خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
باغچه جعفری

ویلیام سارویان

برگردان: جمشید کارآگاهی


سارویان در 1908 در فرنسو کالیفرنیا در خانواده کارگر ارمنی- آمریکایی دیده به جهان گشود. در سیزده سالگی مدرسه را ترک کرد و به کارهای متعددی پرداخت و سرانجام نویسندگی را پیشه خود قرار داد. سارویان طی سال‌های 1934 تا 1940 بیش از پانصد داستان به رشته تحریر درآورد.


نخستین مجموعه‌اش «مرد جوان جسور بر تاب بندبازی» 1934 و دومین مجموعه‌اش «دم و بازدم» 1936 بود. معروف ترین نمایشنامه‌های او «قلب من در کوهستان» 1939 و «زمان زندگی تو» 1939 است.


سارویان تاکید بسیاری بر بنیاد خانواده دارد. او می‌گوید: «اگر نویسنده‌ای افراد خانواده خود را درک نکند، شانس اندکی برای درک و شناخت نوع بشر دارد.» شخصیت ال کوندراج در این داستان نمایانگر ایمان و اعتقاد سارویان به مردمی‌است که به اندکی درک نیازمندند.


روزی در ماه آگوست آل کوندراج بدون این که یک پنی در جیب‌اش باشد در فروشگاه وول ورث پرسه می‌زد که چشمش به چکش کوچکی افتاد که نه اسباب بازی بلکه چکشی واقعی بود و آرزوی تصاحب آن تمام وجودش را در بر گرفت. یقین داشت این درست آن چیزی است که احتیاج دارد تا با آن یکنواختی ملالت بار را از بین ببرد و چیزی بسازد. از کارگاه بستهبندی، جایی که کارگران جعبه‌ساز کار می‌کردند و با بی‌مبالاتی دست کم پنجاه سنت میخ را دور ریخته بودند، تعدادی میخ درجه یک جمع کرده بود. با طیب خاطر زحمت جمع‌آوری آنها را به خود داده بود، چون به نظرش می‌رسید میخ، آن هم آن میخ، چیزی نبود که دور ریخته شود. میخ‌ها را حدود نیم پوند، حداقال دویست دانه، در کیسه‌ایی کاغذی درون جعبه سیبی که خرت و پرت‌هایش را در خانه در آن نگاه می‌داشت، گذاشته بود.


   حالا فکر می‌کرد با چکش ده سنتی و چوب جعبه و میخ‌ها می‌تواند چیزی درست کند، هر چند نمی‌دانست چه چیزی. شاید میزی یا نیمکتی کوچک. در هر حال، چکش را برداشت و یواشکی به داخل جیب شلوارش رکابیاش سراند، اما به محضی که این کار را کرد، مردی محکم بازویش را گرفت و بدون کلمهیی حرف او را به داخل دفتر کوچکی در پشت فروشگاه هل داد. مردی دیگر،  مسنتر، در دفتر پشت میز نشسته بود و با کاغذها ور می‌رفت. مرد جوانتر که مچ او را گرفته بود، به هیجان آمده و عرق بر پیشانی اش نشسته بود.


گفت: «خوب، این هم یکی دیگر.»


مرد از پشت میز برخاست وآل کوندراج را سرتاپا ورانداز کرد.


-         چی کش رفتی؟


مرد جوان با نفرت نگاهی به آل کرد، گفت: «یک چکش. تحویل بده.»


پسرک چکش را از جیباش درآورد و به مرد جوان داد، که گفت: «باید با این بزنم توی سرت، این کار را باید بکنم.»


رویش را به طرف مرد مسن‌تر، رییس، مدیر فروشگاه کرد و گفت: «می‌خواهید باهاش چه کار کنم؟»


مرد مسن‌تر گفت: «بسپرش دست خودم.»


مرد جوان تر از دفتر خارج شد و مرد مسن نشست و به کارش پرداخت. آل کوندراج پانزده دقیقه در دفتر سرپا ماند تا مرد مسن دوباره نگاهش کرد. گفت: «خوب!»


-         خوب! باهات چه کار کنم؟ تحویل پلیس‌ات بدم؟


آل چیزی نگفت، اما مسلماً نمی‌خواست به پلیس تحویل داده شود. از مرد متنفر بود، اما در عین حال دریافت که اگر کس دیگری بود می‌توانست خیلی از او بدتر باشد.


-         اگر بگذارم بروی، قول می‌دهی هیچوقت از این فروشگاه دزدی نکنی؟


-         بله آقا.


-         خیلی خوب. از این طرف برو بیرون و تا وقتی پول نداری به این فروشگاه برنگرد.


درِ راهرویی را که به کوچه منتهی می‌شد بازکرد و آل کوندراج با عجله از راهرو خارج شد و به کوچه رفت. وقتی خلاص شد اولین کاری که کرد خندید. اما می‌دانست که تحقیر شده و به شدت خجلت زده بود. در ذات‌اش نبود چیزی را که به او تعلق نداشت، بردارد. از مرد جوانی که مچ اش را گرفته بود بیزار بود و از مدیر فروشگاه که وادارش کرده تا مدتی طولانی در دفتر خاموش بایستد متنفر بود. اصلاً خوشش نیامد وقتی مرد جوان گفت باید با چکش توی سرش بزند.


بایست جرات می‌داشت و راست توی چشمش نگاه می‌کرد و می‌گفت: «خودت تنها؟» البته چکش را دزدیده و گیر افتاده بود، اما به نظرش نباید آنقدر تحقیر می‌شد. بعد از اینکه سه بلوک دور شد، به این نتیجه رسید که نمی‌خواهد هنوز به خانه برود، به همین خاطر برگشت و به طرف شهر رفت.


درواقع در این فکر بود که برگردد و به مرد جوانی که او را گرفته بود چیزی بگوید و در آن موقع مطمئن نبود نمی‌خواهد برگردد تا دوباره چکش را بدزدد و این بار گرفتار نشود. مادامی‌که مجبورش کرده بودند مثل یک دزد به نظر برسد، کمترین چیزی که باید از این میان نصیب‌اش می‌شد، چکش بود.


هرچند خارج از فروشگاه دل و جرات‌اش را از دست داد، درحالیکه داخل فروشگاه را تماشا می‌کرد، به مدت ده دقیقه در خیابان ایستاد.


آنوقت، در هم شکسته و پریشان و اکنون به شدت از خودش شرمنده بود، اول برای این که چیزی دزدیده بود، بعد چون گیر افتاده بود، بعلاوه تحقیر شده بود، تازه به این خاطر که به قدر کافی دل و جرات نداشت تا برگردد و کار را درست انجام دهد. از نو قدم زنان به سمت خانه رفت. ذهنش چنان مغشوش بود که وقتی خارج از مغازه لوازم خانگی گراف با رفیقش پیت واچک رودررو شد با او سلام و احوال‌پرسی نکرد.


وقتی به خانه رسید، سرافکنده‌تر از آن بود که داخل شود و خنزر پنزرهایش را وارسی کند، به همین علت از شیر آب حیاط پشتی، آب خنک نوشید. مادرش از این شیر آب برای آبیاری چیزهایی که هر سال می‌کاشت: بامیه، فلفل فرنگی، گوجه فرنگی، خیار، پیاز، سیر، پونه، بادمجان و جعفری استفاده می‌کرد.


مادرش تمام این گیاهان را باغچه جعفری می‌نامید و در طول تابستان هر شب صندلی‌ها را از خانه بیرون می‌آورد و دور تا دور میزی که همسایه همه فن حریفش در ازای پانزده سنت برایش ساخته بود، می‌چید و پشت آن می‌نشست و از خنکای باغچه و عطر گیاهانی که کاشته و مراقبت کرده بود، لذت می‌برد. گاهی اوقات حتی سالاد درست می‌کرد و نان محلی نازک را نم می‌زد و کمی‌پنیر سفید ورقه ورقه می‌برید و با آل کنار باغچه جعفری شام می‌خوردند. بعد از شام، مادرش شلنگ را به شیرآب وصل می‌کرد و باغچه را آب می‌داد و خانه خنک تر از همیشه می‌شد و بوی خیلی خوبی می‌داد، بسیار با طراوت و خنک و سبز، گیاهان گوناگون رایحه سبز باغ را از خود و هوا و آب صادر می‌کردند. پس از این که آب نوشید جایی که جعفری می‌رویید نشست و مشتی از آن را کند و به آرامی‌خورد. سپس به داخل خانه رفت و آنچه اتفاق افتاده بود برای مادرش تعریف کرد. حتی آنچه را بعد از این که رهایش کرده بودند در فکرش بود انجام دهد. به مادرش گفت که می‌خواسته برگردد و از نو چکش را کش برود.


مادرش با انگلیسی دست و پا شکسته یی گفت: «نمی‌خواهد دزدی کنی. بیا این ده سنت. برگرد پیش آن مرد و این پول را به او بده و آن را بیاور خانه. چکش را.»


آل کوندراج گفت: «نه. برای چیزی که واقعاً احتیاج ندارم از تو پوی نمی‌گیرم. فقط فکر کردم یک چکش می‌خواهم، برای این که اگر خواستم چیزی درست کنم، مقدار زیادی میخ و چند جعبه چوبی دارم، ولی چکش ندارم.»


مادرش گفت: «برو بخرش، چکش را.»


آل گفت: «نه.»


مادر گفت: «خیلی خوب. ساکت شو.»


این کلمه‌ای بود که همیشه وقتی نمی‌دانست دیگر چه بگوید، به کار می‌برد.


آل بیرون رفت و بر روی پله‌ها نشست. سرافکندگی اش واقعاً داشت مایه آزار می‌شد. تصمیم گرفت در امتداد خط آ]ن به بنگاه فولی برود چون لازم بود بیشتر درباره اش فکر کند. در بنگاه فولی ده دقیقه جانی گیل را که جعبه‌ها را میخ می‌زد تماشا کرد، اما جانی بیشتر از این سرگرم کارش بود که متوجه او شود یا با او صحبت کند، اگر چه یک روز در مدرسه، یک شنبه دو یا سه سال قبل، جانی با او خوش و بش کرد و گفت: «حالت چطوره پسر؟» جانی با تبر دسته کوتاه جعبه سازی کار می‌کرد. در فرنسو همه می‌گفتند جانی سریعترین جعبه ساز شهر است. مثل ماشینی که تاکنون کارگاه جعبه سازی به خود ندیده بود کار می‌کرد. خود فولی به وجود جانی افتخار می‌کرد.


بالاخره آل کوندراج راهی خانه شد زیرا نمی‌خواست توی دست و پا باشد. نمی‌خواست کسی که دارد سخت کار می‌کند متوجه شود تماشایش می‌کنند. ممکن بود بگوید: «برو پی کارت، بزن به چاک.» میل نداشت جانی گیل این کار را بکند. شرمساری دیگری را طلب نمی‌کرد.


سر راهش به خانه روی زمین دنبال پول می‌گشت، اما تنها چیزی که پیدا کرد تکه‌های شکسته معمولی شیشه و میخ‌های زنگ زده بود، چیزهایی که هر تابستان پاهای برهنه‌اش را می‌بریدند.


وقتی به خانه رسید مادرش سالاد درست کرد و میز را چید. نشست تا غذا بخورد، اما وقتی غذا را به دهانش گذاشت، میل نداشت. برخاست و به داخل خانه رفت و جعبه سیب را از گوشه اتاقش بیرون آورد و خرت و پرت‌هایش را زیر رو کرد. همه چیز سر جایش بود، درست مثل دیروز.


پرسه‌زنان به شهر بازگشت و جلوی فروشگاه بسته ایستاد. از مرد جوانی که مچ اش را گرفته بود بیزار بود و پس از آن به هیپودروم رفت و عکس‌های دو فیلمی‌را که در آن روز نمایش می‌دادند، تماشا کرد.


بعد از آن به کتابخانه عمومی ‌رفت تا دوباره همه کتاب‌ها را نگاه کند، اما از هیچ‌کدام خوشش نیامد. بنابراین کمی‌دیگر در اطراف شهر پرسه زد و سپس حدود ساعت هشت و نیم به خانه برگشت و به بستر رفت.


مادرش قبل از این خوابیده بود چون باید ساعت پنج صبح بیدار می‌شد و به سر کار، کارگاه ایندرایدین، کارگاه بسته‌بندی انجیر می‌رفت. بعضی روزها تمام روز کار بود و برخی روزها فقط نصف روز. اما مادرش هرچه در طول تابستان در می‌آورد بایست برای اداره تمام سال زندگی اش کفایت می‌کرد.


در آن شب زیاد نخوابید، چون نتوانست از شر آنچه اتفاق افتاده بود خلاص شود. شش یا هفت راه برای سامان دادن موضوع امتحان کرد. تا آنجا پیش رفت که فکر می‌کرد مرد جوانی را که او را گرفته بود، بایست بکشد. همین‌طور معتقد بود لازم است بقیه عمرش را به طرز حساب شده و بطور موفقیت‌آمیزی دست به دزدی بزند. شب گرمی‌ بود و نتوانست بخوابد.


بالاخره مادرش برخاست و برای نوشیدن آب پابرهنه به آشپزخانه رفت و در راه برگشت و به آرامی‌گفت: «ساکت»


هنگامی که ساعت پنج صبح مادرش بیدار شد، آل از خانه خارج شده بود، اما این اتفاق بارها روی داده بود. آل پسر پرجنب و جوش و ناآرامی‌بود و تمام مدت تابستان در آمد و شد بود. او مدام اشتباه می‌کرد و تاوانش را می‌پرداخت و به تازگی سعی کرده بود دست به دزدی بزند و گیر افتاده دچار دردسر شده بود. مادرش صبحانه خودش را درست کرد، ناهارش را بسته بندی کرد و با عجله به سر کار رفت، با این امید که امروز تمام روزکار باشد.


آن روز تمام وقت کار بود و بعلاوه اضافه کار هم بود، اگرچه دیگر ناهار نداشت، بر آن شد برای پول اضافی کار کند. تقریباً همه کارگران بسته بند همچنان ماندند و همسایه اش آن طرف کوچه، لیزا آبوت که کنارش کار می‌کرد گفت: «بیا تا وقتی کار تمام می‌شود کار کنیم، بعد می‌رویم خانه و با هم شام درست می‌کنیم و کنار باغچه جعفری تو که خیلی خنک است، می‌خوریم. روز گرمی‌است با عقل جور در نمی‌آید پنجاه یا شصت سنت اضافه در نیاوریم.»


وقتی دو زن به کنار باغچه آمدند، تقریباً ساعت نه بود، اما هنوز هوا روشن بود و مشاهده کرد پسرش مشغول میخ کوبی تکه‌های جعبه چوبی است، با چکش چیزی درست می‌کرد. شبیه نیمکت بود. آل قبل از این باغچه را آب داده و بقیه حیاط را مرتب کرده بود و خانه بسیار خوشایند و مطبوع به نظر می‌رسید. پسرش بسیار جدی و پرمشغله می‌نمود. او و لیزا یکراست برای تهیه شام رفتند، برای سالاد، فلفل و گوجه فرنگی و خیار و مقدار زیادی جعفری چیدند.


پس از آن لیزا به خانه اش رفت تا نانی را که شب قبل پخته بود و قدری پنیر سفید بیاورد و ظرف چند دقیقه شام خوردند و خیلی خودمانی راجع به روز موفقی که گذرانده بودند صحبت کردند. پس از شام بر آتشی که در حیاط افروخته بودند قهوه ترک درست کرد. قهوه نوشیدند و هرکدام سیگاری کشیدند و از تجارب‌شان در دهات و این جا در فرنسو برای یک‌دیگر حکایت کردند و بعد از آن درون فنجان‌هایشان نگاهی انداختند تا ببینند آیا بخت و اقبال خوبی را نشان می‌دهد و نشان می‌داد: سلامت و کار و شام خارج از خانه در طی تابستان و پول کافی برای بقیه سال.


آل کوندراج سرگرم کار بود و حرف‌هایی را که می‌زدند تصادفاً شنید، آن وقت لیزا به خانه رفت تا بخوابد. مادرش گفت: «آن را از کجا آوردی، چکش را، ال!»


-         از فروشگاه


-         چطوری؟ دزدیدی؟


آل کوندراج نیمکت را تمام کرد و بر روی آن نشست و گفت: «نه. ندزدیدمش.»


-         چطور گیر آوردی؟


آل گفت: «براش تو فروشگاه کار کردم.»


-         فروشگاهی که دیروز از آن دزدی کردی؟»


-         آره.


-         کی به ات داد؟


-         رییس.


-         چه کار کردی؟


-         چیزهای مختلف را به پیشخوان‌های مختلف بردم.


زن گفت: «خوب. خیلی خوب است. چقدر کار کردی برای آن« چکش کوچک؟»


آل گفت: «تمام روز. آقای کلمر بعد از این که یک ساعت کار کردم، چکش را به من داد، ولی من به کارم ادامه دادم. مردی که دیروز مچم را گرفته بود کار را یادم داد. با هم کار کردیم. با هم صحبت نکردیم، ولی آخر روز من را به دفتر آقای کلمر برد و به او گفت که من تمام روز را سخت کار کردم و دست کم باید یک دلار به من بدهد.»


زن گفت: «خیلی خوب است.»


-         به همین خاطر آقای کلمر یک دلار نقره گذاشت روی میز برایم و بعد مردی که دیروز مچم را گرفته بود به او گفت فروشگاه به پسری مثل من، با روزی یک دلار احتیاج دارد و آقای کلمر گفت من می‌توانم آن جا کار کنم.


زن گفت: «خیلی خوب است. می‌توانی کمی‌پول برای خودت در بیاوری.»


آل گفت: «یک دلار را روی میز آقای کلمر گذاشتم و به هردوشان گفت که احتیاجی به کار ندارم.»


زن گفت: «چرا این کار را کردی؟ یک دلار در روز برای پسر یازده ساله پول خوبی ست. چرا قبول نکردی؟»


پسرک گفت: «برای این که از هردوشان بدم می‌آید. هیچ‌وقت برای اینجور آدم‌ها کار نمی‌کنم. فقط نگاه‌شان کردم و چکش را برداشتم و آمدم بیرون. آمدم خانه و این نیمکت را درست کردم.»


زن گفت: «خیلی خوب. ساکت.»


مادرش داخل خانه شد تا بخوابد، اما آل کوندراج بر روی نیمکتی که درست کرده بود نشست و رایحه باغچه جعفری را استشمام کرد و دیگر احساس سرافکندگی نمی‌کرد. اما هیچ چیز مانع نفرت او از آن دو مرد نمی‌شد، ولو این‌که آن دو غیر از آن چه باید بکنند کاری نکرده بودند.


حروفچین: پرستو نادرپور


 


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS2585
تاريخ ارسال : یکشنبه 22 شهریور 1388
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
کیک تولد - دانیل لیونز

خواب - هاروکی موراکامی

سعادت نامه - غلامحسین ساعدی

سه یار دبستانی - رسول پرویزی

مدرسه - دونالد بارتلمی

جنگ - لوییجی پیراندللو

دوشس و جواهرفروش - ويرجينيا ولف

بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي هور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - چارلز بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate