خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
این آقای هلندی

هرمان هسه

هرمان هسهبرگردان: مرضیه ستوده                                            


 


مدٌت‌ها بود هرچه سعی می‌کردم به زور هم که شده این‌ها را بنویسم، نمی‌شد. حالا دیگر وقتش است.


دو هفته پیش که با آن همه دقت و احتیاط، اتاق شماره‌ی 65 را انتخاب کردم، انتخاب بدی نبود. کاغذدیواری‌اش روشن و دلپذیر، تختخوابش خوب توی شاه‌نشین اتاق جا شده و تناسب غیرمعمول و نور ِ سایه روشن‌اش، همه به دلم نشست. بطور کلی با همه‌ی وسواسم از این اتاق راضی بودم. همچنین از منظره‌ی روبرو، تاکستان و دورترک رودخانه. چون این اتاق طبقه‌ی آخر است، هیچکس بالا سرم نیست. سر و صدا و رفت و آمد خیابان هم شنیده نمی‌شود. در واقع من انتخاب خوبی کرده بودم. بخصوص وقتی از ساکنین اتاق‌های مجاور جویا شدم، خاطر جمع شدم. در اتاق بغلی یک پیرزن است که من اصلاً هیچ صدایی از او نشنیدم. اما چرا. طرف دیگر، در اتاق شماره 64 این آقای هلندی ساکن است. در مدت این دوازده روز و دوازده شب کشنده، این آقازاده مهم شد. خیلی با اهمیت شد. مثل یک شکل و شمایل افسانه‌ای، دیو و دد، یک شبح. بطوری که  از زور خشم، من دیگر نمی‌توانستم بر خود مسلط  شوم. اگر من او را به کسی نشان دهم، هیچکس حرف‌هایم را باور نمی‌کند. این آقای هلندی که مزاحم کار و زندگی و نوشتن من شده و شب‌ها تا خود صبح ازدستش خوابم نمی‌برد، نه دیوانه‌ست، نه عصبی مزاج، نه یک موسیقیدان شوریده، نه آخر شب مست می‌آید، هیچ‌کدام. نه زنش را می‌زند، نه دعوا می‌کند، نه سوت می‌زند، نه آواز می‌خواند حتی خورخور هم نمی‌کند، حداقل نه آنقدر که من بشنوم.


او یک مرد نیرومند، مطیع قانون و یک شهروند خوب است که دیگر جوان هم نیست. مثل ساعت دقیق و منظم زندگی می‌کند. هیچ عادت بدی هم ندارد. چطور ممکن است این انسان خوبِ برازنده، این همه باعث و بانی‌ی عذاب من بشود؟ چطور ممکن است؟


افسوس که ممکن است. بله همین‌طور است. دلیل بدبختی و بیچاره‌گی‌ی من شامل دو نکته‌ی اساسی است. یکی این که بین اتاق‌های 64 و 65 یک در است.  بله یک در. البته همیشه بسته است و بوسیله‌ی یک میز مسدود شده است. بی‌خود بی‌جهت در ِ محکم و قطوری است، بد شانسی جاکن بشو هم نیست. نکته‌ی دوم، بد اندر بدتر است. این آقای هلندی زن دارد. خب البته زنش که نمی‌تواند از مدار زمین خارج شود یا در اتاق 64 نباشد، زنش است. و همچنین یک بد شانسی دیگراین‌که همسایه‌ی من، مثل خودم از آن دسته ساکنین هتل است که بیشتر روز را در اتاقشان می‌گذرانند.


حالا اگر یک زن همراه من هم بود خب یک چیزی. یا مثلا من معلم آواز بودم یا یک پیانو داشتم  یا یک ویلون، یک شیپور یا نقاره و یا یک توپ قلقلی که بزنم زمین هوا بره، امیدی بود که بر علیه این نجیب‌زاده‌ی هلندی پیروز بشوم.


اما وضعیت از این قرار است: همه‌ی روز در طول بیست و چهار ساعت، هیچ صدایی از من به گوش این زوج هلندی نمی‌رسد. من جیک‌ام در نمی‌آید یک جوری رفتار می‌کنم که انگار آدم در حضور پادشاه صم و بکم ایستاده باشد. یک سکوت غیر قابل تصور، مدام و پیوسته از طرف من به ایشان اعطا می‌شود. و بعد آن‌ها این مرحمت بزرگ را چگونه پاسخ می‌دهند؟ در طول بیست و چهار ساعت، شش ساعتی را که از دوازده شب تا شش صبح خفته‌اند، به من نفس‌کش می‌دهند. من این چند ساعت را دارم که بنویسم، بخوابم، تمرکز دهم و ذکر بگویم. برای هجده ساعت باقیمانده‌ی روز، من هیچ کنترلی ندارم. روز من دیگر مال خودم نیست، این هجده ساعت در واقع، در اتاق من نمی‌گذرد بلکه در اتاق 64 می‌گذرد. این هجده ساعت، در اتاق 64 خنده و گفت و شنود است. مهمان می‌آید می‌رود. هی صدای سیفون مستراح می‌آید فیش... این را هم بگویم خداییش، اسحله کشی یا بزن بزن نمی‌شود.


البته از خواندن، نوشتن، سکوت و اندیشیدن هم خبری نیست. مدام و پیوسته عین وروره جادو حرف می‌زنند. اغلب پنج شش نفری می‌شوند. اما آخر شب خودشان دو تا، آی حرف می‌زنند تا ساعت یازده و نیم. بعد صدای تلق و تلوق کاسه بشقاب می‌آید. جیرجیر حرکت صندلی‌ها، بعد وقت مسواک زدن می‌شود و غرغره کردن و ملودی غررررررر بعد صدای قیژقیژ تخت. بعد ساکت می‌شود (با قدردانی فراوان) ساکت ساکت تا شش صبح، تا یکی‌شان نمی‌دانم کدامشان است بلند شود و گرپ‌گرپ کند بعد می‌رود حمام و زود برمی‌گردد در این فاصله وقت حمام من هم هست تا برگردم شروع شده عین وروره جادو. حرف‌حرف، خنده، غش‌غش، خش‌خش، قیژقیژ مدام و پیوسته تا خود نصف شب.


حالا اگر من یک آدم منطقی و عادی بودم مثل همه، می‌توانستم راحت خودم را با این وضعیت وفق بدهم. نظر به اینکه آن‌ها دو نفرند و من یک نفر، باید قضیه را ول می‌کردم. خب می‌توانستم بقیه‌ی روز را تو اتاقم نباشم، جای دیگر باشم مثلا در اتاق مطالعه، تو سرسرا، کازینو یا رستوران. همانطور که بقیه‌ی ساکنین هتل وقتشان را می‌گذراندند. شب هم لابد مثل آدم می‌توانستم بگیرم بخوابم.


اما در عوض، من با اشتیاقی سوزان و کوششی احمقانه و درد آور باید همه‌ی روز، تک و تنها به میز کارم بچسبم و هی با افکارم کلنجار بروم  تا یک چیزهایی بنویسم بعد از نوشتن هم همه را بریزم دور. خب معلوم است شب که می‌شود پرپر می‌زنم برای یک ذرٌه خواب. و تا بیاید خوابم ببرد، سپیده زده. تازه من خوابم سبک است مثل پر. حتی یک دم، یک نفس می‌تواند مثل  فنر من را از جا بپراند. ساعت ده یازده دیگر دارم از زور خواب می‌میرم. هی چرت می‌زنم اما تا این زوج هلندی روز و روزگار می‌گذرانند، خواب به چشم من نمی‌آید. نیمه شب خسته و درمانده منتظر می‌شوم تا آقا اجازه بدهند من بخوابم. اما ناگهان سراپا هوش و گوش می‌شوم، بیدار و هیجان‌زده به نوشته‌های فردام فکر می‌کنم و ساعاتی که برای یک ذرٌه خواب به من ارزانی شده، سپری می‌شود.


آیا لازم است با صراحت بگویم که من منصف نبوده‌ام؟ و ناموجٌه می‌خواسته‌ام این هلندی بگذارد من راحت بخوابم؟ آیا لازم است بگویم که من به خوبی آگاهم که او هیچ مسئولیتی در برابر بی‌خوابی‌ها و فطرت انحرافی‌ی روشنفکرانه‌ی من ندارد؟ این نوشته را در بادن‌بادن* می‌نویسم. نه برای متهم کردن دیگران و نه برای تبرئه کردن خودم. اما این‌ها را باید نوشت، گرچه این‌ها تجربه‌های ناهمگون و نامتجانس یک مجنون و یا به تعبیری یک آدم روان‌نژند باشد. و دیگر، چگونگی‌ی توجیه کردن یک آدم روان‌نژند و طرح آن سئوال بغرنج و دلهره‌آور. وانگهی، در شرایط مشخصی از زمان و فرهنگ زمانه‌ی خود، دیگر شان و مقامی ندارد که مجنون باشی، شایسته آن است که خود را با قضایا و رویدادها وقف دهی. آیا باید آرمان‌ها و ایده‌آل‌ها را قربانی کرد؟ یا ندیده گرفت؟ این سئوال رعب آور. معضلی که از زمان نیچه تا به حال برای همه‌ی ذهن‌های بصیر و والا مطرح بوده است. باید بگذارم این صفحات دست نخورده همین‌طور بماند و از این نوشته دست بکشم. گرچه این معضل، مضمون اصلی‌ی تمام نوشته‌های من است. همان‌طور که قضایا را گفتم و برشمردم که چه و چه‌ها، وجود این آقازاده‌ی هلندی برای من یک مشکل عمده شد.


برای خودم هنوز روشن نیست که چرا در خیال یا حتی در کلام،  فقط  آقای هلندی است؟ مگر آن‌ها یک زوج نیستند؟ حالا شاید از روی غریزه یا التفات من به خانم‌ها، نسبت به ‌زن‌ها بردبارترم تا مردها. شاید صدای مرد، بخصوص صدای سنگین قدم‌هایش مرا پریشان می‌کند. به هر حال منظور زن هلندی نیست، این‌آقای هلندی است که باعث و بانی‌ی عذاب من است. دست خودم  نیست، بطورغریزی وقتی احساس بدی دارم، زن‌ها درآن حس جایی ندارند. اما دانستن وجود   مرد بصورت یک دشمن ازلی و یک حریف،  متکٌی به انگیزه‌هایی بنیادین است. این آقای هلندی‌ی خوش‌بنیه و شهوت‌انگیز با آن ظاهر موفق و کامیاب و رفتار محترم و آن کیف بغل  پر پول برای  من بیگانه است. فقط از این تبار آدمی‌زاد، دشمن من است.


او یک نجیب‌زاده است حدودا چهل ‌و چند ساله و نیرومند.  قدش متوسط است. اما خپل به نظر می‌آید. صحٌت و سلامت از او می‌بارد. صورت و اندامش گرد است با یک پرده گوشت اما نه جوری که تو چشم بزند. پلک‌هایش، سنگین و کمی افتاده است. سر با ابهت‌اش به نظر می‌آید که تو تنش فرو رفته است، با آن گردن کوتاه که به سختی دیده می‌شود. گرچه خیلی موقٌر راه می‌رود و پسندیده رفتار می‌کند اما هیکل تنومندش باعث می‌شود صدای پایش شنیده شود که خوشایند همسایه نیست. صدایش ژرف و هموار است. آهنگ صدایش بالا پایین نمی‌رود مگر این که ناگهان، وحشیانه عطسه کند (البته بیشتر مهمان‌های هتل یک سرما خوردگی خفیف دارند) و در این صدای مهیب، همه‌ی آن انرژی و توان جمع شده، یک مرتبه می‌زند بیرون. از شخصیت بی‌غرض و منصف‌اش پیداست که آدمی جدی، قابل اطمینان و رفیقی شفیق است.


و چنین است که این نجیب‌زاده‌ی هلندی اهل هاگو، از بد شانسی همسایه‌ی من است. یک دشمن، یک تهدیدگر و نابود کننده‌ی رنج‌ها و زحمات و نوشته‌های من، و شب‌ها هم  ویران  کننده‌ی خواب‌هایم. مطمئنا من هر روز خدا، حضور او را مجازات یا باری سنگین روی قلبم احساس نمی‌کنم. روزهای گرم و آفتابی هم هست. می‌توانم بزنم بیرون کنار بیشه‌ای دور افتاده، کیف و کتابم روی زانوهایم، بنشینم و بنویسم. همین‌‌طور صفحه‌ها را پر کنم، بیندیشم و خیال‌هایم را دنبال کنم  یا از سرِ خوشی، ژان پل بخوانم. اما روزهای سرد و بارانی که بیشتر اوقات چنین است همه‌ی روز به میز تحریر چسبیده‌ام و همانطور در سکوت خود روی نوشته‌هایم تمرکز کرده‌ام در ضمن با دشمنم هم چهره به چهره هستم. می‌بینم‌اش، هلندی هی می‌رود هی می‌آید، بالا پایین، این طرف آن طرف. تو دست‌شویی تف می‌کند. خودش را روی کاناپه ولو می‌کند. با زنش حرف می‌زند. جوک می‌گوید غش‌غش می‌خندد. گذران این ساعت‌ها برای من طاقت‌فرساست. اما نوشتن، موهبت بزرگی است. من قهرمان رنج نیستم. سزاوار جایزه‌ی کار و کوشش هم نمی‌باشم اما وقتی خود را به دست تخیٌل بسپارم و دستخوش رویا شوم و همان‌طور که طاقت‌ام طاق شده  تا به تخیٌل و  اندیشه‌ام شکل و فرم ببخشم، دیگر هیچ باکی‌ام‌ نیست. آن وقت اگر تمام هلند هم در اتاق 64 فستیوال برگزار کند، اصلاً ملتفت نمی‌شوم. زیرا من با من، سحر شده، دستخوش بازی‌ی شگرف و حیرت‌آور آفرینش هستیم. مشتاق و جان به سر با قلم گرگرفته، جمله‌ها را می‌چینم  کنار هم. خستگی ناپذیر از میان سیل و طغیان تداعی‌ی معانی، واژه‌ی مناسب را شکار می‌کنم. خواننده ممکن است خنده‌اش بگیرد اما ما نویسنده‌ها، برای ما نوشتن، همیشه با دیوانگی همراه  است و شیفتگی. گویی سفر دریاست، سوار بر قایقی خرد روی موج‌های بلند، پروازی تنها  به عالم دنیا.


وقتی یک واژه در میان سه واژه‌ی دیگر هم‌زمان ظاهر می‌شود، همان طور که عرق می‌ریزی تا یکی را انتخاب کنی، همزمان لحن و ترکیب جمله را هم در نظر داری و در حالی که جمله را از کوره‌ی گداخته‌ی ساختار متن می‌گذرانی، نبض هماهنگی را هم می‌گیری. هنگامه‌ای‌ست شگفت‌انگیز.


این تجربه را من با یک پدیده‌ی دیگر هم داشته‌ام، با نقاشی. نقاشی هم همین حال و جذبه را ایجاد می‌کند. آمیختن رنگ‌ها، جدا جدا با رنگ‌های همسانش به دقت و تناسب. آمیختنی دلپذیر. آسان هم هست آدم می‌تواند یاد بگیرد و هی تمرین کند. البته ناگفته نماند در ماورای هنگامه‌ی ریختن طرح و رنگ، آنچه در ذهن هنرمند می‌گذرد، به مثابه‌ی تکانه‌های جنبشی پیدا و ناپیدا، لرزش و سایش رنگ‌ها، اگر از کار درآید کاری است کارستان.


ایجاد و بروز تمرکزی عمیق، طبیعت کار ادبی است. در تجلی‌ی شور آفرینش، نویسنده را دیگر هیچ مانع و آزاری کارگر نیست. نویسنده‌ای که باید حتما روی صندلی راحت بنشیند، زیر نور مناسب و با دفتر و قلم مخصوص خودش بنویسد، من به او شک ‌می‌کنم. البته بطور غریزی، ما خواهان رفاه و آسایش هستیم اما اگر هم نبود، خب نباشد. و چنین است که من اغلب توفیق ‌یافته‌ام تا آن فاصله‌ی لازم را بین خودم و اتاق 64 ایجاد کنم و پشت دیوار تنهایی که سپر بلای من  است، در لحظه لحظه‌های خلاقیت پناه جویم.


 به هر حال وقتی از بی‌خوابی‌های روی هم جمع شده خسته و درمانده هستم، مزاحمت‌های اتاق بغلی هم سر جایش هست، خوابیدن و به خواب رفتن با این وضعیت به نسبت از نوشتن دشوار‌تر است. من قصد ندارم نظراتم را در باره‌ی مرض بی‌خوابی روانشناسانه توضیح بدهم. اما آن مصونیتی که در مقابل هلندی، با نیروی خلسه‌ی نوشتن گاه‌گداری دست می‌دهد، هنگام بی‌خوابی از آن وقفه‌ی شیرین خبری نیست.


آدم مریض، مریض بد ‌خواب، قربانی‌ی دوره‌ی طولانی خستگی‌ی مفرط است یا دچار بیزاری است. یا شاید کسی است که دست رد به سینه‌اش خورده و می‌خواهد سر به تن خودش و هر کسی که دور و برش است، نباشد. از این رو، چون دور و برمن منحصربه این آقای هلندی است، همه‌ی ‌بی‌خوابی‌هایم، همه‌ی تلخی‌ها و بیزاری‌هایی که آهسته آهسته روح مرا خورده است، باعث و بانی‌اش این هلندی است. حالا وقتی من دراز کشیده‌ام که بخوابم و دارم برای یک ذره خواب پرپر می‌زنم، همینطور بیدار بیدارم از دست این هلندی.  بعد باید صدای قدم‌های محکم و استوارش، صدای قدرتمند کلامش همه را بشنوم و همینطور حرکات بدن نیرومندش جلوی چشم‌هام رژه رود. خب البته دچار نفرت و بیزاری می‌شوم.  در ضمن در این میانه‌، حواسم هم هست که این نفرت ورزیدن احمقانه‌ست و گاه گیج و گول به وجود این بیزاری می‌‌خندم.


اما وضعیت وقتی مهلک می‌شود که این دشمنی‌ی برآمده از آزار و اذیت‌های بی‌غرض وغیر شخصی که ضد خواب و آسایش من است در طی این دوره مدام، احمقانه یک طرفه رشد می‌کند و تبدیل به خصومت شخصی می‌شود و آن وقت دیگر محال است که بتوان آن را از بین برد. نهایتا دیگر فایده هم ندارد که من هی به خودم بگویم این هلندی چه تقصیر دارد. خیلی ساده بگویم من از ایشان متنفرم. نه فقط برای صدای سنگین قدم‌هایش یا حرف‌زدن و بی‌‌ملاحظه خندیدنش نه، من حالا واقعا از خودش متنفرم. همان نفرت احمقانه‌ای که یک مغازه‌دار ورشکسته‌ی مسیحی، از یک جهود دارد  یا یک کمونیست، از یک سرمایه‌دار. همان زبونی و حماقت بی‌منطق که اساسا از سر رشک و ناتوانی است. و سخت رقت‌انگیز است. همان زهرِ بیزاری که از زندگی مردم گرفته تا سیاست تا کسب و کار، همه را مسموم کرده است.


حالا من فقط از صدای سرفه‌ی هلندی بیزار نیستم، از خودش متنفرم. و اگر در طول روز جایی با او روبرو شوم، همان‌طور که او خشنود و از همه جا بی‌‌خبر است، من انگار با یک جانی‌ی حرفه‌ای طرف‌ام. البته هیچ از خودم بروز نمی‌دهم.


این آقای هلندی با آن صورت صاف و چهره‌ی بشٌاش، لب‌های گوشتالو، پلک‌های سنگین و شکم‌ برآمده زیر آن جلیقه‌ی خوش‌دوخت، با رفتار و راه به راه رفتنش مایه‌ی عذاب من است و از همه آزاردهنده‌تر، سلامتی و توانمندی‌ی زوال ناپذیرش است. این آقا، خنده‌اش، خوش‌مشربی‌اش، نگاه سرد برتری‌جویانه‌اش و آن فطرت مافوق بودنش، منفور است.


طبیعتا سالم بودن و بشٌاش ماندن خیلی هم راحت و دست‌یافتنی است برای آقازاده‌ای از خود راضی که خورد و خوابش به هر قیمتی بر دوام است و شبانه روز هم،  بسته به حال و هوایش، ادا و اطوارش، همه‌ی فضای خانه از آهنگ صدایش در ارتعاش است، در ضمن مدام با ظرافت، وقار و آقایی هم چاشنی‌ی رفتارش می‌کند.


آیا ممکن است عزرائیل، جان این آقازاده را بگیرد و از روی هلند وربپراند؟ گیج و گنگ با خود می‌گویم نکند این‌آقازاده‌ی لعنتی، خودِ شیطان است؟


بخصوص وقتی یک هلندی دیگر را به خاطر می‌آورم. مالتاتیولی، شاعر دلیر هلندی که  توصیف کرده بود، فربهی و بشٌاشی و انباشت ثروت سیری ناپذیر این‌آقازاده‌ها از چپاول دست رنج مردم مالزی‌ست.


دوستان نزدیک من، آن‌هایی که به جهان بینی به باورها و حساسیت‌هایم‌ آشنا هستند، می‌توانند درک کنند که من چقدر در این موقعیت مبتذل عذاب می‌کشم و این نفرت غیر اردای و ناخواسته، مثل خوره روح مرا می‌خورد. دوستان من شگفت زده می‌شوند نه برای بیگناهی‌ی دشمن یا رفتارغیر منطقی‌ام، بلکه برای وجود تناقضی شگرف و بنیادی، بین این وضعیت و احساس واقعی من و باورهایم و آنچه‌ که برایم عزیز و محترم است. بطور مشخص بگویم من در این دنیا به هیچ چیز عمیقا باور ندارم و هیچ چیز برای من مقدس نیست الا وحدت و یگانگی. به نظر من هر چه که در این جهان است در تمامیت خود شکلی خدایی دارد. و حالا این «من» می‌خواهد خودش را خیلی جدی بگیرد.


من در زندگی‌ام کارهای احمقانه و ناخوشایندی کرده‌ام و رنج برده‌ام اما دوباره و چندباره توانسته‌ام خود را رها سازم. منم منم را فراموش کنم و خود را به وحدت و یگانگی تسلیم  کنم. و به این درک و معرفت دست یابم که دو پاره بودن، از درون و برون بین من و دنیا، توٌهم محض است. و بعد از سر صدق با همه‌ی وجود خود را به وحدت و یگانگی بسپارم.


دستیابی به این تعالی برای من آسان نیست. هیچوقت نبوده اما دوباره و دوباره با آن معجزه‌ای روبرو می‌شوم که مسیحیت به زیبایی تام آن را توفیق و مرحمت می‌نامد. همان تجربه‌ی یزدانی‌ی مصالحه و آشتی. دست کشیدن از سرکشی‌ها و خواهان سازش که در واقع همان «من ِ» واگذار شده‌ است و تحقق آیین هندو در وحدت و یگانگی.


و حالا من، دشمن‌خو، دوباره برون از یگانگی، کینه‌ورز و در گریبان رنج دو پاره بودن. مطمئنا من تنها نیستم. مردمان دیگر هم در این موقعیت هستند. زندگی‌ی میلیون‌ها انسان، سراسر نبرد است. یک ستیزه‌گر خودپسند «من» و همه‌ی دنیا بر ضد من.


نزد آن‌هایی که به یگانگی باور دارند و به عشق و هماهنگی، این وضعیت غریب و ناسازگار است. ابلهانه و از سر ضعف است. البته این را بگویم، همه‌ی کیش وآیین انسان مدرن، حاکی از  تجلیل و تکریم از همین «من» است و نبردهایش. اما این ستایش از «من» و نبردهایش برای آدم‌های خیلی خیلی سطحی و پر زر و زور و خم نشو امکان پذیر است. و در این ستایش از «من» احساس امنیت می‌کنند و خوشحال می‌شوند. اما نزد خردمند، نزد آن‌هایی که در بستر اندوه رشد کرده‌اند و در دامان رنج به بصیرت رسیده‌اند، دستیابی به سعادت و نشاط در این نبرد، میوه‌ی ممنوعه است. نزد خردمند، خشنودی و سعادتمندی از طریق واگذاری‌ی من به جهان و تجربه‌ی زیستن در وحدت، امکان پذیر است. آه البته، نزد آدم‌‌های سطحی و خوش‌باور که خودشان را خیلی دوست می‌دارند و به دشمنانشان کینه می‌ورزند، و بطور مثال میهن پرستان یا دین فروشان  که اصلاً لازم نیست به خودشان شک کنند، لابد هیچکدام مقصر نیستند تا سرزنش شوند زیرا باعث و بانی‌ی همه‌ی شرارت‌ها و بدبختی‌های موجود در کشورشان، طبیعتا یا فرانسه است یا روسیه یا جهودها. مهم نیست کی‌ها، یک کی‌های دیگر که دشمن‌اند حتما.


شاید این خلایق، آن‌هایی که جان سالم بدر برده‌اند، در آیین ددمنشانه و بدوی خودشان خیلی هم خوشحال و راضی باشند، شاید واقعا زیر زره حماقت و اندیشه‌ی سلیطه‌گی، رشک برانگیزانه  سر حال و خوشحال باشند اما اینگونه خوشحالی‌ها، سراسر مشکوک است. آیا عیار متعارفی وجود دارد برای ارزیابی‌ی کیفیت آن خوشحالی‌ها و از خودراضی‌بودن‌ها در قبال سعادت‌مندی‌های من؟  آیا نمودار متعارفی وجود دارد برای سنجیدن دردهای آن‌ها و از سویی دیگر رنج‌های من؟


بگذریم. شبی دردناک، شبی بلند و طولانی گذشت تا به افکارم پر و بال دادم. تبدار، خسته و درمانده در تخت افتاده بودم، قربانی‌ی مرد هلندی. هلندی هی سرفه می‌کند، تف می‌کند، هی می‌رود هی ‌می‌آید. با چشم‌های واسوخته‌ام خسته از خواندنی طولانی (به جز خواندن چه می‌توانم کرد) بربر نگاه می‌کنم. ناگهان احساس کردم که قطعا باید از این وضعیت خودم را خلاص کنم. این  خشم وغضب عذاب‌آور همین الان باید خاتمه یابد. به دشواری، این احساس یا بهتر بگویم این  تصمیم مثل آفتاب بامدادی، سرد و صریح و روشن در ذهنم درخشید. در پیشگاه روحم استوار ایستادم گفتم  این تیغ در گلو، این خار در جگر باید چاره شود. برای رهایی از این وضعیت نکبت‌بار دو راه حل بیشتر به نظر نمی‌رسد. باید یکی را انتخاب کنم. یا باید خودم را بکشم، یا هلندی را سر به نیست کنم. بپرم گلویش را بفشارم و تسخیرش کنم (ناگفته نماند که همان موقع سرفه‌های هلندی طغیان خواهد کرد) هر دو راه حل بسیار عالی و تسکین دهنده است و البته ابلهانه. در ضمن همواره، گرایش از میان برانداختن خود همراه با حسی از خودکشی در من وجود دارد (این به نفع هلندی تمام می‌شود) راه حل اول هم جاذبه دارد، به جای این که به خودم حمله کنم، بپرم روی هلندی خفه‌اش کنم یا بهش شلیک کنم تا بمیرد و من زنده بمانم، فاتح از ددمنشی و سرمست از تنش و طغیانی کور.


این هذیان ساده‌لوحانه که خودم را بکشم  یا هلندی را سر به نیست کنم زود پایان گرفت. آدم می‌تواند خود را به این خواب و خیال‌ها بسپارد و در افسون این رویای باطل دمی پناه جوید. اما دیری نمی‌پاید که افسونش رنگ می‌بازد و چنانچه در این هذیان خوب بالا پایین شدم، این اشتیاق فرو نشست و باید اقرار کنم که آنچه می‌خواستم آنی بود و گذشت. در واقع من نابودی‌ی خود یا انقراض هلندی را نمی‌خواهم، دور کردن هلندی کافی است. حالا سعی می‌کنم دور شدنش را مجسم کنم.


اول چراغ را روشن می‌کنم، نقشه و برنامه‌ی قطار را از توی کشو در می‌آورم می‌گذارم جلوی رویم و به زحمت پیدا می‌کنم که هلندی می‌تواند فردا صبح زود راه بیفتد و هر چه سریعتر به خانه‌اش برسد. دل مشغولی‌ی لذت بخشی بود. می‌دیدم‌اش، مجبوری تو صبح سرما بلند شد رفت مستراح و برای آخرین بار سیفون اتاق 64 را کشید. چکمه‌هایش را پوشید، در را کوبید بهم و همین‌طور تو سرما لرزید لرزید تا رسید به ایستگاه قطار. می‌دیدم‌اش. سوار قطار شد. ساعت هشت رسید به باسیل. با مامورین گمرگ بگو مگو کرد. همانطور که او دور می‌شد من کیف می‌کردم اما تا برسد به پاریس، نیروی تخیٌل من هم کاهش می‌یافت و قبل از این‌که به مرزهای هلند نزدیک شود، همه‌ی تصویر شکست و هزار تکه شد.


و این‌ها فقط وقت تلف کردن بود. عدو، دشمن، در درون من است و به این آسانی‌ها چیره شدن  بر آن، شدنی نیست. کار حضرت فیل است. موضوع انتقام گرفتن از هلندی نیست. من باید آنطور که برازنده‌ی وجود من است، نسبت به هلندی به طرز برخوردی مثبت و نیکو دست یابم. تکلیف کاملا روشن است من باید تمام نفرت بی‌معنی‌ی خود را پاره پاره کنم. باید بتوانم این آقای هلندی را دوست داشته باشم.


بعد بگذاریم هی تف کند، سر و صدا راه بیندازد. زنده‌دلی و سرسلامتی‌اش دیگر آزار دهنده نباشد. اگر من توفیق یابم که او را دوست داشته باشم، مافوق او خواهم شد. او دیگر از آن من است، تصور و خیالش دیگر در ضدیٌت با وحدت و یگانگی نیست.


باور کنید می‌ارزید، از بی‌خوابی‌ی شبانه‌ام بهره‌ای نیکو بردم.


این تکلیف، گرچه آسان می‌نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها. یک شب تا صبح جان کندم تا  یافتم‌اش. من می‌باید هلندی را در ذهنم دگرگون کنم، دوباره بسازمش. آنچه که بر نفرت ورزیدن دلالت می‌کند و سرچشمه‌ی عذاب است برهم زنم و از عشق، از علایق و همدردی و برادری دوباره قالب بگیرم. اگر موفق نشوم، اگر این کوره، این گداختگی خوب نسوزاند و کمال نیابد، درمانده و پریشان خواهم ماند و عذاب هلندی در روزهای آتی مرا تا خرخره خفه خواهد کرد.


می‌بایست من به ساده‌گی و شایستگی به این گفته‌ی شگفت و حیرت‌آور، واقعیت بخشم. «دشمنت را دوست بدار» از مدت‌ها پیش من، به این حکمت آمده در انجیل، انس داشتم. نه بسان یک دستور یا مقوله‌ای اخلاقی بلکه بعنوان پیشنهادی دوستانه از خردمندی شریف که گویی پند می‌دهد ما را و می‌گوید «سعی کن بکارگیری این حکمت را، از آنچه برتو خواهد گذشت در شگفت می‌مانی» این را هم می‌دانستم که این اندرز نه تنها شامل اصول اخلاقی‌ی شریف و رفیع است بلکه نافذترین شیوه در روان‌شناسی است برای دستیابی به سعادت‌مندی و نشاط.  و همه‌ی حکمت و نظریه‌ی دوست داشتن در انجیل، بعلاوه‌ی کهکشانی از معانی‌ی دیگر، همچنین ترکیبی است از اصول حساب شده در علم روان شناسی. البته پر واضح است که روانشناسی ساده‌لوح و جوان فقط می‌تواند زیر جلکی تایید کند و بس.


سرانجام من توفیق یافتم. سه شب تا صبح طول کشید. آسان نگذشت. عرق ریزی‌ی روح بود و کشمکشی پر شور. هلندی را در ذهنم احضار کردم. ابتدا، با هیبتی ترسناک شروع کردم. با دقت و همه‌ی ریزه‌کاری‌های ممکن. بطوری که حتی نه یک انگشت، نه یک لنگه کفش، نه یک کمان ابرو، نه یک شیار بر گونه از قلم نیفتاد تا این که توانستم کاملا او را در حضور خود ببینم.  تا  این که او را از آن خود کردم. بعد گذاشتم قدم بزند، بنشیند، بخندد، برود بخوابد. می‌دیدم‌اش چطور گردنش شل شد و سرش افتاد روی بالش.


نزد شاعر، دوست داشتن کسی یا چیزی یعنی توان دسترسی به آن، با نیروی تخیل. تا در خیال بپروراندش، گرمایش بخشد، از خود اشباعش کند، با روح خود آغشته‌اش کند، از نفس خود به او بدمد، زنده کند، حیات بخشد، خیال ببافد و بازیگوشی کند.


این کاری بود که من با دشمن‌ام کردم تا تمام و کمال از آن من شد و با من یکی شد. بدون آن گردن خپل، شاید من نمی‌توانستم موفق شوم اما گردن کوتاه و رقت‌انگیز هلندی باعث نجات من شد.


هلندی را هی لباس تنش کردم. هی لختش کردم. یک دست کت و شلوار گشاد نیویورکی تنش کردم، درآوردم. لباس شنا تنش کردم، نشاندمش تو قایق، پارو بزند بعد نشاندمش پشت میز ناهار خوری هی بخورد. بعد یک سرباز از او ساختم. یک پادشاه، یک گدا، یک برده، پیرمرد، بچه. و در این تغییر و تبدیل‌ها، گردن کوتاه و چشم‌های متورم‌اش تو چشم می‌خورد.


این‌ها نقطه ضعفش بودند. باید همین‌جا خوب نگهش دارم و به ضعف‌هایش بچسبم.


خیلی طول کشید تا هلندی را برگرداندم به جوانی، یک همسر جوان، شاه‌داماد شد جلوی رویم ایستاد. بعد دانشجو شد. بعد یک آقا پسر دبیرستانی و در نهایت وقتی تبدیل به پسربچه‌اش کردم همان گردن کوتاه برای اولین بار مرا سخت به رقت آورد. در بستر مهربان همدردی، هلندی قلب مرا ربود. می‌دیدم چطور پدر و مادرش دلواپس بودند که پسرشان نفس تنگی دارد.


وقتی دوباره دور رفتم، دورِ دور تا شد عاقله مرد، از عوارض سکته‌ای خفیف در رنج بود. ناگهان همه چیز درباره‌ی هلندی قابل لمس شد. لب‌های کلفت، پلک‌های سنگین و صدای ناهنجارش، همه در فهرست همدردی قرار گرفت. و همچنان قبل از این که به جان کندن بیفتد و بمیرد، همین فناپذیری او، ضرورت مرگ، مرگ گریزناپذیر او احساسی برادرانه در من برانگیخت که مدت‌های مدید در من گم شده بود. بعد دیگر خوشحال و راضی بودم. چشم‌هایش را محکم بستم. چشم‌های خودم را هم روی هم گذاشتم. دیگر صبح شده بود و من مثل روح سرگردان میان بالش و پتو، خسته از این شب بلند وخلاقیت شاعرانه.


در طول شبانه روز بعد، نشانه‌های فراوانی بود حاکی از این که هلندی را تسخیر کرده بودم. این رفیق، حالا می‌توانست بخندد، سرفه کند یا هر طور که دوست دارد سر و صدا کند، شلنگ تخته بیندازد، صندلی‌ها را این‌ور آن‌ور کند، جوک بگوید، اما دیگر نمی‌تواند به متانت من خدشه‌ای وارد سازد.


در طول روز، در حد قابل قبول توانستم بنویسم و در طول شب، در حد قابل قبول بخوابم.


پیروزی‌ی من بس بزرگ بود اما نتوانستم آنقدر که باید و شاید از آن لذت ببرم. صبح روز بعد از پیروزی، هلندی ناگهان گذاشت و رفت و به طرز غریبی مرا هاج و واج باقی گذاشت. از این رو، از این دوستی‌ی خالی از خلل و به مشقت فراهم آمده، بهره‌ای نماند و پس از آن همه اشتیاق، سبب درد و محنت شد. اتاق هلندی، اتاق شماره‌ی 64 را یک پیرزن کوچولوی خاکستری با یک عصا که تهش لاستیک دارد، اشغال کرد. گاهی می‌بینمش. پیرزن، یک همسایه‌ی ایده‌آل است. نه مزاحم می‌شود و نه خشم و خصومت مرا برمی‌انگیزد. برای روزها و روزها همسایه‌ی جدید من مدام سرچشمه‌ی نبودِ خیال و خیال بازی است. ترجیح می‌دهم هلندی من برگردد این آقای هلندی که حالا قادر هستم دوستش بدارم.


 


*بادن بادن شهری است در آلمان که چشمه‌های آب معدنی آن شهرت دارد.


 


میل مترجم:



 


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS2352
تاريخ ارسال : پنج شنبه 14 آذر 1387
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي خور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - جان‌ بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate