خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
در حال و هواي سن ژرمن

آنا گاوالدا

برگردان: الهام دارچينيان


سن ژرمن دپِرس؟....نمي‌دانم مي‌خواهيد به من چه بگوييد.


«خداي من، ولي ديگر اين موضوع پيش پا افتاده‌شده، پيش از اين به اين موضوع پرداخت و البته خيلي هم بهتر از تو!»


مي‌دانم. اما چه انتظاري داريد...مطمئن نيستم همه‌ي ماجرا در بلوار كليشي برايم رخ داده باشد، زندگي است ديگر، اين‌گونه است.


باشد، انديشه‌هايتان را براي خودتان نگه داريد و به من گوش دهيد زيرا حس ششمم به من مي‌گويد از اين داستان خوشتان خواهد آمد. گل گند‌م‌هاي ظريف سن ژرمن را مي‌پرستيد، آن‌هنگام كه از اين شب‌هاي دل انگيز و نويد بخش دل‌تان غنج‌ مي‌رود، مرداني كه به گمانتان مجرد مي‌آيند و كمي هم بدبخت.


مي‌دانم از اين همه لذت مي‌بريد. طبيعي است، با وجود اين از آن دست آدم‌هايي نيستيد كه در رستوران ليپ يا كافه دومگو رمان‌هاي ارزان بازاري مي‌خوانند. نه، مسلما شما اين‌طور نيستيد. نمي‌توانيد باشيد.


پس مي‌گويم، امروز صبح در بلوار سن ژرمن مردي را ديدم. من بلوار را بالا مي‌رفتم و او درست روبه روي من پائين مي‌‌آمد. بي‌نظيرترين زوج به نظر مي‌آمديم.


ديدم از دور مي‌آيد. نمي‌دانم، شايد حالت بي‌قيد قدم زدنش توجه‌ام را جلب كرد يا لبه‌ي پالتويش كه گويي جلوتر از او حركت مي‌كرد...خلاصه در بيست متري او بودم و خوب مي‌دانستم كه از دستش نخواهم داد.


چندان هم ناكام نماندم، به يك قدمي‌ام رسيد، ديدم نگاهم مي‌كند. لبخندي شوخ طبعانه زدم؛ از نوع لبخندهاي الهه‌ي عشق رومي‌ها كه چون تيري از كمان رها مي‌شود. البته اندكي محافظه‌كارانه‌تر. او نيز به من لبخند زد. همان‌طور كه به راهم ادامه مي‌دادم، هم‌چنان لبخند بر لب داشتم، به ياد رهگذر بودلر افتادم (كمي پيش تر كه از ساگان گفتم حتما متوجه شديد حافظه ادبي خوبي دارم!!!) آرام‌تر قدم برداشتم، سعي داشتم به ياد بياورم...زني بلند بالا، باريك اندام، در پيراهن بلند سوگواري...دنباله‌اش يادم نبود....بعد از آن ...زني عبور كرد، بله دست زيبايش را بلند كرد، ريسه‌ي گلي در دستش پيچ و تاب مي‌خورد...و در آخر، آه اين تويي كه دوستت مي‌داشتم، اي كاش مي‌دانستي. هربار همين‌طور تمام مي‌شود.


ليكن اين‌بار با ساده‌لوحي آسماني‌ام، احساس مي‌كردم سن‌سباستين (آه، با تير لبخند ارتباط دارد! پس بايد دنبالش كرد؟) حامي من است. اين باور به طرز دل انگيزي استخوان كتفم را گرم مي‌كرد. اما...؟


 


بر لبه‌ي پياده‌رو ايستادم، در كمين اتومبيل‌ها بودم تا بتوانم از خيابان سن‌پرس بگذرم.


توضيح: يك زن پاريسي كه مي‌خواهد در بلوار سن ژرمن احترام خودش را نگه دارد وقتي چراغ قرمز است هيچ‌وقت از خط عابر پياده عبور نمي‌كند. زن پاريسي كه احترام خودش را نگه مي‌دارد منتظر عبور خيل اتومبيل‌ها مي‌ماند و با اين كه مي‌داند خطرناك است، خودش را وسط خيابان پرتاب مي‌كند. مردن براي ديد زدن ويترين پل‌كا، دل انگيز است.


بالاخره مي‌خواستم به وسط خيابان بپرم كه صدايي نگهم داشت. نمي‌خواهم بگويم «صداي گرم مردانه» تا خوشتان بيايد، نه اين‌طور نبود. فقط يك صدا.


-        ببخشيد...


برگشتم، آه اما او كه بود؟...همان طعمه‌ي نازنينِ چند لحظه پيش. همان طور كه چند لحظه پيش بهتان گفتم، از اين لحظه به بعد ديگر كار بودلر تمام است.


-        مي‌خواستم بپرسم دوست داريد امشب را با هم شام بخوريم؟...


با خود فكر مي‌كنم، چقدر رمانتيك است...اما جواب مي‌دهم:


-        خيلي سريع پيشنهاد مي‌دهيد، اين‌طور نيست؟...


مي‌دانيد چه شد؟ با تومانينه جوابم را داد و قول مي‌دهم كه راست مي‌گويم:


-        بله موافقم، سريع است. اما وقتي در بلوار ديدم دور شديد، به خودم گفتم: خيلي احمقانه است، با زني در خيابان برخورد مي‌كنم. به او لبخند مي‌زنم، او به من لبخند مي‌زند، و ديگر هم‌ديگر را نمي‌بينيم...خيلي احمقانه است، حتي بايد گفت پوچ و بي‌معني است.


-        ....


-        شما چه فكر مي‌كنيد؟ آن‌چه مي‌گويم كاملا به نظرتان مسخره مي‌آيد.


-        نه، نه، اصلا.


-        كمي احساس بدي داشتم، من...


-        خب؟..چه مي‌گوييد؟ اين جا، آن‌جا، امشب، به زودي، ساعت نه، دقيقا همين‌جا؟


بايد به خودت مسلط شوي دخترم، مگر بناست با همه‌ي مرداني كه به آن‌ها لبخند مي‌خوري شام بخوري؟ از زير بوته كه عمل نيامده‌اي...


-        براي پذيرفتن دعوت شام‌تان فقط يك دليل بياوريد.


-        فقط يك دليل...خداي من...چه قدر مشكل است...


خرسند نگاهش مي‌كنم.


بعد بي مقدمه دستم را مي‌گيرد:


-        فكر مي‌كنم دليلي كم و بيش قانع كننده يافته‌ام...


دستم را روي گونه نتراشيده‌اش مي‌كشد.


-        اين‌هم دليل. نه نگوييد. براي ملاقات شما مجبور مي‌شوم ريشم را بتراشم...صميمانه مي‌گويم، فكر مي‌كنم وقتي ريشم را مي‌زنم خيلي بهتر مي‌شوم.


و بازويم را گرفت.


گفتم:


-        باشد.


-        خوب است! خواهش مي كنم، بياييد با هم از خيابان رد شويم، نمي‌خواهم حالا از دست‌تان بدهم.


هنگام خداحافظي، اين بار من او را ديدم كه در جهت مخالف مي‌رفت، حتما مانند جوانك‌هايي كه گمان مي‌كنند كار مهمي انجام داده‌اند، دستي بر گونه‌هايش مي‌كشد...


مطمئن هستم كه حسابي از خودش راضي است. حق هم دارد.


 


هنوز بعدازظهر تمام نشده‌بود، بايد استراحت مي‌كردم. كمي عصبي بودم. شكارچي‌اي بودم كه خود به دام افتاده بودم، نمي‌دانستم چگونه لباس بپوشم. واكسن زدن كفش واجب بود.


بله، كمي عصبي بودم. مانند دختري ناشي كه مي‌داند آرايش مويش ضايع شده. كار كردم، به تلفن جواب دادم، فكس فرستادم و نمونه‌ها را براي حروف چين آماده كردم (صبر كنيد، به‌ناچار ...راوي داستان دختري ملوس و سرزنده است كه در دفتر انتشاراتي در جوار بلوار سن ژرمن كار مي‌كند و فكس مي‌فرستد، به ناچار...)


بند انگشت‌هايم يخ كرده، هرچه به من مي‌گويند با خود تكرار مي‌كنم.


نفس بكش دخترجان، نفس بكش...


هوا گرگ و ميش است، بلوار آرام است، از آن همه اتومبيل خبري نيست.


ميزهاي كافه‌ها دوباره پر مي‌شوند، مردم جلوي ميدان كليسا تجمع كرده‌اند، برخي ديگر مقابل سينما صف كشيده‌اند، مي‌خواهند آخرين ساخته‌ي وودي آلن را تماشا كنند.


نمي‌توانم مثل دخترهاي مودب اول سرقرار برسم. نه، حتي كمي هم ديرتر مي‌رسم. بهتر است كمي منتظرم بماند، بهتر است.


بايد داروي تقويتي بخورم تا دوباره خون به انگشتانم برگردد.


نه، به كافه دومگو نمي‌روم، شب‌ها افتضاح مي‌شود، پر از زن‌هاي آمريكايي چاق كه در حسرت حال  و هواي سيمون دوبوواريي هستند. بهتر است به خيابان سن‌بنوا بروم. آب‌جوفروشي «شي‌كي‌تو» جاي مناسبي براي كمي وقت تلف كردن.


در را به درون هل مي دهم، ناگاه رايحه‌ي آبجو آميخته به عطر تنباكوي خنك به مشام مي‌رسد، و نيز دَنگ دَنگ دستگاه بازي بيلياردِ برقي به گوش مي‌رسد. صاحب كافه زني است با موهاي رنگ شده‌ كه شوميزي نازك و بدن‌نما به تن دارد، برنامه شرط ‌بندي روي اسب‌هاي مسابقه با صداي بلند پخش مي‌شود، چند بنا با لباس كار به چشم مي‌خورند كه گويي مي‌خواهند هنوز اندكي ساعت‌هاي تنهايي و پيري را به تعويق بيندازند، مشتري‌هاي پير هميشگي با انگشت‌هاي زرد شده كه حال همه را با پيش پرداخت 48 فرانكي‌شان براي رزو ميز به هم مي‌زنند. خوشبختي.


آن‌ها كه پشت پشخوان نشسته‌اند هرازگاهي برمي گردند و مانند بچه مدرسه‌اي‌ها با هم پقي مي‌زنند زير خنده. طوري نشسته‌ام كه پاهايم از صندلي بيرون است و در معبر رفت و آمد كافه قرار گرفته، پاهايم خيلي بلندند. معبر كمي باريك است و دامن من كوتاه. هلال پشت‌شان را مي‌بينم كه از شدت خنده تكان مي‌خورد.


سيگاري مي‌كشم و دودش را خيلي دورتر بيرون مي‌دهم. نمي‌دانم نگاهم به كجا خيره مانده.


يادم مي‌آيد كه كتاب «كندي و من» در كيفم است، از خود مي‌پرسم شايد بهتر باشد اين‌جا نمانم.


يك بشقاب كوچك ژامپون شور با عدسي سفارش دادم و كمي نوشيدني ...با خود مي‌گويم بهتر نبود كار ديگري مي‌كردم؟...


اما دوباره به خود مي‌آيم. شما اينجاييد، پشت‌شانه‌هاي من و در آرزوي عشق (يا كم‌تر از آن؟ يا اصلا اين‌طور نيست؟) نه نمي‌گذارم حالتان از اين صاحب زمخت «شي‌كي‌تو» به هم بخورد. كمي بي‌انصافي است.


از آن‌جا بيرون مي‌روم با گونه‌هاي سرخ و پاهاي يخ‌كرده‌ام.


او آن جاست، گوشه‌ي خيابان سن‌پرس منتظر من است، مرا مي‌بيند، به سويم مي‌آيد.


-        ترسيدم. فكر كردم نمي‌آييد.


به خودم در ويترين مغازه‌ها نگاهي مي‌اندازم، از گونه‌هاي صاف و صيقلي‌ام خوشم مي‌آيد، مي‌ترسم.


-        متاسفم. منتظر نتيجه‌ي شرط بندي روي اسب‌ها بودم و زمان گذشت.


-        كدام اسب برنده شد؟


-        شما هم شرط بندي مي‌كنيد.


-        نه.


-        «روز زيبا» برنده شد.


بازويم را گرفت. لبخند زد:


-        قطعا همين‌طور است.


در سكوت تا خيابان سن‌ژرمن قدم زديم. هراز گاهي مخفيانه نگاهي به من مي‌انداخت، نيم رخم را برانداز مي‌كرد. اما مي‌دانم در آن لحظه از خودش مي‌پرسيد جوراب شلواري پوشيده‌ام يا جوراب ساق بلند.


صبر كن مرد جوان. صبر كن....


-        مي‌خواهم به جايي برمتان كه خيلي دوست دارم.


حدس مي‌زنم چه جور رستوراني بايد باشد....رستوراني با گارسن‌هايي بي‌خيال و چاپلوس كه با حالتي تباني‌شده به او لب خند مي‌زنند و مي‌گويند: «شب‌بخير آقا...(در حالي كه با خود زمزمه مي‌كنند پس اين يكي اين شكلي است...آن دختر مو قهوه‌اي آخرين بار را بيش‌تر مي‌پسنديدم)...مثل هميشه ميز كوچك انتهاي سالن را مي‌خواهيد؟


خوش خودمتي‌هاي حقيرانه (اما از كجا اين دخترها را پيدا مي‌كند؟..) پالتوهايتان را مي‌دهيد؟!! بسيار خوب.»


احمق، دخترها را از خيابان پيدا مي‌كند.


نه، هرگز اين‌طور نشد. پيش‌بيني‌ام درست از آب در نيامد.


گذاشت من جلو راه بروم. در يك آب‌جوفروشي كوچك را برايم به جلو هل داد. يك پيش خدمت دل‌زده و خشك فقط پرسيد آيا سيگار مي‌كشيم يا نه، همين. وسايل‌مان را به رخت آويز آويزان كرد. همراه من در كم‌تر از نيم ثانيه مرعوب لطف پيراهن زنانه‌ام شد، دانستم چندان افسوس بريدگي زير چانه‌اش را نمي‌خورد كه بي شك حاصل ريش تراشيدن چندي پيش بود، ولي دست‌هايش رسوايش مي‌كردند.


در ليوانهاي بزرگ توپ مانند شراب خارق‌العاده‌اي نوشيديم. غذاهاي نسبتا خوشمزه خورديم، تا عطر عصاره شراب از بين نرود.


مردي كه روبه‌روي من نشسته هنگام نوشيدن، چشم‌هايش چين مي‌خورد. حالا او را بهتر مي‌شناسم.


پيراهن يقه برگردان طوسي رنگ از جنس كشمير به تن دارد. جاي شكستگي در آرنجش و جاي زخم در مشت راستش دارد. احتمالا يادگار دوران بيست سالگي اش است...مادرش كه از لب و لوچه‌ي آويزان او ناراحت شده، به او گفته: «غصه نخور پسر، چيزي نشده، برو...» و در حالي كه دستي بر پشتش مي‌كشيده، او را بوسيده. و كت بسيار برازنده‌اي به تن دارد، شبيه ديگر كت‌اي مردانه اما از آنجا كه من چشم تيزبيني دارم، خوب مي‌دانم كه كتش برش مناسبي دارد. اتيكت‌هاي اولد انگلند از ديگر سالن‌هاي لباس پهن‌تر است، زود معلوم مي‌كند آن آدم مستقيم از خيابان كاپوسين خريد كرده؛ وقتي براي برداشتن كيفش خم شد، اتيكت كتش را ديدم. تصور مي‌كنم عمدا كيفش را انداخت تا خيالش از داستان جوراب شلواري چسبان راحت شود.


چيزهاي زيادي برايم مي‌گويد جز از خودش. هرگاه دستم را روي گردنم بازي مي‌دهم، رشته داستان از دستش درمي رود مي‌گويد: «و شما؟» من هرگز از خودم چيزي نمي‌گويم.


منتظر دسر هستيم، پايم تصادفا به غوزك پايش مي‌خورد. دستش را روي دستم مي‌گذارد و سريع مي‌كشد. چون بستني ميوه‌اي مي‌رسد. چيزي مي‌گويد اما آن‌قدر آهسته كه متوجه نمي‌شوم. هر دو معذب هستيم.


از اين بدتر نمي‌شد. تلفن همراهش زنگ مي‌زند.


گويي مردي تنهاست كه همه‌ي نگاه‌ها در رستوران به او خيره مانده، به چالاكي تلفن را خاموش مي‌كند. بي‌شك مزه‌ي خوش شرابي كه نوشيده بود، تباه شد. جرعه‌ها به سختي از حلقوم‌هاي خشم‌آلود پايين مي‌روند. آدم‌ها خاموش مي‌شوند، انگشتان روي دسته‌ي چاقوها منقبض مي‌مانند يا روي چين دستمال‌هاي آهار زده شده.


يك آدم بي نزاكت وقت نشناس.


پريشان است. زير بلوز كشميري كه مادرش بافته احساس گرما مي‌كند. گويي براي نشان دادن پريشاني‌اش با سر به اين و آن اشاره مي‌كند. مرا نگاه مي‌كند؛ شانه‌هايش به آرامي فرومي‌افتد.


-        متاسفم...


باز هم لبخند مي‌زند اما اين‌بار لبخندي فروخفته. به او مي‌گويم:


-        مهم نيست. در سينما كه نيستيم. روزي كسي را مي‌كشم. مرد يا زني را كه در سينما هنگام پخش فيلم به تلفن همراهشان جواب مي‌دهند، و وقتي در ستون حوادث روزنامه‌ها اين ماجرا را خوانديد بدانيد قاتل من بوده‌ام....


-        بله متوجه خواهم شد.


-        ستوان حوادث را مي‌خوانيد؟


-        نه. اما از اين به بعد مي‌خوانم، چون شانسي است كه شما را پيدا كنم.


چطور بگويم بستني ميوه‌اي خيلي خوشمزه بود.


پرنس دلرباي من كه گويي دوباره نيرو يافته بود هنگام قهوه نوشيدن به من نزديك‌تر مي‌نشيند؛ آن‌قدر نزديك كه ديگر حالا از جوراب‌هايم كاملا مطمئن است. آري جوراب شلواري پوشيده‌ام.


موهايم را بلند مي‌كند و گودي پشت گردنم را مي‌بوسد. در گوشم نجوا مي‌كند كه بلوار سن‌ژرمن را مي‌پرستد. هم‌چنين شراب بورگني و بستني‌هاي ميوه‌اي را.


بريدگي كوچك روي چانه‌اش را مي‌بوسم. خيلي وقت است منتظر اين لحظه بوده‌ام، حالا زمان مناسب است.


قهوه‌ها، صورت حساب، انعام، پالتوهايمان، اين‌ها هم جزء جزئيات داستان است، بسيار جزئي. جزئياتي كه گرفتارمان مي‌كند. سينه‌هايمان را برمي‌آشوبد.  پالتوي سياه‌رنگم را مي‌دهد و در آن هنگام....


كارهاي هنرمندانه را تحسين مي‌كنم. بسيار محتاط، تقريبا نامحسوس، كاملا حساب شده و اجرايي دقيق، بله همين كه پالتو را روي شانه‌هاي لطيف و تسليمم مي‌گذارد، در چشم به هم‌زدني روي جيب داخلي كتش خم مي‌شود تا نيم نگاهي به پيام‌هاي دريافتي تلفن همراهش بيندازد.


به ناگاه، همه‌ي حواسم را باز مي‌يابم. خيانت. قدرناشناسي. پس من بدبخت اين‌جا چه كار مي‌كنم!!! من كه نزديك بودم، شانه‌هايم گرم و آرام و دست‌هاي تو نزديك. پس چه كردي؟ چه كار برايت مهم‌تر از دريافت طف زنانه من بود آن هم زني اين‌طور رام؟


نمي توانستي تلفن همراه لعنتي‌ات را بعدا وارسي كني، دست‌كم بعد از عشق باختن با من؟ دكمه‌هاي پالتويم را تا بالا مي‌بندم. در خيابان سردم است، خسته هستم، چيزي در قلبم تير مي‌كشد. از او مي‌خواهم تا اولين ايستگاه تاكسي همراهم بيايد. نگران است. فرياد بزن، كمك بخواه پسرم، برايت لازم است. نه، با شهامت است. انگار چيزي نشده‌است. انگار دارد دوست دخترش را تا تاكسي همراهي مي‌كند. با خود مي‌گويد دستش را مي‌گيرم تا گرم شود و در شب پاريس با هم گپ مي‌زنيم. بله اين درس‌ها را تقريبا از بَرَم. او را باز مي‌شناسم. سوار مرسدس سياه رنگ  شدم، مي‌گويد:


-        اما...دوباره هم‌ديگر را مي‌بينيم، اين‌طور نيست؟ حتي نمي‌دانم كجا زندگي مي‌كنيد...چيزي برايم بگذاريد، آدرس‌تان يا شماره‌ي تلفن‌تان...


از تقويمش كاغذي جدا مي‌كند و چند شماره مي‌نويسد.


-        بگيريد. اولين شماره، شماره‌ي خانه من است و دومي شماره‌ي تلفن همراهم كه مي‌توانيد هر وقت خواستيد با اين شماره تماس بگيريد...


بله، اين را مي‌دانستم.


-        ترديد نكنيد، مهم نيست چه زماني،  باشد؟ ...منتظر هستم.


از راننده تاكسي مي‌خواهم مرا انتهاي بلوار پياده كند، بايد كمي راه بروم.


به قوطي‌هاي كنسرو تخيلاتم لگد مي‌زنم. از تلفن‌هاي همراه بيزارم، از ساگان بيزارم، از بودلر، از همه اين حقه‌بازها بيزارم.


از غرور خويش بيزارم.


 


برگرفته از مجموعه داستان: دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد- نشر قطره- 1387


حروف‌چين: فرشته نوبخت


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS2586
تاريخ ارسال : یکشنبه 22 شهریور 1388
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي خور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - جان‌ بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate