خانه نقد ايراني نقد خارجي بايگاني
روايت‌پردازي در«عروس نيل»

يادداشتي بر رمان بهارلو از فتح‌الله اسماعيلي گلهراني

ارسطو در بند دوم بوطيقا (poetics)، وقتي كه از تفاوت‌هاي آثار داستاني سخن مي‌گويد و تفاوت‌هاي آدم‌هاي داستاني را پيش مي‌كشد، اعلام مي‌كند كه در بعضي داستان‌ها آدم‌هاي داستاني بهتر از خواننده و در بعضي بدتر هستند، و در بعضي ديگر نيز آن‌ها با خواننده در يك تراز قرار دارند. معيار ارسطو براي ارزيابي آدم‌هاي داستاني بر بينش اخلاقي استوار است. شايد بر اين مبنا قادر نباشيم آدم اصلي رمان اخير محمد بهارلو، «عروس نيل»، را مورد ارزيابي قرار دهيم، زيرا اين آدم كه نامش خليفه است در مراتب قياس و داوري ارسطو نمي‌گنجد، مگر اين كه خواننده شخصاً بخواهد بر اين داوري اصرار بورزد.


خليفه، چنان‌كه شرح خواهيم داد، نه برتر از آدم‌هاي ديگر داستان است و نه برتر از محيطي كه در آن زندگي مي‌كند. او تافته جدا بافته‌اي نيست. مردي است كه در جواني ماجراهايي بر او گذشته و حالا در جزيره‌اي دور افتاده در مسافرخانه‌ي فكسنيِ متروكش در بستر بيماري افتاده‌است. پسر جواني، كه راوي رمان است، وردست او است و مسافرخانه را مي‌چرخاند، و چند دوست هم دارد كه روزانه به او سر مي‌زنند. تفاوت‌ خليفه با آدم‌هاي ديگر، از جمله با ما به عنوان خوانندگان رمان، تجربه‌ي متمايزي است كه از سر گذرانده، و به هيچ‌وجه نتوانسته به‌طور طبيعي با آن كنار بيايد يا آن را فراموش كند. احساس ما در طول رمان آميزه‌اي از شگفتي و شفقت و هم‌دلي است. تراژدي خليفه، آن‌چه بر او عارض شده، ربطي به مرتبه‌ي اخلاقي او ندارد، و اگر هم به كردار او ربطي داشته‌باشد تراژدي در ناگزيري عواقب كردار او است و در دلالت اخلاقي آن نيست.


راوي از آن‌چه بر خليفه گذشته خبر ندارد و وقايع را از روي اتفاق بر ملا يا روايت مي‌كند. البته به تدريج معلوم مي‌شود – به تلويح نه به تصريح – كه راوي نه در نوجواني بلكه در ميان سالي يا پيرانه‌سر روايت خود را از زندگي خليفه به‌دست مي‌دهد، و انگيزه‌ي روايت او در واقع ماجرايي است كه بر خود او گذشته‌است، ماجرايي كه دست‌كم از يك جهت يادآور موقعيت يا وضعيت خليفه‌است. در روايت رمان نوعي قياس يا موازنه به چشم مي‌خورد، نظير دو رابطه‌ي تراژيك عاشقانه كه خليفه و راوي، جداگانه و مستقل از ديگري، در آن‌ها حضور دارند. در اين موازنه‌ي عاشقانه نه فقط شباهت بلكه حس عدم انطباق در يك شباهت اهميت دارد. نويسنده در طرح و نقشه‌ي داستاني خود دو خط روايي را هم‌زمان دنبال مي‌كند كه به موازات هم پيش مي‌روند و اوج مي‌گيرند. در واقع ما داستاني را در دل يك داستان ديگر مي‌خوانيم، كه ظاهراً كنش نهايي را در هر كدام به تاخير مي‌اندازد.


نويسنده با استفاده از سنت شرقي قصه در قصه يا «كولاژ» (تكه چيني و تركيب تصاوير) كوشيده‌است تا دامنه‌ي روايت پردازي خود را گسترش بدهد. اما اين گسترش از نقطه‌اي مشخص، جزيره‌اي جنوبي، آغاز مي‌شود؛ اگرچه يك كيفيت خيالي هم در آن به چشم مي‌خورد. نقش عنصر طبيعت در اين رمان كاملا محسوس است، هرچند حوادث اصلي در يك مسافرخانه اتفاق مي‌افتند. در حقيقت طبيعت – دريايي كه جزيره را احاطه كرده و خورشيد و درختان حاره‌اي ( ليل و كنار و كهور) و رنگ‌آميزي سرزميني خشك – نقش تزئيني يا صحنه‌آرايي ندارد، بلكه همچون شخصيتي در رمان نشان داده‌مي‌شود؛ به طوري كه، مثلا، نمي‌توانيم دريا را از متن حذف كنيم. سكوت و طمأنينه و آرامش دروني آدم‌ها رابطه و پيوند بارزي با محيط زيستي آن‌ها (جزيره‌اي پرت افتاده) دارد.


نويسنده به جاي تبيين و توضيح بيش از هر چيز بر توصيف و تصوير تاكيد دارد، و البته عنصر مكالمه. اما نفش اصلي در «عروس نيل» به عهده‌ي روايت‌گري است كه به بازنمايي كنش‌ها و حوادث و رفتار آدم‌ها مي‌پردازد. براي توضيح اين مفاهيم و نشان دادن مصداق‌هاي آن در رمان تأمل مختصري لازم است. چنان‌كه مي‌دانيم هيچ رماني به اتكاي توصيف، و بدون روايت‌گري، قادر نيست نقل داستاني را از پيش ببرد. توصيف عنصر ثانوي يا فرعي هر روايت است كه بازنمايي فضا و مكان و جنبه‌هاي ايستاي متن و شخصيت‌ها را به‌دست مي‌دهد. توصيف به تنهايي نمي‌تواند پيش برنده‌ي روايت باشد. در حقيقت نوعي تقابل دروني ميان روايت گري و توصيف در يك متن روايي وجود دارد؛ زيرا روايت‌گري چنان‌كه گفتيم، جنبه‌هاي پويا و توصيف جنبه‌هاي ايستاي داستان را آشكار مي‌سازد، در اين ميان عنصر مكالمه و نشانه‌هاي زباني نقش مكمل دارند، و در «عروس نيل» نقش ساختاري و در بخش هايي نقش محوري.


بهارلو با توصيف اغلب فضاسازي مي‌كند و مي‌كوشد تا از اين طريق جنبه‌هاي دروني و عاطفي آدم‌ها را منعكس سازد. و جملات و عبارت‌هاي توصيفي را هم همواره به اختصار مي‌آورد: «لب ورچيد و سيگارش را كه خاموش شده بود تو زير سيگاري صدفي مچاله كرد و سيگار ديگري پيچيد.» و يا: «خورشيد بالاتر آمده‌بود، اما هنوز غبار نقره‌اي تو هوا معلق بود.» اين دو توصيف از اجزاي دروني روايت هستند، و اگرچه جنبه‌هاي ايستا و ساكن متن را بازنمايي مي‌كنند در عين‌حال ما را در برابر موقعيت‌هاي رواني آدم‌ها قرار مي‌دهند. هم‌چنين توصيف‌ها عموما موجب تغيير موقعيت نيز مي‌شوند؛ براي نمونه: «از بيرون صداي باد مي‌آمد، و گاهي صداي تق تقِ آرام موتور لنجي كه در دور دست برآب مي‌گذشت.» در حقيقت اين قبيل توصيف‌ها باعث نوعي حركت در روايت داستان مي‌شوند و طرح و نقشه‌ي داستاني را جلو مي‌برند. گاهي تفكيك جملاتي كه بازنمايي جنبه‌هاي ايستاي روايت را به عهده دارند از جملاتي كه نماينده كنش‌ها هستند و حركات و بعد زماني روايت را نمايش مي‌دهند عملا از يك‌ديگر ميسر نيست. براي نمونه وقتي كه راوي اولين بار ورود خليفه را در شبي تاريك به آن اتاق اسرارآميز توصيف مي‌كند بن مايه‌هاي روايي ايستا و پويا در كنار يك‌ديگر روايت مي‌شوند: «از پله‌ها كورمال بالا رفتم و ديدم در را نبسته. نيم‌لا بود و نور فانوس پاشيده‌بود تو راه‌رو. مي‌شنيدم كه نفس نفس مي‌زند. با تك‌پا و بعد سرِزانوها، به كمك دست‌ها، خودم را كشيدم تا پشت در. خف كرده بودم. رگي توي شقيقه‌ام مي‌كوبيد. اتاق جمع‌وجوري بود، با پرده‌هاي تور سفيد و يك چلچراغ بلوري كه از سقف آويزان بود. بالاي تخت آسمانه‌اي بود از ململ پرپري صورتي با پولك‌ها و منجوق‌هاي رنگي و منگوله‌هاي ابريشمي. فانوس را روي ميز چسبيده به ديوار گذاشته‌بود. پشت به در ايستاده بود و به عكسي كه در قاب اكليلي تاسيده به ديوار كنار تخت آويزان بود نگاه مي‌كرد.» (ص26)


     تمايز و تفاوت ميان دو عنصر توصيف و روايت‌گري را در قطعه‌ي بالا مي‌توان ديد. هر جمله يا عبارت، واحدِ معنادار و مشخصي است كه بن‌مايه‌هاي روايي ايستا و پويا را نشان مي‌دهد. آن‌چه مربوط به فضاي بيروني و رنگ و نور و اسباب و اثاثيه‌ي درون اتاق مي‌شود يا ويژگي ساكن آدم‌ها را بازتاب مي‌دهد همان توصيف  - يا بن مايه‌هاي ايستا – است و آن چه به كنش‌ها و رفتار آدم‌ها مربوط مي‌شود و تغيير موقعيت يا حركتي را آشكار مي‌سازد همان روايت‌گري – يا بن‌مايه‌هاي پويا – است. آن‌چه به روايت‌گري ارتباط پيدا مي‌كند جنبه‌ي فرايندي يا متحرك دارد و منجر به تغيير يا شتاب در روند روايت مي‌شود.


در «عروس نيل» حجم بسيار اندكي از رمان به توصيف  - بن مايه‌هاي ايستا – اختصاص دارد. توصيف‌ها القاي عنصر زمان و مكان و جنبه‌‌ي باورپذيري داستان را به عهده دارند. برخي توصيف‌ها علاوه بر كاركرد تزئيني و توضيحي جنبه‌ي نمادين نيز دارند. اشياي درون اتاق خليفه، نظير تختي با آسمانة‌اي از ململ و عكسي كه در قاب از ديوار آويزان است، نشانه‌هاي معناداري هستند كه جنبه‌هاي اصلي روان‌شناسي شخصيت داستان را آشكار مي‌سازند. اين نشانه‌ها، چنان‌كه اشاره شد، جنبه‌ي آرايه‌اي ندارند و به سطح روايت مربوط نيستند بلكه مرتبط با ژرف‌ساختِ روايت هستند.


اما در عنصر مكالمه‌ي رمان، گفت‌و گوهايي كه نقش اصلي را در پيش‌برد رمان بازي مي‌كنند، نويسنده امكاناتي از زبان گفتاري را به خدمت گرفته كه يك نظام نشانه‌اي را بازنمايي مي‌كند. در اين نظام نشانه‌اي هر واژه، كلمه و جمله‌اي نوعي انطباق معنايي با موضوع و فضاي رمان دارد و نويسنده كوشيده‌است اقتصاد زبان ادبي را رعايت كند؛ يعني حداكثر معني را در حداقل كلمات جاي دهد. آن‌چه از آن به سبك تعبير مي‌كنيم، يعني رفتار هنرمندانه‌ي نويسنده با زبان عمومي، در همين رابطه معنا پيدا مي‌كند. نويسنده بايد حداقل كلمات مناسب و موثر را مدنظر داشته‌باشد نه حداقل كلمات را به طوركلي. كاربرد حداقل كلمات، به خودي خود، متضمن هيچ ارزش سبك‌شناختي نيست، مگر اينكه نويسنده توانسته باشد ميان ساختارهاي كلامي – از حيث لفظ و لحن و لهجه – و جنبه‌ي خلاقانه‌ي (زيباشناختي) زبان ادبي رابطه‌اي ضروري برقرار كند؛ رابطه‌اي بدون ريخت و پاش و تلفات كلمات. يك تعبير مدرن هم از سبك اين است كه نويسنده قادر باشد با ايجاز و فشرده‌گويي مايه‌ي اصلي را به گونه‌اي روايت كند كه متن كيفيت «دو وجهي» (double coded) يا «چند وجهي» (multiple coded) خود را حفظ كند يا استمرار ببخشد. به عبارت ديگر با گسترش دادن دامنه‌ي معني متن است كه نقش خواننده، حضور فعال خواننده در قرائت متن، اهميت پيدا مي‌كند. آن‌چه در نقد ادبي جديد از آن به «نامعین بودن معني» و بازنمايي واقعيت در ادبيات تعبير مي‌كنند در «عروس نيل» قابل تشخيص است، و به نظر مي‌رسد بهارلو خواسته‌است خواننده براي تفسير و تاويل رمان نه به جهان بيرون متن بلكه فقط به خودِ متن رجوع كند. اما آيا اين توقع را مي‌توان از همه‌ي خوانندگان داشت؟ آيا «عروس نيل» متني صرفا به خود راجع است و چيزي  را كه مربوط به جهان بيرون از متن باشد نمايش نمي‌دهد؟


آن‌چه به نظر نگارنده مي‌رسد اين است كه بهارلو ايهام يا نامعين بودنِ معني را نه در كلمات يا عبارت‌هاي رمان بلكه در ساختار روايي آن درج كرده است. چنان‌كه مي‌دانيم ايهام يا ابهام در شعر بيش از هر چيز در كلمات و تركيبات زباني منعكس و مندرج است، حا آن‌كه در نثر، يا در متن روايي، كلمات و عبارت‌ها را نمي‌توان به گونه‌اي نوشت كه همواره معني را به حالت نامعين درآورد. عناصري نظير توصيف و روايت‌گري و گفت‌وگو، و به‌طور كلي ساختاري كه نويسنده از كاربرد اين عناصر فراهم مي‌آورد، امكاناتي در دست نويسنده هستند كه مي‌توانند متن روايي (داستان) را درمحور ارتباط با خواننده به گونه‌اي سامان بدهند كه معني در آن همچون شي‌‌ء ثابت نباشد، و از اين خواننده تا آن خواننده معني تغيير وضع و حال پيدا كند. در حقيقت نامعين بودن معني يا كيفيت بازنمايي واقعيت در «عروس نيل» به‌گونه‌اي است كه خواننده مي‌تواند معناي خودش را از آن اخذ كند – معنا با تصمیم يا مشاركت خواننده معين مي‌‌شود – و چه بسا لذتي را كه خواننده از رمان مي‌برد از همين بازتوليد معنا باشد.


مطالب مرتبط:


یان عشق  سیمین بهبهانی


جعبه پاندورا  محمود تقوایی


گزارش یک پرسش و پاسخ در بارة«عروس نیل» فریبا حاج‌دایی


گفت‌وگوی رامین مستقیم، خبرنگار لوس‌آنجلس‌تایمز در تهران، به مناسبت انتشار«عروس نیل»


عاشقِ بلاکشِ«عروس نیل»   فریبا حا‌ج‌دایی


تنها صداست که می‌ماند        لادن نیکنام


مروری بر کتاب«عروس نیل» میترا داور


تصور معشوق   شراره گرمارودی


گزارش رونمایی کتاب«عروس نیل»


بیچاره هراکلیتوس!   عماد مرشدی


داستان هجرت  محمود قلی‌پور


وقتی ماه باشد شب تاریک نمی‌ماند   فرشته نوبخت


«عروس نیل» می‌گوید که ادبیات در حالِ مرگ نیست پوران فرخزاد


روایت یک دنیای پنهان


نگاهی بر رمان«عروس نیل» علی رشوند


پایان عرفان منوچهر درزاد


 


 


نسخه قابل چاپ
شناسه : IC2582
تاريخ ارسال : یکشنبه 22 شهریور 1388
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
نثر داستاني - محمد حقوقي

داستان‌های تب‌دار و ملتهب - شهرنوش پارسی‌پور

خاطره‌نگاری - احمد اشرف

سیمای سیمرغ در شاهنامه و منطق‌الطیر - احمد کريمی حکّاک

«سالمرگی» و قطعه قطعه‌ نویسی - محمدرضا بیگی

بازی ظریف راوی و بدل او - کریستف بالایی

«سالی دو ماه» و حکایت از خود‌بیگانگی - محمد جعفری قنواتی

داستان آشنایی با فقر - محمد بهارلو

چاه به چاه یا از چاله به چاه - ناصر زراعتی

زن و حديث نفس نويسی درايران - فرزانه میلانی

روايت‌پردازي در«عروس نيل» - فتح‌الله اسماعيلي گلهراني

نگاهی به ترجمة انگلیسی رباعیات خیام - نجف دریابندری

رمانِ شخصيت - احسان پویا

مسافرخانة جزیرة جذامی‌ها - مرتضی تورانی

كيمياي سعادت - غلامحسين يوسفي

زبان و تفکر - محمدرضا باطنی

پایان عرفان - منوچهر دُرزاد

نگاهی بر رمان«عروس نیل» - علی رشوند

داستايوسكي و نهيليسم - جلال آل احمد

«عروس نیل» می‌گوید که ادبیات در حالِ مرگ نیست - پوران فرخزاد

تصوير زن در ادبيات كهن فارسی و رمان معاصر ايرانی - آذر نفيسی

جعبه پاندورا و «عروس نیل» - محمود تقوایی

بیان عشق - سیمین بهبهانی

داستان هجرت - محمود قلی‌پور

وقتي ماه باشد شب تاريك نمي‌ماند.... - فرشته نوبخت

بیچاره هراکلیتوس! - عماد مرشدی

عاشقِ بلاکشِ«عروسِ نیل» - فریبا حاج‌دایی

تنها صداست که مي ماند - لادن نیکنام

مروری بر کتاب«عروس نیل» - میترا داور

تصور معشوق - شراره گرمارودی

شکل گیری یک استعداد - اکبر اسعدی

رنج‌نامه‌ي «جاي خالي سلوچ» - بهاء‌الدين خرمشاهي

عشق، بهانه‌ای برای زیستن - منصوره اشرافی

شهرزادِ قصه‌گو و نوشتار زنانه - شورا اسماعیلی

نظرية « جوان‌مرگي» و مرگ‌آگاهي نويسنده - محمد بهارلو

تاريخ و داستان - الهام نوبخت

طبیعت بی‌جان، فیلمی منزوی و جداافتاده - محمد بهارلو

سايه‌هاي بلند باد - شهناز مرادي

رسوب تصوير در«اهل غرق» - محمّد بهارلو

جوابيه فروغ به مطالب مجله فردوسي - فروغ فرخزاد

بوف کور - شهناز مرادي

شازده احتجاب - شهناز مرادي

دن‌کيشوت، بيگانة آشنا - ميترا

برداشت‌هاي مختلف از واقعيتي داستاني - دنا فرهنگ

مفهوم مرگ در مرده‌خورها - محمد بهارلو

روايت ميترا داور از دنيايي سوخته و مچاله شده - علي‮رضا ذيحق

مرواريد سرخ و بوي سوخته روزنامه خصوصي يک مرد - مهري رحماني

شهرزاد و شنونده‌اش - آذر نفيسي

اسطوره، قرباني و كوبيسم - نورا موسوي‌نيا

برداشتي از «آقاي نويسنده تازه كار است» اثر بهرام صادقي - آذر نفيسي

خوش آمديد به کابوس "آن طرف خيابان" - رضا صفوي نيک

يادداشتي از دور - محمد بهارلو

زبان در قفسه‌ي دوم - رويا تفتي

آن گربه که يک گربه نيست - علي چنگيزي

عافيت در دوزخ - محمد بهارلو

سارباني مفتون در جزيرة سرگرداني - علي‌رضا ذيحق

داستانِ بي‌شکليِ زندگي - محمد بهارلو

شهرزاد، باز هم قصه بگو! - ايمان عابدين

اين‌جا لذت ممنوع است - ابوذر کريمي

حاج سياح، جهان‌ديده‌اي که دروغ نگفته است - سيد محمدعلي جمالزاده

طومار درهم پیچیده - محمد بهارلو

کافور قصه بگو - علی چنگیزی

حرفه‌اي يا تجربي؟! - دنا فرهنگ

محمد بهارلو و بازتاب آگاهي جمعي - علي‌رضا ذيحق

نقد نقد جهنم ـ بهشت - اميرمهدي حقيقت

روياي استخوانِ شکسته - محمد رضايي راد

هشدار دادن به کساني که نيازمند هشدارند - محمد بهارلو

تصويري مبهم از جهنم و بهشت - دنا فرهنگ

مفتش بزرگ و روشنفکران رذل داستايوسکي - داريوش مهر جويي

نيم نگاهي به داستان چاقو نوشته محمد بهارلو - علي رضا ذيحق

انسان در هنر، انسان در زندگي - سيامک وکيلي

راه دور - علي‌اشرف درويشيان

احياي مردگان - سِدا زنده روديان

بخش شعر در خدمت اجتماع - ايرج پزشک‌زاد (ا.پ.آشنا)

ميهمان خستة راه شيري - جواد عاطفه

چگونگي به‌وجود آمدن «خشم و هياهو» - صالح حسيني

چوب به دست‌هاي ورزيل - نجف دريابندري

بخش اگرچه عرض هنر... - ايرج پزشک زاد (ا.پ.آشنا)

در‌آمدي بر معناشناسي رمان بانوي ليل - فتح‌علي گلهراني

من يه قاچاقچي‌ام، لاغر و استخوني - کريم نيکونظر

رمان به عنوان انتقاد اجتماعي - محمد بهارلو

از جابلقا تا جابلسا - محمد بهارلو

انتظار ما و «بامداد خمار» - محمد بهارلو

مردنويسي زن - محمد بهارلو

شربت اندر شربت - محمد بهارلو

هدايت تماشاچي ذهن شخصيت‌هاي «فردا» - محمد بهارلو

نمايش بحران اخلاقي انسان - محمد ‌بهارلو

معنا در مكالمه‌ - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

موهبت‌ِ تخيل‌ - م‌.ع‌. سپانلو

هويت‌هاي‌ سيال‌ِ «بانوي‌ ليل‌» - علي‌اصغر قره‌باقي

هنر و ادبيات جنوب - انوش صالحي

جاي خالي شهرزاد - مهدي فاتحي

رفتارهاي زباني و بازنمايي‌هاي بي‌رحمانه در «شهرزاد قصه بگو!» - علي‌اصغر قره‌باغي

وقت آن رسيده که تعاريف خود را تغيير دهيم - رويا رفاهي

شهرزاد امشب، اين‌جا، حاضر است - محمد بهارلو

مگر تعهد در قبال زبان، نيمي از تعهد اجتماعي نويسنده نيست؟ - احمد شاملو

داستان مدرن و اصل حاكميت زبان طبيعي - فتح‌الله اسماعيلي

کوچة باصفا - انوش صالحي

دریافتی از «بوفِ کور» - آذرنفیسی

نويسنده و اثر - انوش صالحي

داستانِ «ناز» - صادق هدايت

عبدالحسين نوشين: هر نمايشي تئاتر نيست - فتح‌الله اسماعيلي گلهراني

گفتارورزي‌ در «جايي‌ديگر» - علي‌اصغر قره‌باقي

شهرزاد همچنان قصه مى‌گويد - روزنامه ايران

نگاهي به کتاب «شهرزاد قصه بگو!» - سينا سعدي

خوانش‌ِ «درخت‌ِ انجير معابد» احمد محمود - انوش‌ صالحي‌ و عبدالعلي‌ دستغيب‌ و جواد مجابي و حسن‌ اصغري‌

بازنمايي‌ و باوراندن‌ِ «حكايت‌ِ آن‌ كه‌با آب‌ رفت‌» - علي‌اصغر قره‌باغي

روايتي‌ از تابستان‌ و آدم‌هاي‌ زخمي‌ - محمد بهارلو

مبادا «عادت كنيم»! - اسماعيل گلهراني

يه چيزي پشت همة اين چيزها هست - محمد بهارلو

سَبُك‌روحي زبان دايي‌جان‌ ناپلئون‌ - محمد بهارلو

شكل‌ حادثه‌ و راز مفهوم‌ - اصغر عبداللهي‌

آغاز شگفت‌ كار تقوايي‌ - محمود تهراني‌ (م‌.آزاد)

مخاطب جاي ديگر و کس ديگري است - فتح‌الله اسماعيلي

برزخ فراموشي - انوش صالحي

خيال‌ِ شاگرد و استاد خيالي‌ - انوش صالحي

زن‌ در آشپزخانه‌ مي‌ميرد - انوش‌ صالحي‌

روشن‌بيني‌ سرد و بي‌رحم‌ - انوش صالحي

ميراث‌ِ پدر - انوش‌ صالحي‌

نياز به رابطه - فتح‌الله اسماعيلي

در هراس‌ از فردا - انوش‌ صالحي‌

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate