خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
فردا

صادق هدايت

صادق هدایت1ـ مهدي زاغي
          چه سرماي بي‌پيري! بااين‌که پالتوم را رو پام انداختم، انگار نه انگار. تو کوچه، چه سوز بدي مي‌آمد! - اما از ديشب سرد تر نيست. از شيشة شکسته بود يا از لاي درز که سرما تو مي‌زد؟ - بوي بخاري نفتي بدتر بود. عباس غرولندش بلند شد:«از سرما سخلو کردم!» جلو پنجره حرف‌ها را پخش مي‌کرد. نه، غمي‌ ندارم! به درک که ولش کردم: - اتاق دود زده، قمپز اصغر، سياهي که به دست‌وپل آدم مي‌چسبه، دوبه‌هم‌زني، پرچانگي و لوس‌بازي بچه‌ها، کبابي «حق دوست»، رخت‌خواب سرد - هرجا که برم، اين‌ها هم دنبالم مي‌آيد. نه چيزي را گم نکردم.
          چرا خوابم نمي‌برد؟ شايد براي اينه که مهتاب روي صورتم افتاده. بايد بي‌خود غلت نزنم - عصباني شدم. بايد همه‌چي را فراموش کنم، حتي خودم را تا خوابم ببره. اما پيش از فراموشي چه هستم؟ وقتي که همه چي را فراموش کردم چه نيستم؟ من درست نمي‌دونم کي هستم. نمي‌دونم... همه‌اش «من... من!» اين «من» صاحب مرده! ديشب سرم را که روي متکا گذاشتم، ديگه چيزي نفهميدم. همه‌چي را فراموش کردم. شايد براي اينه که فردا مي‌رم اصفهان. اما دفعة اولم نيست که سفر مي‌کنم. به، هروقت با بچه‌ها اوين و درکه هم که مي‌خواستيم بريم، شبش بي‌خوابي به سرم مي‌افتاد. اما اين‌دفعه براي گردش معمولي نيست، موقتي نيست، نمي‌دونم ذوق‌زده شدم يا مي‌ترسم. از چي دلهره دارم؟ چيچي را پشت سرم مي‌گذارم؟ اصلاً من آدم تنبلي هستم. چرا نمي‌تونم يک‌جا بند بشم؟ رضا ساروقي که با هم تو چاپخانة «بدخشان» کار مي‌کرديم، حالا صفه‌بند شده، دماغش چاغه. من هميشه بي‌تکليفم، تا خرخره هم زير قرضه، هروقت هم کار دارم مواجبم را پيش‌خور مي‌کنم. حالا فهميدم، اين سرما از هوا نيست، از جاي ديگر آب مي‌خوره - تو خودمه. هرچي مي‌خواد بشه، اما هردفعه اين سرما مياد - با پشت خميده، بار اين تن را بايد بکشانم تا آخر جاده بايد رفت. چرا بايد؟ براي چه؟... تا بارم را به منزل برسانم، آن هم چه منزلي! بازوهاي قوي دارم. خون گرم در رگ و پوستم دور مي‌زنه، تا سر انگشت‌هام اين گرما مياد، من زنده هستم - زندگي که در اين‌جا مي‌کنم مي‌تونم در اون سر دنيا بکنم. در يک شهر ديگه. دنيا بايد چه قدر بزرگ و تماشايي باشه! حالا که شلوغ و پلوغه با اين خبرهاي تو روزنامه، نبايد تعريفي باشه، جنگ هم براي اون‌ها يک‌جور بازي است - مثل فوتبال، اقلاً هول و تکان داره... آب که تو گودال ماند مي‌گنده.
          چطوره برم ساوه؟ انگل اون‌ها بشم؟ هرگز... براي ريخت پدر و زن‌بابا دلم تنگ نشده. اون‌ها هم مشتاق ديدار من نيستند. نمي‌دونم تا حالا چند تا خواهر و برادر برام درست کردند. عقم مي‌شينه؛ نه براي اين که سر مادرم هوو آورد. هميشه آب دماغ روي سيبيلش سرازيره، چشم‌هاش مثل نخودچي، زيرِ ابروهاي پرپشت سوسو مي‌زنه. چرا مثل بچه‌ها هميشه تو جيبش غاغا لي‌لي داره و دزدکي مي‌خوره و به کسي تعارف نمي‌کنه؟ من شبيه پدرم نيستم - با اون خانة گلي قي‌آلود، رف‌هاي کج‌وکوله، طاق ضربي کوتاه، هياهوي بچه و گاو و گوسفند و مرغ و خروس که قاطي هم زندگي مي‌کنند! آن‌وقت با چه فيس و افاده‌اي دستش را پر کمرش مي‌زنه و رعيت‌هايش را به چوب مي‌بنده! از صبح تا شام فحش مي‌ده و ايراد مي‌گيره. ناني که از اون‌جا دربياد زهرماره. نان نيست. اون‌جا جاي من نيست، هيچ‌جا جاي من نيست. پدرم حق آب و گل داره. ريشه دوانده، مال خودشه. هان مال خودش - مال خيلي مهمه! زندگي مي‌کنه يادگار داره. اما هيچي مال من نمي‌تونه باشه، يادگار هم مال من نيست ـ يادگار مال کساني است که ملک و علاقه دارند، زندگي‌شان مايه داشته - از عشق‌بازي تو مهتاب، از باران بهاري کيف مي‌برند. بچگي خودشان را به ياد مي‌آرند. اما مهتاب چشم مرا مي‌زنه و يا بي‌خوابي به سرم مي‌اندازه. يادگار هم از روي دوش‌هام سرمي‌خره و به زمين مي‌افته، يکه و تنها. چه بهتر! پدرم از اين يارگارها زياد داره. اما من هيچ دلم نمي‌خواد که بچه‌گي خودم را به ياد بيارم. پارسال که ناخوش و قرض‌دار بودم، چرا جواب کاغذم را نداد؟ فکرش را نبايد کرد.
          بعد از شش سال کار، تازه دستم خالي است. روز از نو روزي از نو! تقصير خودمه، چهار سال با پسرخالم کار مي‌کردم، اما اين دو سال که رفته اصفهان ازش خبري ندارم. آدم جدي زرنگيه. حالا هم به سراغ اون مي‌رم کي مي‌دونه؟ شايد به اميد اون مي‌رم. اگر براي کاره پس چرا به شهر ديگه نمي‌رم؟ به فکر جاهايي مي‌افتم که جاي پاي خويش و آشنا را پيدا بکنم. زور بازو! چه شوخي بي‌مزه‌اي! اما حالا که تصميم گرفتم. گرفتم. خلاص.
          تو دنيا اگر جاهاي مخصوصي براي کيف و خوش‌گذراني هست، عوضش بدبختي و بيچارگي همه‌جا پيدا مي‌شه. اون‌جاي مخصوص، مال آدم‌هاي مخصوصيه. پارسال که چند روز پيشخدمت «کافة گيتي» بودم، مشتري‌هاي چاق داشت، پول کار نکرده خرج مي‌کردند. اتومبيل، پارک، زن‌هاي خوشگل، مشروب عالي، رخت‌خواب راحت، اتاق گرم، يادگارهاي خوب، همه را براي اون‌ها دست‌چين کردند، مال اون‌هاست و هرجا که برند به اون‌ها چسبيده. اون دنيا هم باز مال اون‌هاست. چون براي ثواب کردن هم پول لازمه! ما اگر يک روز کار نکنيم، بايد سر بي‌شام زمين بگذاريم. اون‌ها اگر يک شب تفريح نکنند، دنيا را بهم مي‌زنند! اون شب کنج راهرو کافه، اون سرباز آمريکايي که سياه مست بود و از صورت پرخونش عرق مي‌چکيد، سر اون زني رو که لباس سورمه‌اي تنش بود چه‌جور به ديوار مي‌زد! من جلو چشمم سياهي رفت. نتونستم خودم را نگه دارم. زنيکه مثل اين که تو چنگول عزراييل افتاده؛ چه جيغ و دادي سرداده بود! هيچ‌کس جرئت نداشت جلو بره يا ميانجي‌گري بکنه، حتي آژان جلو در با خون‌سردي تماشا مي‌کرد. من رفتم که زنيکه را خلاص کنم، نمي‌دونم چي تو سرم زدند. برق از چشمم پريد. وقتي که چشمم را واز کردم، تو کلانتري خوابيده بودم. جاي لگدي که تو آبگاهم زدند هنوز درد مي‌کنه. سه ماه توي زندان خوابيدم. يکي پيدا نشد ازم بپرسه:«ابولي خرت به چنده؟» نه، من هم براي خودم يادگارهاي خوشي دارم!
          اين چيه که به شانه‌ام فرومي‌ره؟ هان مشت برنجي است. چرا امشب در تمام راه، اين مشت را تو دستم فشار مي‌دادم؟ مثل اين که کسي منو دنبال کرده. خيال مي‌کردم با کسي دست‌وپنجه نرم مي‌کنم. حالا چرا گذاشتمش زير متکا؟ کيه که بيا منو لخت بکنه؟ رخت خوابم گرم‌تر شده، اما چرا خوابم نمي‌ره؟ شب عروسي رستم خاني که قهوه خوردم، خواب از سرم پريد. اما امشب مثل هميشه دوتا پياله چايي خوردم. بي‌خود راهم را دور کردم رفتم گلبندک. بر پدر اين کبابي «حق دوست» لعنت که هميشه يک لادولا حساب مي‌کنه. به هواي اين رفتم که پاتوق بچه‌هاست، شايد اگر يکي‌دوتا گيلاس عرق خورده بودم بهترمي‌خوابيدم. غلام امشب نيامد. من که با همة بچه‌ها خداحافظي کرده بودم. اما نمي‌دو نستند که ديگه روز شنبه سرکار نمي‌رم. مي‌خواستم همين را به غلام بگم. امروز صبح چه نگاه تند و نيم‌رخ رنگ‌پريده‌اي داشت! چراغ، جلو گارسه وايساده بود شبيخون زده بود، گمون نمي‌کردم که کارش را اين‌قدر دوست داشته باشه. بچة ساده‌اي است: مي‌دونه که هست، چون درست نمي‌دونه که هست يا نيست. اون نمي‌تونه چيزي رو فراموش بکنه تا خوابش ببره. غلام هيچ‌وقت به فکرش نمي‌ياد که کارش را ول بکنه يا قمار بزنه. مثل ماشين رو پاهاش لنگر ورمي‌داره و حروف را تو ورسات مي‌چينه. چه عادتي داره که يا بي‌خود وراجي کنه و يا خبرها را بلندبلند بخونه! حواس آدم پرت مي‌شه. پشت لبش که سبز شده قيافش را جدي کرده. اما صداش گيرنده است. آخر هر کلمه را چه مي‌کشه! همين که يک استکان عرق خورد، ديگه نمي‌تونه جلو چانه‌اش را بگيره! هرچي به دهنش بياد مي‌گه. مثلا به من چه که زن‌داييش بچه انداخته؟ اما کسي هم حرف‌هاش رو باور نمي‌کنه- همه مي‌دونند که صفحه مي‌گذاره. هرچه پاپي من شد نتونست که ازم حرف دربياره. من عادت به درددل ندارم. وقتي که برمي‌گرده ميگه:«بچه‌ها» مسيبي رگ‌به‌رگ مي‌شه، به دماغش برمي‌خوره. اونم چه دماغي! با اون دماغ مي‌تونه جاي پنج نفر هواي اتاق را خراب بکنه. اما هميشه لب‌هاش وازه و با دهن نفس مي‌کشه. از يوسف اشتهاردي خوشم نمي‌ياد: بچة ناتو دوبه‌هم‌زني است. اشتهارد هم بايد جايي شبيه ساوه و زرند باشه. کمي ‌بزرگ‌تر يا کوچک‌تر، اما لابد خانه‌هاي گلي و مردم تب نوبه‌اي چشم‌دردي داره، مثلاً به من چه که مي‌آد بغل گوشم مي‌گه:«عباس سوزاک گرفته». پيرهن ابريشمي ‌را که به من قالب زد، خوب کلاه سرم گذاشت! نمي‌دونم چشمش از کار سرخ شده يا درد مي‌کنه. پس چراعينک نمي‌زنه؟
          عباس و فرخ با هم رفيق جان در يک قالب هستند. شب‌ها ويلون مشق مي‌گيرند. شايد پاي غلام را هم تو دو کشيدند. هان، يادم نبود، غلام را بردند تو اتحادية خودشان، براي اين بود که امشب نيامد کبابي «حق دوست» پريروز که عباس براي من از اتحاديه صحبت مي‌کرد، غلام کونة آرنجش زد و گفت:«ولش، اين کله‌اش گچه.» بهتره که عباس با اون دندون‌هاي گرازش حرف نزنه. اون هرچي به من بگه، من وارونه‌اش را مي‌کنم. با اون دندان‌هاي گراز و چشم چپش نمي‌تونه منو تو دو بکشه. اگه راست مي‌گه بره سوزاکش را چاق بکنه. اون رفته تو حذب تا قيافه‌اش را نديده بگيرند. غلام راست مي‌گفت که من درست مقصودشان را نمي‌فهمم. شايد اين هم يک‌جور سرگرميه. اما چرا از روز اول چشم چپ اصغر به من افتاده؟ بي‌خودي ايراد مي‌گيره. بلکه يوسف خبرچيني کرده. من که يادم نمي‌ياد پشت سرش چيزي گفته باشم. من اين همه چاپخانه ديدم هيچ کدام آن‌قدر بلبشو و شلوغ نبوده - بلد نيستند اداره کنند ـ اجر آدم پامال مي‌شه. غلام مي‌گفت اصغر هم تو اين چاپخانه سهم داره. شايد براي همين خودش را گرفته. اما چيزغريبي از مسيبي نقل مي‌کرد: روز جشن اتحاديه بوده، مي‌خواستند مسيبي را دنبال خودشان ببرند. اون همين‌طور که ورسات مي‌کرده، برگشته گفته:«بر پدر اين زندگي لعنت! پس کي نون بچه‌ها را مي‌ده؟» پس کي نان بچه‌ها را مي‌ده؟ چه زندگي جدي خنده‌داري! براي شکم بچه‌هاش اين‌طور جان مي‌کنه و خرکاري مي‌کنه! هرچي باشه من يالغوزم و دنباله ندارم. من نمي‌تونم بفهمم. شايد اون‌ها هم يک جور سرگرمي ‌يا کيفي دارند، اون‌وقت مي‌خواهند خودشان را بدبخت جلوه بدند. اما من با کيف‌هاي ديگران شريک نيستم، از اون‌ها جدام. احتياج به هواخوري دارم. شش سال شوخي نيست، خسته شدم. بايد همة اين مسخره‌بازي‌ها را از پشت سر سوت بکنم و بروم. احتياج به هواخوري دارم.
          من همة دوست و آشناهام را تو يک خواب آشفته شناختم. مثل اين‌که آدم ساعت‌هاي دراز از بيابان خشک بي‌آب و علف مي‌گذره به اميد اين که يک نفر دنبالشه. اما همين‌که برمي‌گرده که دست او را بگيره، مي‌بينه که کسي نبود - بعد مي‌لغزه و توي چاله‌اي که تا اون وقت نديده بود مي‌افته - زندگي دالان دراز يخ زده‌اي است، بايد مشت برنجي را از روي احتياط - براي برخورد به آدم ناباب - تو دست فشار داد. فقط يک رفيق حسابي گيرم آمد، اونم هوشنگ بود. با هم که بوديم، احتياج به حرف زدن نداشتيم. درد هم‌ديگر را مي‌فهميديم. حالا تو آسايش‌گاه مسلولين خوابيده. تو مطبعة «بهار دانش» بغل دست من کار مي‌کرد. يک مرتبه بي‌هوش شد و زمين خورد. احمق روزه گرفته بود. دلش ازنا رفت. بعد هم خون قي کرد، از اون‌جا شروع شد. چه‌قدر پول دوا و درمان داد، چه‌قدر بي‌کاري کشيد و با چه‌قدر دوندگي آخر تو آسايشگاه راهش دادند! مادرش اين مايه را براي هوشنگ گرفت تا به يک تير دو نشان بزنه: هم ثواب، هم صرفه‌جويي خوراک. اين زندگي را مشتري‌هاي «کافه گيتي» براي ما درست کردند. تا ما خون قي بکنيم و اون‌ها برقصند و کيف بکنند! هرکدام‌شان در يک شب به قدر مخارج هفت پشت من سر قمار برد و باخت مي‌کنند... هرچيزي تو دنيا شانس مي‌خواد. خواهر اسد الله مي‌گفت:«ما اگر بريم پشگل ورچينيم، خره به آب پشگل مي‌اندازه!»
          شش ساله که از اين سولاخ به اون سولاخ تو اتاق‌هاي بدهوا ميان داد و جنجال و سرو صدا کار کردم. اون هم کار دستپاچة فوري «دِ زودباش!» مثل اين که اگه دير مي‌شد زمين به آسمان مي‌چسبيد! حالا دستم خالي است. شايد اين‌طور بهتر باشه. پارسال که تو زندان خوابيده بودم، يکي پيدا نشد که ازم بپرسه:«ابولي خرت به چنده؟» رخت‌خوابم گرم‌تر شده... مثل اين‌که تک هوا شکسته... صداي زنگ ساعت از دور مي‌آد. بايد ديروقت باشه... فردا صبح زود... گاراژ... من که ساعت ندارم... چه گاراژي گفت؟... فردا بايد... فردا.



2ـ غلام
          دهنم خشک شده. آب که اين‌جا نيست. بايد پاشم، کبريت بزنم، از تو دالان کوزه را پيدا کنم - اگر کوزه آب داشته باشه. نه، کرايه‌اش نمي‌کنه، بدتر بدخوابم مي‌شم. اما پشت عرق آب خنک مي‌چسبه! چطوره يک سيگار بکشم؟ به درک که خوابم نبرد: همه‌اش براي خواب خودم هول مي‌زنم درصورتي که اون مُرد... نه، کشته شد. پيرهن زيرم خيس عرقه. به تنم چسبيده. اين شکوفه دختر قدسي بود که گريه مي‌کرد. امشب پکر بودم، زياد خوردم، هنوز سرم گيج مي‌ره، شقيقه‌هام تيرمي‌کشه. انگاري که تو گردنم سرب ريختن. گيج و منگ. همين‌طور بهتره. چه شمد کوتاهي! اين کفنه... حالا مُردم... حالا زير خاکم... جونورها به سراغم آمدند... باز شکوفه جيغ و دادش به هوا رفت! طفلکي بايد يک باکيش باشه... يادم رفت براش شيريني بگيرم.
          چه حيف شد! بچة خوبي بود. چشم‌هاي زاغش هميشه مي‌خنديد. بچة پاکي بود! چه پيش آمدي! بيچاره. بيچاره. بيچاره. بايد نفس بلند بکشم تا جلو اشکم را بگيرم. مثل اين که تو دلم خالي شده، يک چيزي را گم کردم. صداي خروس مي‌آد. خيلي از شب گذشته. بهتر که از خواب پريدم. اين که خواب نبود. خواب مي‌ديدم که بيدارم، اما نه چيزي را مي‌ديدم نه چيزي را حس مي‌کردم و نه مي‌تونستم بدونم که کي هستم. اسم خودم يادم رفته بود، نمي‌دونستم که دارم فکر مي‌کنم که بيدارم يا نه اما يک اتفاقي افتاده بود. مي‌دونستم که افتاده. شايد باد مي‌وزيد، به صورتم مي‌خورد. نه، حالا يادم آمد. يک سنگ قبر بزرگ بود. کي اون‌جا دعا مي‌خوند؟ پشتش به طرف من بود. من انگشتم را روي سنگ گذاشته بودم. انگشتم تو سنگ فرو رفت. حس کردم که فرو رفت. يک مرتبه سوخت، آتيش گرفت. من از خواب پريدم. تک انگشتم هنوز زق‌زق مي‌کنه. مي‌ترسم کار دستم بده. آمدم خيار پوست بکنم، تک چاقو رفت تو انگشتم. سيد کاظم که دستش آب کشيد، بدجوري به خنس و فنس افتاد. اگر دستم چرک بکنه از نون‌خوردن مي‌افتم...
          انگار دلواپسي دارم. کاشکي يک هم‌صحبت پيدا مي‌کردم. اون‌شب که ديروقت شد جواز شب نداشتم، تو اتاق حروف‌چيني زير گارسه خوابيدم. خيلي راحت‌تر بودم. هم‌صحبت داشتم. مثل اين‌که هوا روشن شده. اين سر درخت کاج خانة همسايه است که تکان مي‌خوره؟ من به خيالم آدمه. پس باد مي‌آد. پشه دست‌وپلم را تيکه‌پاره کرد. کفرم دراومد. پريشب همسايگي ما چه شلوغ بود! از بس که تو باغ‌شان چراغ روشن کرده بودند، خانة‌ما هم روشن شده بود. براي عروسي پسرش سه شب جشن گرفت. حاجي گل‌محمد ايوبي چه قيافية باوقاري داره! با محبته! چه جواب‌سلام گرمي ‌از آدم مي‌گيره! با اين همه دارايي هنوز خودش را نباخته. اما چراهميشه کلاه واسه سرش تنگه؟ قدسي مي‌گفت شبي بيست وپنج هزار تمن خرجش شده. اون هم تو اين روزگار گراني! اما يوسف چه‌قدر بددهنه! مي‌گفت:«داماد را من مي‌شناسم. از اون دزدهاي بي‌شرفه! مردم از گشنگي جون مي‌دند، اون پولش را به رخشان مي‌کشه! اين‌ها در تمام عمرشان به قدر يک روزما کار نکردند.» چرا بايد اين حرف را بزنه؟ خوب، پسرش جوانه، آرزو داره. قسمت‌شان بوده! خدا دلش خواسته پول دارشان بکنه، به کسي چه؟ اما قدسي مي‌گفت عروس سياه و زشته. مي‌گفت مثل چي؟ آهان «شکل ماما خميره است» گويا زياد بزکش کرده بودند. اما زاغي ناکام مرد. بيچاره پدر و مادرش؟ آيا خبردار شدند؟ بيچاره‌ها فردا تو روزنامه مي‌خونند. شايد پدرومادرش مردند. من ته‌وتوش را درميارم... چه آدم توداري بود! مادر که داغ فرزند ببينه، ديگه هيچ‌وقت يادش نمي‌ره... خجسته که بچه‌اش از آبله مرد، چند ساله، هنوز پاي روضه چه شيون و شيني راه‌مي‌اندازه! هر کسي يک قسمتي داره... اما نه اين‌که اين‌جور کشته بشه.
          خدايا! چي نوشته بود؟ عباس همين‌طور که خبر روزنامه را مي‌چيد با آب‌وتاب خوند. عباس هم زاغي را مي‌شناخت. اما اون از نظر حزبي بود، نه براي خاطر زاغي. وقتي مي‌خوند، چرا باد انداخته بود زير صداش:«تشييع جنازه از سه فرد مبارز.» نه گفت:«تشييع جنازة با شکوه از سه کارگر آزادي‌خواه.» فردا صبح من روزنامه را مي‌خرم و مي‌خونم. اسم «مهدي رضواني مشهور به زاغي» را اول از همه نوشته بودند. اين‌ها کارگر چاپخانة «زاينده‌رود» بودند. کس ديگري نمي‌تونه باشه. يعني غلطه مطبعه بوده؟ غلط هم به اين گندگي؟ غلط ازاين بدترها هم ممکنه. اصلاً زندگيش يک غلط مطبعه بود. اما در صورتي که خبر خطي بوده غلط مطبعه نمي‌تونه باشه. شايد تلگرافچي اشتباه کرده؟ لابد اون‌هاي ديگه هم جوان بودند. خوب اين‌ها دسته‌جمعي اعتصاب کرده بودند، زنده باد!... آن‌وقت دولتي‌ها تو دل‌شان شليک کردند. گلوله که راهش را گم نمي‌کنه از ميان جمعيت بره به اون بخوره نه، حتماً سردسته بودند، تو صف جلو بودند. دولتي‌ها هم مي‌دونستند کي‌ها را بزنند. بي‌خود نيست که «تشييع جنازة با شکوه» براشان مي‌گيرند.
          چهارپنج ماه پيش بود که با ما کار مي‌کرد. اما مثل اينه که ديروز بوده، نگاهش تو روي پيشانيش آمده بود. دماغش کوتاه بود و لب‌هاش کلفت. روهم‌رفته خوشگل نبود، اما صورت گيرنده داشت. آدم بدش نمي‌آمد که باهاش رفيق بشه و دو کلام حرف بزنه. وارد اتاق که مي‌شد، يک‌جور دلگرمي ‌باخودش مي‌آورد. هيچ‌وقت مبتدي را صدا نمي‌زد، هميشه فرم‌ها را خودش تو رانکا مي‌کرد و به اتاق ماشين‌خانه مي‌برد. اون‌وقت اتاق‌مان کوچک و خقه بود، صداي سنگين و خفة حروف مي‌آمد که تو ورسات مي‌چيدند و يا تو گارسه پخش مي‌کردند. زاغي که از لاي دندانش سوت مي‌زد، خستگي از تن آدم در مي‌رفت. من ياد سينما مي‌افتادم. حيف که زاغي نيست تا ببينه که حالا اتاق‌مان بزرگ و آبرومند شده! شايد اگر آن‌وقت اين اتاق را داشتيم پهلوي ما مي‌ماند و بي‌خود اصفهان نمي‌رفت. نه، از کار روبرگردان نبود، اما دل هم به کار نمي‌داد- انگاري براي سرگرمي ‌خودش کار مي‌کرد. هميشه سربه‌زير و راضي بود، از کسي شکايت نداشت. آدم خون‌گرم سرزنده‌اي بود. چه‌جوري از لاي دندانش سوت مي‌زد، از اين آهنگ‌هايي بود که تو سينما مي‌زنند. هميشه يا مي‌رفت سينما و يا سرش تو کتاب بود. خسته هم نمي‌شد. من فقط فيلم‌هاي جانت ماکدونالد و دوروتي لامور را دوست دارم. لورل و هاردي هم بد نيست، خوب، آدم مي‌خنده.
          اصغرآقا سر همين سوت زدنه بي‌موقع‌اش با اون کج افتاد و بهش پيله مي‌کرد. نمي‌دونم چرا آدم‌ها آن‌قدر خودخواهند. همين که ترقي کردند خودشان را مي‌بازند! پيش ازاين که صفحه‌بند بشه، جاي مسيبي غلط‌گير اتاقمان بود. مي‌گفتيم، مي‌خنديديم، يک مرتبه خودش را گرفت! بي‌خود نيست که فرخ اسمش را «مردم آزار» گذاشته - آخر رفاقت که تو دنيا دروغ نمي‌شه. اون روز من جلو اصغرآقا درآمدم. واسة خاطر زاغي بود که بهش توپيدم. خدايي شد که زاغي نبود. رفته بود سيگار بخره وگرنه با هم گلاويز مي‌شدند. من از زد وخورد و اين‌جور چيزها خوشم نمي‌ياد. اين نويسندة کوتولة قناس که پنجاه مرتبه نمونه‌ها را تغيير و تبديل مي‌کنه، اون براش مايه گرفت. رفته بود چغلي کرده بود که خبرهاي کتابش پرغلط چيده مي‌شه. از اون‌هاست که اگر غلط هم نباشه ازخودش مي‌تراشه - من فکريم چرا زاغي قبول کرد؟ اون مال اتاق ما بود، نبايس کتاب‌چيني قبول بکنه؛ چون حسين گابي از زيرش در رفته بود. در هر صورت، بهونه داد دست اصغرآقا. آمد بنا کرد به بد حرفي کردن. اگر زاغي بود به هم مي‌پريدند - زاغي گردن‌کلفت بود، از اصغرآقا نمي‌خورد. خدايي شد که کسي براي زاغي خبرچيني نکرد- خوب، هردوشان رفيق ما بودند.
          زاغي اصلا آدم هوس‌باز دم‌دمي‌ بود. کار زود زير دلش را مي‌زد. اون‌جا اصفهان باز رفت تو چاپخانه؟ اما به حزب و اين‌جور چيزها گوشش بدهکار نبود. چه‌طور تو اعتصاب کارگرها کشته شد؟ اون روز سر ناهار با عباس حرف‌شان شد. زاغي مي‌گفت:«شاخت را از ما بکش، من نمي‌خواهم شکار بشم- يک شيکم که بيش‌تر ندارم». عباس جواب داد:«همين حرف‌هاست که کار ما را عقب انداخته. تا ما با هم متحد نباشيم حال و روزمان همين است. راه راست يکي است، هزارتا که نمي‌شه. پس کارگرهاي همه جاي دنيا از من و تو احمق‌ترند؟» زاغي از ناهار دست کشيد، يک سيگار آتيش زد. بعد زيرلبي گفت:«شماها مرد عمل نيستيد! همه‌اش حرف مي‌زنيد!» چه طور شد عقيده‌اش برگشت؟ اون آدم عشقي بود، گاس يک مرتبه به سرش زده. اما همة اشکال زاغي با دفتر سر سجل بود. اگر سجل نداشت، پس چه‌طور رفت اصفهان؟ يوسف پرت مي‌گفت که زاغي تو خيابان اسلامبول سيگار امريکايي و روزنامه مي‌فروخته. اون‌وقت بي‌خود اسم من دررفته که صفحه مي‌گذارم! من پيشنهاد کردم:«بچه‌ها! چه‌طور براش ختم... يک مجلس عزا بگيريم؟ هرچي باشه ازحقوق ما دفاع کرده، جونش را فداي ما کرده.» هيچ‌کس صداش در نيامد. فقط يوسف برگشت و گفت:«خدا بيامرزدش! آدم يبسي بود» کسي نخنديد. من از يوسف رنجيدم - شوخي هم جا داره.
          من دل‌خورم که باهاش خوب تا نکردم. بيچاره دمغ شد. نه، گناه من چي بود؟ فقط پيش خودش ممکن بود يک فکرهايي بکنه. اول به من گفت که «ساعت مچي‌م را بيست تمن مي‌فروشم.»
          ساعتش پنجاه تمن چرب‌تر مي‌ارزيد. من گفتم:«توخودت لازمش داري.» گفت:«پس ده تمن بده، فردا بهت پس مي‌دم.» من نداشتم، اما براش راه انداختم، همان شب، همه‌مان را به کبابي «حق دوست» مهمان کرد. چهارده تمن خرجش شد. فرداي آن روز، از اتاق ماشين‌خانه که درآمدم، يک زن چاق پاي حوض وايساده بود. پرسيد:«مهدي رضواني اين جاست؟» گفتم:«چه کارش داريد؟» گفت:«بهش بگيد مادر هوشنگ باقي پول ساعت را آورده.» من شستم خبردار شد که ساعتش را فروخته. گفتم:«مگه ساعتش را فروخت؟» گفت:«چه جوان نازنيني! خدا به کس و کارش ببخشه! از وقتي که پسرم مسلول شده و تو شاه‌آباد خوابيده هر ماه بهش کمک مي‌کنه.» وارد اتاق شدم نگاه کردم ساعت به مچ زاغي نبود. بهش گفتم:«مادر هوشنگ کارت داره.» رفت و برگشت، ده تمن منو پس داد. ازش پرسيدم:«هوشنگ کيه؟» آه کشيد و گفت:«هيچي رفيقم.» خدا بيامرزدش! چه آدم رفيق‌بازي بود!... من نمي‌دونم چيه... اما يک چيزي آزارم مي‌ده... چيچي را نمي‌دونم؟ نمي‌دونم راستي دردناکه يا نه... آيا مي‌تونم يا نه؟... نمي‌دونم نه اون نبايد بميره. نبايد... نبايد... نبايد... . خسته شدم. اما رفيقش نبايد بدونه که اون مرده. روز جمعه مي‌رم شاه‌آباد، مادر هوشنگ را توآسايشگاه پيدا مي‌کنم. بهش حالي مي‌کنم. نه، بايد جوري به هوشنگ کمک کنم که نفهمه. آدم سلي خيلي دل‌نازک مي‌شه و زود بهش برمي‌خوره. لابد از سياهي سرب مسلول شده... رفيق زاغي است. بايد کمکش کنم. از زير سنگ هم که شده درميارم... اضافه‌کار مي‌گيرم... نمي‌دونم مي‌تونم گريه کنم يا نه... نمي‌دونم... اوه... اوه... چه بده! بايد جلو اشکم را بگيرم. براي مرد بده... صورتم تر شده... بايد نفس بلند بکشم.
          اين دفعه ديگه پشه نيست. شپشه. تو تيرة پشتم راه مي‌ره. وول مي‌زنه. رفت بالاتر. اين سوغات کبابي «حق‌دوسته» که با خودم آوردم. بي‌خود پشتم را خاراندم، بهتر نشد. لاکردار جاش راعوض کرد. ديشب تو چلوش ريگ داشت و مسماي بادنجانش هم نپخته بود. بعد هم تک چاقو فرو رفت سرانگشتم. حالا که به فکرش افتادم بدتر شد. اين حق‌دوست هم خوب دندون ما را شمرده! اگر عباس به دادم نرسيده بود از پا درمي‌آمدم، دست خودم نبود، پکر بودم. همين که ديد حالم سر جاش نيست، منو با خودش برد. ديگه چيري نفهميدم. يک‌وقت به خودم آمدم ديدم تو خانه عباس هستم. فردا خجالت مي‌کشم تو روي عباس نگاه کنم... چه کثيف! همه‌اش قي کرده بودم... آه چه بده!... خوب، کاه از خودت نيست، کاهدون که از خودته! هي مي‌گفتم «به سلامتي گشت» و گيلاس را سرمي‌کشيدم. اختيار از دستم در رفته بود. اين سفر بايد هواي خودم را داشته باشم. عباس مهمان‌نوازي را در حق من تمام کرد. انگشتم که خون مي‌آمد شست و تنتور يُد زد. بعد منو آورد تا دم خانه رساند. اما جوان با استعداديه، چه خوب ويلون مي‌زنه! خواست برام ويلون بزنه، من جلوش را گرفتم:«نه، نه، رفيقمان کشته شده، ويلونت را کنار بگذار. به احترام اون هم که شده نبايد چندوقت ويلون بزني. چون ما همه‌مان عزا داريم.» اگه ويلون مي‌زد من گريه مي‌کردم.
          ازاين خبرهمة بچه‌ها تکان خوردند. حتي علي مبتدي اشک تو چشمش پرشد، دماغش را بالا کشيد و از اتاق بيرون رفت. فقط مسيبي بود که ککش نمي‌گزيد. مشغول غلط‌گيري بود. ساية دماغش را چراغ به ديوار انداخته بود. من کفرم بالا آمد. به مسيبي گفتم:«آخر رفاقت که دروغ نمي‌شه. اين زاغي پونزده روز با ما کار مي‌کرد. براي خاطرما خودش را به کشتن داد، از حقوق ما دفاع کرد.» به روي خودش نياورد، از يوسف گوادرات خواست. مي‌دونم چه فکري مي‌کرد. لابد تو دلش مي‌گفت:«شماها نفستان ازجاي گرم درمي‌آد. اگه از کارم وابمانم، پس کي نون بچه‌ها را مي‌ده، بر پدر اين زندگي لعنت!» بر پدر اين زندگي لعنت!
          فردا بايد لباسم را عوض بکنم، ديشب همه کثيف و خون‌آلود شده... بلکه شکوفه براي بچه گربه‌اش که زير رخت‌خواب خفه شد گريه مي‌کرد... چرا هنوز سر درخت کاج تکان مي‌خوره؟ پس نسيم مياد... امروز ترک‌بند دوچرخة يوسف به درخت گرفت و شکست. به لب‌هاي يوسف تب خال زده بود. گوادرات... ديروز هفتا بطر ليموناد خوردم، بازهم تشنه‌ام بود! نه حتماً غلط مطبعه بوده. يعني فردا تو روزنامه تکذيب مي‌کنند؟
          خوب. من پيرهن سياهم را مي‌پوشم. چراعباس که چشمش لوچه، بهش «عباس لوچ» نمي‌گند؟ گوادرات... گو- واد-رات... گو- وادرات- فردا روزنامه... پيرهن سياهم- فردا...


تير ماه 1325


نقد داستان «فردا» را اين‌جا بخوانيد


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS0572
تاريخ ارسال : شنبه 06 خرداد 1385
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي خور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - جان‌ بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate