خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
ملخ‌ها

بهروز دهقانی


آن سال محصول ما خوب بود. اولهاش آب نبود. نصف محصول خشک شد بعد باران بارید و بند آمد. افسوس کمی‌دیر سیل آمد و هر چه گیر آورد شست و با خود برد. از اینها که بگذریم، چون عادی است و همیشه اتفاق می‌افتد، حادثه دیگری نیفتاد که ما را بترساند. همه پای دیوار نشسته بودیم و منتظر که گندم‌هایمان زرد بشوند و بیفتیم جان‌شان.


     پدر بزرگم که خیلی وقت بود باد نزله داشت پایش فلج شده بود و دیگر نمی‌توانست بیرون بیاید دم تنور کنار مادر بزرگ می‌نشست و برای زمستان مان جوراب پشمی‌می‌بافت.وقتی براش تعریف می‌کردیم که:


-      خوشه‌ها دست کم هر کدام پانزده تخم دارند، باورش نمی‌شد.


      می‌گفت:


-      این دور و برها هیشکی بیشتر از ده تخم ندیده.


     می‌خواستیم پس از درو ببریمش سر خرمن تا با چشم خودش ببیند و دیگر هی نگوید:


- اصلاً همه ما را خود حضرت نفرین کرده. یه وقتی گذارش به این کوه و کمر می‌افته و ده ما رو می‌بینه ته دره نشسته . چون تشنه‌اش بوده میاد توی ده. به هر خانه سر می‌زنه می‌بینه لب‌های پیرزن‌ها و بچه‌ها از تشنگی ترک ور داشته هیشکی بلند نم‌یشه یه قلپ آب بهش بده. حضرت قربونش برم نوک شمشیرشو می‌زنه به همین کوه، آب گوارایی راه می‌افته سیراب که می‌شه راهش رو می‌گیره و میره. چشمه هموندم خشک می‌شه. همه‌تون می‌تونین برین سر کوه و جاشو ببینین مث یه کاسه گندمس.


برادر کوچکم می‌گفت: بابا چون پارسال اون مرد گندهه یادت هست اومد این‌جا؟ اون می‌گفت اون کاسه دهانه آتشفشان بوده و یا یه همچو چیزی ...


بابا بزرگ که دیگر حرفی نداشت بزند جورابش را زائد میگذاشت زمین و عصایش را بر می‌داشت. هر کس که دم دست بود کتک می‌خورد. می‌بایست در رفت.


دو سه هفته بیشتر به وقت درو نداشتیم. گندم‌ها که تا چند روز می‌رسیدند مانند دریای طلا موج می‌زدند و به هر باد سر خم می‌کردند. پدرم همه داس‌ها و داستغاله‌ها را برداشت و برد شهر که تیزشان بکند. برگشتنی الاغ سیاه‌مان نا نداشت راه برود. آن‌قدر خرده ریز بارش بود. صد پنجاه تومن که تازگی از شرکت تعاونی گرفته بود خیلی به دردش خورده بود. برای همه ما کفش و پیراهن خریده بود. برای خواهر و ننه‌ام شلیته قرمز ویل. همه‌مان آن‌قدر خوشحال بودیم که شب خوابمان نمی‌برد. تا نصف شب در خانمان بگو بخند بود. خواهرم آن‌قدر از شلیته قرمزش خوشش آمده بود که ولش نمی‌کرد. هر جا می‌رفت با خودش می‌برد.


آخرش افتاد توی تنور. خدایی شد که تنور زیادی داغ نبود. ننه زود درش آورد. و بامبچه به سرش زد و گفت:


- ذلیل شده مگه کوری؟


خواهرم زد زیر گریه.


حوصله همه‌مان سر رفت. رفتیم زیر لحاف وخوابمان گرفت. فردا صبح داس‌ها را برداشتیم و رفتیم سر کشت‌مان برادر کوچکم یک مرتبه داد زد:


- چه حیوونای قشنگی


توی دستش ملخ درشت سبز رنگی بود که با چشم‌های درشت ذوق زده اش توی صورت آدم نگاه می‌کرد.


پدرم گفت : ملخ!


زیر پای‌مان نگاه کردیم. همه جا پوشیده از ملخ بود. لای گندم‌ها جست می‌زدند.


- ملخ!


من گفتم: نمی‌دونم . می‌گی چیکار کنیم؟


پدرم گفت: بریم پیش کدخدا.


کدخدا گفت: این‌جا‌ها ملخ چیکار داره!


پدرم گفت: من چی می‌دونم! بیا از خودشون بپرس.


کدخدا گفت: شاید بسرت زده.


پدرم گفت: خودت که چشم داری! بیا بریم نشونت بدم.


پدرم یک ملخ درشت را گرفت جلو کدخدا، کدخدا ملخ را میان انگشتانش گرفت و پاهایش را شمرد. بعد خاشاکی از زمین برداشت و به دهان ملخ گذاشت.


آهی کشید و گفت:


- آره، انگار خودشه.


پدرم گفت: خوب حالا چیکار کنیم؟


کدخدا گفت: باس فوراً بری شهر.


پدرم گفت: من که جایی رو بلد نیستم. خودت خوب راهو و چاهشو بلدی بهتره خودت بری.


کدخدا گفت: این‌همه کار رو سر من ریخته، من که نمی‌تونم برم. خودت می‌دونی یه عده اومدن، سرباز گیری، تو خونه من هستن. گاو ارباب هم که امشب می‌زاد باس برم مواظبش باشم.


پدرم گفت: آخه من جایی رو بلد نیستم.


کدخدا گفت: این‌که کاری نداره. از هر کجا بپرسی اداره کشاورزی، نشونت می‌ده. می‌ری اون‌جا و می‌گی زود به دادمون برسین.


پدرم دیگر حرفی نزد. آمدیم خانه. الاغ سیا همان تازه کارش را تمام کرده بود و داشت برای خودش نشخوار می‌کرد. پدرم افسارش را گرفت و کشیدش بیرون. پالانش را درست کرد. ننه ناهار و شاممان را پیچید توی دستمال و گذاشت توی خورجین. خورجین را گذاشتیم پشت الاغ و راه افتادیم.


نزدیکی‌های ظهر رسیدیم سر گردنه. هر دو حسابی گشنه‌مان شده بود. پدرم دستمال را باز کرد و نان و پنیرمان را در آورد و خوردیم. باز راه افتادیم. عصر رسیدیم به شهر و یک راست رفتیم به کاروانسرای « گول ممد.»


صبح ناشتا نخورده رفتیم سراغ اداره کشاورزی. پدرم از مرد شکم گنده ای که کیفی دستش بود پرسید:


- اداره کشاورزی کجاست؟


مرد ایستاد و دستش را گذاشت روی شکمش و نفس نفس زنان گفت:


- از این‌جا برو خیابون فردوسی از اون‌جا بپیچ خیابون حافظ از اون‌جا یه راس برو خیابون «امیدهای پوچ.»


پدرم این وروآن‌ور نگاه کرد و گفت: آره، خدا پدر تو بیامرزه.


دست مرا گرفت وراه افتادیم. از یکی سراغ خیابون فردوسی رو گرفت و از یکی سراغ خیابان حافظ را و آخر سر خیابان دیگر. اداره کشاورزی که می‌گفتند یک جای بسیار گنده‌ای بود که هیچ دخلی به عمارت ارباب نداشت. همه جایش انگار آینه سیاه بود، برق برق می‌زد.


این ور و آنورش رفتیم. نمی‌دانستیم درش کجاست. اولش رفتیم یک جای بزرگی که لاک‌پشت‌های گنده‌ای نشسته بودند، آن‌جا از گرما تن‌شان خشکیده بود. مردی که کلاه سربازها سرش بود- مال این آبی بود - آمد جلو و گفت:


- نره خر، لای ماشینا چیکار داری؟ بیا بیرون! اومدی قالپاق دزدی؟


پدرم گفت: می‌خواهیم بریم اداره کشاورزی.


مرد گفت: تا ماشین گدا جمع کنی نیومده فلنگو ببند .


پدرم گفت: ما مال ده جنت آبادیم . تو دهمون ملخ اومده می‌خوایم بریم اداره کشاورزی خبر بدیم.


مرد گفت: خوب از این در بیا برو بالا.


پدرم گفت: بجنب بری .


از لای گردونه‌ای رد شدیم و رفتیم تو. جای بزرگی بود که ده دوازده تا در داشت.


در اول را باز کردیم کسی نبود. در دوم را که باز کردیم یکی از تو در را محکم زد و انداخت‌مان بیرون. توی اتاق دیگر مردی نشسته بود و چایی می‌خورد.


پدرم گفت: آقای رییس تو ده ما ملخ اومده.


مرد فنجانش را گذاشت زمین و سرش را بالا گرفت و گفت:


- به من چه؟


- اخه می‌گن ...


- برو دفع آفات.


آمدیم بیرون. مردها تند تند می‌آمدند و می‌رفتند. خیلی بودند بعضی‌ها کاغذ دستشان بود.


بعضی شکم‌شان خیلی گنده بود مثل شکم ارباب خودمان. پدرم به من گفت:


- گفتش برین کجا ؟


گفتم: دف آباد یا یه همچو چیزی.


پدرم باز این ور و آن ور را نگاه کرد از یک مردی که ریخت خودش را داشت . پرسید:


_دف آباد کجاست؟


مرد گفت: طبقه پنجم. از اون پله‌ها برین بالا.


«دده» راه افتاد طرف پله‌ها. من هم دنبالش. خیلی پله بود. آن‌قدر بالا رفتیم که اگر دستمان را دراز می‌کردیم به آسمان می‌رسید. پاهایم درد گرفته بود. آخرش به جایی رسیدیم که دیگر پله نبود. آن‌جا هم می‌آمدند و می‌رفتند.


«دده» جلوی مردی که به عجله می‌رفت ایستاد و پرسید:


_دف آباد کجاست؟


مرد ایستاد و سرش را خاراند و با انگشت جایی را نشان داد.


دده گفت: بشین همین جا. جایی نری‌ها! گم می‌شی.


من نشستم پای دیوار. پاهایم درد می‌کرد. دده دری را باز کرد و رفت تو. از پشت در هیچ صدایی نمی‌آمد. بعد دده آمد بیرون. رنگش پریده بود کلاهش توی دستش بود.


جعفر بیا این‌جا تو یادت هست ملخ‌ها چه رنگی بودن؟


من گفتم: سبز بودن. بعضی‌هاشون خاکستری.


دده باز رفت تو . از لای در که باز مانده بود نگاه کردم. دده ایستاد جایی و گفت:


_پسرم می‌گه: سبز بودن، بعضی‌هاشون هم خاکستری.


یکی از تو داد زد:


_این که نمی‌شه. جنس ملخ باید کاملا معلوم بشه. این‌جور کارها رو که نمی‌شه سرسری گرفت! مبارزه با ملخ شوخی نیس. باس اول بدونیم جنسش چیه. رنگش چیه. تو که اصلاً سرت نمیشه، این اداره فقط با ملخ‌های قرمز مبارزه می‌کنه.


پدرم گفت : نمی‌شه مثلا این ملخ‌ها رو رنگ بزنیم بشه قرمز؟


صدا بلند شد که : از لحاظ علمی‌ این کار درست نیست. برو اداره مبارزه با ملخ سبز و خاکستری.


در اداره مبارزه با ملخ سبز و خاکستری گفتند: تو مطمئنی همه‌شون سبز بودن؟


پدرم گفت : همه‌اش که سبز سبز نبودن.


بعد رویش را به من کرد و گفت: جعفر تو که خوب تماشاشون کردی.


من گفتم بعضی‌هاشون زرد بودن بعضی‌ها سبز. از همه رنگی بودن. مردی که سر طاسش برق می‌ز‌د از حرف‌های من نیشش باز شد:


-         نگفتم؟ باید بری سراغ اداره مبارزه با ملخ الوان.


ده دوازده روزی توی شهر بودیم. برای من خیلی خوش گذشت. خیلی جاها رفتیم. شهر از ده ما خیلی بزرگ‌تر بود. اتاق‌های قشنگ و بلند، ماشین‌ها، خیابان‌ها، همه‌اش قشنگ بود. یک دفعه که می‌ایستی بیشتر از صد تا می‌توانستی بشماری. تند و تند می‌آمدند و می‌رفتند. فقط پدر اوقاتش تلخ بود. عصر که بر می‌گشتیم به کاروانسرای گل ممد همه‌ش روی جاجیم دراز می‌کشید، رویش را به دیوار می‌کرد و زیر لب فحش می‌داد. بعضی وقت‌ها هم بلند بلند با خود حرف می‌زد.


خدا پدر گول ممد را بیامرزد. چه آدم نازنینی بود. یک شب آمد پیش ما دید پدر رویش را به دیوار کرده و دارد فحش می‌دهد.


گفت: قهرمان دایی چه خبرت است؟ مگر چی شده؟


دده گفت: کدخدا گفت اگه به‌شون بگی تو ده ما ملخ اومده فورا پا می‌شن و راه می‌افتن میان. بر پدرش لعنت که ما رو از کار و بارمون انداخت. حالا نمی‌دونم برم یا باز صبر کنم و فردا برم اداره کشاورزی.


گول ممد گفت: بابا این‌که کاری نداره، تو از اولش اینو به من می‌گفتی. فردا صبح بیا با هم بریم.


فردا صبح با گول ممد راه افتادیم. گول ممد سری به این‌جا و آن‌جا زد و آدم‌هایی را دید تا آخرش ما بردش به اتاقی. من ایستادم دم در، دده و خودش رفتند تو.


نشستم دم در و به آدم‌ها نگاه کردم. بعضی‌هاشون یک راست از پله‌ها می‌رفتند بالا. بعضی‌ها می‌رفتند به اتاق‌ها. پرداختم بشمردن آدم‌هایی که از پله‌ها می‌رفتند. هزاروسیصدسی‌ودو تا که شمردم صدای پدرم را شنیدم که دارد از اتاق بیرون می‌آید:


- نمونه برداری یعنی چه گول ممد؟ چکار باس بکنیم؟


- می‌ری از هر کدام چند تایی می‌گیری می‌آری این‌جا. می‌خوان مطالعه بکنن بعد بیان به ده.


من گفتم: ملخ‌ها رو می‌خوان این‌جا بکشن؟


پدرم گفت: تو چشمت آب میخوره؟


گول ممد گفت: خدا رو چه دیدی!


صبح آفتاب نزده، الاغ را از طویله کشیدیم بیرون و راه افتادیم.


دده گفت: خوب شد این مرد به دادمون رسید. اگر اون نبود الانه ویلون بودیم. توی کشت که رسیدیم زودی چندتایی گیر می‌آریم و توی دستمال می‌بندیم بر می‌گردیم. لازم نیس بریم ده. زودتر برگردیم بهتره.


از گردنه گذشتیم از پای کوه کشتزارهای ده ما شروع می‌شد راه زیادی نداشتیم راه سنگی بود اما کوتاه.


- انگار گندم‌ها رو درو کردن.


- اما چرا این‌جوری. سنبل‌ها نیستن. ساقه خشکیده‌شون مونده.


این طرف و آن طرف خوب نگاه کردیم. از گندم خبری نبود.


دده گفت: جعفر انگار ملخ‌ها رفتن خدا رو شکر دیگه نمی‌ریم شهر. تا نزدیکی ده خبری نبود. بالای تپه، پای امرود وحشی که رسیدیم مردها را دیدیم که سرشان به پایین بود. یواش یواش راه می‌رفتند و یک مرتبه جست می‌زدند روی زمین. مثل ملخ‌ها. بعد دستشان را توی خورجین می‌کردند.


پدرم داد زد آهای مشدی زامان چیکار دارین می‌کنید؟


مشدی زامان کمرش را راست کرد و بالای تپه را نگاه کرد تا ما را دید، داد زد:


_اوهوی ی ی ی ی.


باز کار عجیبش را از سر گرفت.


از بالای تپه که نگاه می‌کردیم مردها را می‌دیدیم که قدشان را خم کرده اند و جست میزنن، مثل ملخ.


دده گفت: اوهوی ی ی.


بعد خم شد و پرداخت به جست زدن.


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS2466
تاريخ ارسال : جمعه 09 اسفند 1387
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي خور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - جان‌ بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate