مفهوم مرگ در مردهخورها همان تمايل هدايت را به انديشة مرگ نشان نميدهد. مرگ در اين داستان به صورتِ نجات از رنجِ هستي، به عنوانِ تقديرِ محتوم انسان با جنبة «تراژيکِ» آن تصوير نشده است. مرگ در مردهخورها، چنانکه از عنوانِ آن برميآيد، جنبهاي هزلآميز و «کميک» دارد، و اين داستان به گمان من، اثري است لطيفهوار (Anecdotal) که مزاح در آن با موضوعي دردناک درآميخته است. عنصرِ «لطيفهوارِ» داستان- مردي که ظاهراً مرده است امّا از قبر، قبل از آنکه رويش خاک بريزند، برميخيزد- مردهخورها را از داستانهاي ديگرِ هدايت، که مضمونِ مرگ دارند، متمايز ميسازد. اين داستان را، مانندِ هر داستانِ«لطيفهوارِ» ديگري، ميتوان در چند عبارتِ کوتاه خلاصه و نقل کرد، به صورتي که مشخصات و امتيازهاي آن، به مقدارِ فراوان، حفظ شوند.
در واقع آنچه در مردهخورها اهميت دارد«نقشه» و «طرح» (plot) داستان- يعني ترتيبِ وقايع و حوادث – است نه خودِ«داستان»؛ زيرا داستان مادة خامي است که در«طرح» قوام مييابد. منظور از«طرح» به کار گرفتنِ همة تمهيدات و شگردها و نشانها و حتي سبکِ داستان است. نحوة قطع و وصل ِ صحنه ها، کوتاه و بلند توصيف کردنِ زمان ها جزوِ «طرح» است. مردهخورها، در يک«مجلس»، در يک اتاقِ نيمهتاريک و دودزده، جريان دارد، و زمانِ کوتاهي را در برميگيرد. در واقع ما با يک«صحنة نمايشي» (scene) روبهرو هستيم؛ به اين معني که منظرهاي را از نزديک و به صورتِ تمرکزيافته پيشِ چشم خود ميبينيم. اينطور استنباط ميشود که هدايت به آنچه در صحنة تئاتر اتفاق ميافتد نظر داشته است.1 گفتوگو در اين داستان نقشِ محوري دارد، و قدرتِ گفتوگونويسي ِ هدايت در آن خيرهکننده است. نويسنده از صحنة داستان غايب است، و خواننده در طولِ داستان خود را با آدمها – دو هوو و زني که براي غمگساري به خانة آنها آمده است و يکي دو نفر ديگر – تنها احساس ميکند. همة آن ملاحظات و نکاتي که خواننده ميتواند فرض بگيرد يا استنباط کند از داستان حذف شده است. نويسنده حتي نامِ آدمها را مشخص نميکند، مگر وقتي که خودِ آدمها در گفتوگوهايشان نام يکديگر را به زبان ميآورند. در واقع نويسنده مانندِ يک نمايشنامهنويسِ سبکدست عمل ميکند و ميگذارد که آدمهاي داستان خودشان را، در مکالمة زيرکانه و پرحرارتي که ميانِ آنها درميگيرد، نشان بدهند.
ما از گفتوگوي زنها، که معرفِ شخصيتِ آنها و عنصرِ سازندة داستان است، عمقِ بيچارگي و بيپناهي و استيصال آنها را درمييابيم. تلاشِ بيوهزنها براي تصاحبِ ماترکِ مختصرِ شوهرشان چيزي نيست مگر واکنشِ زار و زبونِ آدمها در برابر عوارض ويرانگرِ مرگ؛ آنچه موجب شده است تا نويسنده از آنها به عنوانِ«مردهخور» تعبير کند. در اين داستان بيش از هر چيز صداي گريه و ناله و نفرين شنيده ميشود، و نويسنده در فضاي مرگ موقعيتهاي«کميک» ميآفريند؛ موقعيتهايي که راه و رسم گروهها و آحادِ مشخصي از جامعة ايراني در آنها منعکس است.
آنچه در مردهخورها نظرگير است کاربردِ گونههاي زباني و متغيرهايي چون موقعيتِ اجتماعي و جنسيتِ آدمها – تفاوت در گفتارِ زن و مرد – است. زبانِ آدمهاي داستان پرمايه وسرشار از کنايه و اشاره و تمثيل است، و استفادة مناسب از مقدوراتِ بياني و حالتهاي«دراماتيکِ» زبانِ عاميانه، فضا(Atmosphere) و«حال و هوا»ي (mood) داستان را مؤثر از کار درآورده است. در عينِ حال بافتِ کلام و لحنِ زبانِ آدمها بيانکنندة جنبة روانشناختي آنها نيز هست، و امتيازِ قابليتِ نويسندگي هدايت را به خوبي نشان ميدهد.
1 . مردهخورها، به ترجمة يان ريپکا، ايران شناسِ نامآورِ چک، در سالِ 1318 شمسي در«انجمنِ خاوري پراگ» به صورت مکالمه خوانده ميشود. پس از آن، در ايران، توسط عبدالحسين نوشين و با همکاري خودِ هدايت به صورت نمايشنامه درميآيد و اجرا ميشود. به نامههاي صادق هدايت، گردآوري صاحبِ اين قلم، مراجعه شود.
نقل از کتاب عشقو مرگ در آثارِ صادق هدايت – نشر قطره
حروفچين: فريبا حاجدايي
داستان «مردهخورها» اثر صادقت هدایت را اینجا بخوانید