم.»


شيرين گفت‌: «كه چه بشود؟ مگر نديدي؟»


گفتم‌: «شايد يك‌اتاق ديگر براي‌مان خالي می‌كرد.»


فقط يك‌ اتاق خالي داشت. دير وقت رسيديم. رديف چراغ‌هاي زرد خيابان روشن بود. مه هم بود. غليظ نبود. فانوس دريايي را در آن دورها می‌ديديم. سر در مهمانخانه روشن نبود. در ورودي دو لنگه بود. پرده‌هاش را هم كشيده بودند. بالاي در از نور چراغ سر تير روشن بود. ماشين را همان‌جا طرف چپ، گذاشتيم و پياده شديم، شيرين از آن طرف و من از‌این طرف. از لندن تا آن‌جا همان‌قدر حرف زده بوديم كه دو آدم غريبه حرف می‌زنند، وقتي بالاجبار همسفر باشند. نمی‌توانست بيايد. به آلمان می‌رفت و من بعد از‌اینكه شش ماه در تركيه انتظار كشيده بودم فقط براي دو ماه اجازه‌ی اقامت گرفته بودم. بچه‌ها را فرستاده بود هلند با همكلاسي‌هاشان. دعوا نكرديم. گفت‌: «نمی‌آيم می‌بيني كه نمی‌توانم.»


نشانم هم داد. سطح صافي بود با دو خط مايل. سرم را زير‌انداختم‌، اما وقتي به صرافت افتادم كه بايد چيزي بگويم تا مثلا دلداريش بدهم و سر هم بلند كردم، ديدم با دو پستان پر روبه‌رويم ایستاده است و دارد دكمه‌هاي بلوز چهارخانه‌اش را می‌بندد. موهايش هنوز بود.‌این‌هاست، باز هم هست، ‌اما نمی‌خواهم و هر روز از شش‌ونيم تا همين ساعت فقط همان رو‌به‌رو را طرح می‌زنم تا بعد كه نيم ساعت‌ این‌جا نشستم بروم و تمامش كنم‌. اما تا ظهر فقط می‌رسم دستش را بكشم يا موهاي ريز و مواج را طلايي بزنم، به نشانه‌ی بادي كه از روبه رو می‌وزد يا آفتابي كه از آن‌جا شايد از كنار‌اتاقك ناخدا به سر و صورتش می‌تابد كه رو به باد گرفته است و ركاب می‌زند و می‌رود.


اگر می‌مانديم باز می‌ديدمش. باز كه گفتم، شيرين گفت‌: «فايده‌ای ندارد؛ ‌اما اگر تو می‌خواهي برو.» همان وقت هم که گفت رفتم تا فقط كنارش روي آن تخت باريك تك نفره دراز بكشم. چشم‌بند زده بود. فقط همان يك‌اتاق خالي را داشت. بالأخره كه در را باز كرد و راهمان داد، گفت. چراغ قوه دستش بود، روشن بود. بعد چشم‌هايش را ديدم، وقتي چراغ راه پله را روشن كرد‌: گرد بود و سرخ. اول پول را گرفت. كلاهي پشمی ‌هم سرش بود و پالتويي هم روي دوشش. كليد را به شيرين داد و گفت. من كه نمی‌فهميدم. شيرين هم خم شد و باز پرسيد.‌ این‌بار فقط شماره‌ی‌ اتاق را گفت و ‌اشاره كرد. شيرين پرسيد‌: «می‌خواهي دو‌اتاق بگيريم؟»


گفتم‌: «اصلاًً ببين دارد؟»


مرد نگاه‌مان كرد. گذرنامه‌ی من دستش بود. گذرنامه‌ی شيرين را هم گرفت. ورق نزد. حالا شيرين گذرنامه هم ندارد. مرد چيزي گفت. شيرين توي راه پله‌ها گفت، با خودش‌: «‌این ديگر چه لهجه‌ای بود!»


مرد به كليدهاي آويخته‌ی پشت سرش نگاه كرد و حرفي نزد. فهميده بوديم.‌ اتاق كوچك بود با دو تخت در دو طرف. يك عسلي هم ميانشان بود با يك چراغ مطالعه و يك ليوان آب، آب مانده. يك زير سيگاري هم بود. شيرين بارانيش را كند و بعد كفش و جورابهاي ساقه كوتاهش را و وقتي قرصش را خورد و چشم‌بند سياهش را زد، با همان شلوار و بلوز راه راهش دراز كشيد، پشت به من، و پتو را كشيد رويش و گفت‌: «شب به خير.»


چراغ را روشن كردم، گفتم‌: «ناراحت نمی‌شوي سيگار بكشم؟»


گفت‌: «پس آن در را كمی‌باز كن.»


گفتم‌: «به بچه‌ها چه بگوييم؟»


گفت‌: «ما كه دعوامان نشده.»


گفتم‌:‌ «اما آخر می‌فهمند.»


گفت‌: «بفهمند. مگر تو براي همين نيامدي؟»


برگشت و دست دراز كرد و كورمال كورمال كليد چراغ را پيدا كرد و زد و گفت‌: «شب به خير. »


رفتم در رو به مهتابي را باز كردم. كوچك بود و رو به همان خيابان كه فقط چراغهاي زردش پيدا بود. يكي دو چراغ هم آن‌جا روي دريا بود. فانوسِ دريايي را نديدم. صداي كشتی هم‌ آمد. بچه‌ها را براي تعطيلات تابستاني فرستاده بود هلند تا ما اول حرف‌مان را بزنيم. بعد گفت، يك ماه بمان. به‌یك ماه نكشيد كه برگشتم. زهره می‌گفت‌: «همين‌جا باش، بابا. مامان كار می‌كند. تو هم هر شش ماه برو، بازنشتگي‌ات را بگير و برگرد.»


گفتم‌: «نمی‌شود، بهت كه گفتم.»


همه‌اش را نگفتم، به شيرين هم نگفتم. به استانبول كه رسيدم تلفن كردم كه رسيده‌ام. از وان تا آن‌جا را با ‌اتوبوس‌آمده بودم. نه، گفتن نداشت. فقط بايست از آن شب می‌گفتم كه ميان گوسفند‌ها چهارنفري چمباتمه زده بوديم، سيگارمان هم تمام شده بود. تاول پاهايم هم تير می‌كشيد. از راهنما تا اهالي ده هر كس هم كه می‌آمد سراغ‌مان اسمش علي بود. بعد جوانكي ‌آمد كه از «اسمم علي» و «بدوعسكر» و «بدو طويله» آن قدر فارسي می‌دانست كه سيگاري تعارف‌مان كند و بگويد كه عسكر بو برده است، بايد چيزي بدهيد تا ردشان كنيم. اول طمعش زياد بود. بالأخره چهار نفري ده هزار تومان داديم كه رفت. بعدش، صبح نشده، راهنماي تازه با دو اسب پيدايش شد و باز زديم به بيراهه. به نوبت سوار می‌شديم و می‌رفتيم. بوي عطر گل‌ها را می‌شنيديم‌، اما نمی‌ديديم و زير پايمان گل بود و يكي‌مان اسهال داشت. گاهي درخشش جوي آبي هم بود. ‌این علي فارسي می‌دانست، می‌گفت‌: «شكر كه ابري است.» بالأخره رسيديم به گداري كه جاده‌ای از پايينش می‌گذشت. يك يا دو ساعت منتظر نشستيم و تاول‌هامان را تركانديم تا ماشين باري آمد. بارش اثاث بود و ما زير صندلي‌ها يا توي كمد رفتيم و برزنت را كشيدند روي‌مان. شيرين خودش هم كشيده بود. فقط سينه‌ی چپش را نشانم داد نيامد. گفت‌: «كم بدبختي كشيدي؟»


برگشتم. ‌این بار از راه كويته ‌آمدم. گفتند راحت‌تر است. تراكتورها را شبانه می‌آوردند آن طرف مرز و برگشتن شكر می‌بردند. می‌آوردند. نديدم. من و راهنما پياده می‌آمديم. گفت‌: «با پيرمردها كه كاري ندارند.»


نداشتند. فقط دو هفته نگهم داشتند. بعدش هم كه ديگر مهم نبود. حالا‌ این‌جا هستم. با‌ این كرم ننه رباب و زنش كوكب كه آن پايين دارد در‌هاون سنگي گوشت می‌كوبد. هميشه همين وقت‌ها شروع می‌كند. می‌گويد شامی‌كباب‌ این‌طور بهترمی‌شود. ‌این‌هاست. باز هم هست. آن هم براي من كه وقتي قلم‌مو به دست می‌گيرم حتي موسيقي نمی‌گذارم تا بارم را زيادتر نكنم. نمی‌شود. نمی‌توانم فقط او را ببينم كه می‌رفت. نه ‌این يكي را كه باز می‌آيد تا پيراهن مردانه را برگرداند. نامه هم نمی‌نويسم. چه فايده‌ای دارد؟ بچه‌ها كه نمی‌توانند بخوانند. مازيار می‌نويسد، به انگليسي، كه‌یك دوره شاهنامه برايم بفرست تا يادم نرود. از مادرش هم می‌گويد. نوشت كه طلاق گرفته است تا تو آزاد باشي. كرم هم می‌آيد. از صداي سرپايي‌هايش می‌فهمم و غرولندش كه چه صفي است. باز سبزي خوردن گرفته است و يكي دو گرد رختشويي با چند صابون. داد می‌زنم‌: «كرم، به زنت بگو، بس است ديگر. مگر نمی‌بيني كار دارم؟»


چشم می‌بندم چه‌طور می‌شود راه بر تاريكي بست؟ بندهاي صندلش چرمی‌بود، قهوه‌ای سير. در آفتاب قهوه‌ای روشن است و ركاب می‌زند. قبل از‌این‌كه بپيچند دست دراز می‌كنند و علامت می‌دهند. نديدم كه دست دراز كند. فقط ديدم كه رو به باد می‌رود. از گوشه‌ی پيراهن مردانه‌اش می‌فهمم كه باد می‌آيد. مه هم نيست، ‌اما هست. همه چيز، هر چيزي كه در هر جا و به هر وقت‌اتفاق افتاده است همچنان هست، براي من هست. پسرم می‌نويسد به انگليسي‌: «ما را چرا فراموش كرده‌ای؟»


مگر می‌توانم بنويسم ‌این‌جا شايد عيب ما‌ این است كه هيچ چيز را هيچ وقت دور نمی‌ريزيم؟ كنار شيرين دراز كشيدم و دستم را گذاشتم رو شانه‌اش گفتم‌: «خوابي؟»


گفت‌: «هوم.»


گفتم‌: «برگرديم.»


گفت‌: «نه.»


گفتم‌: «بچه‌ها را ببريم؟»


گفت‌: «نه.»


گفتم‌: «آن‌جا هم هست.»


گفت‌: «من خوابم می‌آيد. ديدي كه قرص خوردم.»


گفتم‌: «خواهش می‌كنم.»


گفت‌: «ديدي كه.»


گفتم‌: «براي من فرقي نمی‌كند.»


گفت‌: «می‌دانم‌، اما این دفعه موهايم می‌ريزد. نمی‌خواهم به من ترحم كني.»


گفتم‌: «ترحم چرا؟ تو مادر بچه‌هاي مني.»


گفت‌: «همين؟»


خواستم بگويم، ‌اما اگر رودررو می‌ديدمش می‌شد گفت. نگذاشت. همه‌ی آن هفت هشت شب نگذاشته بود. گفت‌: «بعد‌ها آن يكي را هم شايد ببرند.»


گفتم‌: «آن‌جا هم هست. تازه می‌تواني شش ماه به شش ماه بيايي.»


گفت‌: «با چه پولي؟‌این‌جا بيمه می‌شوم.»


نگذاشت‌. گفت: «خواهش می‌كنم بگير بخواب.»


همان جا رو به سقفي كه پيدا نبود دراز كشيدم و سعي كردم كه شكل تاريكي را بسازم، ‌اما باز نشد. نمی‌شود، صداي لخ‌لخ سرپاييهاي كرم نمی‌گذارد. انار هم خريده است و كوكبش هم دان كرده است. يك بشقاب رنگ. ‌این هم سربار آن همه كه هست، آن هم من كه بايد به ‌یمن چهارچوب بوم‌هايم يا حداقل چهارچوب تخته‌ی سه پايه‌ام نگذارم بارش زيادتر شود، كه ركاب می‌زند و می‌رود. بعد هم ديگر ظهر است و می‌روم پايين ناهاري می‌خورم و چرتي می‌زنم تا باز بعد از ظهر‌آشنايي بيايد تا بيايیم به همين بهارخواب و او همه‌اش از زنش و بچه‌هاش بگويد. بعد هم كه شب شد و رفت، با پشت خم و شانه‌هايي كه انگار كوهي رويش گذاشته‌اند بايد بروم پايين و دراز بكشم تا مگر فردا صبح زودتر بيدار شوم و دوباره كادري بكشم، مگر بشود. همين‌هاست ديگر. بايد هم بشود وگرنه همين فردا يا پس فرداست - شانزدهم يا هفدهم آبان - كه كارت پستال شيرين برسد، با همان كاج‌هاي سردسيري و آن لكه‌ی زرد كدر به جاي خورشيد و زمين شخم زده‌ی پيش زمينه كه فقط ‌این طرفش باريكه‌ی جويي هست كه آب آبيش معلوم نيست به كجا می‌رود، همان‌طور كه او می‌رود و خط نيم رخش هم روشن است، مثل‌ هاله‌ای كه می‌گويند گردبرگرد پوست آدم‌ها هست، به همان قالب كه تن آدم‌ها بايد باشد، حتي اگر جاييش را بريده باشند. شايد همين طلسم است كه نمی‌گذارد تا حاضر شود و برود به هر جا كه بايد، مثل من كه بايد به‌اتاقم برگردم و باز بنشينم رو به سه پايه‌ام و ببينم چه‌طور می‌شود‌ این‌ها را كه قلم زده‌ام، و خيلي‌ها را كه خط زده‌ام، بيرون آن‌ هاله‌ی قاب بگذارم تا فقط هم او بماند كه می‌رود، ركاب زنان و رو به باد.


 


برگرفته از نیمة تاریک ماه – نشر نیلوفر


حروف چین: فریبا حاج‌دایی


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS2333
تاريخ ارسال : جمعه 01 آذر 1387
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
کیک تولد - دانیل لیونز

خواب - هاروکی موراکامی

سعادت نامه - غلامحسین ساعدی

سه یار دبستانی - رسول پرویزی

مدرسه - دونالد بارتلمی

جنگ - لوییجی پیراندللو

دوشس و جواهرفروش - ويرجينيا ولف

بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي هور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - چارلز بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate