خانه نقد ايراني نقد خارجي بايگاني
در جستجوی آرامش و زیبایی

يادداشتي بر آثار پیتر هانتکه از فلکلر ویکهورست/راینشر مرکور

برگردان: پرویز جاهد


 


نقد و بررسی آثار پیتر هانتکه


 


«پیتر هانتکه» در 6 دسامبر سال 1942 در جنوب اتریش به دنیا آمد. پس از اخذ دیپلم دبیرستان در گراتس  به تحصیل در رشته حقوق  پرداخت. در سال 1966 در جلسه‌ي رسمی گروه 47، اعضای سرشناس آن را به عدم درک درست ادبیات متهم نمود. سپس درمقاله‌ای با عنوان « ادبیات رمانتیک» نظریه‌ی سارتر را در مورد تعهد در ادبیات رد کرد. نخستین رمان او، «زنبورها 1966» و اولین نمایشنامه اش «اهانت به تماشاگر» است. هانتکه نویسنده‌ای نوگرا است و این نوگرایی را در مضمون و شیوه‌ي بیانی او ‌می‌توان دید. منتقدی درباره‌اش نوشت: این بیتل کمرو، در صحنه ادبیات یک آنارشیست است.


 


هر کس امروز او را ببیند، به سختی می‌تواند تغییری در ظاهرش مشاهده کند. هر چند تا حدی از انبوهی موهایش کاسته شده باشد. در عکس‌های جدیدش، برخلاف گذشته، لبخندی دیده می‌شود که سعی می‌کند صمیمانه باشد. پیتر هانتکه با زمان پیش رفته است و این گذشت زمان را در آثارش نیز می‌بینیم. این آثار حداقل نوشته‌های اخیرش – که به فرم و درون مایه واحدی رسیده‌اند، همان مفاهیم عصیانگرانه را که شرط نخستین موفقیت‌های هانتکه بوده‌اند، در خود دارند. هانتکه با اولین نمایشنامه‌اش – اهانت به تماشاگر-1966، جنبشی را در ادبیات آلمان پدید آورد. این جنبش هیچ جنبه توهین آمیزی نداشت، بلکه در واقع اعتراضی علیه عامه گرایی در یک ضد درام بود که تمام قواعد اجرا و تماشا را بر هم  می‌زد و تماشگران را علیه وراجی‌های نمایشی می‌شو راند. به زودی این نویسنده‌ی جوان  به هنگام گرد همایی «گروه47» در دانشگاه پریسنتون تمام توجه‌ها را جلب کرد و ناگهان خیز بلندی برداشت و شیوه‌ی بیانی ناتوان نئورئالیست‌ها را زیر سوال  برد: « من متوجه تسلط نوعی شیوه‌ی بیانی ناتوان بر نثرمعاصر آلمان شدم. عوام، رستگاری را تنها در توصیف جستجو می‌کنند که بنا به ماهیتش آسانترین شیوه‌ی آفرینش ادبی است. زمانی  که راه تحول مسدود است، یک نویسنده تنها می‌تواند به توصیف جزئیات بپردازد. از اینجا است  که یک دوران پایان ناپذیر در ادبیات آلمان شکل می‌گیرد و این تکیه کلام مضحک «نئورئالیسم»  ورد زبان همه می‌شود. . . . در پائیز  1967انتشارات« رزيدنس» اولين قطعات كوتاه منثورش را منتشر مي‌كند.


یک سال بعد نمایش نامه‌اش به نام «گاسپار» در فرانکفورت و اوبرهاوزن به روی صحنه می‌رود. این نمایشنامه علی رغم انتظاراتی که عنوانش برای تماشا گران بر می‌انگیخت، داستان«گاسپارهاوزر» کودک عقب مانده معروف نبود. در این نمایشنامه هانتکه می‌خواست نشان دهد. چگونه کسی که کاملاً فاقد هر گونه امکان ارتباطی است می‌تواند از طریق سخنرانی به حرف در آید. در واقع این ارتباط بین اشیاء و مفاهیم بود که گارسپار را قادر ساخت به تقویت استعدادهای ذاتی‌اش بپردازد: «از وقتی که توانستم حرف بزنم، قادرم هر چیزی را سر جای خودش بگذارم. » در 1970 انتشارات اوستریان کتابی را تحت عنوان « دروازه‌بان  از نقطه‌ی پنالتی می‌ترسد» از این نویسنده منتشر کرد  که عنوانش حتی در حافظه‌ی کسانی که در زمره‌ی خوانندگان آثارش نیز نبودند باقی ماند. در این کتاب هانتکه داستان «یوزف بلوخ» مکانیک و دروازه‌بان سابق فوتبال را باز می‌گوید که پس از دست دادن شغلش یک زن صندوقدار گیشه سینما را بدون هیچ انگیزه‌ی روشنی به قتل می‌رساند. البته برای خوانندگان از قبل روشن است که بلوخ احتمالاً در موقعیت اشفته‌ای قرار داشته است. هانتکه این داستان به ظاهر جنایی  را به گونه‌ای روایت می‌کند که بر خلاف انتظار خواننده به اثر کاملا متفاوتی بدل می‌شود. برای او خود «کنش» جنبه‌ی قطعی ندارد بلکه این «واكنش» مجرم است که اهمیت دارد. تحول درونی و به دنبالش تحول ظاهری بلوخ. در اینجا هانتکه نوعی الگوی روایتی را بنا می‌کند که با چند استثناء در آثار بعدی‌اش دنبال می‌شود. پروتاگونیست خود را نادیده می‌انگارد و به همین دلیل اشیاء مکان‌ها مفاهیم خاص خودشان را دارند و در یک جهان فعال ناهمگون پدیدار می‌شوند. ظهور و سقوط ادبی هانتکه مبتنی بر سه مفهوم اصلی است: عزیمت، رسیدن به مقصد، و خوشبختی. حتی به نظر می‌رسد که این مفاهیم شرایط کار او به حساب می‌آیند. در« تاریخچه قلم» 1982، می‌خوانیم: «من تنها با تکرار  می‌توانم  به درک واقعی برسم. » و تکرار در نزد هانتکه یعنی پناه بردن به طبیعت، تعیین هویت اجزایی که وسیله‌ی استواری کل‌اند و بنا کردن شخصیت‌های که تنها در ارتباط با شیوه‌ی زندگی خاص خویش مطرحند. اینها تکرار به مفهوم واقعی کلمه اند: نزدیک شدن به جوهر پدیده‌ها از طریق نوشتن. این تنها شخصیت‌های هانتکه نیستند که پیوسته در سفرند بلکه خود او نیز بیشتر روزگارش را در سفر می‌گذراند. در1987هانتکه چند هفته‌ای را در ژاپن گذراند. برای او سفر یک نقطه‌ی پایان یا یک دور تسلسل ادبی عزیمت و رسیدن نیست. خودش می‌گوید: «من سفر می‌کنم چون می‌خواهم در جای دیگری گام بردارم. برای مثال پرینس جائی است که شخص می‌تواند مسیر پیاده روی خود را تعیین کند. جائی است که شخص می‌تواند خوب ببیند و خوب بشنود. هر کس یک یا دو چشم انداز دارد که می‌تواند مکرراً به آن رجوع کند. » هانتکه هیچ‌گاه خود را به الگوهای روایتی مرسوم مقید نکرد. به همین دلیل آثارش به لحاظ ساختار روایتی  متفاوتی که دارند   برای بسیاری از مردم بی‌معنی به نظر می‌رسند. به هر حال شاید این تنها عاملی باشد که انتظارات ما را به یاس مبدل می‌کند. ما دنبال آثار هیجان انگیزی از قبیل آثار تریلر یا داستان‌های عشقی هستیم. البته این واقعیت که او دقیقا همان نویسنده‌ی مورد نظر و دلخواه برخی منتقدین ادبی است، نباید مکتوم بماند. در نظر آنان  هانتکه به مثابه مهمان عزیزی است که حضورش به آنها جرئت بخشیده تا مرگ هنر روایتی را اعلام نمایند. هانتکه آن مرثیه خوانی‌ها را پشت سر گذاشته است. برای این گفته دلیل خوبی وجود دارد که اگر امروز تنها یک ادبیات زنده وجود داشته باشد  که از خاک خویش تغذیه کرده و تجدید قوا کند، همان  آثار هانتکه است. ولی در عین حال باید اذعان  داشت  که «زن چپ دست»‌ از جمله ضعیف‌ترین آثارش محسوب می‌شوند، چرا که درآن بیش از همیشه بر دیالوگ تکیه کرده است. روشی که هیچ‌گاه درآن موفق نبوده است. این نکته در مورد نمایشنامه‌های دیگرش مثل «راه دراز مدور» 1981و «نمایشنامه پرسشی» 1989نیز صدق می‌کند.


هانتکه را می‌توان هر چیزی خطاب کرد جز یک دراماتیست. گرچه شاید این حرف برای او خوشایند نباشد اما شعر دراماتیک او- راه دراز مدور- که تم آن کشمکش خانوادگی بر سر خانه‌ی پدری است جز یک مناجات مفاخرانه چیزی نیست. ماهیت استعاره‌گونه اشعارش در شدیداللحن‌ترین  فرمان‌های روحانی مآبانه شخصیت هایش با تکرار جملات آمرانه‌ای نظیر «منتظر جنگ دیگری نباشید. . . . به کشور بنگرید. . . از بیهودگی دست بر دارید »  اشکار می‌شود. هنوز این سوال مطرح است که هانتکه با قطعه‌های نمایشي‌اش در پی بیان چه مفهومی است. درهر صورت این قطعه‌ها خشم و غضب آدمی را بیشتر از تحسین و تمجید بر می‌انگیزد. این گفته درباره‌ی برخی از داستان‌ها و رمان‌هایش نیز صادق است. هانتکه مجددا ً با فراغت بیشتربه قانونمند کردن تعبیرش از شعر پرداخته است. در «تاریخچه قلم» می‌نویسد‌: « آنچه می‌نویسم هنگامی معتبر است که بتوانم  به آسانی جهان را تکرار کنم. هنگامی که موفق شدم جهان را به سادگی تکرار کنم آن گاه می‌توانم صحت نوشته‌ام را تایید نمایم. » هانتکه خواهان ترسیم واقعیت‌های موجود نیست، بلکه ترجیح می‌دهد به مسائل درونی شخصیت‌هایش بپردازد. خطر تداعی معانی تکنیکی که هانتکه در آثارش به کار می‌گیرد اسا ساً منجر به انکار زبان شناسی امروزی می‌شود. تا حدی که خواننده مجبور است مفهوم را به واسطه‌ی پیچیدگی ظریف ناشی از ترکیب معانی مختلف در یابد. اگر آثارش قبلاً خطر گریزان نمودن خواننده را در پی داشت. امروز حتی می‌تواند بیزاریش را  نیزسبب شود. در تازه‌ترین مصاحبه‌اش با مجله‌ی استرن در این مورد صحبت کرده است. در عین حال برخی شواهد نیز توسط آدلف هاسلنیگر در کتاب اخیرش به نام «جوانی یک نویسنده» آمده که بر این نکته صحه می‌گذارد. پارامترهای در دست مبنی بر اینکه آثار اولیه هانتکه، با جستجو برای یافتن کلمات مناسب  وعشق دیوانه‌وار در توصیف همراه بوده که امروز نیز نوشته هایش قابل تشخیص است. خواهر خوانده‌اش مونیکا با ترس به یاد می آورد: «دوران تشنج آمیز نوشتن او در خانه‌اش در گریفن سپری شده است. زمانی که او آمرانه خانواده‌اش را وادار می‌کرد، در رنج ناشی از تردید و شکنجه ناشی از کارش سهیم شوند. گاهی اوقات درماندگی در الهام تمام اعتماد به نفس او را از بین می‌برد. جستجوی رنجبارش برای  یافتن یک واژه که ساعت‌ها به طول می‌انجامید. تنها هنگام نوشیدن آن هم در نیمه شب به نظر می رسید» هانتکه که تحت سرپرستی پدر خوانده‌ای  بزرگ شده بود که همیشه مست می‌کرد و او را به باد کتک می‌گرفت، ارتباط نزدیک و صمیمانه‌ای با مادرش داشت. مادری که او را در داستان «بدبختی را انتخاب کن» 1972 تصویر کرده است: « خود را با زندگی شخصیت‌های این داستان‌ها مقایسه کند. هر داستان برای او  درحکم توصیف‌گر زندگی خصوصی‌اش بود. به این ترتیب او برای نخستین بار سعی کرد درباره خودش حرف بزند و درونیات  خود را بروز دهد. با خواندن هر کتاب، این ویژگی را در خود تقویت می‌کرد. بدین‌گونه تجربیات من نیز افزایش می‌یافت. » با خواندن هر کتاب جدید هانتکه، ما خوانندگان آثارش بیشتر به شخصیت واقعی اوپی می‌بریم، حتی اگر بخواهد خود را ُپشت شخصیت‌های آثارش پنهان کند: «اگر می‌خواهی همه چیز را در مورد کسی بازگو کنی، هیچ چیز را افشا نکن. » این جمله می‌تواند شعار کلی آثارش محسوب شود. آنچه که در نهایت می‌توان از آثار نویسنده‌ای چون پیتر هانتکه با ظرافت زبان شناسانه و دقت  وسواس گونه در یافت، توجه به گسترده‌های روح -غالباً دلتنگی ها-است. به شرطی که به عمق آثارش توجه شود. او در کتاب «دنیای درونی دنیای بیرونی دنیای درون» 1969را می‌نویسد: «من نه یک شخص خیالبافم، نه یک زاهد تارک دنیا و نه یک برج عاج نشین» این گفته هانتکه را باید برای کسانی بازگو کرد که او را به عنوان یک نویسنده‌ی سیاسی نمی‌شناسند. اخیراً کتابی از هانتکه به عنوان  جنگ جهانی دوم، مردم زادگاه هانتکه – گریفن در کارنتن( 6دسامبر1942)- دو زبانه بودند وبا لهجه‌ی اسلاوی –اتریشی صحبت می‌کردند. اما هانتکه به رغم تسلط کاملش  بر زبان اسلاوی یک اسلاو نشد. اما اکنون دیگر به عنوان یک خارجی احساس می‌کند که در خانه‌اش در اسلا ونیا به سر می‌برد. هانتکه  در آثار اخیرش مثل«خستگی1989، جعبه گرامافون» 1990و «روز موفق » 1991سعی دارد خود را آزادانه‌تر بیان کند. در «خستگی » می‌خوانیم که در روزهای اول، او خستگی را تنها یک ضعف جسمی می‌دانست: «تا جائی که حتی نتوانی انگشت کوچکت را خم کنی یا به زحمت پلک چشمانت را بگشائی. » او می‌کوشد اشکال مختلف خستگی را بیان کند. خستگی زندگی زناشوئی و خستگی ناشی از کار روزانه: «خستگی به انسان منزوی برکت می‌بخشد. هر چه بی‌خوابي‌های شبانه فیلیپ مارلو برای رفع مشکلاتش بیشتر می‌شود، هوشیارتر و بهتر می‌شد. خستگی اُدیسه باعث شد که بتواند دل نائوزیکا را به دست آورد. خستگی، انسان را دوباره جوان می‌کند و موجب می‌شود که جوان تر از همیشه نشان دهد. همه چیز در آسایش ناشی از خستگی شگفت انگیز خواهد بود. . . . » هانتکه با نوشتن «خستگی»  و آثار تجربی بعدی‌اش به استاد مسلم زبان تبدیل می‌شود. در این آثار تخیلات و تصورات نویسنده به گونه‌ای خود را می‌نمایانند که انگار برای ابد مقرر شده‌اند و نیازی به توصیفات اضافی ندارند. حتی «جعبه گرامافون» نیز  که ظاهراً تم غیر متعارفی دارد، به همین شکل نوشته شده است. اثری توصیفی  که بر اساس بالاترین حد تمرکز شکل گرفته است. در این اثر او بر آن است که رد پای گرامافون‌ها را دنبال کرده و در جستجوی مکان‌هایی بر آید  که در آن موسیقی بیتل‌ها (آیا دوباره چنین عشقی جهان را مسخر خواهد کرد؟) ضرباهنگ جوانی را تعیین می‌کرد. هانتکه با آرامش فوق العاده‌ای جستجویش را در رد پاهای گذشته، روایت می‌کند. در این اثر هیچ چیز زیادی نیست، نه نجوا و  نه سرود ستایش. رابطه هانتکه با جهان پیرامونش به آرامش رسیده است. این را می‌توان در آخرین اثرش –روز موفق- دید. در« روزموفق» او تمی را بر می‌گزیند که قبلاً در «تاریخچه قلم» به کار گرفته بود. عالی‌ترین لحظه‌ی روز، لحظه‌ای است که در انسان میلی غریب به حرکتی مهر آمیز شکل می‌گیرد. نیاز به حرکتی دائماً پیشرونده. هانتکه نمی‌خواهد تنها یک لحظه شاد،‌ یعنی  کوتاهترین بخش یک روز را توصیف کند بلکه هدفش ارائه تصویری از زیستن در آرامش و سکون است. نقطه ی شروع  اثرش یک تصویر شخصی از ویلیام هوگارت است. خطی نسبتاً خمیده به نام ((خط زیبایی و ظرافت))از میان پالت نقاش کشیده می شود وآن را به دو نیمه تقسیم می‌کند. تصویر یک چوپ اره شده. ابتدا باید شکاف یا محل فرورفتگی اره در چوپ را پیدا کنید. اگر اره عمیقاًً در چوپ فرو رود که دندانه‌های آن ناپیدا باشد، آن گاه ناگهان اولین تلالو خورشید در میانه‌ی روز بر می‌تابد. یک روز نتیجه بخش زمانی خواهد بود که اجازه دهیم همه چیز خود به خود اتفاق بیفتد یا اینکه پذیرای آنچه که روی می‌دهد باشیم: «او گذاشت همه در آن سوی پنجره جریان یابد. . . » بیان روایتی هانتکه برای مشاهده‌ی هر چه دقیق تر اشیا ء بر جدا سازی خواننده از آنچه توصیف می‌شود استوار است، این شیوه بیانی که از یک حس هوشمندانه نشات می‌گیرد، تمام الگوهای مرسوم داستان نویسی را پس می‌زند. به نظر هانتکه این الگوها از ارائه دیدگاه‌های جدید در زمینه مسائل جهان عاجز است. در «روز موفق» او بیشتر از هر اثر دیگرش، درگیر زبانی است که مستقیماً از طریق روایت به سطح  می‌رسد. این نویسنده اتریشی در آثار خود تصاویری از متمرکزترین جلوه‌های هیجان و زیبائی را برای ما ترسیم می‌کند. یقیناًحق با هانتکه است هنگامی که سال ها پیش در «تاریخچه‌ی قلم» می‌نویسد: «من زیبائی را در نوشتن کشف می‌کنم. »


 


برگرفته از مجله‌ي دنياي سخن


حروف‌چين:‌ نازنين برگستوان


نسخه قابل چاپ
شناسه : FC2228
تاريخ ارسال : جمعه 15 شهریور 1387
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
كمدى هاى تهديد، سكوت هاى هارولد پينتر - استيون اچ گيل

10 گام برای قوی نوشتن - لیندا جورج

آیا عشق ورزیدن هنر است؟ - اریک فروم

روزنامه‌نگاری، نوشتاری نوین - کریستف بالایی

روایت زندگی از ورای گور - نشریه اکونومیست

آیا زندگی مثل این است؟ - ویرجینیا وولف

گتسبی و رویای آمریکایی - کنت تاینان

هنر خلق حماسه - امبرتو اکو

ساختار داستان‌های آلیس مونرو - دني ال مناکر؛ ويراستار مونرو در نيويورکر از اواسط دهه 1980 تا 1994

ماهيت تراژدي چیست؟ - آرتور ميلر

چرا به تئاتر می‌پردازم؟ - آلبر كامو

جايگاه راوى در رمان معاصر - تئودور آدورنو

معیارهایی برای نقد و ارزشیابی داستان‌های کوتاه - رامين مستقيم

اهميت درك صحيح جايگاه در داستان - جان ال كيمي

کوه جادو اثر دوره میانسالی - اینگه درسن

عصر بدگماني - ناتالي ساروت

ناباکف شگرف می‌نویسد مثل رویا - مایکل شی بون

هابرماس، مدافع ناقد مدرنیته - ال. ‌ای. ‌‌هاو

نقد و تفسير فيلم‌هاى دنباله‏دار - امبرتو اكو

نظر من دربارة رمان تهوع - آلبر كامو

مفهوم هنر - پل والری

همینگ‌وی: جشن مشترك - ماریوبارگاس یوسا

در جستجوی آرامش و زیبایی - فلکلر ویکهورست/راینشر مرکور

نقش و جایگاه نوین نویسندگان در عصری که موفقیت به افتخار ترجیح داده می‌شود - ماریو وارگاس یوسا

در بارة بيگانه - آلبر کامو

من حامل پيام هستم نه منشأ آن! - جمعی از منتقدان

خاطره ی دلبرکان غمگین من - عطالله مهاجراني

نقد دانشگاهي و نقد تفسيري - رولان بارت

نقدِ«پارکر اَندرسِن فيلسوف» - آلفرد کازين

نقد نه - نه - رولان بارت

يا قصه‌اي بگو، يا بمير! - تزوتان تودورف

مکتب‌ها و جنبش‌هاي نظري - جاناتان کالر

تحليل متن اميرارسلان - کريستف بالايي

گوشه‌اي پاک و روشن - فرانک اوکانر

رمان به روايت ويرجينيا وولف - ميريام آلوت

پي‌نوشت بر نام گل سرخ: پست مدرنيسم، طنز، لذت بردني - امبرتو اكو

روايت يا توصيف؟ - جورج لوكاچ

فرياد اعتراض ولفگانگ بورشرت - هانريش بل

دربارة فرانتس کافکا - جورج لوکاچ

دست‌هاي استخواني نويسنده‌، در داستاني با اخلاقي جذامي - علي چنگيزي

پاسخ کافکا - در نبرد بين خود و جهان، جهان را ياري کن! - رولان بارت

شعر سانتياگو و مانولين - ليندا واگنر

جهان داستايفسکي - ادوارد هلت کار

ويکتور اشکلوفسکي - ويکتور اشکلوفسکي

دربارة نشو و نماي نقد ادبي و شعر - ويکتور اشکلوفسکي

در بارة اسحاق بابل1 - ويکتور اشکلوفسکي

نقد« اي آفتاب غروبگاه» - ادوارد جي. اُبراين1

نقد ويرانه‌هاي مدور - باربارا جوان شافر

قرعه‌کشي - کليانت بروکس/ رابرت پن وارن

نقد علامت‌ها و نشانه‌ها - روي جانسون

بيگانه، قصة خورشيدي - رولان بارت

نقد« دوشو» و «گنج» - لاينل تريلينگ

يادداشتي دربارة نام ‌بنجي - ويليام ديويس

در بارة فيودور داستايفسکي و نيکلاي گوگول - يوري تينيانف

دربارة پوشکين - بوريس آيخن باوم1

اندر خبر ويت جان آپدايك - لوئيس منند

دنياي داستاني مارگريت دوراس - هانري هِل

بي‌همگي: تصادف، خودآگاهي و معنا - اليزابت درو(Elizabeth Drew)، مادس هاآر(Mads Haahr)

رديابي «بنگ» - رنه ريس اوبر

رديابي «بنگ» - رنه ريس اوبر

زمان درنظر فاکنر - ژان پل سارتر

پديدة ضد رمان - ژان‌پل سارتر

نگاهي به «آدم‌کش‌ها»ي همينگ‌وي - کلينت بروکس و رابرت پي وارن

اندر احوالات يک ترجمه (صنعت از حلوا غوره ساختن) - اسماعيل گلهراني

رام کردن دن آرام - محمد بهارلو

واکنشي در برابر تقليل زبان - محمد بهارلو

گذري بر پروست و من - اسماعيل ‌گُلهراني

داستاني کنايي و معماوار - فتح‌الله اسماعيلي

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate