حكايت خياط و احدب و يهودي و مباشر و نصراني (بخش دوم)
گفت: اي ملك جوانبخت، آن جوانِ بازرگان با نصراني گفته بود كه:
چون من داخل شدم بنشستم. ناگهان ماهرو را ديدم، تاج مكلّل بر سر نهاده، خرامان هميآيد و چون مرا بديد تبسم كرد و مرا در آغوشگرفت و بر روي سينة خود كشيد و لبان من بمكيد و من به زبان او بمزيدم. آنگاه با من گفت:«اين تويي كه در نزد مني و منم كه در آغوش توام؟»
گفتم:«فداي تو شوم. من از غلامان توام. به خدا سوگند از روزي كه ترا ديدهام خواب و خور بر من حرام گشته.»
پس از آن به سخن گفتن بنشستيم، ولي من از شرم لب فرو بسته بودم و او از هرسو سخن ميگفت تا آنكه خوان گسترده همهگونه خوردنيها بياوردند.
خوردني بخورديم و دست شسته خويشتن با گلاب معطر كرديم و به حديث اندر شديم و من اين ابيات برخواندم:
خُتنيوار رخِ خوب بياراستهاي
چگليوار سر زلف بپيراستهاي
اينهمه صنعت آرايش پيرايش چيست
گرنه آشوب و بلاي دل من خواستهاي
گر بود خواستة عمر گرانمايه عزيز
خوشتر از عمر گرانمايه از او خواستهاي
پس از آن به خوابگاه رفته بخسبيديم.
چون بامداد شد دستارچه را كه پنجاه دينار زر در ميان داشت به زير بالين بنهادم و آن پريروي را وداع كردم. او گريانگريان گفت:«اي خواجه، رويِ نيكوي ترا كي خواهم ديد؟»
گفتم:«هنگام شام نزد تو خواهم بود.»
چون بيرون آمدم ديدم كه صاحبِ خر به انتظار من ايستاده است. من بر خر نشسته به كاروانسراي سرور آمدم و نيم دينار بدو داده گفتم:«هنگام غروب باز آي!» و خود ساعتي در منزل نشسته پس از آن از بهر جمعآوردن قيمت بضاعت بيرون رفتم، و هنگام پسين باز آمدم و در منزل نشسته بودم، خربان خر بياورد. در حال من پنجاه دينار زر به دستارچه فرو بسته سوار شدم و هميرفتيم تا به خانة آن زهرهجبين رسيديم.
خانه را ديدم رُفته و آبكي بر آن زدهاند و شمعي در لگن و طعام در بار است و معشوقة حوروَش، مِيان در قرابهها كرده به انتظار من نشسته. چون مرا ديد بر پاي خاست و دست در گردنم افكند و گفت:«در راز تو جان سپردن دشوار بود يار اگر بيتو زنده مانديم معذور دار ما را.»
پس از آن خوان بنهادند. خوردني بخورديم. آنگاه كنيزكان باده پيش آوردند و همواره به مِي كشيدن و غزل خواندن مشغول بوديم تا نيمي از شب بگذشت. پس از آن با هم بخفتيم.
چون بامداد شد برخاسته به عادت معهود پنجاه دينار در زير بالين بگذاشتم و بيرون آمده، خداوند خر بر دَر يافتم. سوار شده به منزل بازگشتم و ساعتي بخفتم. چون بيدار شدم ميوه و نقل و ريحان حاضر كرده به خانة آن ماهروي فرستادم و خود هنگام غروب پنجاه دينار زر به دستارچه فرو بسته بيرون آمدم و بر خر نشسته به خانة دخترك سيمتن شدم و طعام و شراب بخورديم و بنوشيديم و تا بامداد بخفتيم. آنگاه زرها به زير بالين نهاده بازگشتم و پيوسته مرا كار همين بود تا اينكه مرا ديناري و درمي نماند. خويشتن را ملامت كرده گفتم:
صبر كم گشت عشق روزافزون
كيسه بيسيم گشت و دل پُرخون
حالم اين است و حرص عشقم بين
راست گفتند الجنون فنون
آنگاه از منزل بيرون آمده به هرسو ميرفتم تا به دروازة رذيله رسيدم. خلقي انبوه در آنجا ديدم و درآن ميانه مردي بود سپاهي. خواستم كه از پهلوي او درگذرم، دستم به جيب او برخورد. احساس كردم كه به جيب اندر بدرة زر دارد. قصد آن بدره كرده دست به جيب او برده بدره بهدر آوردم. سپاهي جيب خود سبك يافت. دست در جيب برده بدره بر جاي نديد و خشمگين بر روي من نگريست و دبّوس كشيده برسر من زد. من بيخود بيفتادم. مردم گمانِ هلاك من كردند، لگام اسب او بگرفتند و گفتند:«از بهر تنگي راه نبايستي چنين جوان بكشي.» سپاهي بانگ بر مردم زد كه:«اين دزد، حرامي است.» در آن هنگام من به خود آمدم شنيدم كه بعضي ميگفتند:«اين خوب جواني است، چيزي برنداشته.» و پارهاي ديگر به راستيِ سخنِسپاهي گواهي ميدادند. آنگاه مردم خواستند كه مرا از دست او برهانند و در كشاكش بودند كه شحنة شهر برسيد و هجوم مردم ديده سبب بازپرسيد. سپاهي گفت:«بيست دينار زر در جيب داشتم. اين جوان آنرا دزديده.» شحنه مرا بگرفت و كيسه پديد آورد. زر بشمرد، بيكم و زياد بيست دينار بود. شحنه در خشم شد و بانگ بر من زد كه:«راستي بيان كن!»
من با خود گفتم: «چهگونه اعتراف نكنم كه در ميان اين جمع بدره را در بغل من يافتند؟ و اگر اعتراف كنم به سياست گرفتار آيم!» سر بهزير افكنده ناچار راستي بيان كردم. شحنه آن گروه را به سخن من گواه گرفت و سيّاف را به بريدن دست من فرمان داد. سياف دست من ببريد. شحنه مرا در همانجا گذاشته برفت. مردمان بر من گرد آمدند و قدحي شراب به من دادند و سپاهي را نيز دل بر من سوخته بدره به من داد و گفت: همانا حاجتي روي داده وگرنه تو دزد نيستي.
من بدره از او گرفته گفتم:
تا بدان روي چو ماه آموختيم
عالمي بر خويشتن بفروختيم
با بت آتش رخ اندر ساختيم
خرمن طاعت بر آتش سوختيم
جامة عفّت برون انداختيم
رِندي و نادانشي اندوختيم
چون سپاهي برفت من برخاسته دست بريدة خود را در ژنده فروپيچيده با حالت زبون به خانة معشوقه رفتم و خود را به بستر انداختم.
چون معشوقه مرا دگرگون يافت سبب بازپرسيد. گفتم:«سرم از خمار دوشينه به درد اندر است.» آن پريزاد از سخن من اندوهگين شد و گفت:«اي خواجه، دلِ مرا مسوزان و ماجراي خود بيان كن. ازروي تو چنين مينمايد كه سخني داري.» من گفتم:«سخن گفتن از من مخواه.» آن ماهروي بگريست و گفت:«چون است كه ترا برخلاف پيش ميبينم!»
القصّه، او با من حديث ميكرد و من زبان پاسخ نداشتم، تا اينكه شب برآمد. طعام حاضر آوردند. از بيم آنكه راز من آشكار شود طعام نخوردم. يارِ مهربان با من گفت:«ماجراي خود بازگو كه ترا محزون ميبينم.» من جواب ندادم. آنگاه شراب پيش آورد و با من گفت:«باده بنوش كه همة اندوه از دل ببرد.»
گفتم:«اكنون كه باده بايدم خورد تو به دست خود بنوشان.»
آنگاه قدحي بر من بنوشاند و قدحي ديگر پيمودن پيش گرفت. من دست چپ برده قدح بگرفتم و سرشك از ديده روان ساختم. چون ديد كه من قدح به دست چپ بگرفتم و گريان شدم، فرياد بركشيد كه:«از بهر چه گرياني و قدح با دست چپ چرا گرفتي؟» من سخني نگفتم و قدح بنوشيدم و همواره او باده به من هميپيمود تا اينكه مستي بر من چيره شد و مرا خواب ربود. آنگاه ساعد بيدست مرا بديد و كيسة زر در جيب من پديد آورده محزون شد.
عليالصباح كه بيدار شدم قدحي شراب به من بنوشانيد و طعام پيش آورد. من اندكي خورده برخاستم كه از خانه بيرون شوم. مرا منع كرد و گفت:«بنشين!» من بنشستم. گفت:«اكنون كه ترا محبت بدين پايه رسيده كه تمامت مال خود به من صرف كرده و دست خود نيز در راه من دادهاي، خدا را گواه ميگيرم كه از تو جدا نخواهم شد.»
آنگاه قاضي و شهود حاضر آورده به ايشان گفت كه:«مرا به اين جوان كابين كنيد و گواه باشيد كه مهر خود گرفتهام و كنيزكان و بندگان، هرچه كه مرا است، از آن اين جوان است.»
چون قاضي و گواهان مزد گرفته بازگشتند، آن ماهروي آستين مرا گرفته به مخزني برد و صندوق بزرگي را كه در آن مخزن بود بگشود. نظر كردم كه پر از دستارچههايي است كه من برده بودم. گفت:«دستارچه كه با پنجاه دينار به من دادهاي من در اين صندوق گذاشتهام. اكنون مال خود بگير كه تو در نزد من عزيزتر از جاني، از آنكه مال خود بر من صرف كردهاي و دست خود را در راه من دادهاي. اگر من جان برتو نثار كنم پاداش تو نخواهد بود.»
پس از آن تمامت مال خود را از زرينه و املاك در ورقهاي نوشته به من داد و آن شب را به سبب حادثهاي كه به من رو داده بود با حُزن و اندوه به روز آورد و چون بامداد شد رنجور گشت و روزبهروز رنجوريش فزونتر ميشد تا اينكه ماهي نگذشت كه آن يار مهربان درگذشت.
من هفت روز در عزاي او بنشستم و بر تُربت او بُقعه ساختم و مالي بسيار در خيرات او صرف كردم. پس از آن دست به مال او بنهادم و انبار كنجد كه به تو فروختم يكي از انبارهاي او بود و تاكنون انبارهاي او فروختم. الحال تمنّي من از تو اين است كه قيمت كنجد به ديه از من قبول كني و سبب غذا خوردن من با دست چپ همين بود و مرا تمنّاي ديگر از تو اين است كه با من به شهر بغداد سفر كني. من تمني او بپذيرفتم و ماهي بمهلت خواستم پس از آن بضاعت خود فروخته متاع گرفتم و با آن جوان به سوي همين شهر سفر كردم آن جوان بضاعت خود فروخته متاع ديگر خريد و به مصر بازگشت مرا آبشخور در اين شهر نگاه داشت تا اينكه اين حادثه روي داد ملك گفت اين حكايت خوشتر از حكايت احدب نيست ناچار هر چهار تن را بكشم.
چون قصه بدينجا رسيد بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
<<شب قبل
شب بعد>>