گزیده کوتاهی از کتاب گذرنامه نوشته هرتا مولر، برندة نوبل امسال
برگردان: دنا فرهنگ
این رمان در سال ۱۹۸۱ به زبان آلمانی نوشته شده و مارتین هولمز آن را به انگلیس برگردانده است.
رمان سرگذشت آسیابانی را نقل می کند که در روستایی آلمانی زبان در رومانی زندگی می کند و تقاضای اجازه مهاجرت به آلمان میکند.
دور و بر بنای یادبود جنگ رز روییده است. انبوهی از رز. بوته های رز آن قدر بلند شده اند که چمن ها را خفه کردهاند. غنچه های سفیدشان مثل کاغذ لوله شدهاند. برگ هاشان خش خش می کند. خورشید طلوع می کند. به زودی روز خواهد شد.
ویندیچ هر روز صبح همان طور که توی راه آسیاب دوچرخه اش را پا می زند روز را می شمرد. روبروی بنای یادبود جنگ سال ها را می شمرد. وقتی به اولین درخت تبریزی پشت آن می رسد جایی که همیشه توی همان چاله هر روز می افتد روزها را می شمرد. و شب وقتی ویندیچ در آسیاب را قفل می کند سال ها و روزها را دوباره می شمارد.
از فاصله دور هم می تواند بوی گل رزهای سفید و بنای یادبود جنگ و درخت تبریزی را ببیند. و وقتی هوا مه آلود است، بلند که میشود سفیدی رزها و سفیدی سنگ ها روبروی او را پوشانده اند. ویندیش رکاب می زند. صورت ویندیش نم شده است و او دوچرخهاش را می راند تا وقتی که به آن جا برسد. دوبار خارهای انبوه رز خالی بودند و علف های هرز زیر آن پژمرده. دوبار تبریزی آن قدر عریان بود که چوب آن تقریبا ترک خورده بود. دوبار مسیر را برف پوشانده بود.
ویندیچ تا بنای یادبود جنگ دو سال را می شمارد و تا چاله گود کنار تبریزی دویست و بیست و یک روز.
هر روز وقتی ویندیچ توی چاله کنار تبریزی میافتد فکر می کند دیگر آخرش است.
از وقتی که ویندیچ تصمیم گرفته مهاجرت کند انتها را همه جای روستا می بیند. و زمان برای کسانی که می خواهند بمانند ساکن مانده است. و ویندیچ می بیند که نگهبان شب جایی فراتر از انتها ایستاده است.
و بعداز این که ویندیچ دویست و بیست و یک روز را شمرده و توی چاله افتاده، برای اولین بار از دوچرخه پیاده می شود. دوچرخهاش را به درخت تکیه میدهد. صدای قدمهایش بلند هستند. کفترهای وحشی از حیاط کلیسا پرواز می کنند، به اندازه نور خاکستری هستند فقط سر و صدایشان آن ها را متفاوت می کند.