چند روز بعد از انتشار اطلاعات بانوان سيد که يک شماره از آن را خريده بود پيش من آمد، تا نشست گفت:
«يک شعر گفتهام خواهش ميکنم در مجله چاپ کن. برايت بخوانم:
«رو اي قاسم سمناني پست برو از خانة ما دست بشوي.»
سيد چند بيت شعر که در تمام آنها صحبت از نادرستيهاي قاسم سمناني بود خواند. جلويش را گرفتم:
«سيد، اولاً قاسم سمناني کيه؟»
«قاسم، نوکري بود که پيش ما بود. اهل سمنان بود. غير از اينکه هرروز مقداري از روزي خرج ميخورد يک ساعت مرا هم دزديده و رفته است.»
«خوب، سيد شعر تو چه ربطي به مردم دارد؟ چرا شعر قاسم را در مجله چاپ کنيم؟»
سيد، مجلة اطلاعات بانوان را باز کرد و گفت:
«گوش بده اين شعري را که خانم لعبت شيباني گفته برايت بخوانم.»
برو اي مرد برو از تن من دست بشوي
دورشو، دور که در خلوت من کامي نيست
بعد شاعره ميگويد:
نقد ده سال جواني که ربودي از من
چيست امروز بگو چيست بجز مرگ اميد
در آخر اضافه ميکند:
بندة بستر آلودة هرناکس و کس
باچه روباز به کاشانة ما آمدهيي
کودکان راز تو جزنام پدر بهره نبود
دورشو دور که اين ره به خطا آمدهيي
«خلاصه ميخواهم ببينم اين دعواي زن و شوهر مگر به من مربوط است. اگر از پدر بچهها ناراضي است کاري ندارد مهرش را حلال کند و جانش را آزاد. ديگر شعر گفتن و چاپ کردن ندارد. اگر به نظر تو خوبست پس شعر قاسم سمناني مرا هم چاپ کن...»
برگرفته از کتاب آسمون ريسمون
نوشتة ايرج پزشکزاد