خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
خواب هاروی

استیون کینگ

برگردان: مژده دقیقی


 


جنت پای سینک ظرف‌شویی می‌چرخد و یک دفعه چشمش می‌افتد به شوهرش که حدود سی سال است با هم زندگی می‌کنند. با تی‌شرت سفید و شلوارک بیگ‌داگ نشسته پشت میز آشپزخانه و او را تماشا می‌کند.


   تازگی‌ها این مدیر روزهای هفتة وال‌استریت را بیشتر شنبه صبح‌ها درست همین‌‌جا با همین شکل و شمایل می‌بیند: شانه‌های آویزان و چشم‌های مات، شورة سفیدی روی گونه‌ها، موهای سینه که از یقة تی‌شرتش بیرون زده، و موهای شاخ ایستادة پشت سر مثل آلفا‌آلفای1 شیطان‌های کوچک که پیر و خرفت شده باشد. جنت و داستش هانا این اواخر برای هم داستان‌های آلزایمری تعریف می‌کردند وهمدیگر را می‌ترساندند ( مثل دختربچه‌هایی که شب خانة هم می‌خوابند و برای همدیگر داستان ارواح تعریف می‌کنند): فلانی دیگر زنش را نمی‌شناسد، آن یکی دیگر اسم بچه‌هایش یادش نمی‌آید.


   ولی حقیقتاَ باورش نمی‌شود که این حضورهای خاموش  صبح شنبه ربطی به آلزایمر زودرس داشته باشد. هاروی استیونس همة روزهای کاری هفته یک ربع به هفت حاضر و آماده است و برای رفتن لحظه‌شماری می‌کند، مرد شصت ساله‌ای که پنجاه ساله نشان می‌دهد( خب، بگوییم پنجاه و چهار ساله)، با یکی از آن کت و شلوارهای برازنده‌اش، مردی که هنوز هم می‌تواند معامله‌ای را به نحو احسن جوش بدهد، به موقع بخرد، یا پیش‌فروش کند.


   جنت با خودش می‌گوید نه، این فقط تمرین پیری است، و از پیری بیزار است. می‌ترسد وقتی او بازنشسته شود، هر روز صبح همین آش باشد و همین کاسه، دست‌کم تا وقتی یک لیوان آب پرتقال بدهد دستش و ( روز به روز بی‌حوصله‌تر، دست خودش هم نیست) بپرسد برشتوک می‌خواهد یا فقط نان برشته. می‌ترسد مشغول هر کاری باشد، رویش را که برگرداند، او را ببیند که در پرتو آفتاب درخشان صبحگاهی نشسته آن‌جا. هاروی اول صبح ، هاروی با تی‌شرت و شلوارک، با پاهای باز طوری که می‌تواند( اگر علاقه داشته باشد) برآمدگی ناچیز توی بساطش را ببیند، و پینه‌های زرد شست پاهایش، که همیشه والاس استیونس و« امپراطور بستنی»2 را به یادش می‌آورد. ساکت نشسته باشد آن‌جا، گیج و منگ توی فکر، عوض آن‌که آماده باشد و برای رفتن لحظه‌شماری کند. خدایا، کاش اشتباه باشد. این فکر باعث می‌شود زندگی به نظرش خیلی بی‌ارزش و سطحی بیاید، یک جورهایی خیلی ابلهانه. بی‌اختیار از خودش می‌پرسد یعنی این همان چیزی است که این همه سال به خاطرش مبارزه کرده‌اند، سه تا دخترشان را بزرگ کرده‌اند و شوهر داده‌اند، شیطنت اجتناب‌ناپذیر میانسالی او را پشت سر گذاشته‌اند، به خاطرش جان کنده‌اند و گاهی ( بیایید روراست باشیم) دو دستی به آن چسبیده‌اند. جنت فکر می‌کند اگر آدم‌ها بعد از آن جنگل تیرة انبوه به این‌جا می‌رسند، به این... به این توقف‌گاه... اصلا چرا خودشان را به زحمت می‌اندازند؟


   ولی جواب این سؤال آسان است. چون نمی‌دانستی. بیشتر دروغ‌ها را در طول راه دور انداختی، ولی به آن یکی که می‌گفت زندگی مهم است محکم چسبیدی. آلبوم عکس دخترها را نگه داشته‌ای. توی این آلبوم هنوز کوچک‌اند و هنوز امکانات بالقوة جالبی دارند: تریشا، دختر بزرگتان، کلاه سیلندر سرش است و چوب جادویی از جنس کاغذ آلومینیوم را بالای سر تیم، سگ کوکر اسپانیل، تکان می‌دهد؛ جنا در میانة پرشی وسط فواره‌های باغچه خشک ‌شده، و هنوز از علاقه‌اش به مواد مخدر، کارت‌های اعتباری، و مردهای مسن نشانی دیده نمی‌شود؛ استفانی، که از همه کوچک‌تر است، در مسابقات منطقه‌ای هجی کردن که کلمة Cantaloupe موجب شکستش شد. در بیشتر این عکس‌ها، جایی( معمولاَ در پس‌زمینه) جنت و مردی که با او ازدواج کرده حضور دارند، همیشه لبخند بر لب، انگار هر کار دیگری خلاف قانون  باشد.


   آن وقت یک روز اشتباه کردی و سرت را برگرداندی و به عقب نگاه کردی و دیدی دخترها بزرگ شده‌اند و مردی که برای ادامة زندگی با او این همه مبارزه کرده‌ای، با پاهای باز، پاهای سفید مثل گچ، نشسته و خیره شده به پرتو آفتاب، و خدا می‌داند که شاید با کت و شلوارهای برازنده‌اش پنجاه و چهار ساله نشان بدهد، ولی آن‌طور که آن‌جا پشت میز آشپزخانه نشسته انگار هفتاد سالش است، بلکه هفتاد و پنج. شبیه آدم‌هایی است که اراذل خانوادة سوپرانو3 اسمشان را گذاشته‌اند دل‌مرده.


   جنت می‌چرخد طرف سینک ظرفشویی و آهسته عطسه می‌کند، یک‌بار، دوبار، سه‌بار.


   او می‌پرسد: « امروز صبح چطوره؟» منظورش سینوس‌های جنت است، حساسیتش. باید در جواب بگوید تعریفی ندارد، ولی حساسیت تابستانی‌اش، مثل خیلی از چیزهای بد، فایده‌ای هم دارد. دیگر مجبور نیست پیش او بخوابد و نصفه شب سر سهم خودش از پتو و ملافه با او کلنجار برود، دیگر مجبور نیست صدای باد خفه‌ای را که گه‌گاه در خواب عمیق ول می‌کند بشنود. بیشتر شب‌های تابستان شش، حتی هفت ساعت می‌خوابد، که از سرش هم زیاد است. وقتی پاییز برسد و هاروی از اتاق مهمان به اتاق خواب خودشان برگردد، خوابش کم می‌شود و به چهار ساعت می‌رسد، و بیشترش هم آشفته و پریشان است.


   می‌داند که یک سال او دیگر به اتاق خواب خودشان برنمی‌گردد. و جنت خوشحال می‌شود، گرچه به رویش نمی‌آورد- می‌داند که احساساتش جریحه‌دار می‌شود ، و هنوز دلش نمی‌خواهد احساسات او را جریحه‌دار کند؛ این چیزی است که حالا در رابطة آن‌ها عشق می‌شود، دست‌کم از ناحیة جنت.


   آه می‌کشد و دستش را دراز می‌کند طرف قابلمة آب توی ظرفشویی. توی آن دست می‌چرخاند . می‌گوید:« بد نیست.»


   و بعد، درست وقتی دارد فکر می‌کند( بار اولش هم نیست) که در این زندگی دیگر هیچ جور شگفتی، هیچ جور پیوند زناشویی عمیق و کشف نشده‌ای وجود ندارد، او با لحنی که به طرز غریبی خودمانی است می‌گوید:« خوب  شد پیش من نخوابیده بودی، جکس. خواب بدی دیدم. راستش، توی خواب فریاد زدم و از خواب پریدم


  یکه خورده است. چند وقت می‌شود که به جای جنت یا جن، جکس صدایش نزده؟ ته دلش از این اسم خودمانی جن بیزار است. یاد آن هنرپیشة زن تی‌تیش مامانی سریال لسی می‌افتد. بچه که بود، آن پسرک( تیمی، اسمش تیمی بود) همیشه یا داشت می‌افتاد توی چاه یا مار نیشش می‌زد یا زیر تخته سنگ گیر می‌کرد. اصلاَ چه جور پدر و مادری زندگی بچه را می‌دهند دست یک سگ گلة کوفتی؟


   دوباره می‌چرخد طرف او، و قابلمه و آن آخرین تخم‌مرغ را که هنوز تویش مانده فراموش می کند، حالا دیگر آبش کاملاَ از جوش افتاده و ولرم است. او خواب بدی دیده؟ هاروی؟ سعی می‌کند به یاد بیاورد هاروی کی به خوابی که دیده اشاره کرده، و چیزی به خاطر نمی‌آورد. فقط خاطرة محوی از روزهای عشق و عاشقی‌شان یادش  می‌آید که هاروی  یک همچو چیزی می‌گوید:« خواب تو رو می‌بینم» ، و جنت آن‌قدر جوان است که این حرف به نظرش بیشتر دل‌نشین است تا سطحی و آبکی.


    «چکار کردی؟»


   او می‌گوید:« فریاد زدم و از خواب پریدم. صدام رو نشنیدی؟


   «نه.» همان‌طور  نگاهش می‌کند. توی این فکر است که شاید دارد سربه‌سرش می‌گذارد. شاید این یک جور شوخی عجیب و غریب صبح‌گاهی است. ولی هاروی اهل شوخی نیست. خوشمزگی برای او در تعریف کردن داستان‌های بامزه از دوران خدمتش، سر میز شام، خلاصه می‌شود. همة آن‌ها را دست‌کم صد بار شنیده است.


   «فریاد می‌زدم و یک چیزهایی می‌گفتم، ولی حرف‌هام مفهوم نبود. مثل این‌که... چه می‌دونم... نمی‌تونستم دهنم رو درست ببندم. انگار سکته کرده بودم. صدام هم ضعیف‌تر بود. اصلاَ شبیه صدای خودم نبود.» مکث می‌کند.« صدای خودم رو شنیدم، و به خودم فشار آوردم و ساکت شدم. ولی سر تا پام می‌لرزید، و مجبور شدم یک مدت چراغ رو روشن کنم. سعی کردم ادرار کنم، ولی نتونستم. این روزها انگار همیشه ادرار دارم- به هر حال، یک کمی- ولی ساعت دو و چهل و پنج دقیقة امروز صبح ادرارم نمی‌آمد.» مکث می‌کند. همان‌طور نشسته آن‌جا، و جنت ذرات رقصان گرد و غبار را در پرتو آفتاب می‌بیند. انگار دور او هالة نوری تشکیل می‌دهند.


   می‌پرسد:« چه خوابی دیدی؟» این هم عجیب است. برای اولین بار، شاید در عرض پنج سال، از آن وقت که تا نصفه شب بیدار ماندند و در این مورد حرف زدند که سهام موتورلا را بفروشند یا نفروشند( و عاقبت هم فروختند)، چیزی که هاروی می‌خواهد بگوید برایش جالب است.


   او می‌گوید:« نمی‌دونم برات تعریفش کنم یا نه.» و، برخلاف همیشه، انگار خجالت می‌کشد. می‌چرخد، فلفل‌ساب را برمی‌دارد ، و آن را از این دست به آن دست می‌اندازد.


   جنت به او می‌گوید:« می‌گن اگه خوابت رو تعریف کنی، تعبیر نمی‌شه.» این هم شگفتی شمارة دو: یک‌باره حضور هاروی در آن‌جا پر رنگ می‌شود، طوری که سال‌ها نبوده. حتی سایه‌اش روی دیوار بالای تستر یک جورهایی تیره تر می‌شود. جنت با خودش می‌گوید قیافه‌اش این‌طوری است که انگار مهم است، ولی چرا باید این‌طور باشد؟ چرا درست وقتی که داشتم فکر می‌کردم زندگی بی‌ارزش و سطحی است، باید به نظر بیاید قرص و محکم و عمیق است؟ الان صبح یک روز تابستان است د ر اواخر ژوئن. ما در کانتیکات هستیم. در ماه ژوئن ، ما همیشه در کانتیکات هستیم. به زودی یکی از ما می‌رود روزنامه را می‌آورد، که سه قسمت می‌شود، مثل سرزمین گل.


    «واقعاَ؟» هاروی می‌رود توی فکر، ابروهایش بالا رفته( باید دوباره ابروهایش را قیچی کند، دارد نامرتب می‌شود، و خودش هیچ‌وقت حواسش نیست) و فلفل‌ساب را از این دست به آن دست می‌اندازد. دلش می‌خواهد به او بگوید که این کار را نکند، که این کار عصبی‌اش می‌کند( مثل سیاهی عجیب سایه‌اش روی دیوار، مثل ضربان قلب خودش که ناگهان بی هیچ دلیلی تند شده) ، ولی نمی‌خواهد حواس او را از آن‌چه در این صبح شنبه در سرش می‌گذرد پرت کند. آن وقت هاروی بالاخره فلفل‌ساب را می‌گذارد روی میز، که باید کار درستی باشد ولی معلوم نیست چرا نیست، چون فلفل‌ساب هم سایة خودش را دارد که از این سر میز تا آن سر می‌افتد، مثل سایة یک مهرة عظیم شطرنج، حتی خرده نان‌های روی میز هم سایه دارند، و اصلاَ نمی‌داند چرا این موضوع باید او را به وحشت بیندازد، ولی می‌اندازد. یاد گربة چشایری4 می‌افتد که به آلیس می‌گوید:« این‌جا همه دیوانه‌اند»، و ناگهان احساس می‌کند که دلش نمی‌خواهد خواب لعنتی هاروی را بشنود، همان خوابی که وقتی از آن پریده فریاد می‌زده و مثل آدم‌های سکته کرده یک چیزهایی می‌گفته. ناگهان دلش می‌خواهد زندگی فقط سطحی باشد. سطحی هیچ ایرادی ندارد، خیلی هم خوب است، اگر شک داری، کافی است به زن‌های هنرپیشة فیلم‌ها نگاه کنی.


   کلافه است، فکر می‌کند هیچ  چیز نباید پیشاپیش آشکار شود. بله، کلافه است؛ انگار گُر گرفته، هرچند می‌تواند قسم بخورد که همة آن مصیبت‌ها دو سه سال پیش تمام شده. هیچ چیز نباید پیشاپیش آشکار شود. الان صبح شنبه است و هیچ چیز نباید پیشاپیش آشکار شود.


   دهانش را باز می‌کند که به هاروی بگوید خودش هم قضیه را برعکس فهمیده، که درواقع می‌گویند اگر خوابت را تعریف کنی ، تعبیر می‌شود، ولی خیلی دیر است، او دیگر شروع کرده به حرف زدن ، و جنت فکر می‌کند این جزای خودش است برای سطحی تلقی کردن زندگی. زندگی درواقع عین آوازهای جترو تال5 عمیق است، مثل آجر قرص و محکم است. اصلاَ چرا فکر کرده طور دیگری  است؟


   او می‌گوید:« خواب دیدم صبحه و من آمده‌ام پایین توی آشپزخانه. صبح شنبه بود، درست مثل الان، فقط تو هنوز بیدار نشده بودی


   جنت می‌گوید:« من شنبه صبح‌ها همیشه قبل از تو بیدار می‌شم


   او با حوصله می‌گوید:« می‌دونم، ولی این خواب بود.» یک وقتی تنیس بازی می‌کرد، ولی آن روزها دیگر گذشته. جنت با قساوتی که از او خیلی بعید است فکر می‌کند، تو سکته می‌کنی، پیرمرد، کارت این‌جوری تمام می‌شود، و شاید یک نفر به دلش بیفتد که در روزنامة تایمز سوگنامه‌ای برایت چاپ کند ، ولی اگر یکی از هنرپیشه‌های زن فیلم‌های عامه‌پسند یا یک بالرین کم‌وبیش مشهور دهة چهل همان روز مرده باشد، همین هم نصیبت نمی‌شود.


   او می‌گوید:« ولی همین جوری بود. منظورم اینه که آفتاب افتاده بود توی آشپزخانه.» یک دستش را بلند می کند و ذرات گرد و غبار دور سرش را به حرکت درمی‌آورد و جنت دلش می‌خواهد سرش فریاد بکشد که این کار را نکند، که این جوری نظم کائنات را به هم نزند.


   «سایه‌ام افتاده بود روی زمین. تا اون موقع، سایه‌ام رو اون‌طور روشن و اون‌طور قرص و محکم ندیده بودم.» مکث می‌کند، لبخند می‌زند، و جنت می‌بیند که لب‌هایش بدجوری ترک خورده است.« " روشن" برای سایه صفت مضحکیه، مگه نه؟» " قرص و محکم" هم همین‌طور.»


   «هاروی ...»


   او می‌گوید:« رفتم طرف پنجره و بیرون رو نگاه کردم، دیدم یک طرف وُلوُوی فریدمن‌ها قُر شده، و- یک جورهایی- فهمیدم که فرانک باز هم رفته بیرون و مست کرده و اون فرورفتگی هم مال وقتیه که برمی‌گشته خانه.»


   جنت ناگهان احساس می‌کند الان است که غش کند. فرورفتگی پهلوی ولووی فرانک فریدمن را خودش دیده بود، وقتی رفته بود دم در ببیند روزنامه آمده یا نه( نیامده بود) ، و همین فکر را کرده بود، که فرانک رفته  به کافة گورد و توی پارکینگ به چیزی مالیده. فکرش دقیقاَ این بود: ببین طرف چه بلایی سرش آمده؟


   این فکر از ذهنش می‌گذشت که هاروی هم این را دیده، و به دلیل عجیبی دارد سربه‌سرش می‌گذارد. هیچ بعید نیست؛ اتاق مهمان که شب‌های تابستان آن‌جا می‌خوابد، مشرف به خیابان است. فقط هاروی این‌جور آدمی نیست. هاروی استیونس اهل « سربه‌سر گذاشتن» نیست.


   روی گونه‌ها و پیشانی و گردنش عرق نشسته، رطوبتش را حس می‌کند، و قلبش از همیشه تندتر می‌زند. واقعاَ احساس می‌کند چیزی دارد آشکار می‌شود، و چنین چیزی چرا باید حالا اتفاق بیفتد؟ حالا که تمام دنیا ساکت است، و چشم‌انداز آینده آرام است؟ فکر می‌کند، اگر من چنین چیزی خواستم ، متأسفم... شاید هم درواقع دارد دعا می‌کند. پسش بگیر، خواهش می‌کنم پسش بگیر.


   هاروی دارد می‌گوید:« رفتم سراغ یخچال و داخلش رو نگاه کردم و یک بشقاب تخم‌مرغ آب‌پز دیدم که روش روکش محافظ کشیده شده بود. خوشحال شدم- ساعت هفت صبح دلم ناهار می‌خواست!»


   می‌خندد. جنت- یعنی جکس- به قابلمة توی سینک ظرفشویی نگاه می‌کند. به آن یک دانه تخم‌مرغ آب‌پزی که تویش مانده. بقیه‌شان را پوست کنده، و خیلی مرتب نصف شده‌اند، و زرده‌هایشان درآمده. توی کاسه‌ای کنار جاظرفی هستند. شیشة مایونز کنار کاسه است. برنامة ناهارش همین تخم‌مرغ‌های آب‌پز بود با سالاد کاهو.


   می‌گوید:« نمی‌خواهم بقیه‌اش رو بشنوم»، ولی آن‌قدر آهسته حرف می‌زند که خودش هم به زحمت صدای خودش را می‌شنود. یک وقتی عضو باشگاه تئاتر غیرحرفه‌ای بود و حالا صدایش تا آن طرف آشپزخانه هم نمی‌رسد. ماهیچه‌های سینه‌اش خیلی ضعیف است، اگر هاروی هم می‌خواست تنیس بازی کند، ماهیچه‌های پاهایش همین‌طور بود.


   هاروی می‌گوید:« فکر کردم فقط یک دونه‌شون رو می‌خورم، و بعد با خودم گفتم نه، اگه این کار رو بکنم جنت دعوام می‌کنه. بعد تلفن زنگ زد. پریدم طرف تلفن چون نمی‌خواستم تو رو بیدار کنه. قسمت ترسناکش از اینجا شروع می‌شه. می‌خواهی قسمت ترسناکش رو بشنوی؟ »


   جنت سر جایش کنار سینک ظرفشویی فکر می‌کند نه، نمی‌خواهم قسمت ترسناکش را بشنوم. ولی، در عین حال، دلش می‌خواهد قسمت ترسناک را بشنود، همه می‌خواهند قسمت ترسناک را بشنوند، اینجا همه دیوانه‌اند، و مادرش هم واقعاَ گفته بود اگر خوابت را تعریف کنی، تعبیر نمی‌شود. معنی‌اش این بود که بهتر است کابوس‌ها را تعریف کنید و خواب‌های خوب را توی دلتان نگه دارید، مثل دندان زیر بالش پنهانشان کنید. هاروی و جنت سه تا دختر دارند. یکی‌شان پایین همین خیابان زندگی می‌کند، جنا، مطلقه و هم‌جنس‌باز، هم اسم یکی از دوقلوهای بوش، و چقدر هم که جنا از این موضوع دلخور است؛ این روزها اصرار دارد مردم جن صدایش کنند. سه تا دختر، که معنی‌اش یک عالمه دندان زیر یک عالمه بالش است، یک عالمه نگرانی دربارة غریبه‌های توی ماشین‌ها که قول گردش و آب‌نبات می‌دهند، و یک عالمه احتیاط و دوراندیشی. کاش مادرش راست گفته باشد که تعریف کردن خواب بد مثل فروکردن تیری است در قلب خون‌آشام.


    هاروی می‌گوید:« گوشی رو برداشتم، تریشا بود.» تریشا دختر بزرگشان است که قبل از آن‌که پسرها  را کشف کند، هودینی و بلکستون را می‌پرستید. 6 « اولش یک کلمه بیشتر نگفت. فقط گفت" بابا"، ول فهمیدم تریشاست. می دونی که آدم چطور همیشه این چیزها رو می‌فهمه؟»


   بله. می‌داند آدم چطور همیشه این چیزها را می‌فهمد. چطور همیشه می‌فهمد بچة خودش است، از همان اولین کلمه، دست‌کم تا وقتی بزرگ بشوند و آدم دیگری بشوند.


   « گفتم:" سلام، تریش. چی شده صبح به این زودی تلفن می‌کنی، عزیزم؟ مامانت هنوز توی رختخوابه." اولش جوابی نیامد. فکر کردم تلفن قطع شده، و بعد اون صداهای پچ‌پچ و هق‌هق رو شنیدم. جویده جویده حرف می‌زد. انگار سعی می‌کرد حرف بزنه، ولی صدا از دهنش بیرون نمی‌آمد چون قدرت نداشت یا نفسش بالا نمی‌آمد. اون موقع بود که کم‌کم ترس برم داشت


   دیگر دارد جان می‌کند، مگر نه؟ چون جنت- همان جکس سارا لارنس7، جکس باشگاه تئاتر غیرحرفه‌ای، جکس متخصص درجه یک بوسة فرانسوی، همان جکس که سیگار ژیتان می‌کشید و سرخوشی تکیلا را دوست داشت- جنت حالا دیگر مدتی است که ترسیده، حتی قبل از آن‌که هاروی چیزی دربارة فرورفتگی بدنة ولووی فرانک فریدمن بگوید ترسیده بود. و وقتی به این موضوع فکر می‌کند، یاد صحبت تلفنی‌اش با دوستش هانا می‌افتد که یک هفته هم از آن نمی‌گذرد، همان صحبتی که دست آخر به داستان‌های ترسناک آلزایمری ختم شد. هانا توی شهر، جنت مچاله روی صندلی پشت پنجرة اتاق نشیمن، نگاهش به یک جریب زمینشان در وست‌پورت، به آن همه گل و گیاه زیبا که او را به عطسه می‌اندازد و اشک به چشم‌هایش می‌آورد، و قبل از آن‌که صحبت به آلزایمر بکشد، اول دربارة لوسی فریدمن و بعد دربارة فرانک حرف زده بودند، و کدامشان آن جمله را گفته بود؟ کدامشان گفته بود« اگه فرانک همین‌طور مست لایعقل رانندگی کنه، بالاخره می‌زنه دخل یک نفر رو میاره؟»


   « اون وقت تریش یک چیزی گفت شبیه به " لیز" یا " لیس" ، ولی توی خواب فهمیدم داره... داره... جا میندازه؟ ... کلمة درستش همینه، نه؟ فهمیدم هجای اولش رو جا میندازه، و درواقع می‌خواهد بگه" پلیس". ازش پرسیدم قضیه چه ربطی به پلیس داره، و می‌خواهد دربارة پلیس چی بگه، و گرفتم نشستم. درست اون جا.» صندلی را نشان می‌دهد، در گوشه‌ای که به آن می‌گویند کنج تلفن.« باز هم سکوت شد، بعد چند کلمة جویده‌جویدة دیگه، همون کلمه‌های جویده‌جویده و پچ‌پچ‌ها. دیگه داشت دیوونه‌ام می‌کرد. توی دلم گفتم ، استاد نمایش، مثل همیشه، ولی بعد، خیلی واضح مثل صدای زنگ، گفت" شماره". و فهمیدم- همون‌طور که فهمیدم می‌خواست بگه" پلیس"- فهمیدم می‌خواهد بگه پلیس بهش تلفن کرده چون شمارة ما رو نداشتند.»


   جنت، بهت‌زده، سر تکان می‌دهد. دو سال پیش تصمیم گرفته بودند شماره‌شان را از راهنمای تلفن دربیاورند، بس که خبرنگارها دربارة کثافت‌کاری انرون به هاروی زنگ می‌زدند. معمولاَ هم موقع شام. نه این‌که هاروی هیچ ربطی به انرون داشته باشد؛ دلیلش این بود که این‌جور شرکت‌های بزرگ نفتی به نوعی در تخصص او بودند. همین چند سال پیش هم در یکی از کمیسیون‌های ریاست جمهوری شرکت کرده بود، آن موقع که کلینتون رئیس بزرگ بود و دنیا( دست‌کم در نظر بی‌مقدار جنت) کمی بهتر و امن‌تر بود. و با این‌که خیلی چیزهای هاروی را دیگر دوست نداشت، از این بابت کاملاَ مطمئن بود که در انگشت کوچکش بیشتر از همة آن کثافت‌های انرون بر روی هم صداقت و شرافت هست. شاید گاهی وقت‌ها حوصله‌اش از صداقت سر برود، ولی می‌داند چیست.


   ولی مگر پلیس‌ها نمی‌توانند شماره‌هایی را که در راهنمای تلفن ثبت نشده پیدا کنند؟ خب، شاید اگر عجله داشته باشند موضوعی را بفهمند یا چیزی را به کسی بگویند، نتوانند. به علاوه، لزومی ندارد خواب‌ها منطقی باشند، درست است؟ خواب‌ها شعرهای ضمیر ناخود‌آگاه‌اند.


   و حالا که دیگر طاقت ندارد بی‌حرکت بایستد، می‌رود طرف در آشپزخانه و به صبح روشن ژوئن نگاه می‌کند، به دریاچة سوئینگ که نسخة کوچک آن‌ها از رؤیای امریکایی جنت است این صبح چقدر ساکت است! میلیون‌ها قطرة شبنم هنوز روی علف‌ها می‌درخشند. با این حال، قلبش محکم در سینه‌اش می‌کوبد و صورتش خیس عرق است و دلش می‌خواهد به او بگوید که بس کند، که نباید این خواب را تعریف کند، این خواب وحشتناک را. باید یادش بیندازد که جنا پایین همین خیابان زندگی می‌کند- یعنی جن، جن که در ویدئو کلوپ دهکده کار می‌کند و تمام شب‌های آخر هفته را در کافة گورد به مشروب ‌خوردن می‌گذراند، با امثال فرانک فریدمن که سن پدرش را دارند، و قطعاَ بخشی از جذابیتشان در همین است.


   هاروی دارد می‌گوید:« همه‌ش پچ‌پچ  و کلمه‌های جویده‌جویده ، حاضر هم نبود بلند حرف بزنه. بعد شنیدم که گفت" کشته شده"، و فهمیدم یکی از دخترها مرده. نمی‌دونم چطور، ولی فهمیدم. تریشا نبود، چون خودش پای تلفن بود؛ یا جنا بوده یا استفانی. خیلی ترسیده بودم. راستش، نشسته بودم اون‌جا و فکر می‌کردم که دلم می‌خواهد کدومشون باشه، مثل همون انتخاب لعنتی سوفی. بنا کردم سرش فریاد زدن." بگو کدومشون! بگو کدومشون! تو رو خدا، تریش، بگو کدومشون! " تازه اوم موقع دنیای واقعی کم‌کم رنگ گرفت... همیشه می‌دونستم چنین چیزی وجود داره ...»


   هاروی خندة کوتاهی می‌کنه، و جنت در روشنایی تند صبحگاهی می‌بیند که وسط فرورفتگی بدنة ولووی فرانک فریدمن لکة قرمزی هست، و وسط آن لک تیره‌ای است که می‌تواند خاک باشد، یا حتی مو. فرانک را می‌بیند که ساعت دو صبح ماشین قُر را کنار جدول خیابان نگه می‌دارد، مست‌تر از آن است که بخواهد وارد راه ماشین‌رو بشود، چه رسد به گاراژ- دروازه تنگ است وباقی قضایا. می‌بیندش که سرش را پایین انداخته و تلوتلوخوران به سمت خانه می‌رود، و نفس‌نفس می‌زند.


   « اون موقع دیگه می‌دونستم توی تختخوابم، ولی صدای ضعیفی رو می‌شنیدم که اصلا شبیه صدای من نبود، شبیه صدای یک غریبه بود، و نمی‌تونست هیچ کدوم از کلمه‌ها رو درست بگه. " گو- مشون. گو- مشون." یک همچو چیزی." گو- مشون- ئیش


   بگو کدامشان. بگو کدامشان تریش.


   هاروی ساکت می‌شود. می‌رود توی فکر. ذرات گرد و غبار دور صورتش می‌رقصد. آفتاب باعث می‌شود سفیدی تی‌شرتش چشم را بزند؛ انگار تی‌شرت آگهی پودر لباسشویی است.


   عاقبت می‌گوید:« دراز کشیده بودم روی تخت و منتظر بودم تو بدوی توی اتاق که ببینی چه اتفاقی افتاده. تمام موهای تنم سیخ شده بود، و می‌لرزیدم. البته مثل تو به خودم می‌گفتم این فقط یک خواب بود، ولی در ضمن فکر می‌‌کردم چقدر واقعی بود. چقدر هولناک و حیرت‌انگیز بود.»


   هاروی باز هم مکث می‌کند، توی این فکر است که چطور بگوید بعد چه اتفاقی می‌افتد، متوجه نیست که زنش دیگر به حرف‌های او گوش نمی‌کند. این جکس حالا تمام مغزش، تمام قوای ذهنی قابل ملاحظه‌اش را به کار انداخته تا خودش را متقاعد کند که چیزی که می‌بیند خون نیست و فقط آستر رنگ ولوو است که از زیر رنگ خراشیده بیرون آمده.« آستر» کلمه‌ای است که ضمیر ناخودآگاهش سخت مشتاق است در ذهنش شکل بگیرد.


   عاقبت می‌گوید:« حیرت‌آوره، مگه نه؟ می‌بینی تخیل می‌تونه چه عمقی داشته باشه؟ لابد شاعرها_ منظورم شاعرهای بزرگه- شعر این جوری بهشون الهام می‌شه، مثل این خواب. با جزئیات واضح و روشن


   ساکت می‌شود. آشپزخانه در تصرف آفتاب و ذرات رقصان است. آن بیرون، دنیا معلق مانده. جنت به ولووی آن طرف خیابان نگاه می‌کند، انگار در چشم‌هایش ضربان دارد، قرص و محکم مثل آجر. تلفن که زنگ می‌زند، اگر می‌توانست نفس بکشد، جیغ می‌زد. اگر می‌توانست دست‌هایش را تکان بدهد، گوش‌هایش را می‌گرفت. می‌شنود که هاروی بلند می‌شود و به آن سمت می‌رود و تلفن دوباره زنگ می‌زند، و بار سوم.


   با خودش می‌گوید اشتباه گرفته‌اند. حتماَ همین‌طور است، چون اگر خوابت را تعریف کنی، تعبیر نمی‌شود.


   هاروی می‌گوید:« الو؟»


1 – Alfaalfa ، پسربچه‌ای از شخصیت‌های اصلی مجموعه تلویزیونی Little Rascals ( شیطان های کوچک). این مجموعه تلویزیونی محبوب امریکایی که از 1922 تا 1944 پخش می شد، درباره ماجراهای گروهی بچه تخس در یک محله بود.


2 – « Emperor of Icecream» ، شعر معروفی از شاعر امریکایی والاس استیونس( 1955 – 1879 ) . این شعر روایت شخصی است که به خانه پیرزن همسایه که تازه از دنیا رفته می رود تا کمک کند جنازه را برای تدفین اماده کنند، در حالی که سایر همسایگان در تدارک غذا- از جمله بستنی- برای مراسم عزا هستند.


3 –  The Sopranos، مجموعه تلویزیونی ماجرایی امریکایی در سالهای 2000 که شخصیت هایش اعضای خانواده مافیایی سوپرانو هستند.


4 – Cheshire Cat، گربه ای در کتاب ماجراهای الیس در سرزمین عجایب نوشته لوئیس کرول که لبخند می زند و به تدریج ناپدید می شود تا آن که فقط لبخندش باقی میماند.


5 – Jethro Tull، گروه موسیقی آمریکایی که در 1968 تشکیل شد و هنوز هم به کار خود ادامه می  دهد. این گروه به ویژه در دهه های هفتاد ، هشتاد و نود بسیار موفق بود.« Thick as a Brick» ( قرص و محکم مثل آجر) از آلبوم های معروف این گروه در اوایل دهه هفتاد است.


6 – Harry Houdini ( 1926 – 1874 ) و Harry Blackstone( 1965 – 1885) . هر دو از شعبده بازان و تردست های مشهور امریکا.


7 – Sarah Lawrence ، کالج هنر کوچکی در شمال نیویورک.


 


              از مجموعة داستان: نقشه‌هایت را بسوزان، رابین جوی لف و دیگران


             چاپ دوم: بهار 1388-  انتشارات نیلوفر، تهران


             حروف چین: ش. گرمارودی


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS2587
تاريخ ارسال : یکشنبه 22 شهریور 1388
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
کیک تولد - دانیل لیونز

خواب - هاروکی موراکامی

سعادت نامه - غلامحسین ساعدی

سه یار دبستانی - رسول پرویزی

مدرسه - دونالد بارتلمی

جنگ - لوییجی پیراندللو

دوشس و جواهرفروش - ويرجينيا ولف

بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي هور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - چارلز بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate