خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
دکۀ خورشيدو

محمد بهارلو

مردی كه‌ پشت‌ِ فرمان‌ نشسته‌ بود شيشة‌ پنجره‌ را كشيد پايين‌ سيگارش ‌را از ميان‌ِ دو انگشت‌ پراند  روی شانة‌ جاده‌. نگاهش‌ به‌ پرچم‌های‌ِ رنگ‌‌ووارنگ‌ بود كه‌ دو‌ طرف‌ نرده‌های آهنی و زنگ‌زدۀ پل‌، سرِ چوب‌های بلند، تو باد لت می‌زدند.


   ـ به‌آب‌ نگاه ‌كن‌!


   مرد واسوخته‌ای‌ كه‌ كنارش‌ نشسته‌ بود و به‌ نخلستان‌ِ آن‌ سوی دشت‌ِ لخُت‌ نگاه‌ می‌‌كرد رويش‌ را برگرداند. راننده‌ گفت‌: بار‌ اول‌ که ‌چشمم ‌‌افتاد ‌به‌اش خيال‌‌ كردم‌‌ عوضی ‌می‌‌بينم‌.


   سرِ پُل‌ كه ‌رسيدند راننده ‌از سرعت‌ جيپ‌ كم‌ كرد. دو طرف رودخانه ‌از ‌نی‌ها و علف‌های‌ بلند پوشيده ‌شده‌ بود و جريان‌ِ آب‌، سبز و آبی، رو به جنوب‌ مي‌رفت‌. باد روی پهنۀ رودخانه چین‌های ریز می‌انداخت.  


   ـ محشر‌ است‌ نه‌؟


   مرد واسوخته‌ گفت‌: چي‌ محشر‌ است‌؟


   ـ اَكه‌ هي‌، خدايت‌ را شكر!


   راننده‌ زد روي‌ غربيلك‌ِ فرمان‌ و رويش‌ را به‌ طرف‌ِ مرد برگرداند، گفت: هيچ‌ وقت‌ رنگ‌ِ شط‌ را اين‌ جور ديده‌ بودي‌؟ آن‌ رنگ‌ِ چرك‌ِ و نوچ گِل‌آلود يادت‌ نمي‌آيد! مثل‌ معجون‌ِ شير و چاي‌ بود که خاک‌اره ریخته باشند توش. اما حالا شده‌ عين‌ِ رنگ‌ِ دريا، صاف‌ و زلال‌، مثل‌ِ اشك‌ِ يك‌ بچه‌يتيم‌ِ چشم‌ آبي‌.


   خنديد و جيپ‌ را زد كنار، روي‌ِ گُردة‌  پُل‌ ايستاد. پشت سرشان خاک هوا شد. گفت: تو را به‌ جدت‌ عاشور، سرت را بگیر بالا و به جای آلبالو‌گیلاس چیدن چشم‌هات رو وا‌کن!


   عاشور از لاي‌ پلك‌ها و مژه‌هايي‌ كه‌ انگار يك‌در‌ميان‌ ريخته‌ بود نگاهش ‌كرد. عينكش‌ را از جيب‌ِ پيرهن‌ بيرون‌ آورد گذاشت‌ روی چشم‌هاش‌ و سرش‌ را از پنجره‌ درآورد به‌ آب‌ و بعد به‌ خط‌ِ افق‌ كه‌ تو غبارِ قهوه‌اي‌رنگي‌ گُم‌ شده بود نگاه‌ كرد.


   ـ هوم. فقط ما نیستیم که عوض شده‌‌ایم.


   ـ ده‌ سال‌ زمان درازی است برای زیر و رو شدن یک شهر، آن هم یک هم‌چین ده سالی. شاید یک سالش هم زیاد بود. نمی‌خواهی یک نگاهی بیندازی؟


  ‌ در را باز كرد رفت پايين‌ تكيه‌ داد به‌ نردة‌ فلزي‌ و خم‌ شد نگاه‌ كرد به‌ جريان‌ِ آب‌. در پيچ‌ِ رودخانه‌ دگل‌ِ يك‌ كشتي‌ِ غرق‌شده‌ مثل بال‌ِ نهنگ ‌از آب‌ بيرون‌ زده‌ بود. زنجره‌ها و قورباغه‌ها لابه‌لای نی‌ها صدا به صدا انداخته بودند. عاشور پایین نیامد. سيگاري‌ از جيبش‌ درآورد. راننده‌ برگشت ‌طرف‌ او:  قرارمان‌ اين‌ نبود تصدقت بشوم.


   عاشور سيگار را كه‌ ميان‌ِ لب‌هاش‌ گذاشته‌ بود برداشت‌ مچاله‌اش ‌كرد انداخت‌ تو آب‌. پلك‌هاش‌ را از تیزی‌ِ نورِ آفتاب‌ تنگ‌ كرده‌ بود. سرش‌ را انداخت‌ پايين‌.


   ـ حالا نمي‌خواهد اخم و تُرش‌ كني‌!


   يك‌ مرغ‌ِ كاكايي‌ از بالای پُل‌ گذشت‌ و روی ني‌هاي بلند‌‌ آن‌ سوي ‌رودخانه‌ آمد پايين‌ نشست‌ روی پوزة قایقی كه‌ تو ساحل‌ به ‌گِل‌ نشسته‌ بود. راننده‌ نگاهش‌ را از مرغ‌ گرفت‌ و گفت‌: شاید واسه اين‌ همه‌ چولاني‌ باشد كه‌ تو ساحل‌ در‌آمده. تو پيچ ‌ِرودخانه‌، آن‌ بالا، چولان‌ پهنای‌ آب‌ را گرفته‌. اگر حالش را داشتی می‌بردم نشانت می‌دادم. حیف که دارد تاریک می‌شود.


   جيپ‌ را از جلو دور زد رفت نشست‌ پشت‌ِ فرمان‌، گفت‌: شايد هم‌ از کندی‌ِ جریان آب‌ و رسوب‌ گِل‌ باشد. هم‌چین رنگی واسه این رودخانه نوبر است. تو این چند روز می‌توانیم حسابی همه‌جا را سیاحت کنیم.


   فرمان‌ را كه‌ مي‌چرخاند نگاه‌ كرد به‌ عاشور: تو لک رفته‌ای!


   عاشور هیچ نگفت و نگاه‌ كرد به‌ قرص نارنجی خورشيد كه‌ پشت‌ِ نخل‌ها پايين‌ مي‌رفت‌. به‌ آن‌ دست‌ِ پُل‌ كه‌ رسيدند سرفه‌ای‌ كرد و گفت‌: از جادة‌ خاكي‌ برو پايين‌!


   ـ واسه چي‌؟


   ـ برو تا به‌ات‌ بگويم‌.


   ـ سلمان‌ چشم به راه‌مان‌ است‌. تا اين‌ جاش‌ هم‌ دو سه‌ ساعت‌ دير كرده‌ايم‌.


   ـ خوب‌ باشد. يك‌ ساعت‌ ديگر هم‌ روش‌.


   ـ دست‌ بردار عاشور! پيرمرد دل‌واپس‌ مي‌شود.


   ـ پس‌ تو برو من‌ خودم‌ بعد مي‌آيم‌.


   ـ شوخي‌ات‌ گرفته‌!


   از را‌ه خاكي‌ِ باريكي‌ كه‌ سمت‌ِ راست‌ِ جادة‌ اصلي‌ بود رد شدند. عاشور باز سرفه‌ كرد و گفت‌: نگه‌ دار من‌ پياده‌ مي‌شوم‌.


   آمد در را باز كند که راننده‌ زد روي‌ ترمز و جيپ‌ كشيد روی خاك‌ريزِ جاده‌ و غبار نرمی دور و برشان به هوا رفت. نگاه‌ كرد به‌ او و دست‌هاش را بالا برد: خوب‌، هر چه‌ تو بگويي‌.


   عاشور دستش به دست‌گیره بود. غبار که نشست راننده‌ فرمان‌ را چرخاند و عقب‌عقب‌ رفت‌ تا به راه خاكي‌ رسيد و باز فرمان‌ را چرخاند و از راه خاكي‌ كه‌ کمرکش‌ِ تندي ‌داشت‌ رفت‌ پايين‌. راه‌ِ باریک پُر دست‌اندازی بود كه‌ به‌ نخلستان‌ مي‌رسيد.


   ـ نمي‌خواهي‌ بگويي‌ می‌خواهی‌ كجا ‌بروي‌؟


   ـ جلوتر كه‌ برویم‌ خودت می‌فهمی.


   از گدار نهرِ خشكي‌ رد شدند و خاك‌ريزی را كه‌ دور و برش‌ گوني‌هاي‌ شن‌ و تير و تخته‌های زمخت‌ چيده‌ شده‌ بود دور زدند. چند فاخته‌ از ميان گونی‌های شن‌ پريدند، بال‌زنان‌، به‌ طرف‌ِ نخلستان‌ رفتند. راننده‌ از خاکی كه‌ توی اتاقك‌ِ جيپ‌ پيچيده‌ بود به‌ سرفه‌ افتاد. عاشور شيشه ‌را تا نيمه‌ كشيد بالا و سيگاري‌ از جيب‌ِ پيرهن‌اش‌ درآورد به‌ لب‌ گذاشت‌. راننده‌ دست‌ كرد توی جيبش‌ قوطي‌ِ كبريت‌ را درآورد گذاشت‌ روی داشبورد.


   ـ موسي‌، بپيچ‌ دست‌ِ چپ‌!


   موسي‌ فرمان‌ را پيچاند و کنارۀ سپرِ جيپ‌ گرفت به‌ تنة‌ شكستة‌ نخلي‌ كه ‌روي‌ زمين‌ افتاده‌ بود. عاشور سرش‌ را از پنجره‌ برد بيرون‌ دور و برش‌ را نگاه‌ كرد. سيگار لاي‌ انگشت‌هاش‌ بود، گفت‌: به‌ نهر كه‌ رسيدي‌ برو دست‌ِ راست‌.


   از كنارِ يك‌ رديف‌ِ نخل‌ِ بي‌شاخ‌ و برگ‌ گذشتند و رسيدند به‌ اتاقك‌ِ گلي ‌ِخرا‌به‌ای كه‌ پشتش‌ تلی از تنه‌های نخل‌ِ سوخته‌ بود. موسی گفت: صدا را شنيدي‌؟


   عاشور شيشه‌ را كه‌ تا نيمه‌ بالا برده‌ بود كشيد پايين‌. هيچ‌ نگفت‌. موسی گفت: انگار شيهة‌ اسب‌ بود.


   رفتند جلوتر تا رسيدند به‌ نهري‌ كه دو طرفش علف‌های هرز بود.‌ كف‌ِ نهر‌ خيس‌ بود. عاشور گفت: حالا به‌ راست‌.


   موسي‌ اشاره‌ كرد به‌ سيگار و گفت‌: چرا روشن‌اش‌ نمي‌كني‌؟


   ـ عجله‌ نكن‌!


   ـ ازت‌ لجم‌ گرفته‌. خوب بلدی آدم را سر قوز بیندازی. بكش‌!


   ـ مي‌بيني‌ آدم‌ها چه‌ زود می زنند زیر قول و قرارشان. تو یعنی بنا بود هوایم را داشته باشی.


   ـ خدا مرا لعنت‌ كند عاشور. گاهی وقت‌ها خیال می‌کنم با شیطان هم می‌توانی دست‌به‌یکی کنی.


   ـ حالا گازش‌ را بگير تا هوا تاريك‌ نشده‌! تو یک هم‌چین وقتی شاید بد نباشد به حرف دل‌‌مان گوش بدهیم.


   سيگار را گذاشت‌ پشت‌ِ گوش‌اش‌ و گفت‌: انگار همین دیروز بود. منوچهر شفيعي‌ را يادت‌ مي‌آيد؟


   موسي‌ هيچ‌ نگفت‌. يك‌ رگ‌ِ كبود روی شقيقه‌اش‌ مي‌تپيد.


   ـ داريوش‌ كاشاني را‌ چه‌ طور؟ حسين‌ ناني را‌ چي‌؟ اما زيتوني‌ و سياه‌پور حتم يادت‌ مي‌آيند. اين‌ دو تا وقتي‌ كه‌ ما از آب‌ و گِل‌ درمی‌آمديم‌ اسم‌شان ‌سرِ زبان‌ها بود. تو گوشه‌ و كنار محلة‌ عروسي‌ و احمدآباد تا گران‌ِ شاه‌پوري‌ و پشت‌ِ باغ‌ِ ملي‌ هر كجا كه‌ بساط‌ِ قمار پهن‌ بود كاسه‌كوزه‌اش‌ می‌رسید به‌آن‌ها.


   موسي‌ زمين‌ِ پُرچاله‌چولۀ جلوش‌ را مي‌پاييد و با هر دو دست‌ فرمان‌ را گرفته‌ بود. لب‌هاش‌ را مي‌جويد.


   ـ سياه‌پور را خاطرت هست تو لباس‌ِ سفيدِ نیروی دريايي‌! مثل‌ام‌.پی‌های امريكايي‌ بود. موقعي‌ كه‌ رفت‌ خدمت‌ِ نظام‌ ميدان‌ افتاد دست ‌ِزيتوني‌.


   ـ بگذار برگردم‌. تو حالت‌ سرجا نيست‌. سلمان‌ دل‌واپس ‌مي‌شود. من به ستاره قول داده‌ام.


   ـ چرند نگو!


   از ميان‌ِ دو رديف‌ نخل‌ مي‌گذشتند. گاهی پرند‌ه‌‌ای از لابه‌لای شاخ و برگ‌ها می‌پرید. موسي‌ لب‌هاش‌ را می‌جويد. عاشور گفت‌: يك‌ شب‌ سياه‌پور از پادگان درمي‌رود و یک‌راست مي‌آيد تا از زيتوني‌ تلكه‌اش‌ را بگيرد. فرداش‌ را بايد خاطرت‌ باشد! با ساطور آمد دَم‌ِ قهوه‌خانة‌ لین یک كه‌ پاتوق‌ِ زيتوني‌ بود، با همان‌ لباس سفيدِ خدمتش‌. محمد دراز و قربان‌ كچل‌ هم‌ پشت‌ِ زيتوني‌ درآمدند، و وقتي‌ صدای‌ عربده‌ها بلند شد مردم‌ از خانه‌ها ريختند بيرون‌. نمي‌دانم ‌جان‌باز آن‌ وسط‌ طرف‌ِ كي‌ بود. قمارخانة‌ عروسي‌ را او مي‌گرداند. آن‌ها يك‌ خرده‌حساب‌ِ قديمي‌ را  صاف‌ مي‌كردند. وقتي‌ پريدند به‌ هم‌ ميز و صندلي‌ بود كه‌ از قهوه‌خانه‌ پرت‌ مي‌شد تو كوچه‌. من‌ يك‌هو چشمم‌ افتاد به‌ سياه‌پور. چه‌ خوني‌ مي‌رفت‌ ازش‌. پيرهن‌ِ سفيد و برگة‌ آبي‌ِ يقه‌اش‌ غرق‌ِ خون‌ بود. بعد هم‌ صداها افتاد و بنا كردند به‌ دويدن‌. زيتوني‌ و محمد دراز و قربان‌ كچل‌ چپیدند تو خانه‌اي‌ كه‌ پشت‌ِ قهوه‌خانه‌ بود. وقتي‌ سياه‌پور با ساطورش‌ رسيد دَم‌ِ درِ خانه‌، در را از پشت‌ كلون‌ كرده‌ بودند. او هم دورخيز كرد و خودش‌، تنۀ گنده‌‌اش‌، را با خوني‌ كه‌ ازش‌ مي‌رفت‌ كوبيد به‌ در و لته‌هاي‌ چوبي‌ از جا‌ كنده‌ شدند افتادند زيرِ پاش‌، و من‌ يك‌ لحظه‌ محمد دراز را ديدم‌ كه‌ با زيرپيرهن‌ِ ركابي‌ِ سفيد پشت‌ِ يكي‌ از پنجره‌هاي‌ِ اتاق ‌ِروبه‌روي‌ در سرش‌ را دزديد و بعد صدای  ‌جيغ‌ِ زن‌ها بلند شد...


   ـ بس‌ كن‌ ديگر عاشور! از اين‌ حرف‌هایی که یک عمر شنیده‌ام عُقَم‌ مي‌نشيند.


   ـ نمي‌خواهي‌ دنباله‌اش‌ را بشنوي‌! آدم‌ كه‌ نمي‌تواند از خاطراتش‌ فرار كند. اين‌ها را گفتم‌ كه‌ درازی راه‌ را كوتاه كرده‌ باشم‌. یک وقتی خیال می‌کردم باید فقط خاطره‌های خوب را واسه خودم نگه دارم اما بعدش دیدم بدهاش هم چه بخواهیم چه نخواهیم بیخ ریش‌مان بسته‌اند. خوب‌ داريم‌ مي‌رسيم‌. چراغ‌هات‌ را روشن‌ كن!


   خورشيد غروب‌ كرده‌ بود و قرص‌ِ ماه‌ تو کنج آسمان‌ِ آبي‌ مي‌تابيد. موسي‌ چراغ‌ها را روشن‌ كرد. از روی ‌تنه‌هاي‌ حصيرپوش‌ِ نخلي‌كه‌ روي‌ يك‌ نهر‌ انداخته‌ بودند رد شدند.


   ـ اين‌ جا را ديگر بايد خاطرت باشد‌. بايد رونما بدهي‌. خوب ‌چشم‌هات‌ را باز كن‌!


   سگي‌ پارس‌كنان‌ به‌ طرف‌ِ جيپ‌ دويد. پشت كشيده‌ و بلند و دندان‌هاي ‌درازي‌ داشت‌.


   ـ اين‌ بايد از توله‌سگ‌های  ‌باوفاي‌ خورشيدو باشد.


   موسي‌ زد روي‌ ترمز و سگ‌ عقب‌ جست. با چشم‌هاي‌ رُك‌زده‌ نگاهش می‌‌كرد: تو يك‌ تخته‌ات‌ كم‌ است‌ عاشور! من‌ را بگو كه‌ خيال‌ مي‌كردم‌ آن ‌عادت‌ِ لعنتي‌ از سرت‌ افتاده‌. بی‌چاره، ستاره را بگو!


   عاشور مي‌خنديد. پره‌هاي‌ بيني‌ِ موسي‌ مي‌لرزيد. سگ‌ پارس‌ مي‌كرد. عاشور كبريت‌ را از روي‌ داشبورد برداشت‌ و در را باز كرد. موسي‌ گفت‌: من‌ برمي‌گردم‌. يك‌ دقيقه‌ هم‌ اين‌جا وانمی‌ایستم.


   ـ بيا پايين‌، بچه‌بازي‌ را بگذار كنار!


   عاشور از جيپ‌ پياده‌ شد رفت‌ به‌ طرف‌ِ سگ‌ كه‌ هنوز پارس‌ مي‌كرد: آرام‌ حيوان‌، آرام! وفايت‌ كجا رفته‌؟ مگر خون‌ سگ‌هاي‌ خورشيدو تو رگ‌هات‌ نيست‌؟ مرا نمي‌شناسي‌؟ انگار تو هم‌ معلول‌ شده‌اي زبان‌بسته‌!


   سگ‌ روي‌ پاي‌ چپش‌ مي‌لنگيد. یک تخته از پشم‌های گُرده‌اش ریخته بود.


   ـ تو اين‌ سال‌ها هيچ‌ كس‌ و هيچ‌چيز انگار در امان‌ نبوده‌.


   ـ باورم‌ نمي‌شود. من‌ را بگو كه‌ دلم‌ داشت‌ قرص‌ مي‌شد. يعني‌ آن‌ حرف‌ها همه‌اش‌ بادِ هوا بود!


   عاشور رفت‌ ايستاد روبه‌روي‌ نهري‌ كه‌ تو شيب‌‌ِ نمناكش‌ جابه‌جا حفره‌ها‌ی خرچنگ‌ بود. چند بي‌شْلَمبُو كف‌ِ خيس‌ِ نهر مي‌جنبيدند. گفت‌: به‌ دلت‌ بد نيار! بيا پايين‌ تا تاريك‌تر‌ نشده‌.


   از كنارِ نهرِ بي‌آب‌ راه‌ افتاد. سيگار را از پشت‌ِ گوش‌ برداشت‌ و روشن‌اش‌ كرد. سگ‌ دنبالش‌ راه‌ افتاد. عينكش‌ را از جيب‌ درآورد و گذاشت ‌روي‌ قوزك‌ِ بيني‌اش‌. موسي‌ درِ جيپ‌ را باز كرد آمد پايين‌.


   ـ چرا آن‌جا خشكت‌ زده‌؟


   يك‌ قدم‌ به‌ طرف‌ موسي‌ برگشت:  قول‌ مي‌دهم‌ زياد لنگ‌ نكنم‌. گناه‌ِ نكرده‌ را قصاص‌ نيست‌! يك ‌نگاهي‌ مي‌اندازيم‌ برمي‌گرديم‌. دلم‌ مي‌خواهد ببينم‌ چی‌ سرِ آن‌جا آمده، همين‌. سيگارم‌ را هم‌ خاموش‌ مي‌كنم‌. بيا! آها.


   سيگار را انداخت‌ زمين و‌ پاسارش كرد، گفت‌: دلم‌ را نشكن‌ موسي‌!


   ـ تو داري‌ به‌ لانة‌ عقرب‌ پا مي‌گذاري‌.


   ـ لانة‌ عقرب‌ كدام‌ است‌؟ نكند ترس ورت داشته! از چی مي‌ترسي‌، از روح‌، از اجنه‌؟ خوب‌ تو همين‌جا بمان‌، من‌ زود برمي‌گردم‌.


   فاخته‌ای‌ از بالای سرِ عاشور گذشت‌ رفت‌ نشست‌ تو شاخ‌ و برگ‌ِ خشکیدۀ‌ نخلي‌ كه‌ كنارِ جيپ‌ بود. موسي‌ که لندلند می‌كرد به دور و برش نگاهی انداخت و بعد حاشية‌ نهر را گرفت دنبال ‌عاشور راه‌ افتاد. از زيرِ شاخه‌های پیچ‌درپیچ و گره‌دار يك‌ كُنارِ پير گذشتند. با پارچه‌هاي‌ِ كوچك‌ِ رنگ‌‌به‌‌رنگ‌ به‌ شاخه‌ها وساقه‌هاش دخيل‌ بسته‌ بودند. عاشور برگشت و گفت: زاير غضبان‌، وردست‌ِ خورشيدو، مي‌گفت‌ شب‌هاي‌ جمعه‌ اجنه‌ پای اين‌ كُنار آوازِ بمباسي‌ مي‌خوانند. مي‌گفت‌ با چشم‌ خودش‌ ديده‌ ‌ زير درخت‌ لخت و عور مي‌رقصيده‌اند. جوری می‌گفت که آدم راستی‌راستی باورش می‌شد. باید می‌دیدی که چشم‌هاش چه‌جور برق می‌زد. بعد دست و پاهاش مثل چوب خشک می‌شد.


   از ميان‌ چند نخل‌ِ بلند رد شدند و رسيدند به‌ ‌ عمارت‌ِ كاه‌گلي‌ِ بزرگی‌ كه‌ درِ چوبي‌ دولته‌اي‌‌اش از بيرون ‌كلون‌ شده‌ بود. عاشور گفت: اين‌ هم‌ دكة‌ خورشيدو، پاتوق‌ِ لات‌ و لوفرهاي‌ شب‌‌زنده‌دار. خورشيدو مي‌گفت‌ خاكش دامن‌گير است‌.


   ـ خاكش‌ يا هواش‌؟


   ـ خوب‌، پس‌ نفس‌ات را حبس کن. بپّا مبتلا نشوی!


   عاشور دستش‌ را به‌ طرف كلون‌ِ در برد.


   ـ شايد كسي‌ آن‌ تو باشد. بهتر است‌ در بزني‌.


   ـ راه و رسمش این نیست. آدم‌ وقتي‌ پا تو دكه‌ می‌گذارد در نمي‌زند.


   عاشور که لنگۀ در را باز كرد سگ‌ خزید‌ تو. لولای ‌در لق‌ مي‌زد. داخل حياط‌ِ خاكي‌ِ دنگالي‌ شدند كه‌ نخل‌ِ خشكي‌ ‌میانش بود. پاي‌ نخل‌ ‌تنورِ دودزدۀ شکسته‌ای بود. سمت‌ِ جنوبي‌ِ حياط‌  پلكان آجري‌ِ كوتا‌هی بود كه‌ به‌ طرف اتاق‌ها مي‌رفت‌ كه‌ درها و پنجره‌هاش بسته‌ بود. پای نخل كه ‌رسيدند در پشت‌ِ سرشان‌ بسته‌ شد.


   ـ بيا برگرديم‌. رفتن‌ تو اين‌ بيغوله‌ نكبت‌ مي‌آورد.


   عاشور دستش‌ را گرفت: صبر كن‌ مرد!


   سگ‌ از پلكان‌ِ آجري‌ بالا رفت‌. عاشور چشم از حیوان برنمی‌داشت. سگ بنا کرد دم جنباندن.


   ـ می‌بینی، ازمان‌ دعوت‌ مي‌كند برويم‌ بالا.


   ـ انگار كسي‌ صدامان‌ مي‌زند.


   ـ من‌ كه‌ چيزي‌ نمي‌شنوم‌.


   عاشور از پله‌ها بالا رفت‌. سگ‌ جلوِ درِ ‌اتاق‌ اول ايستاد و زمین را بو کشید. عاشور دست‌ به‌ دست‌گيره برد و در با صداي‌ خشكي‌ باز شد. سگ‌ رفت‌ تو اتاق‌. موسي‌ كه‌ وسط‌ِ حياط‌ ايستاده‌ بود گفت‌: مي‌شنوي‌؟


   ـ خيالاتي‌ شده‌اي‌!


   سگ‌ از اتاق‌ بيرون‌ آمد. استخوان‌ِ درشتي‌ ميان دندان‌هاش‌ بود.


   ـ اي‌ ناقلا! بايد اين‌جا انبارِ آزوقه‌ات‌ باشد. 


   سگ دور خودش چرخی زد و استخوان‌ از دهن‌‌اش افتاد. عاشور خم‌ شد تا نگاهی به استخوان‌ بیندازد که سگ‌ خودش‌ را عقب‌ كشيد و بنا کرد به خرخرکردن. عاشور گفت‌: مثل‌ استخوان‌ِ دست‌ِ آدمي‌زاد است‌.


   چشم‌های سگ برق می‌زد. موسي‌ از پله‌ها بالا رفت‌. ايستاد بالاي‌ سرِ عاشور و زل زد به‌ استخوان‌، گفت: پناه بر خدا! بيا از اين‌ جا برويم‌. اين‌ سگ‌ بايد از آن‌ آدم‌خوارها باشد.


   عاشور قد راست کرد و رفت‌ طرف اتاق‌ِ دوم‌ و دو لنگۀ درش را باز كرد. كبريتش‌ را از جيب‌ درآورد. خالي‌ بود، گفت: كبريتت‌ را بده‌ ببینم‌! چه‌ بويي‌! انگار بوي‌ لاش‌ است‌.


   نورِ ماه‌ آستانة‌ اتاق‌ را روشن‌ مي‌كرد. موسي‌ جلو رفت و پشت سر عاشور كبريت‌ كشيد. اتاق‌ روشن ‌شد. يك‌ قدم‌ به‌ عقب‌ برداشت‌: پناه‌ بر خدا! انگار يك‌ جنازه‌ است. چه‌ بلايي‌ سرش‌ آورده‌اند؟


  از اتاق‌ آمد بيرون‌ و خم‌ شد جلوِ دهن‌اش‌ را گرفت‌ و بنا کرد عُق‌زدن. عاشور به طرفش آمد: كبريت‌ را بده‌ من‌!


   موسي‌ بي‌ آن‌ كه‌ سر برگرداند كبريت‌ را به‌ او داد. سگ‌ غیبش زده بود. موسي‌ از پله‌ها پايين‌ آمد‌. پاكشان‌ خودش‌ را رساند وسط ‌ِحياط‌ و تكيه‌ داد به‌ تنة‌ نخل‌ و نگاه‌ كرد به‌ قرص‌ِ ماه‌ كه‌ تو آسمان‌ِ آبي ‌مي‌درخشيد. مرغی تو تاریکی می‌خواند. رویش را برگرداند. لای دو‌ لنگة‌ درِ حياط‌ باز شد و یک لحظه سروکلۀ اسبي‌ با يال‌ِ سفيدِ افشان پیدا شد.


   ـ عاشور!


   عاشور از اتاق‌ بيرون‌ آمد. كبريت‌ سوحته‌ای‌ را كه‌ دستش‌ بود انداخت ‌زمين. سگ از جایی، تو تاریکیِ سه‌کنجِ حیاط، خرخر می‌کرد‌؛ انگار چیزی راه گلویش را بسته باشد.


   ـ آرام‌ بگير حيوان‌!


   موسي‌ با دست به‌ طرف‌ِ در اشاره کرد، گفت: ديديش‌؟


   عاشور هيچ‌ نگفت‌. دست‌هاش‌ را با شلوارش‌ پاك‌ مي‌كرد.


   ـ الان‌ يك‌ اسب‌ ديدم‌، يك‌ اسب‌ِ سفيد.


   صدایش‌ مي‌لرزيد و دست به دست مي‌ماليد. عاشور گردن کشید و از بالای چینۀ کاه‌گلی حیاط به بیرون نگاهی انداخت. موسی رفت طرف در و دو لنگه‌اش را چارطاق کرد، زیرلب گفت: رفته.


   عاشور گفت‌: انگار سال‌هاست‌ كسي‌ اين‌ جا پا نگذاشته‌.


   ـ بيا از اين‌جا برويم‌!


   عاشور به‌ طرف‌ِ اتاقكي‌ كه‌ بيخ‌ِ ديوار بود رفت. سگ‌ تو تاریکی بنا کرد به پارس‌‌كردن. عاشور کبریت کشید و در را باز کرد تو اتاقک‌ سر‌كشيد. دور خودش چرخید و خم شد کبریت دیگری کشید. سگ پریده بود روی چینۀ کاه‌گلی حیاط و یک‌بند پارس می‌کرد. عاشور بیرون آمد و در اتاقک را بست، گفت: کاش می‌دانستم این‌جا چه اتفاقی افتاده.


   موسي‌ تو درگاهی به تاریکی نگاه می‌کرد، گفت: شيهه‌ را شنيدي‌؟


   عاشور برگشت طرف سگ که از روی چینه جست زد پایین و تو تاریکی غیبش زد، گفت: کدام شیهه؟


   ـ كارِ آن‌ شيطان‌ِ لعين‌ است‌.


   ـ کدام شیطان لعین؟


   ـ بيا برویم از اين‌جا!


   ـ تو اتاقك‌‌ یک مشت استخوان‌ِ دست‌ و پا بود.


   ـ آن‌ حيوان‌ از سگ هار بدتر است‌. بايد زودتر بزنیم برویم.


   ـ دو سال‌ است جنگ تمام شده. یعنی تو اين‌ مدت‌ كسي‌ اين‌جا پا نگذاشته‌‌؟


   ـ تو از‌ سگ‌هاي‌ آدم‌خوار چيزي‌ نمي‌داني.


   شيهة‌ اسب‌ از تاریکی‌های اطراف درخت کُنار بلند شد. هر دو به طرف صدا برگشتند. موسي‌ رفت‌ بيرون‌. عاشور پابه‌پا کرد و نگاهي‌ به‌ اتاق‌ها انداخت‌ و از پله‌‌ها آمد پایین. در حیاط را که پشت‌ِ سرش كلون‌ می‌کرد باد غبارآلودی بلند شد‌. موسي شلنگ‌انداز‌ به‌ طرف‌ جيپ‌ مي‌رفت‌. عاشور در پناه دیوار ایستاد. باد تو شاخه‌های خشک نخل‌ها سوت می‌کشید. سگ‌ تو تاريكي‌ پارس‌ مي‌كرد. از آن‌ها دور شده بود. باد که خوابید صداي‌ ترکیدنِ گلوله‌اي‌ بلند شد. عاشور برگشت سر‌ اسب‌ را ديد كه‌ رو به نهر یورتمه می‌رود‌. ابلق‌ بود با لكه‌ها‌ی سياهي ‌روي‌ ساق‌ها و پهلوي‌ راستش‌. عاشور گفت‌: اين‌جا چه‌ خبر است‌؟ انگار جنگ‌ هنوز تمام‌ نشده‌.


  موسي‌ به‌ اسب‌ كه‌ از نهر پريد و به‌تاخت به‌ طرف‌ نخل‌ها مي‌رفت‌ نگاه‌ مي‌كرد. سگ‌ زوزه‌ مي‌كشيد. صدای گلولة‌ ديگري‌ بلند‌ شد و زوزۀ سگ‌ بريد. موسي‌ گفت‌: اين‌جا خون‌مان‌ پاي‌ خودمان‌ است‌.


   ـ وايستا مرد، ببينيم‌ چه‌ خبر است‌!


   موسي‌ از زير شاخه‌‌های كُنار رد شد‌ و پا تند کرد‌ به‌ طرف ‌ِجيپ‌. عاشور خودش‌ را به‌ او رساند، گفت: يك‌ سيگار بده‌ ببينم‌.


   موسي‌ پاكت‌ سيگارش‌ را از توي‌ داشبورد درآورد. دستش‌ مي‌لرزيد. عاشور چشمش به‌ لابه‌لای‌  نخل‌ها بود، گفت: روشن‌اش‌ كن‌!


   جغدي‌ بال‌زنان‌ از ميان‌ شاخ‌ و برگ‌ كُنار پريد. موسي‌ سيگارِ روشن‌ را گرفت به‌ طرف‌ عاشور. يكی‌  هم‌ برا‌ی خودش‌ گیراند. آب تو نهر داشت بالا می‌آمد. عاشور به‌ سيگارش‌ پك‌ زد. موسي‌ پا گذاشت روی رکاب و نشست‌ پشت‌ فرمان‌. عاشور فوارۀ دود را از بینی بیرون داد و نگاه کرد به ‌قرص‌ ماه‌، گفت: دارد مَد مي‌شود


   ـ حالا وقت مَد نیست. بيا سوار شو!


   ـ آب تو نهر بالا آمده.


   ـ لابد کسی آب را سَر داده تو نهر. بیا سوار شو!


   ـ صبر كن‌! كسي‌ دارد صدامان‌ مي‌كند.


   ـ محض رضای خدا بيا برويم‌.


   آن‌ طرف‌ نهر، از ميان نخل‌ها، سر و کلۀ اسب‌ پيدا‌ شد. مردي‌ بلندبالا با دشداشة‌ سفيد دنبال‌ اسب‌ مي‌آمد. بالاتنۀ‌ روشن‌ِ رخت‌ِ مرد زير نورِ ماه‌ آبي‌ مي‌زد. تفنگي‌ روي‌ شانه‌اش‌ بود. موسي‌ موتور را روشن کرد و فرمان‌ را پيچاند. عاشور گفت‌: كمي‌ دندان‌ روي‌ جگر بگذار!


   ـ آهاي‌!


   مرد لولة‌ تفنگش‌ را پايين‌ آورد.


  ـ بيا سوار شو!


 ـ صبر كن‌ ببينم‌ چه‌ مي‌خواهد!


 اسب‌ و مرد از روي‌ نهر پريدند. مرد شلة‌ درازي‌ دور سرش‌ پيچيده‌ بود. عاشور به‌ سيگارش‌ پك‌ زد و به‌ موسي‌ گفت‌: موتور را خاموش‌ كن‌!


  موتور را خاموش‌ كرد و يك‌ پايش‌ را روي‌ ركاب‌ گذاشت‌، اما پايين نيامد. ‌مرد افسارِ اسب‌ را گرفت‌ و دنبالة‌ شله‌ را از روي‌ پيشاني‌اش‌ كنار زد. موسي‌ چراغ‌هاي‌ جيپ‌ را روشن‌ كرد. مرد ايستاد و دستش‌ را سايبان چشم‌هاش‌ كرد تا نورِ گوگردي‌ِ چراغ‌ها چشم‌هاش‌ را نزند. لولة‌ فولادي ‌ِتفنگ‌، كه‌ قنداقش‌ را زيرِ بغل گرفته‌ بود، برق‌ مي‌زد، گفت: راه‌ گُم‌ كرده‌ايد؟


  عاشور گفت‌: نه‌، آمده‌ايم‌ به‌ يك‌ دوست‌ سر بزنيم‌.


  مرد نگاهي‌ به‌ موسي‌ انداخت‌ كه‌ از پشت‌ِ شيشة‌ جلوِ جيپ‌ به‌ او نگاه ‌مي‌كرد. دو چين دو طرف‌ِ‌ِ لب‌هاي‌ مرد شيار انداخته‌ بود. عاشور گفت‌: شما بوديد تير انداختيد؟


  دندان‌های‌ صدفي‌ِ مرد تو نور برق می‌زد، گفت: تو شب‌ دستم‌ مي‌لرزد. اگر روز بود با همان‌ گلولة‌ اول‌ كلكش‌ را كنده‌ بودم‌.


  عاشور گفت‌: اين‌جا شكارچي‌ها فقط‌ سگ‌ها را مي‌كشند؟


  مرد گفت‌: مگر شما هم‌ آن‌ ملعون‌ را ديديد؟


  عاشور گفت‌: آن‌ سگ‌ بي‌چاره‌ چه‌ گناهي‌ كرده‌ بود؟


  مرد گفت‌: هم‌چین ملعون‌هايي‌ واجب‌القتل‌اند. خیلی وقت بود دنبالش ‌بودم‌. يك‌ بار از دستم‌ در رفته‌. حالا شد دوبار.


  عاشور سيگارش‌ را انداخت‌ زمين‌ و گفت‌: پاي‌ راستش‌ زخمي‌ بود.


  مرد افسارِ اسب‌ را رها كرد و آستين‌ِ دست‌ِ راستش‌ را تا روي‌ ساعد بالا زد و پشت‌ِ دستش‌ را كه‌ داغ زخمی رویش‌ بود تو نور گرفت‌، گفت: اين‌ زخم‌ كارِ آن‌ ملعون‌ است‌. يك‌ شب‌ که از شط‌ برمي‌گشتم‌ تو ساحل‌ بی‌هوا‌ به‌ام‌ حمله‌ كرد، و اگر تورِ ماهي‌گيري‌ دستم‌ نبود عمرِ ناقابلم ‌را داده‌ بودم‌ به‌ شما. با تور كه‌ تکه‌های‌ِ سرب‌ به‌اش‌ آويزان‌ بود افتادم‌ به‌ جانش‌، و ضربة‌ يكي‌ از سرب‌ها پاش‌ را قلم‌ كرد. اما شما بخت‌تان‌ بلند بوده‌ كه‌ به‌اتان‌ آسيبي‌ نرسانده‌.


  عاشور گفت‌: اما او از همین‌ سگ‌‌های ول‌گرد بود، يك‌ سگ‌ِ لَنگ‌ِ بي‌آزار.


  مرد خنديد: آن‌ها شيطان‌ را هم گول می‌زنند. وقتي‌ بوي‌ غريبه به دماغ‌شان بخورد خودشان‌ را به‌ شغال‌مرگي‌ مي‌زنند، بعدش‌ آن‌ قدر دور و برش می‌پلکند تا خاطرجمع‌ شوند طعمه‌شان‌ ديگر راه‌ِ فرار ندارد. آن‌وقت بی‌خبر هپرو می‌کنند روی آدم. جای شما بودم امشب‌ را تا صبح ‌دعاي‌ نجات‌ می‌خواندم.


  عاشور آب‌ِ دهن‌اش‌ را قورت‌ داد و نگاه‌ كرد به‌ موسي‌ كه‌ با كف‌ِ دست ‌داشت‌ گردن‌اش‌ را مي‌ماليد، گفت: اما من‌ هيچ‌ نشانی‌ از هاري‌ تو‌ آن‌ حیوان نديدم‌.


  مرد گفت‌: انگار شما سال‌ها اين‌‌طرف‌ها نبوده‌ايد و از هيچ‌ چيز خبر نداريد. آن‌ها سگ‌ نيستند، بچة‌ شيطان‌اند. وقتي‌ جنگ‌ تمام‌ شد سر و كلة‌ آن‌ها هم ‌پيدا شد.


  زوزة‌ سگي‌ از طرف ساحل‌‌ بلند شد. موسی سرش‌ را به ‌طرف‌ِ صدا برگرداند، گفت: عاشورجان‌، بيا سوار شو ديرمان‌ شده‌!


  مرد گفت‌: روزها پيداشان‌ نمي‌شود. لانه‌هاشان‌ آن‌ طرف‌ِ مرز، تو ميدان‌هاي‌ مين‌ است‌. تا موقعی که در گوشه‌وكنار جنازه‌ و مُرداري‌ پيدا مي‌شد به‌ زنده‌ها حمله‌ نمي‌كردند، اما چند وقتي‌ است‌ طعمه‌هاشان شده‌  ‌ گوسفند و گاو و گاوميش‌ و گاهي‌ هم‌ آدمی‌زاد.


  اسب‌ كه‌ به علف‌هاي‌ خشك‌ِ پاي‌ نخل‌ها پوز می‌زد به‌ طرف‌ِ  كُنار رفت‌. مرد رو برگرداند و داد زد: هي‌ حيوان‌! بيا! هي‌!


  اسب‌ سر برگرداند و مرد دويد افسارش‌ را گرفت‌ اسب‌ را دنبال‌ِ خودش‌ كشيد. عاشور گفت‌: شما صاحب‌ِ آن‌ خانه‌ را مي‌شناسيد؟


  مرد آمد زيرِ نورِ جيپ‌، روبه‌روي عاشور، ايستاد. اسب‌ سرش‌ را روی شانة‌ مرد گذاشت‌. مرد گفت: كدام‌ خانه‌؟


  ـ خانة‌ خورشيدو.


  ـ خانه؟ بگویید خرابات ابلیس. آن‌جا نفرين‌ شده‌. لانة‌ اجنه‌ است‌. حتی نگاه کردن به‌اش کفاره دارد.


  مرد زيرلب‌ ورد خواند. عاشور به‌ موسي‌ نگاه‌ كرد. لب‌هاي‌ موسي‌مي‌جنبيد.


  ـ مي‌شناختيدش؟


  مرد گفت‌: وقتي‌ جنگ‌ بالا گرفت‌ مردم‌ِ اين‌ طرف‌ِ آب‌ همه‌ خانه‌ وكاشانه‌شان‌ را ول كردند سر گذاشتند به‌ بيابان‌، جز خورشيدو. آن‌خرابات‌ لانة‌ فساد بود. مي‌گفتند آن‌جا سگ‌ دارد، هر كس‌ پاش‌ به‌ آن‌جا باز شود پابند مي‌شود و ديگر راه ‌ِبرگشت‌ ندارد.


  عاشور گفت‌: شما چي‌؟ هيچ‌ وقت‌ به‌ آن‌جا پا نگذاشتيد؟


  ـ برادرم‌، كه‌ خدا بهشت‌ نصيبش‌ كند، به‌ آن‌جا رفته بود. هيچ‌وقت‌ نگفت آن‌جا چه‌ جور جايي‌ است‌. فقط‌ گفت‌ آن‌جا سگ‌ دارد، آدم‌ را مي‌گيرد. قدغن‌ كرد، مرا به‌ روح‌ِ خاك‌ِ پدرمان ‌ قسم‌ داد، كه‌ هيچ‌ وقت‌ پایم را آن‌جا نگذارم‌. سال‌هاست‌ که ديگر كسي‌ نزدیکش هم نمی‌شود.


  عاشور گفت‌: حالا انگار لانة‌ سگ‌ها شده.


  مرد برگشت‌ تو تاريكي‌ به‌ خانه‌ نگاه‌ كرد. آب‌ با صداي‌ آرامی تو نهر بالا مي‌آمد.


  ـ عاشور بيا سوار شو!


  مرد رويش‌ را به‌ طرف‌ِ عاشور برگرداند و پرسيد: شما آن‌ تو بوديد؟


  عاشور نگاهي‌ به‌ موسي‌ كرد و گفت‌: يك‌ نگاهي‌ انداختيم‌.


  اسب‌ به‌ طرف‌ِ نهر رفت‌ و پوزه‌اش‌ را تو آب ‌ زد. از بادی که می‌وزید خش‌خشی تو ‌برگ‌هاي‌ نخل‌ افتاده بود. عاشور گفت‌: نگفتيد چه‌ به سرخورشيدو آمد؟


  مرد نگاهي‌ به‌ اسب‌ انداخت‌ و گفت‌: از خراباتش‌ دل‌ نمي‌كَند. يعني‌ يك‌ آدم‌ِ يك‌لا قبا مثل‌ِ او جايي‌نداشت‌ كه‌ برود. چاه‌كن‌ جاش‌ تو چاه‌ است‌! اما تو آن‌ همه‌ سال‌ حتي‌ يك‌گلوله‌ به‌ در و دیوارش نخورد.


  عاشور خنديد و گفت‌: لابد در پناه‌ِ اجنه‌ بوده‌.


  مرد نگاهي‌ به‌ كُنار انداخت‌ و گفت‌: بسم‌الله‌ بگوييد!


  موسي‌ با صداي‌ِ بلند گفت‌: يا خيرالحافظين‌!


  مرد گفت‌: روزها مي‌خوابيد شب‌ها با سگش‌، گرگو، مي‌آمد بيرون‌ زيرِنخل‌ها قدم‌ مي‌زد و سیگار می‌کشید. این آخری‌ها پاهاش یاری نمی‌کرد و عصا می‌زد. هشت‌ سال‌ِ آزگار كارش‌ همين‌ بود. تا اين‌ كه‌ يك‌ شب‌ چهار تا سگ‌، از همان‌ حيوان‌هاي‌ِ ملعون‌، همين‌جا، زيرِ این كُنار، بی‌خبر دوره‌اش می‌کنند. تا آن‌وقت سگی به آدم یا حیوانی حمله نبرده بود. اما آن شب سگ‌ها چهار تایی جلو چشم او در دَم‌ گرگو را تكه‌ و پاره‌ مي‌كنند و او غيه‌كشان‌ با پاهای ناکارش به‌ طرف ‌ِخرابات‌ مي‌دود، اما سگ‌ها که بوی خون به دماغ‌شان خورده بوده هپرو می‌کنند روي‌ او نمي‌گذارند خودش را به در برساند. همان‌وقت يك‌ سربازِ گشتي‌ كه‌ قراول نخلستان بوده سر می‌رسد، اما حيوان‌هاي‌ِ ملعون‌ گوشت‌ِ تن‌ و بدن‌ِ او را قلوه‌كن‌ كرده‌ بوده‌اند. سربازِ گشتي‌ با اين‌ كه‌ با چشم‌هاي‌ خودش‌ آن‌ ملعون‌‌ها را ديده‌ بود باور نمي‌كرد دندان‌هاي‌ سگ‌ بتواند با آدم‌ يك‌ هم‌چوكاري‌ بكند.


  عاشور گفت‌: چه‌ آخر و عاقبتی‌! بي‌چاره‌ خورشيدو.


  مرد گفت‌: روزِ بعد كه‌ جسد را خاک كردند شبش‌ باز سر و کله‌شان پیدا می‌شود. ‌مي‌آيند از خاك‌ درش مي‌آورند و كارشان‌ را با او تمام‌ مي‌كنند. حتي‌خاك‌ هم‌ جسدش‌ را قبول‌ نكرد.


  عاشور گفت‌: خاك‌ قبول‌ نكرد يا آن‌ سگ‌ها نگذاشتند؟


  مرد گفت‌: خورشيدو تقاص‌ِ گناهش‌ را پس‌ داد. اگر سربازها جلوگیری نکرده‌ بودند مردم‌ خرابات‌ را آتش‌ زده‌ بودند. این دخمه‌ نكبت‌ مي‌آورد.


  شب‌پره‌اي‌ بالاي‌ سرشان‌ چرخ‌ زد رفت‌ تو شاخ‌ و برگ‌ِ كُنار نشست‌. مرد چند قدم‌ به‌ طرف‌ِ نهر برداشت‌ و افسارِ اسب‌ را ‌ گرفت‌. عاشور گفت: خورشيدو آن‌ قدر گناه‌كار نبود كه‌ خداوند نبخشدش. هیچ‌کدام از ما بی‌گناه نیستیم.


  مرد كه‌ تفنگ‌ را روي‌ شانه‌اش‌ مي‌انداخت‌ گفت‌: آدم‌ بهتر است‌ يخه‌اش‌ چرك‌ بماند اما قاتُق‌ِ نانش‌ نفرين‌ِ مردم‌ نباشد.


  عاشور گفت‌: آدم‌ با دعاي‌ كسي‌ به‌ دنيا نمي‌آيد كه‌ با نفرين‌ِ كسي‌ از دنيا برود.


  موسي‌ با صداي‌ِ بلند گفت‌: عاشور!


  مرد گفت‌: خدا از سرِ تقصيراتش‌ بگذرد.


  عاشور گفت‌: از سرِ تقصيرِ همة‌ بندگانش‌ بگذرد.


  مرد خنديد و پايش‌ را تو ركاب‌ گذاشت‌ و افسار را كشيد بلند شد نشست‌ روي‌ زين‌ِ اسب‌ و تسمة‌ تفنگ‌ را از زيرِ بازويش‌ رد کرد. سرِ اسب ‌را برگرداند و گفت: مراقب‌ِ خودتان‌ باشيد!


  عاشور برايش‌ دست‌ بلند كرد. مرد با پشت‌ِ پا زيرِ شكم‌ِ اسب‌ زد و حیوان چراغ‌پا کرد و از نهر پريد. موسي‌ نشست پشت فرمان و موتور را روشن‌ کرد. عاشور به‌ دور شدن‌ِ اسب‌ و سوار تو نخلستان‌ِ تاريك‌ نگاه‌ مي‌كرد.


  ـ تو را به‌ جدت‌، حالا ديگر بيا سوار شو!


  عاشور درِ جيپ‌ را باز كرد نشست‌ روي‌ تشك‌ و دستش‌ را به‌ طرف ‌موسي‌ دراز كرد: يك‌ سيگار بده‌ من‌!


  موسي‌ كه‌ فرمان‌ را مي‌چرخاند گفت‌: مرا بگو كه‌ خیال مي‌كردم‌ مي‌تواني‌ اين‌ عادت‌ را از سرت‌ بيندازي‌!


  ـ قول‌ مي‌دهم‌ اين‌ يكي‌ آخريش‌ باشد.


  ـ بايد باور كنم‌؟ ستاره که باور کرده.


  ـ تو هم باور کن! زبانم‌ به‌ اشهد بر نگردد اگر قولم‌ را بشكنم‌.


  ـ اول‌ بايد دهن‌ات‌ را كُر بكشي‌ بعد قسم‌ بخوري‌!


  ـ پس‌ بزن برويم‌. دست‌ بجنبان!


  از زيرِ كُنار رد شدند و جيپ‌ از جا كنده‌ شد و شب‌پره‌اي‌ بالاي‌ سرشان تو غبار ‌جيغ‌ کشید.



 تحرير اول‌ آبان‌ 1372


 تحريردوم‌ شهريور 1374


 


داستان‌های دیگر این نویسنده:


سالي‌ دو ماه‌


عُقلاي‌ِ مجانين


خواب‌به‌خواب


انتَ عمری


چاقو


رویِ هور


راهِ دور


نبشِ قبر


گذرگاهِ مردگان


چاه‏كن‏ها


هفت‌سین


تابوتی بر آب


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS2835
تاريخ ارسال : دوشنبه 12 مهر 1389
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
تپلی - گی دوموپاسان

بین دو دور - ناصر تقوایی

از کرانه دیگر - محمد بهارلو

ابر بارانش گرفته - شمیم بهار

در ستایش همینگ‌وی - جولین بارنس

حاجی‌مراد - صادق هدایت

خورشید زیر پوستین آقاجان - مه‌شید امیرشاهی

دختر رویاهای من - برنارد مالامود

ذبح - محسن حمید

دست - یاسوناری کاواباتا

اندوه - آنتون چخوف

زن عقدی - ابیوسه نیکول

لوح محفوظ - فريدون توللي

پل معلق - آلیس مونرو

صراحت و قاطعيت - بهرام صادقي

سرباز - میترا داور

مرمری در اندازه‌ی انسان - ادیت نسبیت

کلاه کلمنتیس - میلان کوندرا

کِرمی در اُرکستر - توربورگ ندرئوس

مرد - خوان رولفو

مرد بی‌تبسم - یاسوناری کاواباتا

سونیا - یودیت هرمان

چرمِ کف پایِ عدید - نسیم خاکسار

صــد سال تنـهایی - گابریل گارسیا مارکز

ایردیل - بلیک ماریسن

جشن تولد - اسلاومیر مروژک

مرگ در جنگل - شروود اندرسن

ديوار چين و کتاب‌ها - خورخه لوئيس بورخس

کلارا - روبرتو بلانیو

توپ لاستیكی - صادق چوبك

امروز آدینه است - ارنست همینگ‌وی

قصة رییس - کن کیسی

گرگ - هوشنگ گلشیری

پریزاد من و ترنج چوبینش - سیمين بهبهانی

انتقام چمن - ریچارد براتیگان

افاده‌ای‌ها - وودی آلن

نشان افتخار - گی دو موپاسان

آقای مونرو از خفاش رندتر است - جیمز تربر

آبیدر - علی اشرف درویشیان

آغا سلطان کرمانشاهی - مهشید امیرشاهی

در اين شماره - بهرام صادقی

تاریخچه‌ی مختصرِ مردگان - کوین بروکمایر

جاده اِجمونت - ای. ال. داکتروف

رود زهر - محمد بهارلو

شنل - نیکلای گوگول

خروسِ سفید - چارلز ویلیام گوین

تابستان همان سال - ناصر تقوايی

اولتن پارک - بلیک ماریسن

مفخر‌الشعرا در یکی از تالارهای دربار - ذبیح بهروز

صورت‌خانه - سیمین دانشور

روی پل - هانریش بل

كباب غاز - سید محمد على جمالزاده

بی عرضه - آنتوان پاولويچ چخوف

گراکوس شکارچی - فرانتس کافکا

وقتی از عشق حرف می‌زنیم از چی حرف می‌زنیم - ريموند کارور

بخش دوم از سرفصل رمان منتشر نشده زوال کلنل - محمود دولت آبادی

مهمان - آلبر کامو

آدم خوب کم پیدا می‌شود - فلانری اوکانر

زنی که ساعت شش می‌آمد - گاربریل گارسیا مارکز

پدربزرگ و نوه - آیزاک باشویس سینگر

انتری که لوطيش مرده بود - صادق چوبک

کشتی نوح - مارک توین

شوهرِ حومه نشين - جان چیور

مه دود - ايتالو كالوينو

سایه - ادگار آلن پو

زخم - قاضی ربیحاوی

چگونه بابام وارد مشاغل سیاسی شد؟ - ارسکین کالدول

سربازها آمدند - و.س. نایپُل

بعداز روز آخر - مهشید امیر شاهی

سیندرلا - جیمز فین گارنر

سرگشتۀ کوچۀ درختی... - پرویز دوائی

سراسر حادثه - بهرام صادقي

دکۀ خورشيدو - محمد بهارلو

می‌گی چرا؟ - لنگستون هیوز

صبح روز كريسمس - فرانك اوكانر

دماغ - نیکلای گوگول

کیک تولد - دانیل لیونز

خواب - هاروکی موراکامی

سعادت نامه - غلامحسین ساعدی

سه یار دبستانی - رسول پرویزی

مدرسه - دونالد بارتلمی

جنگ - لوییجی پیراندللو

دوشس و جواهرفروش - ويرجينيا ولف

بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي هور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - چارلز بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate