خانه نقد ايراني نقد خارجي بايگاني
رنج‌نامه‌ي «جاي خالي سلوچ»

يادداشتي بر جاي خالي سلوچ از بهاء‌الدين خرمشاهي

محمود دولت‌آبادي سال‌ها‌ است كه قلم مي‌زند. كارنامه‌ي پرباري دارد: لايه‌هاي بياباني، اوسنه بابا سبحان ( كه به صورت فيلم سينمايي به نام خاك درآمده)، سفر، تنگنا، گاواره‌بان، با شيبرو، مرد، هجرت سليمان، عقيل عقيل، از خم چنبر، ققنوس و در جنب اينها فعاليت‌هاي فراوان تئاتري، و تاليف چند اثر غير ادبي، جاي خالي سلوچ و مفصل‌ترين اثر او كليدر، در ده جلد.


دولت‌آبادي به شهادت آثارش، يكي از تواناترين و هنرمندترين داستان‌نويسان امروز ايران است. اگر احساس و عادت ديرينه‌ي خود كهتربيني را كنار بگذاريم، بعضي آثار او با آثار بزرگ ادبيات جهان، همتراز است.


باري جاي خالي سلوچ رنج‌نامه‌اي است دلگير و دلپذير، دلگير از آن‌روي كه در حين خواندن، چنگ در دل خواننده مي‌اندازد و پس از خواندن و شايد هرگز، اين چنگ را از دل او بيرون نمي‌آورد. تصويرها و توصيف‌هاي اين اثر، فوق‌العاده نافذ و دل‌شكاف است؛ خيلي بي‌محاباست؛ آرامش و امان خواننده را مي‌برد. در حين خواندن، گاه براي اينكه از شدت هم‌دلي و همدردي‌ام با آدم‌هاي اين رمان كاسته شود، به خود چنين تسلي مي‌دادم كه اينها واقعيت ندارد، دولت آبادي از خودش ساخته است! ولي اين خود فريبي فقط يك ثاينه دوام مي‌آورد. حتي اگر خود نويسنده (دولت ابادي) هم تصريح كند كه اين آدم‌ها و مهمتر از همه مرگان، مدل واقعي و نمونه‌ي عيني خارجي نداشته بوده‌است، بازهم چيزي از حقيقت آن‌ها كاسته نمي‌‌شود. چه جادويي است هنر كه حتي دروغش هم راست است!


اين شدت تاثير، به شيوه‌ي نگارش دولت‌آبادي مربوط مي‌شود، به شيوه‌ي رئاليستي غير مكانيستي او. به روايت و پرداخت تازه‌اي كه او از رئاليسم دارد. رئاليسمي كه ‍]چندان] گرفتار وسوسه‌ي چاشني‌زدن از ناتوراليسم و سورئاليسم نمي‌شود. و از ملال معهود پيدا يا پنهان رئاليسم كلاسيك در روايت او خبري نيست.


جاي خالي سلوچ رمان خوش خواني است، و اين خوشخواني را نبايد دست‌كم گرفت. چه بسا طبيعي ترين معيار ارزيابي توفيق يك اثر باشد. نگرش و نگارش دولت‌آبادي، سير و سامان طبيعي و حتي غريزي دارد. ذهن و زبانش بسي بدور از تكلف‌هاي روشنفكري و تصنع‌هاي فرماليستي است. به قول مولانا:


چون بيفزايد مي توفيق را    قوت مي بشكند ابريق‌را


دولت‌آبادي مضمون گرا و محتوا گراست، و از غناي مضامين، حاجت به مشاطه‌گري سبكي و فرمي ندارد. با اينهمه سبك و سياقش پاكيزه و پيراسته است و ريخت و پاش اضافي ندارد؛ و شخصيت‌ها و حوادث داستان را ماهرانه مي‌پرورد و پيش مي‌برد.


بعضي‌ها اين سبك و سياق طبيعي و غريزي نويسي دولت‌آبادي را دست‌كم گرفته‌اند و به او تهمت «نقالي» زده‌اند. به نظر من اين تهمت به نفع دولت‌آبادي است. چه هر نقال ماهري، همانا داستان‌سراي هنرمندي است، و طبعا هر داستان‌سراي هنرمندي، چيزي از مهارت نقالي در خود دارد و بايد داشته‌باشد.


اصلاً جان و جوهر نقالي مگر چيست جز سحر بيان. جز مسحور كردن شنونده – يا خواننده – و مسحور نگاه داشتن او تا پاياين نقل؟


در اواسط قرن بيستم، داستان‌نويسي غرب گرفتار بحران بود، بحران بي‌مضموني و خوردن كفگير به ته ديگ؛ و حتي بزرگاني چون جيمز جويس و ويليام فاكنر، به وسوسه يا بلكه ورطه‌ي فرماليسم كشيده شده بودند. در ايران نيز گروهي مي‌رفتند كه به رمان بي‌جان و جوهر مدرن اروپا اكتفا كنند. حتي نويسنده‌اي به توانايي چوبك، در يكي از بهترين و اخيرترين آثارش، سنگ صبور، در دام فرماليسم افتاده بود. و يا جوانترها ابراهيم گلستان و هوشنگ گلشيري با استعداد درخشاني كه در كار داستان‌نويسي دارند، در چنين وادي لغزنده‌اي گرفتار آمده‌بودند.


دولت‌آبادي با زندگي بيشتر كار دارد تا بازي‌هاي سبكي و ترفندهاي روشنفكر پسند. از زيسته‌هاي خودش مي‌نويسد نه از نزيسته‌ها. از ديده‌ها مي‌نويسد نه از دانسته‌ها يا خوانده‌ها يا شنيده‌ها و با آنكه به رسالت اجتماعي هنرمند، معتقد و آگاه است، ولي دست آخر آنچه به خواننده تحويل مي‌دهد، داستان است نه علوم اجتماعي.


وقتي اين اثر را با آثار ديگران، از جمله نفرين زمين ( به‌دليل شباهت زمينه‌اش) مقايسه مي‌كنيم، به عيان مي‌بينيم كه دولت آبادي به سهم خود تكان و تكاملي به داستان‌نويسي امروز داده است.


جاي خالي سلوچ بر محور ناپديد شدن سلوچ و مصائب روزمره‌ي زيست‌واره‌ي خانواده‌اش دور مي‌زند. و نيز در مقياسي وسيعتر زندگي يك روستاي رو به انحطاط اواخر رژيم گذشته را تصوير مي كند كه معلوم مي دارد انقلاب سفيد و سياست كشاورزي‌اش، حتي به اندازه‌ي نظام ارباب و رعيتي هم كارائي ندارد و جوانان جوياي كار روستا را آواره شهرهاي ديگر و بويژه پايتخت مي‌سازد: «داستان جاي خالي سلوچ روايت دردمندانه‌ي سير تباه‌شدگي زندگاني يك خانواده روستايي به زمين است؛ روايت زندگاني خانماني كه در فاصله دهه‌ي 40 و 50 نمونه‌هاي آن‌را در گوشه و كنار سرزمين ما ايران به وفور مي‌شد مشاهده كرد....و زود دانسته‌شد كه اصلاحات ارضي آن‌چناني كه شاه معدوم به آن فخر مي‌فروخت، فاقد هدف‌هاي مثبت و خير خواهانه اجتماعي است و در زير پوشش فريبكاري‌هاي تبليغاتي، يكي از هدف‌هاي عمده‌اي كه تعقيب مي‌شود همانا به چنگ آوردن نيروي كار ارزان ......است....بنابراين جاي خالي سلوچ اگر توفيق حق يافته باشد، مي‌خواهد گوشه‌اي از اين فاجعه‌ي روستايي ايران را بيان كند. بديهي است كه پيدايي يك اثر هنري خلق‌الساعه ميسر نمي‌شود. بنابراين نگارنده كارمايه‌ي داستان جاي خالي سلوچ و تاثير عاطفي آن‌را در دهه‌ي 40 و 50 از زندگي برگرفته و از پس گذشت قريب ده‌سال (سال‌هاي 56 و 57) اين داستان به نگارش در آمده است.» (مقدمه‌ي نويسنده – ناشر)


باري، كانون اصلي اين داستان، زندگي خانواده‌ي سلوچ است. سلوچ كشاورز – مقني – تنور مالي بوده‌است كه بر اثر فشار بيكاري و ناداري و شرمندگي نزد زن و فرزند، ناگهان غيبش مي‌زند. معلوم نيست به تهران پناهنده شده‌است يا به معدنهاي شاهرود، و يا در طي هجرتش، در سرماي استخوان‌سوز كوير، از پاي درآمده‌است. همسرش مرگان شيرزني كاردان و محنت كشيده و روزگار ديده، ابتدا اين بي‌خبر رفتن سلوچ را اهانت‌آميز مي‌يابد و مي‌كوشد با بي‌اهميت شماري و بد و بيراه‌گويي پشت سر سلوچ، خود را از تك و تا نياندازد. ولي گاه در لايه‌هاي دلش، خاطره‌ي انس و عادتي كه شباهت به عشق دارد، نسبت به شوهر فراري‌اش مي‌يابد. «عشقي كهنه، زنگ‌زده، مهري آميخته به رنج» (ص13.)


بازمانده و درمانده‌ي سلوچ متشكل از مرگان است و سه فرزند: عباس كمابيش 16 – 17 ساله كه شرارت و تخسي جواني دارد و تن به كار نمي‌دهد، و برادرش ابراو كه دو سالي از او كوچك‌تر ولي كاري تر است؛ و همواره رقابت و جنگ و جدالي هابيل‌وار بين آنها برقرار است. ممر معاش خانواده يكي قرض گرفتن است و ديگري كارهاي پراكنده‌اي كه مرگان انجام مي‌دهد (از جمله سفيدكاري خانه‌ها). از جاليزكاري ناچيز هرساله هم هنوز خبري نيست. عباس و ابراو هنوز نان‌آور نيستند. عباس كه سربه هواست و عاشق قمار و قاپ بازي. ابراو شاگرد علي گناو است كه اندك مكنتي دارد و حمامي. آخرين فرد خانواده هاجر است: دوازده – سيزده‌ساله، انيس و مونس و وردست مادرش.


اين خانواده يك وعده غذاي درست و حسابي به‌خود نديده‌است؛ يك روز بي‌داد و دعوا و بي‌هول و حادثه نگذارنده‌است؛ و فقر غذايي يا به اصطلاح خود كتاب «زغوريت» همه را از نا و نفس انداخته‌است. خانواده‌ي سلوچ تكه زميني در خدا «خدازمين» دارد كه اخيراً گرفتار توطئه يكي از متنفذين ده مي‌شود كه مي‌خواهد با ارائه آن زمين و طرح پسته‌كاري از دولت وام هنگفت و ماشين آلات كشاورزي بگيرد.


همه‌ي جاليزكاران آن قطعه زمين، به‌آساني و ارزاني حق خود را مي‌فروشند. ولي مرگان حاضر نمي‌شود. پسرانش نافرماني مي‌كنند و سهم خودشان را جداگانه و خودسرانه مي‌فروشند. مرگان در همان يك وجب خاكي كه براي خودش باقي مانده است، مقاومت مي‌كند و روزي كه قرار است تراكتور بيايد و همه‌ي «خدازمين» را شخم بزند و ميخ مالكيت ميرزا حسن و شركايش را بكوبد، قبرگونه‌اي مي‌سازد و در آنجا سنگر مي‌گيرد. راننده‌ي تراكتور كسي جز ابراو، پسر دوم مرگان نيست كه با مادرش درافتاده‌است و معتقد است مادرش از سر لجاجت در زمين خودش بست نشسته‌است. و «به غرور جواني بانگ بر مادر مي‌زند» و با خشم و خروش مي‌خواهد او را زير تراكتور بگيرد. اين صحنه و سپس پشيماني و آشتي بي‌زبانانه‌ي ابراو با مادر از صحنه‌هاي خوب و خوش تصوير كتاب است.


از ماجراهاي رقت‌انگيز ديگر كتاب، شوهر دادن زوركي هاجر خردسال است به علي گناو، كه سي چهل سالي از او بزرگتر است. آن هم بعنوان زن دوم. مصائب يكايك خانواده و خود مرگان پايان ناپذير است. عباس كه يك چند به شترچراني مي‌پردازد، براي جداكردن يك شتر مست از شتر ديگر، خشونت بيش از حد به كار مي‌برد، و شتر مست بي‌مهار را ديوانه مي‌كند و به‌جان خودش مي‌اندازد. و اين يكي از پرهيجان‌ترين صحنه‌هاي كتاب است. شتر مست سر و روي عباس را مي‌جود و مي‌رود كه او را در زير سينه‌ي پركينه‌ي خود به زمين بمالد و استخوان‌هايش را نرم كند؛ و عباس در حين فرار، با كاردي كه به‌همراه دارد زخم‌هاي سطحي به شتر كينه‌توز مي‌زند و سرانجام نجات خود را در پريدن به درون يك چاه متروك مي‌يابد و بر اثر هول و هراس و ضرب و تكان‌هايي كه بر او وارد مي‌شود، يك‌شبه «پير مي‌شود. موهايش يك‌دست سپيد و زبانش تا مدت‌ها لال مي‌ماند. و از آنهمه شور و شيطنت، جسم و روحي رنجور، وبال گردن مادر باقي مي‌ماند.


زبان و بيان دولت‌آبادي، تصويرها، تعبيرها و توصيف‌هايش، چنانكه گفته‌شد، نافذ و نفس‌گير است. گفت و گوها به فارسي عادي (و نه شكسته)، گاه همراه با تعبيرات و كلمات محلي انجام مي‌گيرد. و حرف هركس به تمام و كمال به اندازه‌ي دهان اوست، نثر روايت و توصيف‌هاي داستان در كمال سلامت و استواري است. آري بعد از هزار سال كه از تاريخ بيهقي مي‌گذرد، نويسنده ديگري، هم از آن نواحي، از خراسان بزرگ، مهد زبان دري، با پديدآوردن چنين آثاري كمر به پيراسته‌تر و پرورده‌تر ساختن زبان فارسي بسته است. با توجه به پرخوانندگي و پر حجمي آثار دولت آبادي – از جمله كليدر ده جلدي – خدمت او به‌زبان فارسي ابعاد وسيع‌تري به خود مي‌گيرد.


تشبيهات و توصيفات و تعبيرات تازه‌اي كه ستون فقرات هنر نويسندگي دولت‌آبادي را تشكيل مي‌دهد در جاي خالي سلوچ فراوان است. براي نمونه چند فقره از تشبهات او نقل مي‌شود:


-        نوميدي مثل شب پيش مي‌آمد (ص25).


-        شايد براي همين چنان محكم روي زمين نشسته‌بود. افعي روي گنج...اين بود كه مثل سندان روي زمين نشسته‌بود (ص78).


-        مسلم، پسر پير و درشت استخوان حاج سالم، هميشه هم‌پاي پدر بود. حاج سالم هم به پسر ديوانه‌ي خود، چون پيرهن ژنده‌ي تنش خو گرفته بود....با بگومگوهاي مكرر ميان كوچه‌هاي زمينج براه مي‌افتادند.....اين جرو بحث‌ها، پلاس زندگاني آنها بود كه بر آن راه مي‌رقتند(ص102).


-        زمستان مي‌گذشت. زمستان كند و آرام. قاطري پاها در باتلاق گير كرده...بام‌هاي گلي گنبدي...اشتراني زيربار...[دانه‌هاي برف] پرهاي كبوتر...برف همان زر بود كه مي‌باريد. هر پر برف هزار دانه‌ي گندم بود، يك هندوانه بود. يك مشت زيره بود. چهل گل غوزه. نه تنها براي مردم زمينج، كه براي همه‌ي اهل بيابان، برف نان بود، نان بود كه مي‌باريد (ص119).


-        رقيه [هووي هميشه بيمار هاجر] مثل پيرهني چرك‌مرده لاي در ايستاده بود و با چشم‌هاي مرده‌اش به آنها نگاه مي‌كرد. نگاهي كه مثل سيم، از مغز استخوان‌ها مي‌گذشت (ص298).


-        [كربلايي دوشنبه] سوزشي روي قلب چرمي خود حس مي‌كرد (ص382).


-        [رقيه] سرفه مي‌كرد، مي‌ناليد، دشنام مي‌داد و خودش را مثل زالويي روي خاك مي‌خيزاند (ص324).


ژرف‌كاوي، باريك‌بيني و «زندگي‌شناسي» نويسنده در تعبيرات بكر و بديع او نيز آشكار است.


-        اين فقط يك عادت بود كه مشكل را با بزرگ‌ترها در ميان بگذاري (ص26).


-        خلاشه‌هاي خشك. تارهايي اينجا و آنجا تا وزش باد را مرموز‌تر كنند (ص29).


-        هيچ جنبنده‌اي نبود تا او پندار خود را از سلوچ به آن بدهد (ص30).


-        تنش آستري از سرما به خود گرفته‌بود (ص31).


-        با زبان درازي مردي كه نان به خانه مي‌آورد، صدايش را بلند كرد (ص66).


-        از سوراخ سمبه‌هايي كه تنها مادران خانه به‌آن آشنايند، دو سه‌جور علف خشك بيرون آورد (ص72).


-        زير تاق گهواره‌اي اتاق، شب دو چندان سياه بود (ص94).


-        ....


اما تصويرها و توصيف‌هاي خوب سراسر كتاب را آكنده است، و از بس زياد است نمونه نمي‌توان داد: توصيف‌هاي مربوط به خانه و خانواده‌ي مرگان و خود او، جدال و رقابت‌ هابيلي – قابيلي عباس و ابراو، توصيف‌هاي مربوط به صحنه‌هاي مختلف شوهر دادن هاجر و بزرگ كردن او، گيردادهاي حاج سالم و پسرش مسلم، توصيف آن برف سنگين، ماوقع بين سردار و مرگان، ماجراي عباس با شتر بدكينه، و غيره كه در سراسر اثر موج مي‌زند. بويژه كه در جامه‌ي نثري پاكيزه و استوار ارائه مي‌شود.


آثار دولت‌آبادي سزاوار نقد و پژوهش‌هايي است عميق و از سر صبر و حوصله، و نه اينگونه قلم‌انداز؛ قلمش روان باد.


 


برگرفته از كتاب به‌نگار – به كوشش علي ده‌باشي


حرو‌ف‌چين: فرشته نوبخت


نسخه قابل چاپ
شناسه : IC2267
تاريخ ارسال : جمعه 19 مهر 1387
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
«سالی دو ماه» و حکایت از خود‌بیگانگی - محمد جعفری قنواتی

داستان آشنایی با فقر - محمد بهارلو

چاه به چاه یا از چاله به چاه - ناصر زراعتی

زن و حديث نفس نويسی درايران - فرزانه میلانی

روايت‌پردازي در«عروس نيل» - فتح‌الله اسماعيلي گلهراني

نگاهی به ترجمة انگلیسی رباعیات خیام - نجف دریابندری

رمانِ شخصيت - احسان پویا

مسافرخانة جزیرة جذامی‌ها - مرتضی تورانی

كيمياي سعادت - غلامحسين يوسفي

زبان و تفکر - محمدرضا باطنی

پایان عرفان - منوچهر دُرزاد

نگاهی بر رمان«عروس نیل» - علی رشوند

داستايوسكي و نهيليسم - جلال آل احمد

«عروس نیل» می‌گوید که ادبیات در حالِ مرگ نیست - پوران فرخزاد

تصوير زن در ادبيات كهن فارسی و رمان معاصر ايرانی - آذر نفيسی

جعبه پاندورا و «عروس نیل» - محمود تقوایی

بیان عشق - سیمین بهبهانی

داستان هجرت - محمود قلی‌پور

وقتي ماه باشد شب تاريك نمي‌ماند.... - فرشته نوبخت

بیچاره هراکلیتوس! - عماد مرشدی

عاشقِ بلاکشِ«عروسِ نیل» - فریبا حاج‌دایی

تنها صداست که مي ماند - لادن نیکنام

مروری بر کتاب«عروس نیل» - میترا داور

تصور معشوق - شراره گرمارودی

شکل گیری یک استعداد - اکبر اسعدی

رنج‌نامه‌ي «جاي خالي سلوچ» - بهاء‌الدين خرمشاهي

عشق، بهانه‌ای برای زیستن - منصوره اشرافی

شهرزادِ قصه‌گو و نوشتار زنانه - شورا اسماعیلی

نظرية « جوان‌مرگي» و مرگ‌آگاهي نويسنده - محمد بهارلو

تاريخ و داستان - الهام نوبخت

طبیعت بی‌جان، فیلمی منزوی و جداافتاده - محمد بهارلو

سايه‌هاي بلند باد - شهناز مرادي

رسوب تصوير در«اهل غرق» - محمّد بهارلو

جوابيه فروغ به مطالب مجله فردوسي - فروغ فرخزاد

بوف کور - شهناز مرادي

شازده احتجاب - شهناز مرادي

دن‌کيشوت، بيگانة آشنا - ميترا

برداشت‌هاي مختلف از واقعيتي داستاني - دنا فرهنگ

مفهوم مرگ در مرده‌خورها - محمد بهارلو

روايت ميترا داور از دنيايي سوخته و مچاله شده - علي‮رضا ذيحق

مرواريد سرخ و بوي سوخته روزنامه خصوصي يک مرد - مهري رحماني

شهرزاد و شنونده‌اش - آذر نفيسي

اسطوره، قرباني و كوبيسم - نورا موسوي‌نيا

برداشتي از «آقاي نويسنده تازه كار است» اثر بهرام صادقي - آذر نفيسي

خوش آمديد به کابوس "آن طرف خيابان" - رضا صفوي نيک

يادداشتي از دور - محمد بهارلو

زبان در قفسه‌ي دوم - رويا تفتي

آن گربه که يک گربه نيست - علي چنگيزي

عافيت در دوزخ - محمد بهارلو

سارباني مفتون در جزيرة سرگرداني - علي‌رضا ذيحق

داستانِ بي‌شکليِ زندگي - محمد بهارلو

شهرزاد، باز هم قصه بگو! - ايمان عابدين

اين‌جا لذت ممنوع است - ابوذر کريمي

حاج سياح، جهان‌ديده‌اي که دروغ نگفته است - سيد محمدعلي جمالزاده

طومار درهم پیچیده - محمد بهارلو

کافور قصه بگو - علی چنگیزی

حرفه‌اي يا تجربي؟! - دنا فرهنگ

محمد بهارلو و بازتاب آگاهي جمعي - علي‌رضا ذيحق

نقد نقد جهنم ـ بهشت - اميرمهدي حقيقت

روياي استخوانِ شکسته - محمد رضايي راد

هشدار دادن به کساني که نيازمند هشدارند - محمد بهارلو

تصويري مبهم از جهنم و بهشت - دنا فرهنگ

مفتش بزرگ و روشنفکران رذل داستايوسکي - داريوش مهر جويي

نيم نگاهي به داستان چاقو نوشته محمد بهارلو - علي رضا ذيحق

انسان در هنر، انسان در زندگي - سيامک وکيلي

راه دور - علي‌اشرف درويشيان

احياي مردگان - سِدا زنده روديان

بخش شعر در خدمت اجتماع - ايرج پزشک‌زاد (ا.پ.آشنا)

ميهمان خستة راه شيري - جواد عاطفه

چگونگي به‌وجود آمدن «خشم و هياهو» - صالح حسيني

چوب به دست‌هاي ورزيل - نجف دريابندري

بخش اگرچه عرض هنر... - ايرج پزشک زاد (ا.پ.آشنا)

در‌آمدي بر معناشناسي رمان بانوي ليل - فتح‌علي گلهراني

من يه قاچاقچي‌ام، لاغر و استخوني - کريم نيکونظر

حكايت سفرنامه‌نويس - محمد بهارلو

رمان به عنوان انتقاد اجتماعي - محمد بهارلو

از جابلقا تا جابلسا - محمد بهارلو

انتظار ما و «بامداد خمار» - محمد بهارلو

مردنويسي زن - محمد بهارلو

شربت اندر شربت - محمد بهارلو

هدايت تماشاچي ذهن شخصيت‌هاي «فردا» - محمد بهارلو

نمايش بحران اخلاقي انسان - محمد ‌بهارلو

معنا در مكالمه‌ - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

موهبت‌ِ تخيل‌ - م‌.ع‌. سپانلو

هويت‌هاي‌ سيال‌ِ «بانوي‌ ليل‌» - علي‌اصغر قره‌باقي

هنر و ادبيات جنوب - انوش صالحي

جاي خالي شهرزاد - مهدي فاتحي

رفتارهاي زباني و بازنمايي‌هاي بي‌رحمانه در «شهرزاد قصه بگو!» - علي‌اصغر قره‌باغي

وقت آن رسيده که تعاريف خود را تغيير دهيم - رويا رفاهي

شهرزاد امشب، اين‌جا، حاضر است - محمد بهارلو

مگر تعهد در قبال زبان، نيمي از تعهد اجتماعي نويسنده نيست؟ - احمد شاملو

داستان مدرن و اصل حاكميت زبان طبيعي - فتح‌الله اسماعيلي

کوچة باصفا - انوش صالحي

دریافتی از «بوفِ کور» - آذرنفیسی

نويسنده و اثر - انوش صالحي

داستانِ «ناز» - صادق هدايت

عبدالحسين نوشين: هر نمايشي تئاتر نيست - فتح‌الله اسماعيلي گلهراني

گفتارورزي‌ در «جايي‌ديگر» - علي‌اصغر قره‌باقي

شهرزاد همچنان قصه مى‌گويد - روزنامه ايران

نگاهي به کتاب «شهرزاد قصه بگو!» - سينا سعدي

خوانش‌ِ «درخت‌ِ انجير معابد» احمد محمود - انوش‌ صالحي‌ و عبدالعلي‌ دستغيب‌ و جواد مجابي و حسن‌ اصغري‌

بازنمايي‌ و باوراندن‌ِ «حكايت‌ِ آن‌ كه‌با آب‌ رفت‌» - علي‌اصغر قره‌باغي

روايتي‌ از تابستان‌ و آدم‌هاي‌ زخمي‌ - محمد بهارلو

مبادا «عادت كنيم»! - اسماعيل گلهراني

يه چيزي پشت همة اين چيزها هست - محمد بهارلو

سَبُك‌روحي زبان دايي‌جان‌ ناپلئون‌ - محمد بهارلو

شكل‌ حادثه‌ و راز مفهوم‌ - اصغر عبداللهي‌

آغاز شگفت‌ كار تقوايي‌ - محمود تهراني‌ (م‌.آزاد)

مخاطب جاي ديگر و کس ديگري است - فتح‌الله اسماعيلي

برزخ فراموشي - انوش صالحي

خيال‌ِ شاگرد و استاد خيالي‌ - انوش صالحي

زن‌ در آشپزخانه‌ مي‌ميرد - انوش‌ صالحي‌

روشن‌بيني‌ سرد و بي‌رحم‌ - انوش صالحي

ميراث‌ِ پدر - انوش‌ صالحي‌

نياز به رابطه - فتح‌الله اسماعيلي

در هراس‌ از فردا - انوش‌ صالحي‌

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate