خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
کیک تولد

دانیل لیونز

برگردان: شراره صادقی گرمارودی


متولد ماساچوست آمریکا، سال 1960


دانیل لیونز در چارلستون ، ماساچوست زندگی می‌کند. لیونز روزنامه‌نگار مستقلی است که داستان هم می‌نویسد و مجموعة داستان کوتاه، آخرین مرد خوب( 1993)، که داستان " کیک تولد"  نیز از آن گرفته شده، و رمان"  روزهای سگی" ( 1998) را منتشرکرده است. داستان "‌Greyhound   " جایزة داستان کالج پلی‌بوی را برده است. درباره مجموعة " آخرین مرد خوب" گفته شده" داستان‌های لیونزعلی‌رغم نگاه  تاریکی  که  به شخصیت‌هایش دارد ، خواننده را با حسی ماندگار از رستگاری ، و با اعتقاد به قدرت روحی بشر برای بقا  و اشتیاق برای خوب بودن به تأمل وا‌می‌دارد."( Boston Book Review)


هوا سرد بود و روشنایی روز از پهنة آسمان عقب می‌نشست. بوی میوة پوسیدة توی گاری‌ها خیابان را برداشته بود و با این‌که بوی ترشال در هوا موج می‌زد ولی آن‌قدرها هم  نامطبوع نبود. لوچیا به این بوها عادت داشت و چون روزهای خوش بچگی را به یادش می‌آورد از آن لذت می‌برد ، همان‌طور که پیش خودش خیال  می‌کرد مردم از بوی کود توی مزرعه‌ها هم لذت می‌بردند.


    ساعت از شش گذشته بود و مغازه‌های خیابان نیوبری بسته بودند ولی لوچیا می‌دانست مغازه لورنزو باز است.لوچیا هم عجله‌ نداشت : پیرزن بود و پیری قوت پاهایش را از او گرفته بود . پاهایش کلفت شده و آب آورده بودند، و وقتی راه می‌رفت و کفل‌هایش  تکان می‌خوردند درد بیشتری می‌کشید.


    لوچیا کنار یک نیمکت ایستاد، می‌خواست بنشیند ولی می‌دانست که دولا‌‌شدن و بعد بلند شدن به‌مراتب سخت‌تر از یک لم ساده به پشتی نیمکت است. صبر کرد تا نفسش جا بیاید، بعد به طرف آخرین ساختمان نزدیک قنادی راه افتاد. لورنزو آن‌جاست. منتظر لوچیاست. مگر از جنگ به این طرف لوچیا هر شنبه سراغ قنادی نرفته؟ و مگر همان کیک سفید با لایة شکلاتی مورد علاقة نیکو را نخریده؟  


    وقتی آویز بالای در جرنگ‌جرنگ صدا کرد و در سنگین شیشه‌ای پشت سر لوچیا بسته شد لورنزو گفت: « بونا سرا1، سینیورا  رانساولی، امروز خیلی به فکرتان بودم.» 


     لورنزو ناپولی جوان‌تر از آن بود که دائم نگران چیزی باشد. لوچیا تعجب کرد. هیچ‌وقت آن‌طور که به پدر لورنزو اعتماد داشت به لورنزو نداشت.


    ماریا مندز دختر ریزه‌میزة پورتوریکویی که توی رخت‌شوی‌خانه کار می‌کرد پشت قفسة شیرینی‌‌ها ایستاده بود. لورنزو به اسپانیایی به ماریا گفت: « این همان خانم است.» حالا پورتوریکویی‌ها همه جا بودند، با ماشین‌های پرسروصدا و بچه‌های جیغ‌جیغو و مردهایی که توی پیاده‌رو آبجو می‌خوردند، تو درومحل  ولو بودند. اجاره‌ها بالا می‌رفت و صاحبان بنگاه‌های املاک از ایتالیایی‌ها می‌خواستند که به خانه‌های سالمندان بروند. حتی پدر آگوستینو هم بهشان کمک می‌کرد. کشیش به لوچیا گفته بود:« لوچیا، شما هم باید همکاری کنی.»


    ماریای رختشوی بچه داشت ولی شوهر نداشت. ماریا به لوچیا لبخند زد ، بعد به دقت نگاهش را به قفسة شیشه‌ای دوخت .


    قناد گفت:« دوشیزه مندز می‌خواهد یک لطفی در حقش بکنید.»


    لوچیا دست‌کش‌های چرمی‌اش را درآورد و آن‌ها را توی کیفش گذاشت. « یک لطف؟»


    ماریا گفت:« دختر کوچولوی من، امروز روز تولدش است. هفت سالش می‌شود.»


    لورنزو گفت:« شما باید ترزا کوچولو را بشناسید.»


    لوچیا گفت:« بله.» درواقع بچه را با دوستهایش دیده بود که کرت‌های سبزی حیاط پشتی‌ خانه‌اش را لگد می‌کردند.


    « و امروز تو رختشوی‌خانه سرم خیلی شلوغ بود، خیلی شلوغ، تمام روز کار داشتیم و نتوانستم بروم بیرون کیک تولد برای بچه‌ام بخرم.» 


    « بله.» لوچیا یادش آمد که محکم کردن نرده‌های باغچة  گوجه‌فرنگی‌اش دو روز وقتش را گرفته بود.


    لورنزو گفت:« اجازه بدهید بگویم که دوشیزه مندز به یک کیک احتیاج دارد و من هم غیر از کیک شما کیکی ندارم.  بهش گفتم  شما بهترین مشتری ما هستید ، و البته ما باید صبر کنیم و از شما تقاضا کنیم.»


    ماریا گفت:« تمام قنادی‌ها بسته‌اند. امروز تولد دختر کوچولویم است.»


    دست‌های لوچیا شروع به لرزیدن کردند. حرف‌هایی را که دکتر دربارة عصبانیت بهش گفته بود یادش آمد؛ ولی این قضیه بیش از حد عصبی‌اش کرده بود. « هر هفته من کیک خودم را می‌خرم. چند سال است که این کار را می‌کنم؟ و حالا سروکلة این  پررو پیدا شده و تو می‌خواهی کیک من را به او بدهی؟»


    « لوچی.» لورنزو دستهایش را مثل یک پسر بچه از هم باز کرد. « عصبی نشو. خواهش می‌کنم ، لوچی.»


    لوچیا با انگشت روی سینه‌اش زد.« نه. به من نگو لوچی. اسم من لوچیاست.»  


    لورنزو گفت:« خواهش می‌کنم، لوچی.»


    « این‌قدر نگو" خواهش می‌کنم، لوچی." مثل انگلیسی‌ها حرف نزن. من ایتالیایی‌ام .»


    لورنزو گفت:« امشب شیرینی شکری یا چند تا کانولیس بهت می‌دهم. همین الان پختمشان. خیلی خوشگلند.»


    « من هفته‌ای یک دفعه می‌آیم این‌جا و کیک نیکو را می‌خرم.»


    لورنزو سرش را کج کرد. انگار می‌خواست چیزی بگوید ولی حرفی نزد. بازچند لحظة صبر کرد.


    گفت: « لوچیا، به آن دختر کوچولوی بیچاره فکر کن. روز تولدش است.»


    « پس یک کیک براش بپز. اگر خیلی دوستش داری خودت این لطف را در حقش بکن.»


    « لوچیا، وقت ندارم.» لورنزو گفت مهمانی تا چند دقیقة دیگر شروع می‌شود. به‌علاوه لورنزو تازه وسائلش را شسته بود و آرد و تخم‌مرغ و شکر را سر جایش گذاشته بود.


    گفت: « لوچیا، کار درست این است. از خودت بپرس این‌جور وقت‌ها نیکو یا پدر من چه کار می‌کردند؟»


    « من می‌دانم آن‌ها چه کار نمی‌کردند. آن‌ها فراموش نمی‌کردند که مردمشان کی بودند. آن‌ها به خاطر این غربتی‌ها اسپانیایی حرف نمی‌زدند. »


    لوچیا آن‌قدر به لورنزو زل زد که لورنزو نگاهش را برگرداند. بیرون ، باد یک روزنامه را از پیاده‌رو بلند کرده بود و ورق‌های آن را به پنجره جلو قنادی می‌‌زد. از یک جایی تو خیابان کامن صدای موتور یک ماشین مسابقه بلند شد. لوچیا یاد نیکو افتاد که چطور وقتی آخرین روزهای عمرش را ناخوش تو رخت‌خواب افتاده بود بیرون می‌آمد و از بچه‌ها می‌خواست که سروصدا نکنند و بچه‌ها بهش می‌خندیدند و دم می‌گرفتند پیرزن دیوانه برگرد برو تو خانه.


    لورنزو بدون این‌که  به کسی  نگاه  کند با  صدایی  که تقریباَ زمزمه بود حرف می‌زد. گفت:«  لوچیا، فقط همین یک دفعه.»


    لوچیا گفت:« نه، نه. من کیکم را می‌خواهم.»


    ماریا گریه‌اش گرفت. گفت:« دل دختر کوچولوی من را نشکنید.»


    لورنزو روی دستهاش خم شد. « متأسفم ، دوشیزه مندز.»


    ماریا به طرف لوچیا برگشت. گریه می‌کرد. گفت:« روز تولد دخترم است . هیچ‌وقت من را نمی‌بخشد. شما بچه ندارید؟»


   لوچیا گفت:« من سه تا بچه دارم. و هرگز روز تولدشان را فراموش نکرده‌ام. هیچ‌وقت مجبور نشده‌ام کارهایم را دم آخر سرهم‌بندی کنم. »


    ماریا گفت:« من سر کار بودم. فقط من هستم و ترزا. باید  تنهایی بزرگش کنم. »


    لوچیا رو به  لورنزو چرخید. گفت: « و مقصر کیه؟ زود باش، کیکم را آماده کن.»


    لورنزو کیک را از قفسة شیرینی‌ها بیرون آورد و توی یک جعبة شیرینی سفید مقوایی گذاشت. دست‌هایش نرم و سفید بودند. چند دور نخ قند را از قرقره‌اش بیرون کشید ، دور جعبه بست ، بعد به مچ‌هایش فشار آورد  و نخ را از سر قرقره  پاره کرد.


    لوچیا  دستکش‌‌هایش  را دستش  کرد. به طرف در که چرخید ماریا بازویش را گرفت. گفت:« التماس می‌کنم. خواهش می‌کنم، کیک را از شما می‌خرم. ده دلار به شما می‌دهم.»


    لوچیا بازویش را کشید  دستش را آزاد کرد. « من پول تو را نمی‌خواهم.»


    « خوب، بیست دلار می‌دهم.» ماریا یک اسکناس تاشده از جیب لباسش بیرون کشید و توی دست لوچیا گذاشت.«  خانم رانساولی، خواهش می‌کنم قبول کنید.»


    لوچیا سعی کرد اسکناس را توی دست‌های ماریا بچپاند ولی ماریا انگشت‌هایش را مشت کرده بود و زد زیر گریه. گفت:« شما نمی‌توانید این کار را بکنید.»


    لوچیا اسکناس مچاله شده را زمین انداخت و در را باز کرد. ماریا روی پاهایش افتاد و اسکناس را برداشت. جیغ زد:« تو شیطانی! تو آشغالی ! کثافت! »


    لوچیا به پشت سرش نگاه نکرد. آهسته به طرف پایین خیابان نیوبری راه افتاد، مواظب بود پا روی یخ نگذارد. اصلاَ آن دخترة رخت‌شوی، یا حتی لورنزو، چه فکری دربارة لوچیا می‌کردند؟ آن‌ها از فداکاری  چی می‌دانستند؟


    لوچیا از کوچة پشت خانه‌اش صدای جیغ شنید، فریاد  میخ‌کوب‌کنندة ترس‌آوری که در خیابان طنین می‌انداخت و تو کوچه می‌پیچید و پژواک صدایش به دیوارها و قوطی‌های آشغال می‌خورد. لوچیا ماریای رخت‌شوی را که  تلوتلوخوران دست خالی به خانه پیش دخترش می‌رفت و صورت قرمز کج‌وکولة دختر بچه را وقتی که دوستهایش می‌آمدند و از کیک هم خبری نبود پیش خودش مجسم کرد.


    با این‌همه آیا آن‌ها هیچ‌وقت از معنای رنج سردرمی‌آورند؟ آن‌ها چیزی نمی‌دانند. چراغ راه‌پله کم نور بود و لوچیا با دست آزادش نرده‌ها را گرفت. سر هر پله می‌ایستاد؛ می‌گذاشت لرزش جریان درد از پشتش رد بشود، بعد از پله  بالا می‌رفت.


    تو آشپزخانه، درپوش شیشه‌ای را برداشت و کیک هفتة گذشته را بیرون آورد.هوای زیر درپوش بوی شیرینی و پختگی می‌داد. کیک دست نخورده بود؛ انگار یک قالب گِلی از کیک تازه بود. وقتی لوچیا کیک را به طرف ظرف آشغال می‌برد، لایة سفت‌شدة شکلاتی شکست و مثل خرده‌های یک ظرف سفالی روی زمین پخش‌وپلا شد.


    لوچیا خرده‌های شکلات را جارو کرد، با اسفنج لکه‌های شکلاتی خشک‌شده چسبیده به بشقاب زیر کیک را شست، بعد در جعبة کیک را باز کرد ، کیک تازه را درآورد و زیر درپوش شیشه‌ای گذاشت. بیرون تاریک بود، و نور پنجره‌های صدها خانه بالای تپه‌های اطراف شهر مثل گوی‌های روشن کوچک لابلای درخت کریسمس می‌درخشیدند. لوچیا به بچه‌هایش فکر کرد؛ بچه‌هایی  که تو همین تپه‌ها بزرگ شده بودند ، بچه‌هایی که حالا با فرزندان‌شان شام و ناهار می‌خوردند – همان پسربچه‌ها و دختر کوچولوهای سفیدی که از بغل مادرهاشان آویزان بودند، ژاکتشان را می‌چسبیدند ، و تا وقت رفتن با هم پچ‌پچ می‌کردند. نزدیک پنجره سرد بود؛ لوچیا لرزش گرفت و از کنار پنجره دور شد.


    لوچیا پشت میز آشپزخانه ، زیر عکس‌های نیکو و بچه‌ها نشست. و در حالی‌که مثل همیشه آرزو می‌کرد شاید ضربه‌ای به در بخورد، یا این‌که در باز بشود و یکی از بچه‌ها، فقط یکی‌شان، از در بیاید تو، به در خیره شد.


1 -  Buona seraایتالیایی    به معنای شب‌بخیر در زبان


این داستان از مجموعه داستانی است به نام : Birthday Stories  که با انتخاب و معرفی  هاروکی موراکامی نویسنده سرشناس ژاپنی گردآوری و در سال 2006 توسط انتشارات  Vintage  Books  در لندن چاپ شده است.  


   


 








1


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS2810
تاريخ ارسال : جمعه 29 مرداد 1389
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
نخستين عشق - ساموئل بکت

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

هدايت - بهرام بيضايي

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

فردا - صادق هدايت

جهنم و بهشت - جامپا ليري

بنگ - ساموئل بکت

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

زنان حساس - جان آپدايک

هفت سين - محمد بهارلو

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

سه قطره خون - صادق هدايت

بي‌همگي - ساموئل بکت

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

حمام - نجف دريابندري

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

گل رس - جيمز جويس

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

چپ دست ها - گونتر گراس

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

عكس - رودي دويل

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

گربه سياه - ادگار آلن پو

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

گيله مرد - بزرگ علوى

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - چارلز بوكوفسكي‌

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

گدا - غلام‌حسين ساعدي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

موزلي - ويليام فاکنر

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

کابوس - فروغ فرخزاد

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

بينوايان - ويکتور هوگو

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

جلو قانون - فرانتس کافکا

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

خسيس - مولير

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

کنار دريا - آلن رب گريه

آينه - محمود دولت‌آبادي

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

مرغ عشق - عدنان غريفي

زير باران - احمد محمود

مرده خورها - صادق هدايت

شب چهلم - هزارويک شب

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

باران تابستان - مارگريت دوراس

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

سقف - كوين بروك ماير

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

زندگي - گريس پي‌لي

نان - ولفگانگ بورشرت

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

ساندويج - غلامحسين ساعدي

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

قرعه کشي - شرلي جکسن

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

عشق در سالن فريز - ميترا داور

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

گلستان سعدي - سعدي

فلوسي - وودي آلن

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

پيانونواز - دونالد بارتلمي

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

شور و شوق - آليس مونرو

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

خائن - بزرگ علوي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

هکلبري فين - مارک توين

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

شپش - جاهد جهان‌شاهي

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

خيره - دوريس لسينگ

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

گربه زير باران - ارنست همينگوي

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

نُه - کلاوس شلِ زينگر

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

تصادف - سیمین دانشور

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

دوشو - گي دوموپاسان

خواب خون - بهرام صادقي

راه دور - محمد بهارلو

چاه - ناصر تقوايي

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

محاکمه - آنتون چخوف

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

زاير - نسيم خاکسار

حديث مور و حشمت سليمان -

مرد لال - شروود آندرسون

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

گنج - ويليام سامرست موآم

آشغالداني - نسيم خاکسار

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

تجلي - صادق هدايت

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

همسر قاضي - ايزابل آلنده

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

نفتي - صادق چوبک

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

ترس - احمد محمود

ماجرای گند - آنتون چخوف

به‌ياد آر - خوان رولفو

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

بي‌بي - نسيم خاكسار

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

آواها - ولاديمير ناباكف

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

بیرون رانده - ساموئل بکت

شركا - ريچارد براتيگان

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

اودسا - ايساک بابل

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

مزاحمت - دوريس لِسينگ

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

روي هور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

کنت دراکولا - وودی آلن

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

این آقای هلندی - هرمان هسه

اتهام به خود - پتر هانتکه

بوگارت - و. س. نايپُل

ببر مردم شناس - جيمز تربر

چاقو - محمد بهارلو

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

گذر از تونل - دوريس لسينگ

صورت آبي - هانريش بل

بوم - انوش صالحي

سگ خالي - دينو بوتزاتي

يك شب - نجيبه احمد

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

ذوق زبان - آن تايلر

گمشدگي - انوش صالحي

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

مادر - جیمز جویس

فرنی - جی. دی. سلینجر

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرد - محمود دولت‌آبادی

جنگ - جبران خليل جبران

عافيت - بهرام صادقي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

لاشخور - فرانتس کافکا

خواب به خواب - محمد بهارلو

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

پدر - ايساک بابل

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

گرگ پشت در - جيمز تربر

نهيليت - کورت کوزنبرگ

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

طوطي - سيمين بهبهاني

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

چنار - هوشنگ گلشیری

سان سالوادور - پيتر بيکسل

سگِ دانا - جبران خليل جبران

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

لادا و ميلنا - لارا واپنير

لانه - فرانتس کافکا

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

جنوب - خورخه لوييس بورخس

تالپا - خوان رولفو

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

انتَ عُمري - محمد بهارلو

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

بشر دوست - رومن گاری

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

نوامبر - پيتر بيکسل

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

يك تصوير - ويرجينيا وولف

كالسكه - نيكلاي گوگول

مزدور - جان اشتان بک

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

لاک قرمز - میترا داور

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

مردي از جنوب - رولد دال

بیدار - توبیاس ولف

بي - علي‮اشرف درويشيان

دست بردار! - فرانتس كافكا

پسر نازنين - رولد دال

خاطره - مارسل پروست

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

تمارض - ميترا داور

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

راکي - جان دوس پاسوس

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

ربايش - توبياس ولف

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

قفسة دوم - ميترا داور

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

پدر - ريموند کارور

موش يک کلمه است - ميترا داور

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

قنداق - يوکيو ميشيما

صندوقچة طلايي - ريلکه

تب خال - احمد محمود

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

خط و رنگ - ايساك بابل

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

شناگر - جان چيور

آوريل در يونان - آندره كدروس

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دقيقاً - هارولد پينتر

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

نظم - چارلی چاپلین

ناخدا عبدل - حسن کرمي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

خانم حوا - هانری تروایا

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

چهره - آلیس مونرو

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

دایی ممد - نسیم خاکسار

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

قديس - وي اس پريچت

قصه عينكم - رسول پرويزي

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

کشيك شبانه - رضا جولايي

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

خواب هاروی - استیون کینگ

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

روز شمار - کارل چاپک

گیرم که بلی - توبیاس وولف

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شکوه قانون - فرانک اُکانر

آينه ها - دينو بوتزاتي

بزدل - و.س. نایپُل

خال و ناخن - آلکس لاگوما

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

گذرنامه - هرتا مولر

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

اين مرد و زن - آناگاوالدا

با هم - احمد محمود

ماه نرم - ایتالو کالوینو

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

ساعت من - مارک تواین

کیک تولد - دانیل لیونز

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

تولد - اسماعیل فصیح

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

معلم - شروود آندرسن

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

خواب - هاروکی موراکامی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

سعادت نامه - غلامحسین ساعدی

سه یار دبستانی - رسول پرویزی

دوشس و جواهرفروش - ويرجينيا ولف

مدرسه - دونالد بارتلمی

جنگ - لوییجی پیراندللو

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate