آنگاه غلام سِيُمين را گفتند: تو نيز حكايت خويش بيان كن.
گفت: اي عموزادگان، اينكه شما گفتيد طرفه حديثي نبود. سبب بريدن آلت مردي من بسي طرفه وعجيب است و حكايت من بسي دراز است و اكنون وقت حديث گفتن نيست. بامداد نزديك است و چنين صندوق به دزدي آوردهايم. بسا هست صبح بدمد و ما به سبب اين صندوق در ميان مردم رسوا شويم و به كشتن رويم. شما همين ساعت برخيزيد تا كارها به انجام رسانيم و از شغل خويشتن فارغ شويم. آنگاه سبب بريده شدن آلت خود بازگويم.
پس شمع پيش گرفته به ميان چهار گور اندر جايي از بهر صندوق بكندند و صندوق گذاشته خاك به روي ريختند و از مقبره بيرون رفتند و از چشم غانم بن ايوب ناپديد گشتند. چون مقام از ايشان خالي شد وغانم تنها ماند خاطرش بدانچه در صندوق بود مشغول شد و با خود ميگفت:«آيا به صندوق اندرچيست؟» پس صبر كرد تا فجر بدميد و جهان روشن گرديد. غانم از درخت به زير آمد و خاك از روي صندوق دوركرد تا صندوق پديدار شد. پس صندوق به در آورد و سنگي گرفته قفل آن را بشكست و صندوق باز كرد. دختري ماهروي به صندوق اندر بيهوش افتاده ديد كه جامة فاخر و زيورهاي زرين وقلادههاي مرصع داشت و گوهرهاي چند به قلاده اندر بود كه يكي از آنها در قيمت برابر گنج خسرواني بود. پس غانم آن زيبا صنم را از صندوق به در آورد و بر پشت بخوابانيد. چون نسيم بر او بوزيد و هوا به مغزش فرو شد عطسه زد و پارهاي بنگ از گلويش به در آمد، ولي چنان بنگ بود كه اگر پيل آنرا بخورديد و شبانه وز بيخود افتادي. چون آن زهره جبين چشم باز كرد گفت: واي بر من، مرا از ميان قصرها وغرفهها و باغها بدينجا كه آورد و به ميان چهار گور مرا چرا بگذاشت؟
غانم بن ايوب گفت: اي خاتون، نه قصرها ديدهام و نه غرفهها و نه ترا به ميان گورها آوردهام، ولكن خداي تعالي مرا بدينجا آورد.
غانم گفت:«اي خاتون، سه تن خواجه سرايان سياه ترا به صندوق اندر بياوردند.» پس ماجرا بيان كرد و از حكايت پريپيكر بازپرسيد. دخترك گفت: اي جوان، شكر خداي را كه مرا به چون تو نيكوخصال برسانيد. اكنون برخيز و مرا در صندوق نِه و در سر راه بايست و چهارپايي كرايه كرده صندوق بر آن بار كن و به منزل خويش برسان، كه اين كار بر تو سودها بخشد و عاقبت نكو خواهد بود، و چون به خانة تو برسم حكايت خود بازگويم.
غانم بن ايوب شادمان شد و از مقبره به در آمده از مردي استري كرايه كرد و به مقبرهاش بياورد. دختربه صندوق گذاشته صندوق بر استر بنهاد. چون دختر بسي خداوند حُسن بود و زر و گوهر بياندازه داشت غانم شادان و فرحناك ميرفت و صندوق همي برد تا به خانة خويش رسيد صندوق برآورده بگشود.
چون قصه بدينجا رسيد بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
چون شب چهلم برآمد
گفت: اي ملك جوانبخت، چون غانم بن ايوب صندوق به خانه بُرد بگشود، پري پيكر را به در آورد. آن ماهروي ديد كه منزل غانم جايي است خرم و مكاني است نيكو و فرشهاي حرير در آنجا گسترده و بقچهبقچه ديباها گذاشتهاند. دانست كه غانم بازرگاني است. چون غانم پسري بود قمرمنظر، آن نازنين بدو مفتون گشت و بستة كمند محبتش شد و گفت: خوردني بياور.
غانم به بازار رفت برة بريان و حلوا و مِي و شمع و نُقل خريده بياورد. دختر چون او را بديد بخنديد ودر آغوشش گرفته ببوسيد و مهرباني كرد. پس از آن خوردني بخوردند و به حديث گفتن بنشستند.
چون هنگام شام شد غانم برخاست و شمعها و قنديلها بيفروخت. مكان روشن شد و نشاطانگيزگشت. در خانه فروبستند و مِي بنهادند. غانم قدحي خود بنوشيد و قدحي بدو داد و زيباصنم نيز قدحي خود نوشيده قدحي به غانم بپيمود، و با هم ملاعبه ميكردند و ميخنديدند و غزل همي خواندند.
تا نزديك صباح در عيش و نوش بنشستند. آنگاه خواب بر ايشان غالب شد. هر يك در جاي خود بخسبيدند تا اينكه آفتاب برآمد.
غانم برخاسته به بازار شد و گوشت و شراب و نقل و شمع بخريد و به خانه بازگشته با هم بنشستند و خوردني بخوردند. پس از آن به بادهگساري و ملاعبه مشغول شدند تا اينكه گونهشان سرخ شد و شرم كمتر گرديد. غانم بن ايوب آرزوي بوسه و خيال همآغوشي كرده گفت: اي خاتون، اجازت ده كه دهان ترا ببوسم. شايد آتش دلم فرونشيند.
پريروي گفت: اي غانم، صبر كن كه من مست شوم و بيهوش افتم. آنگاه مرا ببوس تا من ندانم.
پس از آن مهروي سرو قامت بر پاي خاست و پارهاي از جامههاي خود را كنده با يك پيراهن بلند بنشست. غانم را نفسْ طالب و شهوتْ غلب گشته گفت: اي خاتون،
شب قدري چنين عزيز و شريف با تو تا روز خفتنم هوس است
وه كه دُردانة بدين خوبي در شبِ تار سُفتنم هوس است
ماهروي گفت: اين كار نخواهد شدن، از آنكه به بند شلوار من كلمهاي دشوار نوشتهاند.
غانم شكسته خاطر شد و بدانسان همي بود تا شب ديگر برآمد. غانم برخاسته قنديلها و شمعها بيفروخت و منزل نشاطانگيز شد. غانم به پاي آن صنم افتاد و پاي او را ببوسيد و گفت:اي سيمين تن، اسيرعشقت را رحمت كن و بر او ببخشاي.
فرشتهلقا گفت: آقاي من، به خدا سوگند من بر تو عاشقترم و بيش از تو بستة كمند محبت تو هستم، ولكن ميدانم كه به وصل من نتواني رسيد!
غانم گفت: سبب را بيان كن!
دخترك گفت: به زودي سبب بازگويم كه عذر من بپذيري.
پس از آن لعبتِ چين خويشتن در آغوش غانم بينداخت و دستها به گردنش افكنده او را همي بوسيد و مهرباني همي كرد و وعدة وصالش همي داد تا هنگام خواب رسيد. در يك خوابگاه بخفتند و هر وقت غانم آرزوي وصل ميكرد دلارام معذرت ميخواست.
تا يكماه بدينسان گذشت. هر دو را عشق افزون گشت و هيچ كدام را مجال صبر نماند تا اينكه شبي هردو سرمست به يك خوابگاه اندر خسبيدند. غانم دست به سينة آن سيمين بدن برد و همي ماليد تا دستبر شكمش نهاد و از آنجا دست بر ناف او برد. در حال گلعذار بيدار گشته بنشست و بند شلوار خويشتن استوار يافت، دوباره بخسبيد. غانم را خواب نميبرد و دست بر تن او برده همي ماليد تا دست به بند شلوار برده قصد گشودنش كرد. زهره جبين بيدار گشته بنشست و غانم نيز در پهلوي او نشسته بود. دخترك قمرسيما گفت: چه قصد داري؟
غانم گفت: با تو خفتن و تمتع گرفتن هوس دارم!
دخترك گفت: اكنون راز خويشتن آشكار كنم تا رُتبت من بداني و عذر من بپذيري.
در حال دست برده دامن پيراهن بدريد و بند شلوار خويش بگرفت و با غانم گفت: اين خط كه به بندشلوار من نوشتهاند برخوان.
غانم ديد كه به آب زر نوشتهاند:«اي پسرعم پيغمبر، تو از براي مني و من از براي تو هستم.»
غانم چون آنرا بخواند دستش بلرزيده به او گفت: حديث خود بازگو!
دختر گفت: من از خاصهگان خليفه هستم و مرا نام قوتالقلوب است. از پروردگان دارالخلافهام. چون بزرگ شدم خليفه حُسن خداداد من بديد، مرا به كنيزي قبول نمود و به خود كابين كرد و در قصري مرا جاي داد و ده تن از كنيزان به خدمت من بگماشت و اين زيورهاي زرين و اين عِقد مرصع كه ميبيني به من داد. پس از آن خليفه به شهر ديگر سفر كرد. زبيده خاتون به كنيزكاني كه خدمتگزار من بودند بسپرد كه چون قوتالقلوب بخسبد پارهاي بنگ در بيني او بنهيد و يا در شرابش كنيد. كنيزان به فرمان سيده زبيده بنگ بر من بخوراندند. من از خويش برفتم. سيده را باخبر كردند. سيده زبيده مرا به صندوق اندر كرده به خواجهسرايان فرمان داد كه مرا در جايي پنهان كنند. ايشان نيز همان شب كه تو به فراز درخت بودي صندوق به مقبره آوردهاند و چنان كردهاند كه ديدي، و خدا سبب خلاص من كرده بود كه مرا رهاندي و بدينجايم بياوردي و با من احسان كردي. حكايت من اين بود.
چون غانم بن ايوب اين سخنان بشنيد و دانست كه قوتالقلوب از آنِ خليفه است از بيم خليفه پستر رفت و در گوشة منزل تنها بنشست. خويشتن را ملامت كرده در كار خويشتن به فكرت اندر بود و درعشق آن لُعبت پريروي همي گريست. آنگاه قوتالقلوب برخاسته غانم را در آغوش كشيد و او راهمي بوسيد، ولي غانم دورتر مينشست و او را از خود دور ميكرد و هر دو غرق درياي محبت يكديگربودند.
چون روز برآمد غانم برخاسته جامه بپوشيد و به عادت هر روز به بازار رفت و خوردني بخريد و به خانه آورد. ديد كه قوتالقلوب گريان است. چون غانم را ديد از گريستن بازايستاد و تبسم كرد و با غانم گفت: اين يك ساعت جدايي تو مرا سالي نمود! چهگونه من به دوري تو شكيبا توانم بود؟ سخنان پيش به يكسو نه و برخيز تمتع از من بگير!
غانم گفت: العياذ باللّه اين كار نخواهد شدن. چهگونه سگان بر جاي شيران نشينند! چيزي كه از آن خليفه باشد بر من حرام است.
پس غانم خويشتن از وي دور همي داشت و در گوشة منزل تنها همي نشست. قوتالقلوب را از خودداري غانم عشق افزونتر گشته برخاسته در پهلوي غانم بنشست و ملاعبت آغاز نمود و قدح بر وي همي پيمود تا هنگام خواب شد. غانم برخاست و دو خوابگاه بگسترد. قوتالقلوب گفت: اين خوابگاه دويمين از بهر كيست؟
غانم گفت: يكي از براي تو و يكي از براي من است! پس از اين بدينگونه خواهيم خفت. آنچه كه از مال خواجگان باشد مملوكان را حرام است.
قوتالقلوب گفت: اين سخنان بگذار كه از تقدير سر نتوان پيچيد.
غانم خواهش او نپذيرفت و جداگانه بخسبيد. قوتالقلوب را ميل و شوق افزونتر گرديد.
سه ماه بدينسان گذشت. آنچه كه قوتالقلوب نزديك آمدي غانم دوري كردي و گفتي كه خاصةخواجگان مملوكان را حرام است. پريروي را محنت و حزن غالب آمد و اندوهش افزون شد و اين ابيات برخواند:
نه دستِ با تو درآويختن نه پاي گريز نه احتمالِ فراق و نه اختيار وصول
كمندِ عشق نه بس بود زلف مفتولت كه روي نيز بكردي ز دوستان مفتول
اسيرِ بند غمت را بهلطفِ خويش بخوان كه گر به عُنف براني كجا رود ملول
قوتالقلوب را با غانم بن ايوب كار بدين گونه بود.
اما سيدة زبيده چون با قوتالقلوب چنان كيد باخت از كرده پشيمان شد و حيران همي بود كه اگرخليفه بيايد و از قوتالقلوب جويا شود چه جواب گويم. عجوزي را نزد خود خواند و راز با او بگفت و از او علاج خواست. عجوز گفت: اي خاتون، نجاري را بخواه و فرمان ده كه از چوب صورت مرده بسازد ودر قصر گوري كنده او را به گور نهند و به گرد آن گور شمعها و قنديلها بيفروزند و هر كه به قصر اندراست سياه بپوشد، و كنيزكان را بفرما مانند ماتمزدگان و سوگواران بنشينند. خليفه چون به قصر درآيد از او حادثه باز پرسد. بگويند كه قوتالقلوب زندگاني به خليفه داد و سيده زبيده او را در قصر به خاك سپرد. چون خليفه اين سخنان بشنود گريان شود و به ماتمداري نشيند و قاريان آورده بر آن گور بنشاند. اگر خيال كند كه دختر عمم زبيده بر او رشك آورده و هلاكش ساخته حكم كند گور را بشكافند. اي خاتون، تو بيم مدار كه اگر گور را بشكافند و آن صورت آدمي را به ميان كفنهاي حرير يماني ببيند آرام گيرد و اگربخواهد كفن از او دور كند تو و ديگران منعش كنيد و بگوييد كه عورت مرده گشادن حرام است. چون اينها را بشنود باور كند كه او مرده است. پس صورت آدمي را باز در گور كند و نيكوييها و دلسوزيهاي ترا شكر گويد و تو خلاص شوي.
زبيده كلام عجوز بپسنديد و خلعت و مال به عجوز بداد و با او گفت كه همين كار بكن. عجوز درودگر آورده صورت آدمي بساخت و به نزد سيده زبيده آورد و كفنها بر وي پيچيد و به گور اندرش كرده شمعها و قنديلها در سر گور روشن كرد و فرشها به گرد گور بگسترد، و زبيده خاتون سياه پوشيد و كنيزكان را به سياهپوشي فرمان داد و در قصر مشهور شد كه قوتالقلوب مرده است.
چندي بر اين بگذشت كه خليفه از سفر بازگشت و خاطرش به قوتالقلوب مشغول بود و به خيال اوعشق همي باخت. چون به قصر آمد غلامان و كنيزان را سياهپوش ديد. از سبب باز پرسيد. بيان كردند. فرياد بركشيد و از خود برفت. چون به خود آمد از مقبرة قوتالقلوب بازپرسيد. زبيده گفت: او نزد من بسي عزيز بود. در قصر به خاكش سپردم.
خليفه با لباس سفر به زيارت قبر او رفت، ديد كه فرشها گسترده و شمعها و قنديلها افروختهاند. چون اينها را ديد زبيده را سپاس گفت و شكر گذارد ولي در اين كار حيران بود. گاهي راست ميپنداشت و گاهي به دروغ ميانگاشت. چون عشق بر او غالب بود به شكافتن گور فرمان داد. چون قبر بشكافتند وصورت آدمي بيرون آوردند خواست كه كفن از وي دور كند، از خدا هراس كرده گفت به گورش بازگردانند و قاريان حاضر كردند و خود نيز به يكسوي قبر بنشست و همي گريست تا بيهوش شد، و تا يكماه از كنار گور دور نميشد و پيوسته گريان بود.
چون قصه بدينجا رسيد بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
<< شب قبل