خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
شناگر

جان چيور

برگردان: احمد گلشيري


 


يكي از آن يك شنبه‌هاي نيمه‌ي تابستان بود كه هر كسي هر جا مي‌نشيند مي‌گويد: «ديشب خيلي نوشيدم» آدم ممكن بود اين را پچ‌پچ‌كنان از زبان آدم‌هاي محل، موقع بيرون آمدن از كليسا، بشنود؛ ممكن بود از زبان خود كشيش بشنود، در آن حال‌كه داشت توي جبه خانه با لباده‌اش كشتي مي‌گرفت تا از تن بيرون بياورد؛ توي زمين‌هاي گلف؛ توي زمين‌هاي تنيس؛ يا توي مناطق حفاظت‌شده‌ي جانوران وحشي كه رئيس گروه ادوبون آنجا از خماري بامداد شب پيش حال خوشي نداشت. دانالد وسترهيزي گفت: «ديشب خيلي نوشيدم.» لوسيندا مريل گفت: «ما همه خيلي نوشيديم.» هلن وسترهيزي گفت: «حتما از اون گلگون‌هاش بوده. من هم از همين نوشيدم.» كنار استخر خانواده‌ي وسترهيزي جمع بودند. آب استخر را از يك چاه آرتزين، كه انباشته از املاح آهن بود، پر مي‌كردند و بفهمي نفهمي رنگ لاجوردي داشت. روزي آفتابي بود. در طرف مغرب توده ابر پشته‌اي عظيمي ديده مي‌شد كه سر و شكل شهري را داشت كه از دور پيدا شود – مثلا از عرشه‌ي يك كشتي كه كم‌كم دارد به مقصد مي‌رسد – احتمالا نامي هم، مثل ليسبن يا هاكن‌ساك، داشته‌باشد. آفتاب گرم بود. ندي مريل كنار آب لاجوردي نشسته‌بود، يك دستش را توي آب كرده و دست ديگرش را اطراف ليوان جين حلقه كرده بود. مردي باريك‌اندام بود – ظاهرا حالت تركه‌اي جوان‌ها را داشت – و با آنكه مدت‌ها بود از دوران جواني گذشته بود، آن روز صبح از روي نرده‌ي پلكان سر خورده بود و با كف دست به پشت برنجي پيكره‌ي آفروديت زده بود و عجولانه به اتاق غذاخوري كه بوي قهوه از آن بلند بود، رفته بود. حالت يك روز تابستاني را داشت، به‌خصوص ساعت‌هاي آخر يك‌روز تابستاني را. و با آن‌كه راكت تنيس يا ساك وسايل قايقراني در دستش نبود به‌طور يقين روحيه جواني، ورزشكاري و شكيبايي در حركاتش خوانده مي‌شد. شنايش را كرده‌بود و حالا عميق خرنش‌كنان نفس مي‌كشيد، انگار كه مي‌توانست اجزاي آن لحظه را، گرماي آفتاب و شور و نشاط، همه‌را، در ريه‌هايش فروببلعد. انگار اين همه در سينه‌اش جاري بود. خانه‌ي خودش توي بوليت پارك، دوازده سيزده كيلومتري جنوب آنجا قرار داشت، جايي كه احتمالا چهار دختر زيبايش ناهارشان را خورده‌بودند و داشتند تنيس بازي مي‌كردند. ناگهان به نظرش رسيد كه مارپيچ‌وار راه جنوب غربي را در پيش بگيرد و با گذاشتن از آبهاي سرراهش به خانه‌اش برسد. در زندگي محدوديتي نداشت و نشاطي كه از اين فكر به او دست داد به قصد گريز نبود. انگار با چشم نقشه‌بردار آن زنجيره‌ي استخر، آن نهر شبه ‌زيرزميني را، كه به خط منحني در پهناي حومه‌ي شهر كشيده شده بود، مي‌ديد. به كشفي دست پيدا كرده‌بود، چيزي به جغرافياي جديد افزوده‌بود، و بد نبود اين نهر را به نام همسرش اسم‌گذاري كند. نه اهل شوخي بود و نه ابله، بلكه درست و حسابي نوآور بود و خودش را كمابيش و تا اندازه‌اي شخصيت افسانه‌اي تصور مي‌كرد. روزي زيبا بود و به‌نظرش مي‌رسيد كه با يك شناي طولاني احتمالا از آن تجليل كند و به زيبايي‌اش بيفزايد.


پيراهني را كه روي شانه‌هايش انداخته‌بود برداشت و شيرجه رفت. بي‌آنكه منظوري داشته باشد از كساني كه خودشان را به آب استخر نمي‌زدند خوشش نمي‌آمد. با كرال نامنظم شروع كرد، به دنبال هر يك يا گاه چهاربار حركتِ دست چپ و راست نفس مي‌گرفت و جايي در پس سرش آهنگ يك دو، يك دوي حركت ِ موزون پاهايش را مي‌شمرد. شناي كرال براي مسافت‌هاي طولاني مناسب نبود، اما چون در جايي كه او زندگي مي‌كرد شنا همگاني شده بود، آداب و رسومي هم پيدا كرده بود و شناي كرال مرسوم شده بود. در آغوش آب لاجوردي روشن شنا كردن و پيش رفتن به نظرش وقتي لذت‌بخش بود كه حالت طبيعي به خود مي‌گرفت. بنابراين خوش داشت برهنه شنا كند و اين كار با طرحي كه او داشت نمي‌خواند. (از جدول طرف ديگر استخر خودش را بالا كشيد – هيچ‌گاه از پله‌ي استخر بالا و پايين نمي‌رفت – و از روي چمن گذشت. وقتي لوسيندا پرسيد كجا مي‌خواهد برود، گفت شناكنان به خانه مي‌رود.


نقشه و نمودار حركتش مسيري بود كه در خيال براي خود ساخته بود يا در ذهنش مانده‌بود. اما، با وجود اين، برايش بسيار روشن بود. ابتدا از استخرهاي خانواده‌هاي گراهام، هامر، لير، هاولند و كراسكاپ مي‌گذشت. عرض خيابان ديتمار را مي‌پيمود و به استخر خانواده‌ي بانكر مي‌رسيد و از آنجا، پس از طي مسيري كوتاه استخرهاي خانواده‌هاي هالوران، ساچز، بيسوانچر، شرلي آدامز، گيلمارتين و كلايد را پشت سر مي‌گذاشت. روز دلپذير بود و اينكه دنيا سخاوتمندانه انباشته از آب بود خود بخشش و بركت بود. احساس نشاط مي‌كرد و از روي علف‌ها مي‌دويد. از مسيري غير عادي راهي خانه‌اش بود، تصور مي‌كرد كه زاير و كاشف است و خود را مردي مي‌پنداشت كه مقصدي در سر دارد و مي‌دانست كه در سراسر راه با دوستاني روبه‌رو مي‌شود، دوستاني كه در سواحل رودخانه‌ي لوسيندا صف كشيده‌اند.


از لاي پرچيني كه زمين خانواده‌ي وسترهيزي را از زمين خانواده‌ي گراهام جدا مي‌كرد گذشت؛ از زير چند درخت سيب پر شكوفه عبور كرد، انباري را كه جاي تلمبه‌خانه و دستگاه تصفيه‌ي آب بود پشت سر گذاشت و به استخر خانواده‌ي گراهام رسيد. خانم گراهام گفت: «چي‌شده، ندي؟ چه اتفاق جالبي! صبح تا حالا دارم سعي مي‌كنم باهات تماس بگيرم. بگير بشين تا برايت نوشيدني بيارم.» مثل هر كاشف ديگر به صرافت افتاد كه چنانچه قرار باشد به مقصد برسد بايد با آداب و رسوم مهمان‌نوازانه‌ي ساكنان آنجا برخوردي مدبرانه داشته باشد. نه مي‌خواست موضوع را بپيچاند يا كاري كند كه او را بي‌ادب بخوانند و نه فرصت وقت تلف كردن داشت.  طول استخر را پيمود، به جمع خانواده، زير آفتاب، پيوست و دو سه دقيقه، با ورود دو اتومبيل انباشته از آدم كه از كانه‌تي‌كت آمده بودند، نجات پيدا كرد. سر و صداي سلام و احوالپرسي كه بلند شد بي‌صدا فرار را برقرار ترجيح داد. از جلو خانه‌ي خانواده گراهام گذشت، از روي پرچين خارداري عبور كرد و با گذشتن از يك زمين بي درخت به خانه‌ي خانواده همر رسيد. خانم همر از پشت گل‌هاي رز او را در حال شنا كردن ديد اما كاملا يقين نداشت كه او باشد. خانواده‌ي لير صداي شلپ شلپ او را در آب از پشت پنجره‌هاي باز اتاق پذيرايي شنيدند. خانواده هاولند و كراسكاپ در خانه نبودند. او پس از بيرون رفتن از خانه‌ي هاولند عرض خيابان ديتمار را پيمود و راه خانه‌ي خانواده‌ي بانكر را در پيش گرفت، سر و صداي جشن را حتي از آن فاصله شنيد.


صداي گفت‌وگو و خنده را صداي آب از سكه انداخت، گويي در هوا معلق بود. استخر خانواده‌ي بانكر برتپه‌اي ساخته شده بود و او از چند پله بالا رفت و قدم به تراسي گذاشت كه نزديك به سي زن و مرد در آنجا مشغول نوشيدن بودند. تنها كسي كه توي آب بود روستي تاورز بود كه روي قايق لاستيكي شناور بود. وه كه سواحل رود لوسيندا چه شاداب و سرورانگيز بود! مردها و زن‌هاي مرفه كنار آب رود لاجوردي جمع بودند و پيشخدمت‌ها ي مرد، كت سفيد به‌تن ، با جين خنك از آنها پذيرايي مي‌كردند. هواپيماي آموزشي قرمز رنگي در آسمان مرتب چرخ مي‌زد؛ صدايش حالت شور و نشاط بچه‌اي را داشت كه توي تاب نشسته باشد. صحنه‌ي پيش روي نِد محبتي گذرا در او ايجاد كرد و جمع آدم‌ها، هم‌چون چيزي ملموس، عطوفتي در وجودش برانگيخت. در دور دست غرش رعدي به گوشش رسيد. اينيد بانكر همين كه او را ديد جيغش بلند شد: «ببينين كي اينجاست؟ چه اتفاق جالبي! وقتي لوسيندا گفت تو نمي‌آي داشت جونم گرفته مي‌شد.» از لا به لاي آدم‌ها به طرفش رفت، اينيد پس از روبوسي او را به‌ طرف نوشگاه برد، تا به آنجا برسند مدتي طول كشيد؛ چون با هشت‌تايي زن خوش و بش كرد و با همين تعداد مرد دست داد. متصدي خندان نوشگاه كه نِد او را در هفتادهشتاد مهماني ديده بود يك ليوان جين و سودا به دستش داد و او، نگران از اينكه درگير گفت‌وگويي شود و سفرش به تاخير بيفتد، كنار نوشگاه ايستاد. وقتي احساس كرد كه دارند دورش جمع مي‌شوند شيرجه رفت و براي آن‌كه با قايق روستي برخورد نكند از حاشيه‌ي استخر پيش رفت. در انتهاي دور استخر، لبخند بر لب، از كنار خانواده‌ي تاميلسون گذشت و طول كوچه باغ را نرم دويد. ريگ‌‌ها پايش را آزردند اما اين تنها وقتي بود كه دچار ناراحتي شد. جشن گرداگرد استخر برقرار بود و همان‌طور كه او رو به سوي خانه‌اش در حركت بود سر و صداي گوشنواز و آميخته با صداي آب رفته‌رفته محو شد و صداي راديوي آشپزخانه‌ي خانواده‌ي بانكر را شنيد، كسي به اخبار روز گوش مي‌داد. بعداز ظهر يكشنبه بود. راهش را از لابه‌لاي ماشين‌هاي پارك شده ادامه داد. و از روي علفزار حاشيه‌ي راه اتومبيل‌رو به طرف كوچه آلوايوز راه افتاد. دلش نمي‌خواست او را شورت به پا توي جاده ببينند؛ اما از رفت و آمد اتومبيل خبري نبود و او مسافت كوتاه را تا خانه‌ي خانواده لوي پيمود، تابلوي ملك خصوصي، و محفظه‌ي سبزرنگ مخصوص نشريه‌ي نيويورك تايمز را از نظر گذراند. درها و پنجره‌هاي خانه‌ي درندشت همه باز بود، اما نشانه‌ي حيات از آنها به چشم نمي‌خورد، حتي سگي هم پارس نكرد. خانه را دور زد و به طرف استخر پيش رفت و پي برد كه خانواده لوي مدت زيادي نيست كه رفته‌اند. ليوان‌ها، بطري‌ها و ظرف‌هاي آجيل روي يك ميز، در انتهاي استخر، ديده‌مي‌شد و كنار آنجا آلاچيقي به‌چشم مي‌خورد كه در اطرافش فانوس‌هاي ژاپني آويخته بودند. استخر را با شنا پيمود سپس ليواني برداشت و براي خود نوشيدني ريخت. ليوان چهارم يا پنجم بود كه مي‌نوشيد، كمابيش نيمي از رودخانه لوسيندا را پشت سر گذاشته‌بود. احساس خستگي مي‌كرد، تميز بود و از تنهايي در آن لحظه احساس نشاط مي‌كرد، همه‌چيز به او شعف مي‌بخشيد.


هوا توفاني مي‌شد.  توده‌ي ابر پشته‌اي – همان شهر- بالا آمده‌بود و تيره شده بود، ند در آنجا كه نشسته‌بود غرش رعد را دوباره شنيد. هواپيماي آموزش هاويلند هنوز در بالاي سر چرخ مي‌زد و به نظر او رسيد كه كمابيش صداي خنده‌هاي شاد خلبان را در آن بعدازظهر مي‌شنود؛ اما غرش رعد ديگري كه بلند شد راه خانه را در پيش گرفت. صداي سوت قطار به گوش رسيد، از خود پرسيد كه ساعت چند است. چهار است؟ پنج است؟ به ياد ايستگاه قطار محلي افتاد كه در آنجا پيشخدمتي با لباس رسمي، پنهان در زير باراني؛ كوتوله‌اي با گل‌هاي پيچيده لاي روزنامه؛ و زني گريان به انتظار قطار محلي ايستاده بودند. ناگهان هوا رفته رفته تاريك شد؛ لحظه‌اي از روز بود كه پرندگان خالدار، با شناختي دقيق و آگاهانه، ظاهرا به نغمه خود لحني مي‌دهند كه رسيدن توفان را خبر مي‌دهد، از جانب نوك درخت بلوطي، در پشت سر، صداي گوشنواز آب را شنيد، گويي توپي مجرايي را بيرون كشيده باشند. سپس صداي فواره‌ها از جانب همه‌ي درختان بلند به گوش رسيد. راستي، چرا عاشق توفان بود؟ هيجان او هنگامي كه در ناگهان با صدا گشوده مي‌شد و بوران گستاخانه به طرف بالاي پلكان خيز مي‌گرفت چه معني مي‌داد؟ چرا وظيفه‌ي ساده‌ي بستن پنجره‌هاي قديمي بجا و ضروري بود؟ چرا اولين نشانه‌هاي باران‌زاي باد توفان‌خيز براي او حكم آواي بي چون چراي خبرهاي خوش، شور و نشاط و نويدهاي شادي آفرين را داشت؟ آن‌وقت صداي انفجاري بلند شد، بوي باروت همه‌جا را آكنده، و باران فانوس‌هاي ژاپني خانم لوي را به شلاق گرفت، فانوس‌هايي كه سال پيش – يا نكند سال پيش از آن بود؟ - از كيوتو خريده بود.


توي آلاچيق خانه‌ي لوي ماند تا توفان فروكش كرد. باران هوا را خنك كرده بود و او مي‌لرزيد. وزش باد درخت افرايي را عريان كرد و برگ‌هاي زرد و قرمزش روي علف‌ها آب‌ها فرو ريخت. نيمه‌ي تابستان بود و درخت به يقين آفت پيدا كرده بود و با وجود اين پاييز زودرس غم بر دلش نشاند. شانه‌هايش را در دست‌ها گرفت، ليوانش را سر كشيد و به جانب استخر خانواده ولچر راه افتاد. اين كار به معني عبور از زمين اسب‌سواري خانواده‌ي ليندلي بود. با تعجب به صرافت افتاد كه علف‌ همه جا را گرفته و مانع‌ها را برداشته‌اند. با خود گفت نكند خانواده‌ي ليندلي اسب‌هايشان را فروخته‌اند يا آنها را جايي سپرده‌اند و براي تعطيلات تابستان جايي رفته‌اند. بفهمي نفهمي يادش آمد كه چيزي درباره‌ي خانواده‌ي ليندلي و اسب‌هايشان شنيده اما حافظه‌اش ياري نمي‌كرد. با پاي برهنه روي علف‌هاي خيس پيش رفت. به خانه ولچر كه رسيد استخر خشك بود.


اين نقص در زنجيره‌ي آبهاي او بي‌دليل سبب افسردگي اش شد اما احساس كرد حال كاشفي را دارد كه در جست‌و جوي سرچشمه‌ي سيلابي است اما با بستر جرياني خشك رو به ‌رو شده است. دلسرد و سر در گم شد. فكر كرد كه راهي سفر شدن در فصل تابستان كاري عادي است اما ديگر كسي آب استخر را خالي نمي‌كند. خانواده ولچر يقينا به سفر رفته بودند. در رختكن قفل بود. پنجره‌هاي خانه همه بسته بود، و وقتي خانه را دور زد و به طرف راه ماشين‌رو رفت، چشمش به تابلوي خانه‌ي فروشي، افتاد كه به درختي كوبيده بودند.


آخرين‌باري كه از خانواده‌ي ولچر خبر گرفته بود چه وقت بود؟ يعني او و لوسيندا چه وقت دعوت آنها را به شام نپذيرفته بودند؟ ظاهرا يكي دو هفته پيش بود. آيا حافظه‌اش ضعيف شده‌بود يا اينكه، براي طرد واقعيت‌هاي نامطبوع، حافظه‌اش را طوري عادت داده بود كه حقيقت را نمي‌ديد؟ آن‌وقت از دور دست صداي بازي تنيسي را شنيد. اين موضوع او را به وجود آورد و نگراني‌هايش همه از ميان رفت و آسمان ابري و هواي سرد را به چيزي نگرفت. اين روز بود! سپس بخشي از سفرش را كه از همه دشوارتر بود در پيش گرفت.


اگر آدم بعد از ظهر روز يكشنبه براي هواخوري بيرون مي‌رفت احتمالا او را مي‌ديد كه، بيش و كم برهنه، كنار بزرگراه 424 ايستاده و به انتظار فرصتي است تا از آنجا عبور كند. آدم احتمالا از خود مي‌پرسيد كه نكند او قرباني بازي كثيفي شده، اتومبيلش نقص پيدا كرده يا صرفا آدم ابلهي است كه با پاي برهنه در ميان خرت و پرت‌هاي بزرگراه، مثل قوطي‌هاي خالي آب‌جو، كهنه‌پاره‌ها و قطعه‌هاي لاستيك ايستاده و در معرض انواع ريشخندهاست و آدم مفلوكي به نظر مي‌آيد. كار را كه شروع كرده بود به اين قسمت از سفر هم فكر كرده‌بود، يعني در نقشه‌هايش بود، اما وقتي با صف اتوميبيل‌ها روبه‌رو شد، با صفي كه در روشنايي تابستان چون كرم پيش رفته بود، پي برد كه آمادگيش را ندارد، به او مي‌خنديدند، طعنه مي زدند، به طرفش قوطي آب‌جو پرت مي‌كردند، و او شوخ‌طبعي و وقار نداشت تا در سايه‌ي آنها خودش را حفظ كند. بهتر بود برمي‌گشت، به خانه‌ي وستر هيزي مي‌رفت، به جايي كه لوسيندا هم‌چنان زير آفتاب نشسته بود. جايي را كه امضا نكرده‌بود، قولي نداده‌بود، پيماني نبسته بود حتي با خودش!


باري، اگر باور داشته باشيم – همان طور كه او داشت – كه لجاجت آدم‌ها در برابر عقل سليم رنگ مي‌بازد، آيا او نمي‌توانست از همان‌جا برگردد؟ چرا تصميم داشت سفرش را، حتي به بهاي به خطر انداختن جانش، به آخر برساند؟ اين بازي ابلهانه، اين شوخي، اين خربازي تا چه اندازه برايش جدي بود؟ برگشتي در كار نبود. حتي آب لاجوردي استخر وسترهيزي را كه آن‌طور واضح ديده بود، تركيبات روز را كه فروبلعيده‌بود و صداهاي دوستانه و آرام كساني را كه بيش از حد نوشيده بودند به ياد نمي‌آورد. در ظرف كمابيش يك ساعت مسافتي را پيموده بود كه ديگر بازگشتش محال بود.


مرد مسني كه با سرعت بيست‌و‌چند كيلومتر در ساعت سبب كندي كار ترافيك شده بود به او اجازه داد تا وسط بزرگراه، آنجا كه علف‌ها جاده را دو نيم كرده بودند، پيش برود. از اينجا راننده‌هايي كه راهي شمال بودند او را دست انداختند، اما پس از ده‌پانزده دقيقه‌اي توانست از جاده عبور كند. فاصله‌ي كوتاه اينجا را تا مركز تفريحي كنار روستاي لانكستر، كه چند زمين هندبال و يك استخر عمومي داشت، قدم زنان پيمود.


تاثير آب بر صدا‌ها، توهم شكوه و حالت تعليق آب همان بود كه در استخر بانكر ديده‌بود اما سر و صداها در اينجا بلندتر، خشن‌تر و گوشخراش تر بود و همين كه به محوطه‌ي شلوغ رسيد با سختگيري روبه‌رو شد: شناگران بايد پيش از ورود به استخر دوش بگيرند؛ شناگران بايد پاهاي خود را در پاشويه بشويند؛ شناگران بايد پلاك شناسايي به گردن بياويزند. دوشي گرفت، پاهايش را در محلولي كدر و تلخ شست و به طرف استخر رفت. بوي نامطبوع كلر بلند بود و برايش حالت گنداب را داشت. دو نجات غريق در اتاقك مشرف بر استخر، در فواصل ظاهرا منظم، سوت‌هاي پليسي خود را به صدا درمي آوردند و با بلندگو حرف‌هاي زشت نثار شناگران مي كردند. ندي مشتاقانه به ياد اب نيلگون استخر بانكر افتاد و پيش خود گفت كه با شناكردن در آب سياه احتمالا خودم را آلوده مي‌كنم و جذابيت و نشاطم لطمه مي‌بيند؛ اما به يادش آمد كه او كاشف و زاير است و اين استخر صرفا حوضچه‌ي بويناكي در مسير رودخانه‌ي لوسينداست. با اخم و بي‌ميلي به درون كلر شيرجه رفت و براي اجتباب از برخورد با كسي ناگزير بود سر خود را از آب بالا بگيرد؛ اما با وجود اين با ديگران برخورد كرد، به شلپ‌شلپ پرداخت و تنه زد. وقتي به قسمت كم‌عمق رسيد هر دو نجات غريق بر سرش فرياد زدند: «آهاي با تو هستيم، تو كه پلاك شناسايي نداري، از آب بيا بيرون.» بيرون آمد، اما راهي نبود كه او را تعقيب كنند و او از ميان بوي روغن برنزه كردن و كلر و از لاي حصاري كه در برابر توفان ساخته‌ شده‌بود بيرون رفت و از زمين‌هاي هندبال گذشت. سپس عرض جاده را پيمود و به قسمت درخت‌زار مستغلات هالوران پا گذاشت. زمين درخت‌زار تميز نشده بود و راه رفتن با پاي برهنه دردناك و دشوار بود تا اينكه به قسمت چمن‌كاري شده و حاشيه‌ي پرچين بوته‌هاي آلش قيچي شده، كه دور تا دور استخر پا گرفته بود، رسيد.


هالوران و همسرش با او دوستي داشتند، آنها زوج مسني بودند كه ثروتشان حد و مرز نمي‌شناخت و ظاهرا مظنون به داشتن تمايلات كمونيستي بودند. البته كمونيست نبودند بلكه اصلاح طلب بودند و با وجود اين وقتي آنها را متهم مي‌كردند كه مخالف حكومتند – كه گه‌گاه متهم هم بودند – ظاهرا خوشحال مي‌شدند و گل از گلشان مي‌شكفت. پرچين آلش آنها زرد شده بود و او حدس زد كه اين پرچين مثل درخت افراي خانواده‌ي لوي آفت پيدا كرده‌است.


صدا زد: «آهاي ، آهاي.» تا حضور خود را به آقا و خانم هالوران اعلام دارد و از شدت تهاجم خود به خلوت آنها بكاهد. آقا و خانم هالوران به دلايلي كه هيچ‌گاه براي او روشن نشده‌بود، اهل لباس شنا نبودند و در واقع هم توضيحي در ميان نبود. اين كار از شور و شوق سارش ناپذيري آنها نسبت به اصلاحات مايه مي‌گرفت اين بود كه او، پيش ار وارد شدن از لاي پرچين، مودبانه كار آنها را در پيش گرفت.


خانم هالوران، زني تنومند با گيسواني سفيد و چهره‌ي جدي، سرگرم خواندن تايمز بود. آقاي هالوران برگ‌هاي آلش را با ملاقه از روي آب مي‌گرفت. ظاهرا از ديدن او نه تعجب كردند و نه ناراحت شدند. استخر آنها شايد از همه‌ي استخرهاي آن ناحيه قديمي‌تر بود، استخري معمولي بود از سنگ‌ ساده كه از آب نهر پر مي‌شد. از دستگاه تصفيه و تلمبه در آن خبري نبود و آبش رنگ طلايي تيره‌ي نهرها را داشت.


ند گفت: «دارم سر تا سر ناحيه‌رو با شنا طي مي‌كنم.»


«جدي؟ نمي‌دونستم كسي از عهده‌ي اين كار بر مي‌آد.»


ند گفت: «خب، من از استخر وسترهيزي شروع كردم. تا اينجا شش كيلومتري مي‌شه.»


قدم‌زنان به قسمت كم‌عمق استخر برگشت و طول استخر را شنا كرد. خودش را كه از استخر بالاكشيد صداي خانم هالوران را شنيد: «از شنيدن گرفتاري‌هاتون خيلي ناراحت شديم، ندي.»


ند گفت: «كدوم گرفتاري؟ ما گرفتاري نداريم.»


«چرا ديگه، شنيديم خونه‌تونو فروخته‌ين و بچه‌هاي بيچاره‌تون...»


ند گفت: «من كه يادم نمي‌آد خونه‌مونو فروخته‌باشم، دخترها هم كه تو خونه‌ن.»


خانم هالوران اهي كشيد و گفت: «آره، آره...» صدايش هوا را از اندوهي نابه‌هنگام آكند و ند بي‌درنگ گفت: «از شنا تو استخرتون ممنون.»


خانم هالوران گفت: «خب، سفر خوشي داشته‌باشين.»


در پشت پرچين مايو را مرتب كرد و كمرش را محكم بست. مايو گشاد شده بود و با خود گفت كه در ظرف يك بعدازظهر احتمالا وزن كم كرده است. سردش بود و خسته بود و ظاهرا خانم و آقاي هالوران و نيز آب تيره استخر آنها اندوهگينش كرد. چنين شنايي از توانايي او بيرون بود؛ اما آن روز صبح كه از روي نرده سر خورده بود و زير آفتاب استخر وسترهيزي نشسته بود چگونه چنين چيزي را مي‌توانست حدس بزند؟ دست‌هايش دردناك بود. پاهايش از خودش نبود و مفاصلش درد مي‌كرد. و بدتر از همه اينكه سرما در استخوان‌هايش نفوذ كرده‌بود و احساس مي‌كرد كه ديگر هيچ گاه گرم نمي‌شوند. برگ‌ها پيرامونش فرو مي‌ريختند و بادها بوي دود هيزم به مشامش مي‌آوردند. در اين وقت سال چه كسي هيزم مي‌سوزاند؟


به نوشيدني نياز داشت. ويسكي گرمش مي‌كرد، او را به تحرك وامي‌داشت، سبب مي‌شد تا انتهاي سفر پيش برود، به اين احساس او كه شناكردن در سراسر حومه‌ي شهر كاري بكر و تهورآميز است طراوت مي‌داد. شناگران ترعه‌ها براندي مي‌نوشيدند. او نيز به محرك نياز داشت. از روي چمن جلو خانه‌ي هالوران گذشت و راه باريك و كوتاهي را در پيش گرفت و به خانه‌اي رسيد كه آقا و خانم هالوران براي تنها دخترشان، هلن، و شوهرش اريك ساش، ساخته بودند.


استخر ساش كوچك بود و او در آنجا با هلن و شوهرش روبه‌رو شد.


هلن گفت: «ندي، خونه‌ي مادرم ناهار خوردي؟»


ند گفت: «نه، راستش سري به پدر و مادرت زدم.» ظاهرا همين توضيح كافي بود. «خيلي عذر مي‌خوام كه اين‌طور سرزده به خونه‌تون اومدم؛ آخه، سرما خورده‌ام و مي‌خوام بدونم به من مشروبي مي‌دين يا نه.»


هلن گفت: «البته خوشحال مي‌شم. اما از وقتي اريك عمل كرده تا الان هيچ مشروبي تو اين خونه پيدا نمي‌شه. يعني از سه سال پيش.»


آيا داشت حافظه‌اش را از دست مي‌داد، آيا استعدادش در پنهان كردن واقعيت‌هاي دردناك سبب شده بود فراموش كند كه خانه‌اش را فروخته؛ بچه‌هايش در ناراحتي به سر مي‌برند؛ و دوستش بيمار بوده؟


نگاهش از چهره‌ي اريك به شكم او افتاد، سه جاي بخيه رنگ باخته به چشم مي‌خورد، دو تا از بخيه‌ها دست‌كم سه‌سانتيمتري طول داشت. نافش را برداشته بودند و ندي پيش خود فكر كرد، دستي جست‌و‌جو گر در ساعت سه بامداد از كاويدن تختخواب و موهبت‌هاي آدمي و رسيدن به شكمي بدون ناف، بدون پيوند با تولد، اين گسست در وراثت، به چه نتيجه‌اي مي‌رسد؟


هلن گفت: «مطمئنم كه تو خونواده‌ي بيسوانجر مشروب پيدا مي‌كني. الان مهموني مفصلي راه انداخته‌ن. از همين‌جا صداشونو مي‌شنوي. گوش كن!»


زن سرش را بلند كرد و از آن سوي جاده، چمن‌ها، باغ‌ها، بيشه‌ها و مزرعه‌ها دوباره همهمه‌ي شفاف صداها را گرداگرد آب شنيد. ند گفت: «خب، بدن‌مو خيس مي‌كنم.» و هم‌چنان احساس مي‌كرد كه در انتخاب وسيله‌ي سفر آزاد نيست. در آب سرد استخر خانواده ساش شيرجه رفت و نفس نفس زنان در حالي كه چيزي نمانده بود غرق شود از ابتدا تا انتهاي استخر را شنا كرد. همان طور كه يك‌راست به طرف خانه‌ي بيسوانجر پيش مي‌رفت سرش را برگرداند و گفت: «من و لوسيندا دلمون برا ديدن‌تون يه ذره شده. متاسفانه خيلي وقته كه شما رو نديده‌يم. همين روزها سري به‌تون مي‌زنيم.»


از چند مزرعه گذشت و به خانه‌ي بيسوانجر رسيد. سر و صداي بزن و بكوب را شنيد. آنها افتخار مي‌كردند مشروبي به دستش بدهند، خوشحال مي‌شدند، در واقع از شادي در پوست خود نمي گنجيدند كه مشروبي به او بدهند. خانواده بيسوانجر او و لوسيندا را سالي چهار بار و هر بار شش هفته پيشتر به شام دعوت مي كردند. آنها هميشه دعوت را رد مي‌كردند و با اين‌ همه خانم و آقاي بيسوانجر، كه نمي‌خواستند واقعيت‌هاي خشك و تعصب‌آميز جامعه‌شان را درك كنند، هم‌چنان دعوت‌نامه مي‌فرستادند. از آن آدم‌هايي بودند كه توي مهماني كوكتل درباره‌ي قيمت چيزها بحث مي‌كردند؛ سر ميز شام خبرهاي پنهاني بازار را رد و بدل مي‌كردند؛ و پس از شام در جمع مختلط خود لطيفه‌هاي كثيف تعريف مي‌كردند. از قماش ند نبودند – حتي جزو كساني نبودند كه لوسيندا براي‌شان كارت تبريك عيد مي‌فرستاد. با احساسي حاكي از بي‌اعتنايي، مدارا و تا اندازه‌اي بي‌قراري به طرف استخرشان مي‌رفت؛ زيرا هوا رفته رفته تاريك مي‌شد و حالا درازترين روزهاي سال بود. وقتي او وارد شد مهماني شلوغ و پردامنه بود. خانم گريس بيسوانجر از آن ميزبان‌هايي بود كه از دعوت تكنسين‌ بينايي‌سنجي، دامپزشك؛ دلال معاملات ملكي و دندانپزشك هم به مهماني خود نمي‌‌گذشت. كسي شنا نمي‌‌كرد و انعكاس روشنايي غروب بر آب استخر تلالويي زمستاني داشت. نوشگاهي در آنجا بود و او به طرفش پيش رفت. وقتي چشم گريس بيسوانجر به او افتاد؛ نه با مهرباني، آن‌طور كه به درستي انتظار داشت، بلكه با تحكم به طرفش آمد.


به صداي بلند گفت: «بله ديگه، اين جشن همه چيز داره، حتي مهمون ناخوانده.»


زن نمي‌‌توانست او را از رو ببرد – در اين ترديدي نبود – و مرد هم جا نزد. مودبانه گفت: «به عنوان مهمون ناخوانده يه مشروب به من مي‌رسد؟» زن گفت: «هركاري دلتون مي‌خواد بكنين، شما كه ظاهرا اعتنايي به كارت دعوت ندارين.»


به او پشت كرد و به جمع چند مهمان پيوست، و مرد به طرف نوشگاه رفت سفارش ويسكي داد. مسئول نوشگاه برايش ريخت اما بي‌ادبي نشان داد. دنيايي كه او در آن زندگي مي‌كرد دنيايي بود كه پيشخدمت‌ها به امتيازات اجتماعي اهميت مي‌دادند و بي‌اعتنايي مسئول نوشگاه گواه آن بود كه قسمتي از اعتبار اجتماعي‌اش را از دست داده؛ يا شايد او تازه‌كار و ناآگاه بود. سپس صداي گريس را شنيد كه پشت سرش مي‌گويد: «يه شبه به خاك سياه نشستن – هيچي جز درآمد ماهانه براشون نموند – اون‌وقت يه روز يه‌شنبه مست سر و كله‌ش پيدا شد و از ما خواست كه پنج‌هزار دلار به‌ش قرض بديم....»


صحبت‌هايش هميشه درباره‌ پول دور مي‌زد. با خود انديشيد كه اگر دنبال مشروب نمي‌آمد سنگين‌تر بود. توي استخر شيرجه رفت، طول آن را پيمود و به راه افتاد.


استخر بعد در فهرستش دو تا مانده به آخرين استخر، در خانه‌ي همسر سابقش، شرلي آدامز، قرار داشت. زخم‌زبان‌هايي كه در خانه‌ي بيسوانجر خورده‌بود اينجا درمان پيدا مي‌كرد. عشق عصاره‌ي متعالي، زداينده‌ي درد و قرص خوش‌رنگي بود كه به زانوهايش توانايي مي‌داد و قلبش را از شور زندگي مي‌آكند. آخرين باز هفته‌ي پيش، ماه پيش، يا سال پيش، كي بود؟ به ياد نمي‌‌آورد. خودش پيوند را گسسته بود، هرچند دست پيش را داشت و با اعتماد به نفس كامل از در بزرگ ديوار گرداگرد استخر پا به درون گذاشت. انگار استخر به نوعي از آن خودش بود. شرلي آنجا بود، گيسوانش برنجين و اندامش در حاشيه‌ي آب شفاف و لاجوردي، هيچ خاطره‌ي ژرفي را در او بيدار نمي‌‌كرد. با خود انديشيد كه هرچه بوده با شور و حال بوده، هرچند شرلي به دنبال گسستن پيوند از جانب او به گريه افتادة بود. شرلي به ديدن ند دست و پايش را گم كرد و ند به اين فكر افتاد كه هنور آزرده خاطر است يا نه. نكند كه باز اشك بريزد!


شرلي پرسيد: «چه مي‌خواهي؟»


«دارم سرتاسر حومه ي شهرو شناكنان طي مي كنم.»


«خدايا، تو كي عقل پيدا مي‌كني؟»


«مگه چي شده؟»


زن گفت: «اگه دنبال پول اومدي يه سنت هم به‌ت نمي‌‌دم.»


«يه نوشيدني كه مي‌دي؟»


«دارم ولي نمي‌دم. مهمون دارم.»


«باشه، زحمتو كم مي‌كنم.»


شيرجه رفت و استخر را شناكنان پيمود؛ اما وقتي خواست خود را از جدول بالا بكشد، پي برد كه قدرت بازو و شانه‌هايش تحليل رفته. دست و پا زنان خودش را به پله رساند و بيرون رفت. سر برگرداند و در رختكن روشن مرد جواني را ديد. از روي چمن تاريك كه مي‌گذشت رايحه‌ي گلهاي داودي يا ميخك، نوعي عطر تند پائيزي، را در نسيم شبانه شنيد. سر بلند كرد و ستاره‌ها را ديد كه پيدا شده‌اند؛ اما چرا به نظرش رسيد كه ستاره آندروميدا، قيفاوس و كاسيوپيا را مي‌بيند؟ بر سر صورت فلكي نيمه‌ي تابستان چه آمده بود؟ زير گريه زد.


احتمالا براي اولين‌بار بود كه در دوران زندگي بزرگسالي گريه مي‌كرد، به يقين براي اولين‌بار در سراسر زندگيش بود كه خود را تا اين حد درمانده، عاري از شور و شوق، خسته و گيج و منگ مي‌ديد. گستاخي مسئول نوشگاه يا بي‌ادبي دلداده را درك نمي‌كرد، دلداده‌اي كه در پايش زانو زده بود و شلوارش را از اشك خيس كرده‌بود. بيش از حد شنا كرده بود؛ بيش از حد در آب غوطه خورده بود؛ و بيني و گلويش از آب زياد سوزش داشت. در اين صورت چيزي كه نياز داشت يك نوشيدني، يك هم‌نشين و لباسي تميز و خشك بود، و با آنكه مي‌توانست ميان‌بر بزند، يكراست از جاده بگذرد و خانه‌اش برود، به راهش ادامه داد و راهي استخر گيمارتين شد. اينجا براي اولين‌بار در زندگي دست به شيرجه نزد، بلكه از پله‌ها پايين رفت، وارد آب سرد شد و با شناي پهلوي سر و دست شكسته، كه احتمالا در جواني يادگرفته بود، پيش رفت. خسته و لنگان‌لنگان به طرف خانه‌ي كلايد راه‌افتاد، طول استخر را با شلپ‌شلپ پيمود و چندبار دستش را به جدول استخر گرفت و نفس تازه كرد. از راه پله بالا رفت و نمي دانست با اين حالي كه دارد مي‌تواند به خانه برسد يا نه. آنچه خواسته بود انجام داده‌بود، سرتاسر حومه شهر را شناكنان پيموده بود، اما خستگي چنان او را گيج و منگ كرده بود كه موفقيتش نمودي نداشت. با قامتي خميده و همان‌طور كه به چهارچوب درها دست مي‌گرفت تا تعادلش را حفظ كند به راه شن‌ريزي منتهي به خانه‌اش پيچيد.


خانه تاريك بود. آيا آن‌قدر ديروقت بود كه همه خوابيده باشند؟ آيا لوسيندا براي صرف شام در خانه‌ي وسترهيزي مانده؟ ايا دخترها به مادرشان پيوسته‌اند يا جاي ديگري رفته‌اند؟ مگر توافق نكرده‌اند كه يكشنبه‌ها هيچ دعوتي را نپذيرند؟ مي‌خواست درهاي گاراژ را باز كند تا ببيند كدام ماشين سرجايش هست. اما درها قفل بود و دستش از زنگ دسته‌ها سياه شد. به طرف خانه كه رفت يكي از ناودان‌ها را ديد كه توفان از جا كنده‌بود. ناودان مثل ميله‌ي چتر بالاي در آويزان بود، اما صبح روز بعد مي‌شد آن را تعمير كرد. درهاي خانه قفل بود و او با خود فكر كرد كه آشپز ابله يا كلفت ابله درها را قفل كرده‌اند تا اينكه به يادآورد كه مدت‌هاست ديگر كلفت و آشپزي استخدام نكرده‌اند. فرياد كشيد، با مشت به در كوفت، سعي كرد به زور شانه در را باز كند و سپس، از پشت پنجره‌ها كه نگاه كرد، خانه را خالي ديد.


 


برگرفته از كتاب: داستان و نقد داستان – ترجمه احمد گلشيري – جلد چهارم – انتشارات نگاه


حروف‌چين: فرشته نوبخت


نقد این داستان را این‌جا بخوانید:


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS2444
تاريخ ارسال : جمعه 25 بهمن 1387
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي خور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - جان‌ بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate