| زخم شمشير خورخه لوئيس بورخس برگردان: احمد ميرعلائي
جاي زخمي ناسور چهرهاش را خط انداخته بود. جاي زخم به شکلِ هلالي، رنگ باخته و تقريباً کامل بود که شقيقه را از يکسو به گودي نشانده بود و گونه را از سويي ديگر. دانستن نام حقيقياش بياهميت است. در «تاکارم پو» همه او را انگليسي «لاکالارادبي» مي ناميدند. «کاردوزو» که مالک سرزمينهاي آنجا بود و خوش نداشت محل را بفروشد، برايم تعريف کرد که مرد انگليسي بحثي پيشبينيناشدني را به ميان کشيده و براي او داستان مرموز جاي زخم را گفته است. مرد انگليسي از جانب مرز آمده از «ريو گراند روسل».عدهاي هم بودند که ميگفتند در برزيل قاچاقچي بوده. در آنجا پرورشگاه گلهاش از رونق ميافتد، چاهها ميخشکند و مرد انگليسي براي آنکه دوباره کار و بارش رونق بگيرد، شانهبهشانه کارگرانش کار ميکند. ميگفتند سختگيري او تا حد ظلم پيش ميرفته، اما به حد افراط آدم منصفي بوده. ميگفتند در شرابخوري کسي به پايش نميرسيده. سالي يکي دوبار در اتاقي آن سوي ايوان در به روي خود ميبسته و دو سه روزي بعد بيرون ميآمده و مثل از جنگ برگشتهها و با آدمهايي که تازه از حالت غشي بيرون آمده باشند، رنگ پريده، لرزان و پريشان بوده اما صلابت هميشگي را داشته است. چشمان يخگون و لاغري خستگيناپذير و سبيل خاکستري رنگش را از ياد نميبرم. آدم مرموزي بود. راستش زبان اسپانيايي او پختگي نداشت و نيمه برزيلي بود. و جز تک و توکي نامه که دريافت ميکرد، پست چيزي برايش نميآورد. آخرين باري که از نواحي شمال عبور ميکردم، سيلي ناگهاني دره تنگ «کاراگوتا» را پر کرد. به طوري که مجبور شدم شب را در «لاکالارادا» بگذرانم. ظرف چند دقيقه پي بردم که ورودم بيموقع بوده، چرا که براي جلب علاقه مرد انگليسي آنچه از دستم برميآمد، کردم. دست آخر کورترين احساسات يعني ميهنپرستي را به کمک گرفتم و گفتم: کشوري که روحيهاي انگليسي دارد شکستناپذير است. ميزبانم پذيرفت اما با لبخندي اضافه کرد که من انگليسي نيستم. ايرلندي بود، اهل «دانگاروان». اين را که گفت مکث کرد، گويي رازي را فاش کرده بود. پس از شام بيرون زديم، تا نگاهي به آسمان بيندازيم. باران نميباريد اما آن سوي دامنه تپهها رو به جنوب، شکافها و خطوطي که رعد و برق ايجاد ميکرد، خبر از توفاني ديگر ميداد. پيشخدمتي که غذا را آورده بود، يک بطري عرق نيشکر روي ميز غذا خوري خالي گذاشته بود. ما در سکوت به نوشيدن نشستيم. درست نميدانم چه وقت بود که متوجه شدم مست شدهام، نميدانم در اثر الهام بود يا هيجان و يا خستگي که به جاي زخم اشاره کردم. مرد انگليسي سرش را پايين انداخت. چند ثانيهاي با اين فکر ماندم که الان است که مرا از خانه بيرون بيندازد. سر انجام با صداي معمولياش اين طور آغاز کرد: من داستان اين زخم را به شرطي براي شما ميگويم که در پايان از سر هيچ خفت و ننگي آسان نگذريد. و اين داستاني است که نقل کرد، با ترکيبي از زبان اسپانيايي، انگليسي و حتي پرتقالي: در حدود سال 1922، در يکي از شهرهاي «کانات» من از جمله افراد زيادي بودم که نقشه استقلال ايرلند را طرحريزي ميکردند. اکنون از يارانم، عدهاي زندگي آسودهاي دارند، عدهاي ديگر به عبث در دريا يا بيابان زير پرچم انگليس سرگرم جنگاند؛ يکي ديگر که از بهترين همکارانم بود در طلوع صبح به دست يک جوجه سرباز خواب آلود در سربازخانه کشته شد. و ديگران (نه آنان که بدبختترين همکارانم بودند) در جنگهاي گمنام و تقريباً مرموز داخلي با مرگ دست و پنجه نرم کردند. ما جمهوريخواه، کاتوليک و نيز به گمانم رمانتيک بوديم. ايرلند براي ما نه تنها مدينه فاضله آينده و سرزمين غيرقابل تحمل حال بود، بل سرزميني بود يا گنجينهاي از افسانههاي تلخ که طي سالها شکل گرفته بود. سرزمين برجهاي مدور و زمينهاي باطلاقي قرمز رنگ. سرزميني که در آن به «پارنل» خيانت کردهاند و سرزمين اشعار حماسي بلندي که در آ نها از ربودن گاوها سخن رفته، گاوهايي که روزي به شکل قهرمان زاده شدهاند، روزي به شکل ماهي روزي به شکل کوه... آن روز بعد از ظهر را که يکي از دسته «مانستر» به ما پيوست از ياد نميبرم. نامش «جان وين سنت مون» بود. سنش به بيست نميرسيد، استخواني و در عين حال گوشتالو بود. زشتي اندامش آدم را به اين فکر ميانداخت که در او از تيره پشت خبري نيست. با شوق و خودنمايي، تقريباً تمام اوراق يک کتابچه کمونيستي را خوانده بود. ميتوانست هر بحثي را با ماترياليسم ديالکتيک به نتيجه برساند. دليلي که يک انسان براي دوست داشتن و يا نفرت از دوستش ميتواند داشته باشد، بينهايت است؛ مون تاريخ جهان را منحصر به کشمکشهاي کثيف اقتصادي ميدانست. و اذعان داشت که پيروزي انقلاب محتوم است. به او گفتم تنها هدفهاي بر باد رفته ميتواند علاقه يک مرد واقعي را برانگيزد... ديگر شب شده بود. در حالي که اختلاف ما همچنان باقي بود، از سالن و ازپلکان گذشتيم و به خيابان تاريک رسيديم. حالت رک و راست و تسليمناپذيري او بيش از عقايدش در من اثر ميگذاشت. دوست جديدم بحث ميکرد، او با تحقير و نوعي خشم خودش را مقدس جا ميزد. وقتي به خانههاي دور افتاده رسيديم، صداي شليک تفنگي ما را در جامان ميخکوب کرد ( پيش ازاين يا پس از آن بود که از ديوار بنبست يک کارخانه و يا سربازخانه گذشتيم.) در جادهاي که تلمبار از کثافت بود پناه جستيم، سربازي که در کنار آتش عظيم مينمود از کلبهاي مستمعل بيرون آمد و با فرياد فرمان ايست داد. من پا به فرار گذاشتم. رفيقم به دنبالم نيامد، به پشت سر نگاه کردم، «جان وين سنت مون» در آنجا ايستاده بود، افسون شده و گويي از ترس به شکل سنگ در آمده بود. برگشتم با ضربهاي سرباز را به زمين زدم، وين سنت مون را تکان دادم، فحش بارش کردم و دستور دادم دنبالم راه بيفتد. مجبور شدم بازوش را بگيرم، ازترس فلج شده بود. ما از ميان شب که انباشته از شعله بود گريختيم. باراني از تير تقعيبمان کرد؛ يکي از آنها شانه راست مون را زخمي کرد، از ميان کاجها که ميگريختيم، هقهق گريهاش بلند شد. در پاييز سال 1923 من در خانه ييلاقي «ژنرال برکلي» مخفي شده بودم. ژنرال ـ که هرگز او را نديده بود ـ در آنوقت يک نوع شغل اداري در بنگال داشت. خانه که کمتر از يک قرن از ساختش ميگذشت غيرقابل سکونت و تاريک بود و از سالنهاي گيجکننده و اتاقهاي تو در تو پر بود. اتاق اسلحه و کتابخانه بزرگ ، طبقه اول را اشغال کرده بود؛ محتوي کتابها جنگ و بحث و گفتوگو بود که از جهتي مبين تاريخ قرن نوزده ست؛ و در اتاق اسلحه شمشيرهاي ساخت نيشابور بود که در انحناي آنها خشونت و بوي جنگ هنوز لانه داشت. ما وارد خانه شديم، به گمانم از راه زيرزمين. مون که لبهاش خشک شده بود و ميلرزيد، با زمزمه گفت: وقايع امشب جالب بود. زخمش را بستم و يک فنجان چاي برايش درست کردم؛ زخم سطحي بود. ناگهان با گيجي و لکنت گفت: خيلي خطر کردي. به او گفتم: اهميتي ندارد. ( تجربهاي که از جنگ داخلي به دست آورده بودم حکم ميکرد همان گونه عمل کنم که کردم. گذشته از آن دستگيري يک تن از افراد، ما را به خطر ميانداخت.) روز بعد مون از حالت گيجي بيرون آمد، سيگاري قبول کرد، و چپ و راست سوالاتي در خصووص منابع مالي حزب انقلابي ما از من کرد؛ سوالاتش بسيار پخته بود؛ به او گفتم موقعيت حساس است. ( و درست هم ميگفتم.) از سوي جنوب صداي انفجار آتش شنيده ميشد. به او گفتم رفقا انتظار ما را ميکشند. پالتو و هقتتيرم در اتاقم بود؛ وقتي برگشتم، مون روي کاناپه دراز کشيده بود، خيال ميکرد تب دارد؛ از لرزش درد آلود شانهاش حرف زد. آنوقت بود که فهميدم ترسش ماندني است. سرسري به او گفتم از خودت مواظبت کن و رفتم. به اندازهاي از ترس او متنفر شده بودم که گمان ميکردم اين منم که ميترسم و نه وينسنت مون، عمل يک انسان چنان است که گويي همه انسانها مرتکب آن شدهاند. به همين دليل بيعدالتي نيست اگر يک نافرمان در بهشت تمام انسانها را آلوده ميکند، و به همين دليل بيعدالتي نيست اگر مصلوب شدن مسيح يک تنه براي باز خريد آن کفايت ميکند. شايد شوپنهاور حق داشت که گفت: من ديگرانم، هر انساني همه انسانهاست. به يک تعبير شکسپير همان وينسنت مون قابل تحقير است. ما نه روز در آن خانه دور افتاده مانديم. من از آزمايشها و لحظات درخشان جنگ چيزي نخواهم گفت. آنچه که ميخواهم بگويم، نقل داستان اين جاي زخم است که بر من داغ نهاده است. آن نه روز، در حافظه من، در حکم يک روزنه، جز يک روز به آخر مانده که نفرات ما با يک يورش سربازخانه را گرفتند و ما درست انتقام شانزده تن رفقايمان را که در «الفين» از پا درآمده بودند گرفتيم. نزديکيهاي صبح، با استفاده از تاريک و روشن هوا، از خانه بيرون خزيدم و شب برگشتم. رفيقم در طبقه اول انتظارم را ميکشيد. زخمش به او مجال نداده بود به زير زمين بيايد. يادم هست يک کتاب تراژدي نوشته «ف.ن. ماديا کلوزويتس» توي دستش بود. يک شب پيش من اعتراف کرد که توپ را به هر سلاحي ترجيح ميدهد. از نقشهمان جويا ميشد. ميلش ميکشيد که آنها را مورد انتقاد قرار دهد يا تغييراتي را پيشنهاد کند و نيز به «موقعيت اقتصادي اسفناک ما» حمله ميکرد و با افسردگي و قاطعيت، پايان مصيبت باري را پيشگويي ميکرد و براي آن که ثابت کند ترس جسمي چندان اهميتي ندارد در پرخاشگري فکري خود مبالغه ميکرد. به اين ترتيب خوب يا بد نه روز گذشت. روز دهم شهر به دست هنگ «بلک وتانز» افتاد. سواران بلند قد و ساکت به گشت در جادهها پرداختند. باد شديدي همراه دود و خاکستر ميوزيد. در گوشهاي چشمم به جنازهاي افتاد، جنازه کمتر از آدمکي که سربازها به عنوان هدف در وسط ميدان به کار ميبردند در حافظهام تأثير گذاشته است. پيش از آنکه آفتاب همهجا پهن شود، خانه را ترک کردم و پيش از ظهر برگشتم. مون در کتابخانه با شخصي حرف ميزد. از لحن صدايش پي بردم که از پشت تلفن با کسي صحبت ميکند. آنوقت نام مرا به زبان آورد و اين که ساعت هفت بر ميگردم و اين که وقتي از باغ ميگذرم آنها دستگيرم کنند. رفيق عاقل من، عاقلانه مرا ميفروخت. و شنيدم که براي حفظ جان خود تضمين ميخواهد. در اينجا داستان من پيچيده و مبهم ميشود. ميدانم که او را در سرسراهاي سياه و کابوسآور و پلکانهاي شيبدار و گيجکننده تعقيب کردم. مون خانه را خوب ميشناخت، خيلي بهتر از من. يکي دوبار او را گم کردم. پيش از آن که سربازها دستگيرم کنند در گوشهاي گيرش آوردم، از يکي از کلکسيونهاي ژنرال شمشيري بيرون کشيدم، با انحناي هلالي شکل آن نيم هلالي از خون براي همه عمر بر صورتش نقش کردم. بورخس، من اين را از آن جهت پيش تو اعتراف ميکنم که غريبهاي. تحقير تو آن قدرها نارا حتم نميکند. در اين جا گوينده درنگ کرد. ميديدم که دستهاش ميلرزد. پرسيدم: مون چطور شد؟ گفت: او پولهاي يهودا نشان را برداشت و به برزيل گريخت. در آن روز بعد از ظهر من در ميدان گروهي سرباز مست را ديدم که آدمکي را تيرباران ميکردند. من به عبث در انتظار پايان داستان درنگ کردم. سرانجام گفتم ادامه بده. نالهاي اندامش را لرزاند، و با نوعي دلسوزي عجولانه به جاي زخم هلالي شکل و رنگ پريده اشاره کرد و با لکنت گفت: باور نميکني؟ نميبيني که داغ رسوايي بر چهرهام حک شده است؟ من داستان را از آن جهت به اين ترتيب بازگو کردم تا تو تا انتهاي داستان مرا دنبال کني. من مردي را لو دادم که از من مواظبت ميکرد؛ من وينسنت مونم. اکنون تحقيرم کن. نسخه قابل چاپشناسه : PS0243تاريخ ارسال : جمعه 13 آبان 1384 |