خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
آخرين سفر کشتي خيالي

گابريل گارسيا ماركز

برگردان بهمن فرزانه


Gabriel Garsia Marquesحالا به همه نشان خواهم داد من کي هستم، اين را سال‌ها بعد، با صداي کلفت مردانه‌اش به‌خود گفت، سال‌ها پس از آن‌که براي اولين بار کشتي اقيانوس‌پيماي عظيم را ديد که بدون نور و بدون سر و صدا، يک‌شب مانند يک‌ساختمان بزرگ و متروک ازمقابل دهکده عبور کرد و طولش از سرتاسر دهکده بيشتر و قدش از بلندترين برج ناقوس کليسا بلندتر بود و در ظلمت شب به سفر خود به‌سمت شهر مستعمره‌اي طرف ديگر خليج ادامه داد، شهري که براي مقابله با دزدان دريايي، مملو از قلعه‌هاي جنگي بود، با بندر باستاني سياه‌پوستان و فانوس دريايي بزرگي که حلقه‌هاي نور هولناکش هر پانزده ثانيه يک‌بار، دهکده را تبديل به منظره‌اي از کوه‌هاي ماه، با خانه‌هاي نوراني و خيابان‌هاي آتش‌فشاني مي‌کرد، و گرچه او در آن زمان پسربچه‌اي بيش نبود و صدايش هنوز مردانه نشده بود ولي از مادرش اجازه گرفته بود که شب، تا دير وقت کنار ساحل بماند و به صداي چنگ نواختن‌هاي شبانة باد گوش کند ولي هنوز به‌خاطر مي‌آورد که چگونه وقتي نور فانوس دريايي گشوده مي‌شد، کشتي اقيانوس‌پيما ناپديد مي‌شد و بار ديگر با کنار رفتن نور ظاهر مي‌شد، به‌طوريکه کشتي در مدخل خليج به‌طور مداوم ظاهر مي‌شد و ناپديد مي‌گشت و با تلوتلو خوردن خواب‌آلود خود سعي داشت کانال خليج را بيابد، تا اين‌که گويي سوزني در دستگاه جهت‌يابش شکسته باشد، راه خود را به طرف صخره‌ها کج کرد، و به صخره‌ها خورد و هزاران تکه مي‌شد و بي هيچ صدايي غرق شد در حالي‌که چنين برخوردي با صخره‌ها مي‌بايستي توليد انفجاري پر سرو صدا مي‌کرد که خفته‌ترين اژدهاي جنگل ما قبل تاريخي را که پس از آخرين خيابان‌هاي دهکده آغاز مي‌شد و در انتهاي ديگر جهان پايان مي‌يافت، از خواب بيدار کند، به‌طوري‌که خود او نيز تصور کرد آن‌را در خواب ديده است مخصوصاً روز بعد، موقعي که آکواريوم درخشان خليج را ديد و رنگ‌هاي در هم و آميخته به هم کلبه‌هاي سياه‌پوستان روي تپه‌هاي بندر را، و قايق‌هاي قاچاق‌چيان گوآيانا را که طوطي‌هاي معصومي دريافت مي‌کردند که گلوي‌شان مملو از الماس بود، فکرکرد: همان‌طور که داشتم ستاره‌ها را مي‌شمردم خوابم برده و آن کشتي عظيم را در خواب ديده‌ام، به‌طوري‌که آن‌قدر مطمئن شد که ماجرا را براي هيچ‌کس تعريف نکرد، ديگر هم به آن فکر نکرد تا درست همان شب، در ماه مارس آينده، موقعي که داشت سر اسب‌هاي آبي را در دريا مي‌شمرد، بار ديگر کشتي اقيانوس‌پيماي خيالي را تيره رنگ و در عين حال نوراني در آن‌جا يافت و اين بار آن‌قدر از بيداري خويش مطمئن بود که دوان دوان پيش مادرش رفت و جريان را براي او تعريف کرد و مادرش سه هفته تمام از غصه زار زد که از بس وارونه زندگي مي‌کني مغزت دارد مي‌گندد، روز مي‌‌خوابي و شب، مثل ول‌گردها دوره راه مي‌افتي، و چون دسته‌هاي صندلي راحتي، در عرض يازده سال بيوه‌زن بودن ساييده شده بود و در آن‌روزها مي‌بايستي به شهر مي‌رفت تا صندلي راحتي براي نشستن بخرد و به شوهر مرده‌اش فکر کند، از فرصت استفاده کرد و از قايق‌ران تقاضا کرد که قايق را از سمت صخره‌ها براند تا پسرش آن‌چه را که در ويترين دريا ديده است، ببيند: عشق ماهي‌ها در بهار اسفنج‌ها، گوش‌ماهي‌هاي صورتي‌رنگ و کلاغ‌هاي آبي‌رنگ که در لطيف‌ترين چاه‌هاي دريا وجود داشت، شيرجه مي‌رفتند و حتي گيسوان سرگردان مغروقين کشتي‌هاي مستعمره‌اي، ولي نه اثري از کشتي‌هاي اقيانوس‌پيماي غرق شده وجود داشت و نه از گل کلم‌هاي عصرانه، با اين‌حال او آن‌قدر اصرار مي‌کرد که مادرش به او قول داد در ماه مارس آينده او را همراهي کند، البته بدون اين‌که بداند که تنها چيز مسلم آينده‌اش يک صندلي راحتي عهد فرانسيس دريک بود که در يک حراجي ترک‌ها خريد و همان شب روي آن نشست و آه کشان فکر کرد: «الوفرنة» بيچارة من! اگر بداني فکر کردن به‌تو از روي پارچة مخمل با اين ابريشم‌دوزي‌هاي ملکه‌وار چقدر راحت است، ولي هر چه بيشتر شوهر خود را به‌خاطر مي‌آورد به‌همان اندازه نيز خون، در قلبش تبديل به شکلات مي‌شد و پر از حباب، درست مثل اينکه عوض نشستن، در حال دويدن باشد، خيس از عرق ترس و با نفسي مملو از خاک، تا اين‌که طرف‌هاي سحر پسرش برگشت و او را در صندلي راحتي مرده يافت طوري‌که بدنش هنوز گرم بود ولي مثل کسي که مار او را گزيده باشد، يک‌مرتبه گنديده بود و درست عين همين واقعه براي چهار خانم ديگر هم پيش آمد البته قبل از اين‌که صندلي راحتي را، خيلي دور در دريا بيفکند، جايي که نتواند به کسي صدمه بزند، چون در عرض قرن‌ها آن‌قدر از آن صندلي راحتي استفاده کرده بودند که ديگر ظرفيت استراحت‌بخشيدن خود را از دست داده بود، و در نتيجه پسر مجبور شد به وضعيت رقت‌انگيز يتيمي خود که همه با انگشت نشانش مي‌دادند و مي‌گفتند اين پسر همان بيوه‌زني است که صندلي منحوس را به دهکده آورد، عادت کند و به جاي برخورداري از ترحم مردم، با خوردن ماهي‌هايي که از قايق‌ها مي‌دزديد زندگي خود را بگذراند و صدايش رفته رفته دورگه شد و خاطرات گذشته خود را به‌خاطر نياورد تا يک شب ديگر در ماه مارس که بر حسب اتفاق به طرف دريا نظر افکند، ناگهان، پروردگارا! آن نهنگ عظيم پنبة نسوز، ان حيوان غرش کننده را ديد و ديوانه‌وار فرياد زد مردم بياييد آن‌را ببينيد و سگ‌ها چنان به پارس کردن افتادند و زن‌ها چنان دست‌پاچه شدند که حتي پيرترين مردان نيز وحشت پدران خود را به‌خاطر آوردند و زير تخت‌خواب‌هاي خود پنهان شدند چون تصور کرده بودند« ويليام دامپير» مراجعت کرده است و کساني که در خيابان‌ها پراکنده شدند زحمت اين را به‌خود ندادند که آن ساختمان محيرالعقول را ببينند که در آن لحظه داشت بار ديگر جهت خود را گم مي‌کرد و در فاجعة ساليانة خود هزاران تکه مي‌شد، بلکه پسرک را به باد کتک گرفتند و بدنش را آن‌چنان کبود کردند که با دهان کف کرده از خشم گفت: حالاخواهيد ديد من کي هستم، ولي تصميم خود را به هيچ‌کس نگفت و در عوض، تمام سال را با همان فکر گذراند: حالا نشان همه خواهم داد که من کي هستم، و همان‌طورکه به انتظار ظاهر شدن مجدد کشتي باقي ماند تا آن‌چه را که انجام داد‌‌ني‌ست انجام دهد و آن اين بود که يک قايق دزديد، از خليج عبور کرد و تمام بعدازظهر را به انتظار رسيدن ساعت موعود در ميان دهليزهاي بندر سياه‌پوستان، در ميان پيت خيارشوري جزائر کارائيب باقي ماند ولي آن‌چنان در ماجراي خود غرق بود که مثل هميشه در مقابل مغازه‌هاي سرخ‌پوستان توقف نکرد تا چيني‌هاي عاج را ببيند که در دندان فيل حکاکي شده بودند، و يا سياه‌پوستان هلندي را با آن دوچرخه‌هاي‌شان مسخره کند، و يا مثل دفعه‌هاي پيش از کساني که پوست تنشان مثل پوست مار کبرا بود و بارها دور دنيا را گشته بودند بترسد، پس مسحور رؤياي ميکده‌اي که در آن بيفتک زن‌هاي برزيلي را مي‌فروختند، متوجه چيزي نشد تا اين‌که شب با سنگيني تمام ستارگانش به‌روي او افتاد و جنگل از خود عطر شيريني از گل‌هاي گاردينا و مارمولک گنديده بيرون داد و او داشت در قايق سرقتي خود به طرف مدخل خليج پارو مي‌زد و چراغ را خاموش کرده بود تا نگهبانان گمرک را متوجه نکند و پانزده ثانيه با نور سبز رنگ فانوس دريايي، رؤيايي مي‌شد و بعد بار ديگر به حالت بشري خود بر‌مي‌گشت و مي‌دانست که دارد به کانال بندر نزديک مي‌شود، نه تنها به‌خاطر اين‌که نور چراغ‌هاي غم‌انگيز آن‌را نزديکتر مي‌ديد، بلکه چون نفس کشيدن آب غمگين‌تر مي‌شد و آن‌چنان غرق در خود پارو مي‌زد که نفهميد از کجا ناگهان نفس هول‌ناک کوسه‌اي به او خورد، همان‌طور که نفهميد چرا شب، گويي که ستارگانش يک‌مرتبه مرده باشند، غليظ‌تر شد و دليلش اين بود که کشتي افيانوس پيما آن‌جا بود، با هيکل عظيم خود، پروردگارا، عظيم‌تر از عظيم‌ترين چيزهاي زمين و دريا، سيصد تُن بوي کوسه که آن‌چنان نزديک به قايق عبور مي‌کرد که او مي‌توانست به وضوح وصله‌هاي فولادي بدنه‌اش را ببيند، بدون حتي يک نور در روزنه‌هاي بي‌انتهايش، بدون نفسي در دستگاهش، بدون روح، سکوت خود را تحمل مي‌کرد، آسمان خالي خود، هواي مردة خود، زمان متوقف شدة خود، درياي سرگردان خود که يک جهان، حيوان غرق شده رويش شناور بود و ناگهان تمام اين چيزها با داس نور فانوس دريايي ناپديد و براي لحظه‌اي تبديل به‌درياي بلورين کارائيب شد، با شب ماه مارس و هواي هر روزي مرغ‌هاي ماهي‌خوار، و بدين سان او در ميان گوي‌هاي شناور تنها ماند بدون اين‌که بداند چه بکند، از خودش متعجبانه پرسيد که شايد هم واقعاً دارد باچشم‌هاي باز خواب مي‌بيند، نه فقط حالا بلکه دفعه‌هاي ديگر هم خواب بوده است ولي به‌محض اين‌که اين فکر به سرش زد، نفسي مرموز، گوي‌هاي شناور را از اول تا آخر خاموش کرد به‌طوري‌که وقتي نور فانوس دريايي عبور کرد کشتي اقيانوس پيما بار ديگر ظاهر گشت و قطب نماهايش بهم ريخته بود شايد حتي نمي‌دانست که آن درياي کدام اقيانوس است و به‌سختي در جستجوي کانال نامريي بود و در حقيقت داشت به‌طرف صخره‌ها پيش مي‌رفت که او يک‌مرتبه متوجه شد آن گوي‌هاي شناور آخرين طلسم آن جادو است و چراغ قايق را روشن کرد، يک نور کم‌رنگ سرخ که بدون شک هيچ‌يک از ديده‌باني‌هاي ادارة گمرک را به وحشت نمي‌انداخت ولي براي ناخداي کشتي همانند خورشيد مشرق‌زمين بود چون بر اثر آن نور، کشتي اقيانوس پيما مسير خود را پيداکرد و با حرکتي رستاخيزي وارد دهانة کانال شد و آن‌گاه تمام چراغ‌هايش هم‌زمان با هم روشن شد، کوره‌هايش بکار افتاد، ستارگان آسمانش روشن شدند و اجساد جانوران شناور به‌عمق فرو رفتند و در آشپزخانه، بشقاب‌ها بهم خوردند و بوي سس‌ها بلند شد و صداي ارکستر با نواختن دو نيمة ماه به‌هم و تام تام شريان‌هاي عشاق دريايي در سايه روشن کابين‌ها به گوش رسيد ولي او آن‌قدر خشم در سينه‌اش انباشته بود که نه گذاشت از شوق گيج بشود و نه از آن سعادت به‌وحشت بيفتد، بلکه مصمم‌تر از هميشه به خود گفت حالا خواهند ديد من کي هستم، پدرسوخته‌ها حالا خواهند ديد! و به‌جاي اين‌که خود را کنار بکشد تا زير آن دستگاه عظيم نرود، شروع کرد به پاروزدن در جلو آن، حالا خواهيد فهميد من کي هستم و همان‌طور کشتي را با نور چراغ خود هدايت کرد تا اين‌که آن‌قدر از اطاعت آن مطمئن شد که بار ديگر او را وادار کرد عرشه‌هاي خود را منحرف سازد. کشتي را از کانال نامريي بيرون کشيد و گويي يک گوسالة دريايي باشد، قلادة آن‌را به طرف دهکدة خفته کشيد، يک کشتي زنده و تسخير ناپذير در مقابل دسته‌هاي نور فانوس دريايي که اکنون هر پانزده ثانيه آن‌را تبديل به آلومينيوم مي‌کرد و رفته رفته صليب‌هاي کليساها پديدار مي‌شد، حالت نزار خانه‌ها، اميد و کشتي اقيانوس پيما به دنبال او مي رفت، با تمامي آن‌چه که در درون خود داشت دنبال او مي‌رفت، با ناخداي خفته‌اش، گاوهاي نمايشي در يخ يخچال‌هايش، بيماري تنها در بيمارستانش، آب‌هاي يتيم چاه‌هايش، ناخداي بيدار شده که صخره‌ها را به جاي اسکله گرفته بود چون درست در آن لحظه صداي ضجة سوت کشتي منفجر شد، يک‌بار، او سراپا از بخاري که رويش ريخت خيس شد، يک‌بار ديگر و قايق سرقتي کم مانده بود واژگون شود، يک‌بار ديگر، ولي خيلي دير شده بود چون پله‌هاي ساحل در آن نزديکي ديده مي شد، ريگ خيابان‌ها، در خانه‌هاي مردم دير باور و دهکده که سراسر با نور کشتي اقيانوس پيماي وحشت‌زده روشن شده بود و او فقط فرصت کرد که خود را کنار بکشد تا بگذارد آن طوفان سهمگين پيش برود و از شوق فرياد کشيد بفرماييد هيولا، درست يک ثانيه قبل از آن‌که آن کشتي فولادين زمين را بشکافد و صداي خرد شدن نودهزار و پانصد جام کريستال شامپاني، يکي پس از ديگري به گوش برسد، و آن‌وقت همه جا روشن شد و اکنون ديگر صبح يک‌روز مارس نبود بلکه ظهر درخشان يک روز چهارشنبه بود و او با رضايت خاطر توانست ناباوران را ببيند که با دهان باز به بزرگترين کشتي اقيانوس پيماي اين جهان خيره شده بودند که جلوي کليسا به گل نشسته بود، از هر سفيدي سفيدتر، بلندي‌اش بيست مرتبه بلندتر از برج ناقوس کليسا و با طول نود و هفت مرتبه بيش‌تر از طول سرتاسر دهکده با اسمش که با حروف فلزي روي بدنه حک شده بود: «‌هالالشيلاک» و هنوز از بدنه‌اش آب‌هاي باستاني درياهاي مرگ قطره قطره فرو مي‌ريخت.


برگرفته از كتاب داستان غم‌انگيز و باروز نكردني ارنديراي ساده‌دل و مادربزرگ سنگ‌دلش


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS0906
تاريخ ارسال : چهارشنبه 06 دی 1385
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
تپلی - گی دوموپاسان

بین دو دور - ناصر تقوایی

از کرانه دیگر - محمد بهارلو

ابر بارانش گرفته - شمیم بهار

در ستایش همینگ‌وی - جولین بارنس

حاجی‌مراد - صادق هدایت

خورشید زیر پوستین آقاجان - مه‌شید امیرشاهی

دختر رویاهای من - برنارد مالامود

ذبح - محسن حمید

دست - یاسوناری کاواباتا

اندوه - آنتون چخوف

زن عقدی - ابیوسه نیکول

لوح محفوظ - فريدون توللي

پل معلق - آلیس مونرو

صراحت و قاطعيت - بهرام صادقي

سرباز - میترا داور

مرمری در اندازه‌ی انسان - ادیت نسبیت

کلاه کلمنتیس - میلان کوندرا

کِرمی در اُرکستر - توربورگ ندرئوس

مرد - خوان رولفو

مرد بی‌تبسم - یاسوناری کاواباتا

سونیا - یودیت هرمان

چرمِ کف پایِ عدید - نسیم خاکسار

صــد سال تنـهایی - گابریل گارسیا مارکز

ایردیل - بلیک ماریسن

جشن تولد - اسلاومیر مروژک

مرگ در جنگل - شروود اندرسن

ديوار چين و کتاب‌ها - خورخه لوئيس بورخس

کلارا - روبرتو بلانیو

توپ لاستیكی - صادق چوبك

امروز آدینه است - ارنست همینگ‌وی

قصة رییس - کن کیسی

گرگ - هوشنگ گلشیری

پریزاد من و ترنج چوبینش - سیمين بهبهانی

انتقام چمن - ریچارد براتیگان

افاده‌ای‌ها - وودی آلن

نشان افتخار - گی دو موپاسان

آقای مونرو از خفاش رندتر است - جیمز تربر

آبیدر - علی اشرف درویشیان

آغا سلطان کرمانشاهی - مهشید امیرشاهی

در اين شماره - بهرام صادقی

تاریخچه‌ی مختصرِ مردگان - کوین بروکمایر

جاده اِجمونت - ای. ال. داکتروف

رود زهر - محمد بهارلو

شنل - نیکلای گوگول

خروسِ سفید - چارلز ویلیام گوین

تابستان همان سال - ناصر تقوايی

اولتن پارک - بلیک ماریسن

مفخر‌الشعرا در یکی از تالارهای دربار - ذبیح بهروز

صورت‌خانه - سیمین دانشور

روی پل - هانریش بل

كباب غاز - سید محمد على جمالزاده

بی عرضه - آنتوان پاولويچ چخوف

گراکوس شکارچی - فرانتس کافکا

وقتی از عشق حرف می‌زنیم از چی حرف می‌زنیم - ريموند کارور

بخش دوم از سرفصل رمان منتشر نشده زوال کلنل - محمود دولت آبادی

مهمان - آلبر کامو

آدم خوب کم پیدا می‌شود - فلانری اوکانر

زنی که ساعت شش می‌آمد - گاربریل گارسیا مارکز

پدربزرگ و نوه - آیزاک باشویس سینگر

انتری که لوطيش مرده بود - صادق چوبک

کشتی نوح - مارک توین

شوهرِ حومه نشين - جان چیور

مه دود - ايتالو كالوينو

سایه - ادگار آلن پو

زخم - قاضی ربیحاوی

چگونه بابام وارد مشاغل سیاسی شد؟ - ارسکین کالدول

سربازها آمدند - و.س. نایپُل

بعداز روز آخر - مهشید امیر شاهی

سیندرلا - جیمز فین گارنر

سرگشتۀ کوچۀ درختی... - پرویز دوائی

سراسر حادثه - بهرام صادقي

دکۀ خورشيدو - محمد بهارلو

می‌گی چرا؟ - لنگستون هیوز

صبح روز كريسمس - فرانك اوكانر

دماغ - نیکلای گوگول

کیک تولد - دانیل لیونز

خواب - هاروکی موراکامی

سعادت نامه - غلامحسین ساعدی

سه یار دبستانی - رسول پرویزی

مدرسه - دونالد بارتلمی

جنگ - لوییجی پیراندللو

دوشس و جواهرفروش - ويرجينيا ولف

بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي هور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - چارلز بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate