برگردان: احمد کریمیحکاک
سرگذشتهای کوتاه «دخو» بی تردید در میان حیرت انگیزترین داستانهای چرند و پرند جای دارد. به راستی چگونه باید داستانی را طبقه بندی کرد که در عین حالی که روایتی ناب از نوع حکایت ادبیات کلاسیک فارسی نیست، داستان کوتاهی براساس الگوی غربی نیز نمیباشد؟ ولی در هر حال این دو شکل با یکدیگر تفاوتهایی کمیدارند. داستان کوتاه نیز مانند حکایت از «اشکال ساده» نیست، بلکه «شکلی فرهیخته» است از اشکالی که به گونه ای کمابیش ناب و کمابیش نزدیک به شکل ساده بنیادی خود وجود دارند. تحلیل متن «اخبار شهری»، که سومین متن در مجموعه چرند و پرند به شمار میرود، دقیقاً آن نکته ای را نشان میدهد که مراد ما را از حالت میانی شکل آن میرساند. این متن در خود، و خود به خود، کامل است و رئوس کلی آن بسیار ساده اند:
راوی کارهای شبانه خود را بازگو میکند و بازگشت خود را از پارک و وحشتش را و سرانجام حقیقت نهفته در یک اتفاق را. نقشهای این داستان را میتوان مختصراً به این ترتیب تشریح کرد:
ن1: راوی کارهایش را به انجام میرساند.
ن2: راوی جناب فلان و سرکار بهمان را در کالسکه میبیند.
ن3: راوی خیال میکند که پای حاجی فلان را بریده اند.
ن4: جنابان آقایان راوی را از اشتباه بیرون میآورند.
ن5: واکنش راوی در لحظه آگاه شدن از حقیقت.
چنانکه مروری گذرا بر این طرح نقشهها نشان میدهد، قصه این متن، دست کم به ظاهر، همان حرکت خطی یک حکایت است، ولی در زیر این روایت خطی ساختار روایی پنهان و پیچیده تری وجود دارد، میتوان گفت که در سطور آهنگین این حکایت، چندین آوا با یکدیگر تلاقی کرده اند.
پیش از هرچیز نقش نخست (ن1) ، که نقش وضعیت آغازین را ایفا میکند و در بند نخست متن بازگو شده است، هیچ رابطه منطقی با بقیه متن ندارد و از آنگونه گسترشها است که به عبارت تعیین کننده «خسته مرده»، که نقش دوم (ن2) با آن شروع میشود، میانجامد. بنابراین این یک نقش نشانه ای است که گماشت اصلی ندارد، ولی اهمیت آن اساسی است. از میان این چند سطر که آگاهانه در هم فشرده شده و تصویری به دست داده است، که همانا مفهوم «خسته مرده» را تداعی میکند، راوی یعنی «سگ حسن دله» سر بر میکند: فضول باشی همه کارهای که میخواهد از همه چیز سر درآورد، و در کلیه توطئههای سیاسی شهر دخالت کند. البته که سگ حسن دله خرمگس و نخود همه آش همگی نامهای گوناگونی هستند برای یک شخص واحد (دهخدا)، و ما این نام را در پرانتز میگذاریم تا با نام نویسنده چرند و پرند، یعنی علی اکبر دهخدا اشتباه نشود؛ زیرا در غیر اینصورت ممکن است در سطوح مختلف متن اختلاط پدید آید و متن با زمینه متن در هم آمیخته گردد.
یکی از نشانههایی که بر هزل یا طنز مستمر چرند و پرند دلالت میکند دقیقاً همین بازی ظریف میان راوی و بدل او است. این گفت و شنود، آشکار یا پنهان، این بازی میان آواها، که گویی داستان را گاه به دست این، گاه به دست آن یک میدهد، زمانی نقشهای آن را با یکدیگر عوض میکند و زمانی دیگر هر دو را به یک آوا بدل میکند. همچنین هنگامیکه میخوانیم: «آخر شب خسته و مرده از پارک برمیگشتیم...» این البته دهخدا است که این سخن را بر زبان میآورد. دهخدا در سطحی فراتر و در حاشیه متن سرنخها در دست دارد و نور را تنظیم میکند. جادوی متن و تاثیر هزل آن در همین نکته نهفته است. نویسنده در اینجا با کاربرد تکنیک تفسیر نادرست، که در داستان کوتاه تکنیکی تجربه شده است، با انحراف ذهن خواننده، برای آغاز هزل خود زمینه سازی میکند. در اینجا لحن راوی آگاهانه دراماتیک است. «خیلی متوحش شدم که مبادا خبری که در باب بریدن پای جناب حاجی ... منتشر شده است، راست باشد.» با این سخن مضحکه ای آغاز میشود که پس از گفت و شنودی کوتاه، راوی را به سوی پایان سرگذشت میبرد. تاثیر این کار را ناشناس ماندن شخصی، که آماج مضحکه است، یعنی «حاجی...» دو چندان میکند. این ابهام اضافی که نوعاً متعلق به داستان کوتاه است، داستان را در میان نوعی تردید در نوسان نگاه میدارد، که البته بسیار کوتاه است، ولی عین حال برای شکوفا شده بذله نهایی ضروری است؛ و همین نکته است که ژل از آن عبارت «دوگانگی مفهوم» یاد میکند که برای شخصیت پردازی و لطیف گویی لازم است. ژل مینویسد: «قصد ارتباط زبانی به دست فراموشی سپرده میشود، فهمیدنی بودن زبان معلق میماند و پیوند میان آن که سخن میگوید و شنونده ای که میشنود برای یک لحظه میگسلد. دقیقاً چنین پایانی است که بازی کلمات، بازی بر روی کلمات، برای رسیدن به آن نشانه گیری میکند.»
در داستانی که در اینجا با آن سرو کار داریم این بازی واژگانی در بخشی رخ میدهد که در طرح نقشها مان (ن2) نامیده شده است. نویسنده دام کلامیخود را برای اشتباهی که از پی خواهد آمد گسترده است: مفهوم دوگانه (فعل «خوردن» هنگامیکه در مورد پول به کار میرود به معنای گرفتن و پس دادن است.) همین فعل است که به عبارتی که از پی آن میآید مفهومیدوگانه میبخشد و اثری کمیک از آن پدید میآورد: «جناب مستطاب حاجی... چون این روزها یک چند هزار تومان از آقا محسن، یک ... هزار تومان از حشمت الملک، یک ... هزار تومان از آصف الدوله و یک... هزار تومان از قوام به فاصله چند روز پخته و نپخته روی هم میل فرموده اند و تخمه کرده اند و سده ای روی دلشان پیدا شده...» ولی متن به این هم بسنده نمیکند، گواینکه ظاهراً با این پایان نامنتظره و مضحکه آمیز به اوج رسیده است. لطیفه داستان یک بار دیگر، و این بار در جامه فریبنده عبارتی متضاد، در پاسخ سگ حسن دله سر بر میکند: «خداوند درد و بلای این ... {ها} را بزند به جان ما شیعیان. خداوند از عمر ما بردارد و روی عمر آنها بگذارد.» در زیر ظاهر موقر و سخت اخلاقی این پاسخ گزنده ترین نیش خندهها پنهان است. نقاب این سادگی دروغین پرده از چهره بذله گویی بر میگیرد؛ زیرا بازی واژگانی که پیش از آن آمده است در اینجا این ابزار احساسات ظاهری را خنثی میکند و عبارت اخیر را برای خواننده کاملاً دگرگون جلوه میدهد. در عین حال، بیداد هزل همچنان راه خود را ادامه میدهدو این جمله نهایی درجه سوم لبان همان مردمیرا به خنده میگشاید که دهخدا، در عین حال که استهزای آنان را نگفته میگذارد و میگذرد، سوء استفاده از ساده لوحی و زودباوری شان را به زیر مهمیز انتقاد میگیرد.
در پایان این تحلیل منحصر، بی تردید این نتیجه به دست میآید که در اینجا با داستان کوتاهی روبرو هستیم، که ابعاد آن به کنار، با ویژگیهایی که پیشتر شرح دادیم همخوانی دارد؛ یعنی کلیتی یکپارچه، حرکت به سمت پایانی یگانه و نامنتظر و اسباب و صوری که برای نویسنده آشنا است. این نکته را هم نگفته نگذاریم که هرگاه کار دقیق صحنه آرایی این داستان را در جستجو دستیابی به تاثیری یگانه و بی مانند؛ یعنی اثری طنزآمیز یا نکته ای بذله وار، در نظر آوریم، به رغم اختصار بسیار این داستان، در اینجا به یک حکایت سرو کار داریم و نه با یک لطیفه ساده.
اخبار شهری
دیشب بعد از آن که راپورت مجلس را به سفارت روس بردم از آن جا دستورالعمل سفارت را به پالکونیک رساندم. انگلیسها را برای پاره ای مطالب دیدم و اکبرشاه را ملاقات کردم. از آن جا برگشته صورت تظلمات تازه سادات قمیرا به متولی باشی گفتم.
بعد مراجعت کرده خدمت پسر حاجی آقا محسن رسیدم و در سه چهار انجمن مخفی که به هزار حیله و تدبیر خود را داخل کرده ام حضور به هم رساندم.
آخر شب که خسته و مرده از پارک برمیگشتم جلو مدرسه ارمنیها یک دفعه دیدم جناب دکتر... و سرکار دکتر... توی دو تا کالسکه نشسته چهار نعل میرانند. خیلی متوحش شدم که مبادا خبری که در باب بریدن پای جناب حاجی... منتشر شده راست باشد. به سرعت پیش رفتم و به واسطه سابقه محبتی که بود کلاه برداشته شب بخیر گفتم و مقصد را پرسیدم. گفتند: هیچ... جناب مستطاب حاجی چون این روزها یک چند هزار تومان از حاجی آقا محسن ، یک ... هزار تومان از حشمت الملک، یک ... هزار تومان از آصف الدوله و یک... هزار تومان از قوام به فاصله چند روز پخته و نپخته روی هم میل فرموده اند و تخمه کرده اند و سده ای روی دلشان پیدا شده، شما میدانید که ماشاالله این جماعت اختیار شکمشان را ندارند، هوا هم گرم است. این قبیل اتفاقات میافتد. مسئله ای نیست. گفتم خدا نکند خداوند درد و بلای این نوع علمای ما را بزند به جان ما شیعیان. خدا از عمر ما بردارد روی عمر آنها بگذارد.
سگ حسن دله
اختراع جدید
یک نفر اتریشی موسوم به آف شنیدر وقتی که حکایت نانهای تهران را شنید برای این که مینای روی دندان نرود و دندانها ضایع نشود غلافی از فولاد برای دندان اختراع کرده، با استعمال این غلاف دندان حکم آسیایی را پیدا میکند که قوه چهار اسب دارد و سنگ و چارکه و کلوخ را به خوبی خرد میکند. آدرس لازارت گاسه فنگوهیلاشتال، نمره 21.
جواب مکتوب
عزیزم خرمگس اولاد آدم مثل تو سرسلامت به گور نمیبرد تو را چه افتاده خودت را داخل کارهای دولتی بکنی، لقب بدهی لقب بگیری. مگر نشنیده ای که شاعر میگوید صلاح مملکت خویش خسروان دانند. از این گذشته تو چرا باید حق نمک را فراموش کنی و خدمتهای دکتر میرزا رضاخان پرنس ارفع الدوله را از نظرت محو نمایی. مگر مواد قرارداد قرض ایران از روس را نخوانده ای؟ مگر غریب نوازیها و مهمان دوستیهای او را مسبوق نیستی؟ مگر روزنامههای خارجه را نمیبینی که هر روز پرنس بیچاره از کوتاهی اسم خودش گله میکند. اگر من جای تو باشم این لقب را میدهم به پرنس و دعوا را کوتاه میکنم و بعد از این هم ایشان را اینطور خطاب مینمایم: سفیر کبیر افیالتس پرنس صلح دکتر امیرنویان میرزا رضاخان ارفع الدوله دانش.
از کتاب معرفی و شناخت علی اکبر دهخدا
حروفچین: پرستو نادرپور