خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
گل‌کلم‌سبز

للارا وپنيار

برگردان: دنا فرهنگ


Lara Vapnyarم‌ي‌شود للارا وپنيار سي و دو سال دارد و در سال 1994 از روسيه به نيويورک مهاجرت کرده است. او از سال 2002 داستان‌هاي کوتاه خود را در مجلات انگليسي چاپ کرده است. در حال حاضر مشغول گذراندن دوره دکترا در ادبيات تطبيقي است. مجموعه داستان‌هاي کوتاه او با عنوان «يهودي‌ها  در خانه‌ام هستند» در دسامبر 2003 به چاپ رسيده است.
داستان زير در شماره 5-01-2004 مجله نيويورکر چاپ شده است.


 
«ايناهش، اينم يکي ديگه، آورديش خونه و ولش کردي رفتي.»
          شوهر نينا اين جمله را معمولاً وقتي يک بوته گل کلم پلاسيده و زرد در گوشه و کنار يخچال پيدا مي‌کرد مي‌گفت. گل کلم را با دو انگشت دور از خودش نگه مي‌داشت و صورت زيبايش را طوري کج و کوله مي‌کرد که انگار بوي بدي مي‌داد.
          نينا سرخ مي‌شد. گل کلم را از دست او مي‌گرفت، توي سطلِ آشغال مي‌انداخت و عذر مي‌خواست که چون همه هفته گرفتار بوده وقت نکرده غذا بپزد.
          نينا در منهتن کار مي‌کرد و وقتي ساعت هفت و نيم يا هشت به خانه مي‌رسيد آن‌قدر خسته بود که فقظ مي‌توانست براي شوهرش و خودش ساندويچ درست کند يا پودينگ گوشت آماده طبخي را که از فروشگاهِ روسي خريده بود گرم کند.
          شوهرش مي‌گفت: مي‌فهمم، اما اگه وقت نداري غذا بپزي براي چي اين همه سبزيجات مي‌خري؟
          نينا شانه‌اش را بالا مي‌انداخت. از سبزي خريدن خوشش مي‌آمد.
          نمي‌توانست بگويد دقيقاً از کي به خريدن سبزيجات علاقه پيدا کرده بود. شايد از همان دو سال قبل که تازه به آمريکا آمده بودند. همان روز دوم وقتي  که او و شوهرش از آپارتمان خواهرش در بروکلين بيرون آمدند تا مغاره‌هاي دور و بر را ببنيند. خواهرِ نينا که پانزده سال بود آمريکا زندگي مي‌کرد  و خودش را آمريکايي مي‌دانست، خيال مي‌کرد که او خيلي مشتاق است زودتر به مغازه‌ها سر بزند. به نينا گفت:
                    - برو، برو اما يادت باشه براي اين که تو آمريکا زندگي کني دو تا قانون رو بايد حتماً رعايت کني. اول اين که هيچ‌وقت از مغازه‌هاي گرون خريد نکن مگه اين‌که حراج نصف قيمت باشه، دوم اين‌که هيچ‌چي از مغازه‌هاي ارزون نخر.
          نينا و شوهرش به خياباني رفتند که اسم عجيبي داشت:«ام» و توي مغازه‌ها که همه عين هم بودند سرک کشيدند، فرقي نمي‌کرد که چه بفروشند: خوراکي، لوازم برقي، لباس يا کامپيوتر، همه آن‌ها شبيه هم بودند. انگار فقط از روي صداي در مغازه‌ها مي‌شد  فهميد که از يک مغازه به مغازه ديگر رفته‌اند.
          صبحي سرد و خاکستري در زمستان بود، و نينا که دماغش را در يقۀ پوست خز کت روسي‌اش فرو برده بود و به بازوي شوهرش آويزان شده بود، با احتياط روي آشغال‌هاي خيابان پا مي‌گذاشت. حوصله نداشت که به آسمان خاکستري يا تابلوهاي رنگارنگ مغازه‌ها نگاه کند. سرش کمي گيج مي‌رفت. بعد از پرواز طولاني و شب‌زنده‌داري شبِ قبل با خواهرش حالت تهوع داشت. اما ناگهان يکي از مغازه‌ها توجه‌اش را جلب کرد: يک مغازه کوچک سبزي‌فروشي چيني که ميوه‌ها و سبزي‌هايش را روي طبق‌هاي بيرون مغازه چيده بود. کپه‌هاي رنگارنگ پرتقال و خيار و گوجه‌فرنگي از تميزي برق مي‌زدند. نينا نشان روي جعبۀ گوجه‌فرنگي را خواند «آفتابرس». هنوز داشت انگليسي ياد مي‌گرفت و هر اصطلاح جديدي به نظرش هيجان‌انگير و پرمعني مي‌آمد. آفتابرس جاليزي پر از سبزيجات را در بعد از ظهري تابستاني در نظرش مي‌آورد، بوي خاک تيره که زير آفتاب گرم شده بود، ساقه‌هاي سبزِ کم‌رنگ زير وزن گوجه‌هاي آب‌دار خم شده بودند، هوس کرد  به گوجه‌هاي توي جعبه دست بکشد و ببيند که هنوز از آفتابي که موقع رسيدن به آن‌ها تابيده گرم هستند يا نه. اما همين که دستش را از جيبش درآورد شوهرش بازويش را کشيد و او را  به طرف يک مغازۀ ديگري برد.
          نينا هرهفته صبح‌هاي شنبه تنها به خريد مي‌رفت، شوهرش ترجيح مي‌داد صبح‌هاي تعطيل تا ديروقت بخوابد تا خيابان هشتاد و شش رانندگي مي‌کرد و از مغازه‌هاي چيني يا روسي خريد مي‌کرد. مغازه‌هاي روسي بين خيابان‌هاي ري و بيست و سوم بودند. همه مغازه‌ها جنس‌هاي‌شان شبيه هم بود، اما نينا دوست داشت به همه‌شان سر بزند بلکه چيز غيرمعمول هيجان‌انگيزي پيدا کند. مارچوبۀ سفيد، سبدي پلاستيکي پر از انگور سياه يا سيب‌زميني‌هايي اندازه فندق. حتي روزهايي که هيچ‌چيز جديدي در بازار نبود باز هم سرکشي به مغازه‌ها جالب بود. مي‌توانست جنس‌هاي آن‌ها را با هم مقايسه کند. در يک مغازه پيازها بزرگ‌تر و سقت‌تر بودند، ولي سر برگ‌هاي کاهو زرد شده بود. اما در مغازه بغلي پيازها نرم شده بودند و در زير سبدهاي بزرگ سيب‌زميني مدفون شده بودند.
          نينا وقتي پايش را روي پياده روي پر از آشغال‌هاي کاهو و پوست پياز و گوجه‌فرنگي له شده بود مي‌گذاشت، از سرخوشي مي‌لرزيد. از بين راه‌روهاي مغازه‌ها مي‌گذشت و دستش را روي گوجه‌فرنگي‌ها که مثل مبلمان تازه لاک خورده براق بودند مي‌کشيد. کف دستش را روي آواکادوها مي‌گذاشت و سطح ناصاف آن‌ها را در مشتش احساس مي‌کرد. ناخنش را در پوست پرتقال فرو مي‌کرد تا آب تند و تيز آن بيرون بزند. اما سعي مي‌کرد دستش را به پوست پرزدار کيوي‌هاي تخم‌مرغي شکل و لوبياهاي نازکي که شبيه کرم بودند، نزند. اما از دست زدن به دسته‌هاي شويد و جعفري و فشار دادن آرتيشوها که شکل کاج‌هاي کوچکي بودند و لذت مي‌برد. با انگشت روي طالبي‌ها و هندوانه‌ها مي‌زد و به صدايي که مي‌دادند با لذت گوش مي‌داد.
          اما بيش‌تر از هر چيز نينا عاشق بروکلي بود. بروکلي بوي سبزي‌هاي تازه بهاري مي‌داد و شکل درختي پر از ساقه‌هاي سفت و شاخه‌هاي درهم‌رفته با گل‌هاي کوچکي در سر  آن‌ها بود. نينا هر هفته علاوه به يک عالمه سبزيجات ديگر يک بوته بروکلي هم مي‌خريد. سبدهاي بزرگ قهوه‌اي را به ماشينش مي‌برد و مطمئن بود که آن هفته وقت آشپزي کردن پيدا مي‌کند. تازه شنبه بود و تمام بعد از ظهر و يک‌شنبه را آزاد بود. تصميم مي‌گرفت که همين که به خانه برسد سبزي‌ها را بشورد و غذايي با آن‌ها بپزد: اسفناج، يا تکه‌هاي کدو کباب شده يا گراتن پنير و بروکلي.
          اما تا به خانه مي‌رسيد يک عالمه کار روي سرش مي‌ريخت. بايد دوش مي‌گرفت و موهايش را درست مي‌کرد و هزاربار آن‌ها را شانه مي‌زد تا وز نکنند. و صد تا بلوز و شلوار را با هم امتحان مي‌کرد تا تصميم بگيرد کدام را بپوشد. بايد  لنگه جوراب شوهرش را پيدا مي‌کرد و بلوز او را اتو مي‌کشيد و درها را قفل مي‌کرد و انگار در يک چشم به هم زدن زمان مي‌گذشت و او دوباره توي ماشين بود و داشت به مهماني مي‌رفت. بين صندلي شوهرش و تصوير خودش در آيينه اين‌ور و آن‌ور مي‌رفت. شوهرش در فکر فرو مي‌رفت و نينا فکر مي‌کرد که لابد حواسش به رانندگي است. احساس بدي داشت. با آن که تمام سعي‌اش را کرده بود، باز هم موهايش وز کرده بودند. صورت گرد و معمولي‌اش با آرايش احمقانه‌تر به نظر مي‌رسيد و زير بغل بلوز پشم آنقوره‌اش خيلي تنگ بود. لباس‌هايي که از حراجي‌ها به نصف قيمت مي‌خريد يا دقيقاً اندازه‌اش نبودند يا از مد افتاده بودند.
          توي ماشين نينا ديگر ياد سبزي‌هايي که خريده بود نمي‌افتاد. آن‌ها همان‌طور توي قفسه‌هاي يخچال تل‌انبار مي‌شدند. گوجه‌فرنگي‌هاي بي‌چاره زير کدوها له مي‌شدند و برگ‌هاي کاهو که از گوشه‌هاي کشو بيرون زده بودند، زرد مي‌شدند و بروکلي که توي کشو جا نشده بود در قفسه سوم يخچال تنها مي‌ماند.
          مهماني‌ها را پاوليک که هم‌کار شوهر نينيا بود راه مي‌انداخت. او چند سالي بود که  از زنش جدا شده بود. مرد قوي‌هيکلي بود با ريشي نامرتب قرمز. شلوارهاي گل و گشاد و بلوزهاي چرک مرد شده‌اي تن مي‌کرد. مهمان‌ها که وارد مي‌شدند از ته دل مي‌خنديد و همان‌طور که پشت آن‌ها مي‌زد مي‌گفت:«اين‌جا راحت باشين. هرقدر خواستين ريخت و پاش کنين.»
          و به مهمان‌ها که از پله‌هاي خاک گرفتۀ خانه به زحمت بالا مي‌رفتند و بين مبلمان دست دو و وسايل برقي خراب و خروب و کتاب‌هاي قطور ادبيات روسيه سکندري مي‌خوردند مي‌خنديد. نينا احساس مي‌کرد که نقش او به عنوان ميزبان فقط گفتن اين جمله است. نه غذايي آماده مي‌کرد و نه براي سرگرمي مهما‌ن‌ها کاري مي‌کرد. همه  براي خودشان در ظرف‌هاي يک‌بار مصرف غذا و شراب مي‌آوردند و گيتار و شعرهاي‌شان که روي روزنامه‌پاره‌ها نوشته بودند، همراه‌شان بود. هيچ‌کدام از مهمان‌ها شاعر و يا موسيقي‌دان نبودند. بيش‌تر آن‌ها برنامه‌نويس کامپيوتر بودند، شغلي که بعد از مهاجرت به آمريکا انتخاب کرده بودند چون اين کار آسان‌تر از اين بود که سعي کنند مدارکي را که در روسيه در رشته‌هاي هنري يا علمي داشتند تأييد کنند. اکثر آن‌ها از کاري که مي‌کردند راضي نبودند انگار شغل‌شان در شأن آن‌ها نيست. و وقتي کسي از آن‌ها را مي‌پرسيد که چه‌کاره هستند با بي‌ميلي مي‌گفتند:«مثل همه، برنامه‌نويس کامپيوتر. اما قبلاً کارم چيز ديگه‌اي بود.»
          دوست داشتند درباره کارهاي هيجان‌انگيزتري مثل کوهنوردي، قايق سواري يا عکاسي از غروب خورشيد درآلاسکا حرف بزنند.
          نينا هم برنامه‌نويس کامپيوتر بود اما او از اول اين شغل را داشت. درمورد شعر و موسيقي چيز چنداني نمي‌دانست و استعداد خاصي در فعاليت‌هاي جانبي نداشت.
          شوهرش وقتي مي‌خواست او را به بر و بچه‌هاي پاوليک معرفي کند مي‌گفت:
                    - زن من عشق سبزيجات داره.
در مهماني‌هاي پاوليک به نينا خوش نمي‌گذشت. مردها همه شلخته و بدترکيب بودند. بشقاب‌هاي يک‌بارمصرف‌شان را پر از تکه‌هاي گوشت مي‌کردند و پشت هم سيگار مي‌کشيدند. حرف‌هاي‌شان همه تکراري بود. نينا احساس مي‌کرد که موقع حرف زدن  يک تکه  گوشت يا کالباس از گوشه دهان‌شان آويزان مي‌ماند.
          زن‌ها به جز يکي دو نفر، همه جذاب و زيبا بودند. اما زيبايي‌شان توي ذوق مي‌زد. زيادي لاغر بودند و موهاي صاف‌شان روي شانه‌هاي‌شان مي‌ريخت و انگشت‌هاي باريک و درازشان از نواختن پيانو و گيتار قوي شده بود. در چشم‌هاي‌شان غم همه شعرهايي که خوانده بودند نشسته بود و انگار از فرسودگي زودهنگامي رنج مي‌کشيدند. آن‌ها همه چيزهايي را که نينا نداشت، داشتند.
          نينا تمام شب روي کاناپه سفت خانه پاوليک گوشه دور از بقيه که دور شومينه حلقه مي‌زدند، مي‌نشست. با خنده و آواز يا شعر خواندن‌شان تمام اتاق را روي سرشان مي‌گذشتند. اما نينا براي خودش يک گوشه تنها مي‌افتاد. غذا و شراب روي ميز تاشويي که کنار پنجره بود مي‌گذاشتند، جايي که در دسترس همه بود. نينا سر ميز مي‌رفت و غذا برمي‌داشت و برمي‌گشت. کنار ميز بشقاب‌هاي پر از تکه‌هاي نپخته گوشت و خرده‌هاي نان روي زمين ريخته بود. توي قوطي‌هاي نصفه نيمه، خيارشورها شناور بودند. هميشه چندتا قوطي ودکا و بطري‌هاي پنج ليتري شراب بورگاندي يا بسته‌هاي چيبس باز نشده اضافه مي‌آمد. شراب از شير گالون‌هاي کوچک چکه مي‌کرد و اشکال عجيب و غريبي روي کفپوش درست مي‌کرد. بعد از مهماني، آپارتمان پاوليک بي‌چاره مثل قاليچه کهنه ترکي رنگ و وارنگي به نظر مي‌آمد.
          اوايل که نينا و شوهرش به مهماني‌هاي پاوليک مي‌رفتند، او هم با بقيه کنار شومينه مي‌نشست. دوست داشت کنار شوهرش بنشيند و موقع گيتار زدن به صورت زيباي او نگاه کند. سرش را به جلو خم مي‌کرد. گاه‌گاه نگاهي به نينا مي‌انداخت و چشم‌هايش از بين انبوه موهايش برق مي‌زد. در آن لحظه نينا حس مي‌کرد که فقط براي اوست که مي‌نوازد و موسيقي قلبش را مي‌لرزاند، پوستش را مي‌خراشيد و گلويش را مي‌سوزاند.
          با گذشت زمان، نينا فهميد که او تنها کسي نيست که گيتار زدن شوهرش را نگاه مي‌کند. بقيه زن‌ها هم او را با همان‌قدر احساس نگاه مي‌کردند. و شايد هر کدام از آن‌ها هم فکر مي‌کردند فقط براي خود او مي‌نوازد. نينا گاهي اوقات فکر مي‌کرد که آن‌ها بيش‌تر حق دارند اين‌طور فکر کنند. آن‌ها طوري به نينا زل مي‌زدند که نينا احساس مي‌کرد که در نگاه‌شان تبديل به زني بي‌مصرف و بي‌استعداد با لباس و آرايشي عوضي مي‌شود. مي‌دانست که در دل‌شان مي‌پرسند که چه‌طور اين مرد جالب و بااستعداد با هم‌چين زني ازدواج کرده است. خواهرش اين سوال را خودش جواب داد: تو براش بليط آمدن به آمريکا بوده‌اي.
          و اين موضوع را دائم به نينا يادآوري مي‌کرد.
                    - نمي‌توني بگي که اين طور نبوده.
          نينا نمي‌توانست. راست بود که شوهرش خيلي دوست داشت که به آمريکا بيايد و براي گرفتن ويزاي آمريکا لازم بود اقوام درجه يک در آمريکا داشته باشد. و اين هم راست بود که بعد از ازدواج با نينا توانسته بود ويزاي آمريکا بگيرد و نينا را قانع کرده بود به آمريکا بيايند. اما با اين حال نمي‌شد گفت که فقط به همين دليل با نينا ازدواج کرده بود. خواهر نينا خيلي چيزها را نمي‌دانست. نمي‌دانست که وقتي نينا در بيمارستان بود و آپانديسش را عمل کرده بود، شوهرش حتي يک دقيقه هم اتاق را ترک نکرده بود هر چه‌قدر هم که نينا  به او اصرار کرده بود تا برود بيرون و هوايي بخورد يا يک فنجان قهوه بگيرد از پهلوي او تکان نخورده بود. تمام مدت پهلوي او نشسته بود و هر بار که او ناله مي‌کرد بي‌اختيار دستش را فشار مي‌داد. خواهر نينا نمي‌دانست که شوهرش چه‌طور او را از پشت بغل مي‌کند و صورتش را در موهاي او فرو مي‌کند و زمزمه مي‌کند «هيچ‌چي تو دنيا مثل اين نيست. هيچ چي.» و نينا که نوک بيني تيز او را روي گردنش احساس مي‌کند چه‌طور چشم‌هايش پر از اشک مي‌شود. خواهر نينا نمي‌دانست که آن‌ها موقع عشق‌بازي چه حرف‌هايي در گوش هم زمزمه مي‌کنند.
          وقتي از مهماني برمي‌گشتند، تازه نينا نفس راحتي مي‌کشيد. کتابي در دست مي‌گرفت و پهلوي شوهرش دراز مي‌کشيد. پاتختي نينا پر از کتاب‌هاي آشپزي‌اي بود که از حراجي نصف قيمت برنس و نوبل مي‌خريد. به پشت دراز مي‌کشيد و کتاب را روي شکمش مي‌گذاشت و مي‌خواند. ورق‌هاي کلفت کتاب روي لباس خواب ساتنش که از فروشگاه ويکتوريا خريده بود خش‌خش مي‌کرد. او از اين صدا همان‌قدر لذت مي‌برد که از مورمورشدن کف پاهايش وقتي که به پاهاي پشم‌آلوي شوهرش کشيده مي‌شد. از ديدن عکس‌هاي رنگي براق خورشت گوجه و باميه در کاسه‌هاي سفالي قديمي که دورشان با زيتون و سبزي تزيين شده بود، خوشش مي‌آمد. در کتاب مجبوبش «آشپزي ايتاليايي، طعم آفتاب» عکس‌هايي هم از مراحل پخت بود. در آن عکس‌ها دست‌هاي روشن و تر و تميز زني با ناخن‌هايي مرتب، مانند جادوگر يماهر سبزيجات را آماده مي‌کردند. دست‌هاي زن شبيه دست‌هاي نينا بود و نينا دوست داشت خيال کند که آن‌ها دست‌هاي خودش هستند. و اين خودش است که دارد هويج را در تکه‌هاي يک‌اندازه خرد مي‌کند و او است که دارد مايه آماده دلمه فلفل را داخل آن مي‌ريزد و اوست که برگ‌هاي کاهو را تميز کرده و بروکلي را خرد کرده و تکه‌هايي از آن را روي ميز ريخته است. لب‌هاي نينا بي‌اختيار تکان مي‌خوردند و کلمات دستور آشپزي را با لذت تکرار مي‌کردند: روي آن روغن زيتون بماليد، صبر کنيد جوش بيايد و مدتي آرام بجوشد. خمير را خوب ورز بدهيد. پوست بکنيد، قيمه‌قيمه کنيد...
          وقتي کتاب را مي‌بست و به طرف شوهرش که پشتش را به او کرده بود برمي‌گشت هنوز لب‌هايش تکان مي‌خوردند.
          شوهر نينا آخر تابستان، همان موقع که مغازه‌هاي سبزي فروشي خيابان هشتاد و ششم پر از گوجه فرنگي و هلو شده بودند، از او جدا شد.
          وقتي که خواهر نينا در يخچال را باز کرد کشوهايش پرپر بود.
          خواهر نينا گفت: بدتر از همه، هفته پنجم است. چهار هفته اول آدم نمي‌فهمه چي شده و هنوز شوکه است. مي‌دونه اما نمي‌فهمه. انگار کرخت شده باشه. اما هفته پنجم... خودت رو آماده کن.
          جلو يخچال چمباتمه زده بود و داشت خوراکي‌هايي رو که خريده بود توي آن مي‌گذاشت. نا با چهارتا کيسه پر که از مغازه روسي خريده بود، براي دل‌داري نينا پيشش آمده بود. نينا خسته بو. پشت ميز نشسته بود و به پشت خميدۀ خواهرش نگاه مي‌کرد. فکر مي‌کرد که اگر با چکش به آن بکوبد، صداي بلند و پرطنيني از آن بلند مي‌شود. مثل کوبيدن روي چوب. قفسه‌هاي يخچال فوري پر شدند.
                    - آب‌انگور زندگي من رو نجات داد. وقتي ولاديمير ولم کرد رفت، فقط آب انگور مي‌خوردم. پنير خامه‌اي، پنير خونگي، پنير نرم، پنير سوييسي، نون، خيارشور، يه قوطي هم کمپوت گيلاس. جيغ کشيد: نينا اين ديگه چيه؟
          کشو سبزيجات را بيرون کشيده بود. يک عالمه گوجه‌فرنگي کپک زده، هلوهاي له شده که روي‌شان پر از لکه‌هاي قهوه‌اي بود، و کاهوهاي سياه شده روي هم تلنبار شده بودند.
خواهر نينا آن‌ها را در سطل آشغال خالي مي‌کرد و غر مي‌زد.
                    - اندازۀ يک جاليز سبزي خريده بوده‌اي.
          صداي افتادن سبزي‌ها در سطل در آشپزخانه مي‌پيچيد. تا چند روز بعد در آشپزخانه بوي ماندگي پچيپيده بود. اما نينا از آن بدش نمي‌آمد مثل بوي ترش سوپ سبزيجاتي بود که مادرش چند ساعت روي اجاق مي‌گذاشت تا جا بيافتد.
          برخلاف پيش‌بيني خواهرش در هفته پنجم اتفاق خاصي براي نينا نيافتاد. فقط احساس مي‌کرد که پير و فرسوده شده است. انگار دورۀ نقاهت مريضي مهلکي را بگذراند. سعي مي‌کرد تا جايي که مي‌تواند کم‌تر در خانه کار کند. ديگر سبزيجات نمي‌خريد، اما هنوز بعد از کار کتاب‌هاي آشپزي را ورق مي‌زد، هرچند آن‌قدر خسته بود که فقط فهرست آن را نگاه مي‌کرد. انگشتش را روي صفجات نرم آن مي‌کشيد. حروف پررنگ زودتر به چشم مي‌آمدند. گراتن گل کلم 17 ، ماکاروني با...72، پاي...78، حوصله نداشت دستور پخت غذاها را بخواند، فقط مي‌خواست برود صفحه بعد: بادنجان، مرغ و پياز را با حرارت ملايم بپزيد...137، گوجه‌فرنگي تنوري شده...162، کدو و قارچ را تفت داده...34، گوشت قيمه شده را روي برنج...201، سوپ...41، پرش کنيد...57...
          صداي بلند پاوليک در پيام گير تلفن، دستور پخت خورشت کنگر را نصفه‌کاره گذاشت. هفته‌ها بود که نينا صداي زنگ تلفن را قطع کرده بود و فقط به پيام‌هايي که روي تلفن کهنه‌اش که خش و خش مي‌کرد گوش مي‌داد. بيش‌تر پيام‌ها را خواهرش مي‌گذاشت که مي‌خواست بداند نينا خوب غذا مي‌خورد يا نه. يا خبر بدهد که شوهر نينا را حوالي پل پرمنگتون ديده که يک ماهي دودي خريده بوده و گفته بوده که دارد به بوستون مي‌رود و شايد تا آن موقع هم ديگر رفته باشد. صداي خواهرش روي پيام‌گير دور بود و غيرعادي به نظر مي‌رسيد. اما صداي پاوليک ناگهان نينا را از جا پراند «نينا، خونه‌اي؟» داد مي‌زد. نينا بي‌اختيار به در نگاه کرد، نمي‌توانست  باور کند که اين صدا از جعبه پلاستيکي پيام‌گير که به ديوار وصل بود، مي‌آيد. بعد صداي پاوليک آرام‌تر شد و به سختي مي‌شد فهميد که چه مي‌گويد، اما نينا احساس کرد که گفت:«خودتو قايم نکن.»
          وقتي نينا وارد خانۀ پاوليک شد به نظرش رسيد که چيزي تغيير کرده است، هرچند که نمي‌توانست بگويد دقيقاً چه‌چيزي. ميز تاشو هم‌چنان کنار پنجره روي قالي چه بود و شومينه پر از مجله‌هاي قديمي بود. همه چيز سرجايش بود، اما نينا مطمئن بود که چيزي تغيير کرده است. هيکل گنده پاوليک مثل هميشه از شدت خنده تکان مي‌خورد و کاناپه خالي گوشه اتاق منتظر نينا بود. نينا فکر کرد «اين‌جا دل‌بازتر شده.»
          و سر جاي هميشگي خودش گوشه کاناپه نشست. خانه پاوليک بزرگ‌تر به نظر مي‌رسيد. زن باريک و ظريفي گيتار مي‌زد و آوازي در وصف جاده‌اي پرپيچ و خم که از ميان جنگل مي‌گذشت، مي‌خواند. نينا از آواز خوشش آمد. وقتي آواز تمام شد، زن گيتارش را زمين گذاشت و به طرف ميز رفت. پيراهن بافتني آبي بلندي با جيب‌هايي بزرگ پوشيده بود. هيچ‌چيز اسرارآميزي در او نبود. مردي که موهايش را به عقب شانه کرده بود و ريش خاکستري نامرتبي داشت به گيتار نگاه مي‌کرد. نگاه نينا از آستين مخمل بلوزش، که به طرف گيتار دراز شده بود، تا شانه‌هاي خميده و موهاي چربش بالا آمد. ناگهان فهميد که ژوليده بودن او نوعي ادا و اطوار نيست بلکه به علت تنهايي و بي‌اعتنايي به سر و وضعش است. ديد که زن‌هايي که دور مرد حلقه زده‌اند او را همان‌طور نگاه مي‌کنند که شوهرش را نگاه مي‌کردند. همه آن‌ها مثل خودش تنها و بي‌کس بودند. و هيچ‌چيز اسرارآميزي در تنهايي‌شان نبود. نينا ديد که او تنها کسي نيست که بيرون از حلقۀ بقيه نشسته است. در واقع فقط عدۀ کمي دور هم نشسته بودند و بقيه در گوشه‌اي تنها روي صندلي‌اي کهنه يا جعبۀ گنده‌اي يا لبۀ پنجره ساکت نشسته بودند و يا دوروبر خانه پرسه مي‌زدند و گاهي که سر راه هم قرار مي‌گرفتند، گپي با هم مي‌زدند، ناشيانه اما باز هم به اميد حرفي تازه. نينا هم در يکي از اين صحبت‌ها وارد شد.
          مردي که آن سر کاناپۀ نينا نشسته بود پرسيد:
                    ـ تو عاشق سبزيجاتي نه؟
نينا سرش را تکان داد.
                    - فکر کنم يه بار يکي داشت مي‌گفت پختن سبزيجات رو خيلي دوست داري.
نينا باز هم سرش را تکان داد.
                    - مي‌دوني من هم سبزيجات خيلي دوست دارم اما زنم از پختن‌شون متنفره.
          مرد ادايي درآورد و نينا لبخند زد. کوتاه قد بود با موهاي بهم‌ريختۀ قرمز و صورت رنگ‌پريده. يک تکه دستمال توالت روي يک قطره خون خشک شده روي گونه‌اش گذاشته بود.
          نينا پرسيد: تو هم مثل همه برنامه‌نويس کامپيوتري؟
مرد لبخندي زد و سرش را تکان داد.
                    - قبل از اين‌که بياي آمريکا چي؟
                    - دبير فيزيک بودم. اما اصلاً دلم برا اون کار تنگ نشده، راستش هميشه از شاگردام مي‌ترسيدم.
          نينا خندند. حرف زدن با مرد راحت بود. به چشم‌هاي خندانش نگاه کرد، انگشت‌هايش سفيد بود و ناخن‌هايش کوتاه، موهاي روي بند انگشت‌هايش قرمز بودند. سعي کرد تصور کند که اگر اتفاقي دست‌هاي مرد به سينه‌اش بخورند، چه احساسي خواهد داشت. قطره‌هاي عرق را از روي دماغش پاک کرد. مرد زن داشت و اصلاً هم جذاب نبود.
          نينا پرسيد: از چه سبزي‌اي بيش‌تر خوشت مي‌آد؟
                    - رازيانه. بوي محشري داره. سطح ناصافش مثل سيب جنگلي مي‌مونه. مي‌دونم عجيبه اما هميشه من رو ياد چوب تازه اره‌شده مي‌اندازه. تو رازيانه دوست داري؟
          نينا سرش را تکان داد. از رازيانه خوشش مي‌آمد. شکل غيرعادي جالبي داشت. رشته‌هاي رويش انگار به خودش وصل نبودند. اما او هيچ‌وقت رازيانه نخورده بود.
          گفت: من بروکلي دوست دارم.
                    - آره! بروکلي! من تو رستوران‌هاي چيني خورده‌ام. محشره. چه‌طوري مي‌پزيش؟
          مرد با آن دستمال‌کاغذي چسبيده به گونه‌اش به نظر آن‌قدر قابل‌اعتماد مي‌آمد که نينا اعتراف کرد.
                    - من تا حالا بروکلي نپختم. اصلاٌ هيچ سبزي‌اي نپختم.
          نينا تمام شنبه صبح را مشغول خريد وسايل آشپزي بود. مرد توي مهماني پيشنهاد کرده بود: بيا يه قرار بذاريم با هم آشپزي کنيم.
          يه قرار براي آشپزي! نينا يادش نبود که آخرين بار کي تا آن اندازه هيجان زده شده بود. به مغازۀ مکي رفت و براي اولين بار قانون خريد از حراجي‌هاي نصف قيمت را شکست و دو تا قابلمۀ کوچک که خيلي‌خيلي گران بودند و يک سري ماهيتابۀ استيل براق و يک بخارپز و يک قاشق چوبي خيلي قشنگ که دسته‌اش تاب داشت خريد.
          صندوق دار پرسيد: مي‌خواهين براتون  کادوشون کنم؟
          توي راه يادش افتاد که چاقو نخريده است. حتماً کلي چاقو و تخته و آب‌کش و خدا مي‌داند چه چيزهاي ديگري لازم مي‌شد. به خيابان‌ام برگشت و قانون خريد نکردن از مغازه‌هاي ارزان را شکست و يک‌سري چاقو و دو تا تخته يکي چوبي و ديگري پلاستيکي، يک آب‌کش و چاقويي که سرش خم بود و به درد خوردن گريپ فروت مي‌خورد و يک پوست‌گير و يک سري کاسه فلزي و دو تا پيش بند که روي‌شان عکس قارچ‌هاي خودرو بود، خريد. از سبزي‌فروشي هم کمي روغن زيتون، فلفل سياه و يک شيشه سبزي خشک که روي  برچسبش چيني نوشته بود گرفت.
          ساعت دو و نيم، نيم‌ساعت قبل از آن‌که مرد بيايد نينا همه‌چيز را آماده کرده بود. ماهيتابه‌ها و قابلمه‌ها با افتخار روي اجاق گذاشته شده بودند و کاسه‌ها و آب‌کش و تخته و چاقوها روي پيشخان آشپزخانه، رديف کنار کتاب آشپزي ايتالياي طعم آفتاب چيده شده بودند. نينا نگاهي به آشپز خانه‌اش انداخت و سعي کرد هيجان بيش از اندازه‌اش را مخفي کند.
          مرد سرموقع آمد. حتي کمي زود. پنج دقيقه مانده به سه. توي راه رو آپارتمان نينا ايستاد و کاپشن چرم گنده و کلاهش را که قطره‌هاي باران رويش برق مي زدند، در آورد. بوي چرم خيس شده مي‌داد. يک بطري شراب و نان باگت از توي کيسه کاغذي خيس شده‌اي درآورد و به نينا داد.
                    - توي فيلم‌ها وقتي مردي يه بطري شراب و نان باگت به زني مي‌ده خيلي شيک به نظر مي‌آد، مگه نه؟
          نينا سرش را تکان داد. از آن‌چه يادش مانده بود زشت‌تر بود. حافظه نينا کک و مک‌هاي قرمز روي صورتش را پاک و ابروها و مژه‌هايش را کمي پررنگ‌تر کرده بود و او را لاغرتر و چند سانتي بلندتر به خاطر سپرده بود. ديدن اين مرد غريبه در خانه خودش که همه اسباب‌ها آن‌قدر آشنا بودند، عجيب بود. در راه روي باريک که همه چيز دقيقاً سر جاي خود بو، مرد مثل يک وصله ناجور به نظر مي‌رسيد. نينا سريع او را به آشپزخانه برد.
«خوب امروز قراره بروکلي بپزيم، نه؟»
          نينا سرش را تکان داد و ناگهان چيز وحشتناکي يادش افتاد. در يخچال را با ترس باز کرد. يادش رفته بود سبزيجات بخرد. به اميد معجزه کشو يخچال را بيرون کشيد. خالي و تميز بود. خواهرش با يک دستمال مرطوب آن را پاک کرده بود. فقط يک تکه باريک پوست پياز بين در کشو گير کرده بود. نينا به طرف مرد برگشت. نمي‌توانست حرف بزند. همه چيز به نظرش بي‌فايده و احمقانه مي‌آمد. وسايل آشپزي روي پيشخان و کشوي خالي سبزيجات و اين مرد غريبه که معلوم نبود در آشپزخانه‌اش چه کار مي‌کند. نينا پيشانيش را به لاستيک سرد در يخچال تکيه داد، احساس کرد تمام انرژي‌اش را از دست داده است.
          مرد پرسيد: مي‌خواي برم يه چيزهايي بخرم؟
          نينا سرش را تکان داد. همه چيز آن‌قدر پوچ و بي‌معني بود که ديگر هيچ‌کاري به نظرش فايده نداشت.
          يک بوته بروکلي بين قفسه سوم و پشت يخچال گير کرده و همان‌طور آويزان مانده بود. سر گل‌هايش تقريباً به قفسه پاييني مي‌خورد. اول مرد چشمش به آن افتاد و به نينا نشانش داد. بروکلي زرد نشده بود و کپک هم نزده بود، فقط کمي تيره و خشک شده بود. تا چند هفته ديگر تبديل به بروکلي موميايي شده، مي‌شد. اما بويش هنوز بد نبود، يا شايد مي‌شد گفت، هيچ بويي نمي‌داد.
مرد گفت: مطمئنم مي‌شه پختش.
          نينا روي گل‌هاي کوچک آن آب ريخت و محکم تکانش داد. قطره‌هاي آب سبز رنگ روي زمين چکيد. ساقه‌هايش را بريد و تکه‌هاي تازه‌تر گل‌ها را جدا کرد. با لذت به هر تکه‌اي که روي بقيه تکه‌ها مي‌افتاد، نگاه مي‌کرد. پوست ساقه‌ها را جدا کرد و آن‌ها را به شکل ستاره‌هاي يک اندازه‌اي بريد. بعضي از کارها آن‌قدر هم که قبلاً تصورش را کرده بود جالب نبودند، اما بعضي کارها حتي از روياهايش هم هيجان‌انگيزتر بودند. بروکلي‌ها را در قابلمه ريخت و گذاشت بپزند. بخار آب در نازک قابلمه را تکان مي‌داد. مرد پيشنهاد کرد که نينا صندلي‌اي کنار اجاق بگذارد.
                    - برو بالا بو بکش. هميشه هواي گرم به طرف بالا مي‌ره. حتماً درست زير سقف بوي خيلي خوبي مي‌آد.
          نينا بالاي صندلي ايستاد، موهايش به سقف مي‌خورد. چشم‌هايش را بسته بود و صورتش را به طرف بالا برده بود. سوراخ‌هاي دماغش گشاد شده بودند. بوي گرم بروکلي بلند شده بود، رايحه خوش بروکلي صورتش را نوازش کرد و در تمام وجودش رخنه کرد.


متن زبان اصلی داستان «گل‌کلم‌سبز» را این‌جا بخوانید


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS0273
تاريخ ارسال : چهارشنبه 25 آبان 1384
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي خور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - جان‌ بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate