برگردان: فرهاد غبرایی
جشن بيكران را نخستين بار در نيمة سال 1964، كه چاپ انگليسي آن تازه منتشر شده بود، خواندم. بیدرنگ با قهرمان اين يادهاي لطيف احساس يگانگي كردم. در آن زمان من هم، مثل همینگوی كتاب، جواني بودم كه دورة كارآموزي ادبیخود را در پاريس طي میكردم. اين نقد را در همان زمان بر كتاب نوشتم.
روزنامهها عادتمان داده اند كه او را با يكي از شخصيتهايش بياميزيم. زندگینامه او چيست؟ زندگینامه يك مرد ميدان: سفرها، خشونتها، ماجراها و گهگاه، بين دورههاي باده گساري و شكار و سياست، ادبيات. همانقدر شيفته ادبيات بود كه گاه و بيگاه شكوهمندانه به مشت زني و شكار میپرداخت. داستانهاي كوتاه و رمانهاي او، تقريباً چون فراوردة جانبیزندگي پرماجرايش، واقع گرايي و موثق بودن خود را مديون زندگي او هستند. اگر موضوع از قرار ديگري بود، هيچ يك از اين حرفها درست نمیبود، و همینگوی خودآشفتگي را برطرف میكند و در آخرين كتابیكه نوشته، يعني جشن بيكران، همه چيز را صاف و پوست كنده شرح میدهد . كي باورش میشد كه اين جهانگرد خوش مشرب و خوشخو در اواخر عمر گذشتهاش را از ميان هزاران ماجرا – جنگها، زنها، استثمار – كه از سرگذرانده بود گردآورد و با اندوهي حسرتبار تصوير مرد جواني را برگزيند كه سوداي شورانگيز نوشتن در سر دارد. هرچيز ديگر، ورزش، لذتهاي ديگر، حتي كمترين شاديها و سرخوردگيهاي روزمره، و البته عشق و دوستي، گرد اين آتش دروني میچرخد، آن را میانبارد و در آنجا يا محكوم میشود و يا تأييد. كتاب زيبايي است كه در آن به سادگي و خودماني نشان میدهد كه چگونه دغدغه اي هم ممتاز است و هم اسيركننده.
شور نوشتن لازم است، اما فقط نقطة آغاز است. بدون آن «انضباط خوب و خشك» كه همینگوی در جواني در پاريس بين 1921 و 1926 در آن استاد شد، سالهايي كه در اين كتاب آورده و به قول خودش «تهيدست و بسيار خوشبخت» بود شور نوشتن بیفايده است. پيداست كه اين سالها سالهاي دربدري و زندگي كولي وارش بود؛ روزها را در كافهها میگذراند، به مسابقات اسب دواني میرفت و كارش شُرب مدام بود. در واقع، نظم پنهاني بر اين «جشن بيكران» حكمروا بود و بینظمیحقيقتاً شكلي از آزادي و آغوش گشودگي ِپيوسته بود. همة كردارش به يك كانون متوجه میشد: كارش. البته زندگي كولي وار میتواند تجربة مفيدي باشد (اما نه بيشتر و نه كمتر از ديگر تجارب) تا آنجا كه كسي سوار كار ماهري میشود كه اسب بر زمينش نزند. همینگوی نشان میدهد كه در داستانها، ديدارها و گفتوگوها قوانين خشكي را بر خود تحميل كرده است تا در آبهاي متلاطمیكه در آن بادبان كشيده است از كشتي شكستگي دوري كند. «تربيتم چنان بود كه پس از غذا، پيش از نوشتن و هنگام نوشتن هرگز مشروب ننوشم. داستاني دربارة آنچه میشناختم مینوشتم. » با اين حال، در آخرِ يك روز خوب، با جامیكِرش از خودش پذيرايي میكند. نمیتواند پيوسته با شور و شوق يكساني كار كند؛ گاه در برابر كاغذ سفيد احساس خلأ و دل افسردگي میكند. بعد با خود زمزمه میكند: «نگران نشو. پيش تر هميشه نوشته اي، حالا هم میتواني بنويسي. تنها كاري كه بايد بكني اين است كه جملة خوبیبنويسي. حقيقي ترين جملهاي را كه میداني بنويس. » براي برانگيختن خود، هدفهاي افسانه اي پيش روي خود میگذارد: «داستاني دربارة هر چيزي كه میدانم مینويسم. » و وقتي داستاني را به پايان میبرد، پيوسته احساس خلأ، اندوه و در عين حال شادي میكند، انگار كه تازه از عشقبازي فارغ شده است.
درست است كه به كافهها میرفت، اما از آنجا چون دفتر كارش استفاده میكرد. پشت آن ميزهاي مرمرِ بدل در تراسهايي كه مشرف به باغ لوكزامبورگ بود، برخلاف اوراههايامريكاي لاتين در خيابان كوخاس ، نه در عالم هپروت سير میكرد و نه براي فضل فروشي مینشست. نخستين مجموعههاي داستانهاي كوتاهش را آنجا نوشت و و فصلهاي خورشيد همچنان میدمد را همان جا اصلاح كرد. و اگر كسي مزاحمش میشد، با رگبار ناسزا او را میراند. صفحههايي كه در آن نقل میكند چطور در باغچة لي لا با مزاحم برخورد كرد گنجوارهاي از ناسزاست. (سالها بعد، ليساندرو اونرو شبیهمینگوی را در نوشتگاهي درهاواناي كهنه ديد. با كمرويي و احترام به سوي نويسنده اي كه میستود رفت و تا با او خوش و بش كند، و همینگوی كه ايستاده پشت پيشخان چيز مینوشت با مشتي او را از سر واكرد. ) میگويد پس از نوشتن نياز به خواندن داشت، تا آنچه میخواهد بگويد وسوسهاش نكند. اين اوقات دشواري است، چون براي خريدن كتاب پول ندارد، اما سيلويابيچ، مديرة كتابفروشي شكسپير و شركا به او كتاب قرض میدهد؛ همينطور دوستاني مثل گرترود استاين، كه گذشته از آن در خانهاش نقاشيهاي زيبا، محيطي دوستانه و كيكهاي خوشمزه میيابد.
اشتياقش به آموختن براي نوشتن در پس همة كردارش نهفته است و همين سلايق و روابطش را تعيين میكند. و هر چه مانع اين هدف باشد، مانند آن مزاحم، بدون لحظهاي درنگ طرد میشود. دغدغهاش چون گردبادي است. بياييد مسابقة اسب دواني را مثال بزنيم. با سواركاران و مربيان طرح دوستي ريخت تا از آنها براي مسابقه خبر محرمانه بگيرد. روز بخت به او رو آورد و اسبها سبب شدند در رستوران ميش غذا بخورد، و آنجا جويس را ديد كه با زن و فرزندانش به زبان ايتاليايي حرف میزند. بعلاوه دنياي مسابقات اسب دواني براي كارش دستمايه فراهم میآورد ( و خودش مهم ترين دليل ديدن اين مسابقات را همين میداند). اما غروب دمی پي میبرد كه اين هوس وقتش را تلف میكند و خودش هدف شده. پس بیدرنگ اين هوس را سركوب میكند. عين همين موضوع در مورد روزنامه نگاري كه از راه آن زندگي میكرد، پيش میآيد؛ به رغم اينكه مجلاتامريكاي شمالي هنوز از پذيرفتن داستانهايش خودداري میكردند، روزنامه نگاري را كنار میگذارد. گرچه ادبيات دغدغة بيامان و حياتي همینگوی جوان است، كمتر در جشن بيكران از آن نام میبرد. اما پيوسته در پس هزار شكل نهان است وخواننده آن را نامرئي، بیخواب، و سيري ناپذير احساس میكند. وقتي همینگوی به بارانداز میرود و مثل حشره شناسي آداب و فن ماهيگيران سِن را مطالعه میكند، در گفتوگوهايش با فورد مَدوكس فورد، يا وقتي كه به ازراپاوند مشت زني میآموزد، وقتي سر میكند، حرف میزند، و میخورد و حتي میخوابد، جاسوسي در درون اوست كه با چشمهاي سرد و واقع بين تجارب را بر میگزيند يا رد میكند و دسته بندي میكند. هرشب كه به آپارتمانشان در كاردينال لوموئن برمیگردد، همسر همینگوی از او میپرسيد: «امروز چيزي ياد گرفتي؟ تاتي؟»
در يكي از فصلهاي پاياني جشن بيكران، همینگوی به ياد همكاري از نسل خود، يعني اسكات فيتزجرالد میافتد. فيتزجرالد كه با نخستين كتابش كه در اوان جواني نوشته بود مشهور و ميليونر شده بود در پاريس نويسندهاي است ناتوان از مهار زدن بر خود. مَركب بیبند و باري او و زلدا را به اعماق الكل، ديگرآزاري و روان نژندي میكشاند. اين صفحات شبيه آخرين صحنة وداع با اسلحه است كه در آن در زير سطح روشن نثر جريان يخ آلودي روان است. همینگوی انگار زلدا را مسئول زوال زودرس فيتزجرالد میداند؛ همو بود كه با حسادت به ادبيات شوهرش را به سوي زياده روي و سبك زندگي مجنون وار سوق داد. اما ديگران خودِ فيتزجرالد را به جنون و كشاندن زلدا به آسايشگاه و مرگ متهم میكنند. دليلش هر چه باشد، يك چيز روشن است: زندگي كوليوار تنها در صورتي میتواند به ادبيات ياري رساند كه بهانه اي براي نوشتن باشد: اگر جريان وارونه شود (چنانكه مكرراً میشود) زندگي كوليوار و بیبندوبار نويسنده را میكشد.
زيرا ادبيات سودا است و سودا انحصارطلب است. رقيب برنمیتابد، نيازمند هر گونه ايثار است و خود نَم پس نمیدهد. همینگوی در كافهاي نشسته است و زن جواني كنار اوست. با خود میگويد:«تو از آنِ مني و سراسر پاريس مال من است، اما من از آنِ اين دفتر و قلمم. » معناي بردگي دقيقاً همين است. وضع نويسنده غريب و تناقضآميز است. امتيازش آزادي، حق ديدن، شنيدن و تحقيق در همه چيز است. مجاز است در ژرفناها غوص بزند، به قلهها صعود كند. همة واقعيت از آن اوست. مقصود از اينامتياز چيست؟ خوراك دادن به ديو درون كه در دستش اسير است، همة اعمال و كردارش را معين میدارد، سنگدلانه عذابش میده دو تنها با عمل آفرينش – موقتاً – تسكين میيابد، آنگاه كه واژگان سرريز میكند. اگر كسي اين هيولا را برگزيند و در اندرونش جا دهد، ديگر گريزگاهي برايش متصور نيست. بايد هر آنچه دارد و ندارد به او بدهد. هنگامیكه همینگوی به ديدن گاوبازي میرفت، از سنگرهاي جمهوري خواهان در اسپانيا ديدار میكرد، فيل میكشت يا مست و خراب میافتاد، در ماجرا يا لذت غرقه نمیشد، بلكه مردي بود كه هوسهاي اين جانورِ يكتا و سيري ناپذير را ارضا میكرد. زيرا براي او، همچون هر نويسندة ديگر، مهمترين چيز نه زندگي، كه نوشتن باشد.
امروز خواندن اين كتاب، با هر آنچه اكنون از همینگوی كه آن را نوشته و روابطش با شخصيتهايي كه در صفحات كتاب كشف كرده میدانيم، به جشن بيكران معناي متفاوتي میدهد. در حقيقت سلامت و خوشبينياي كه مینماياند، ساختارهايي ادبیاند كه ربطي به واقعيت دراماتيكِ زوال تن و جان نويسندهاش ندارد. او درست در پايان راه ادبیخويش است و بدان به ديدة شك مینگرد. همچنين میداند كه ديگر از نقصان سريع استعدادهاي جسمیكه در آن زمان بدان مبتلا بود بهبود نخواهد يافت. اما خوانندة امروز از زندگینامههاي همینگوی در سالهاي اخير خبردار است و از اين دانش سرنخهايي به دست میآورد كه به وسيلة آن، با خواندن بين سطورِ اين گواهي، از ريشههاي ادبینويسندهاي بزرگ، كه در ابتدا اين همه شفاف و سرراست مینمايد، ضايعة اندهباري را كه در پس آن نهفته است كشف كند.
كتاب، بيش از آنكه خاطرة حسرتبار جواني باشد، طلسمیجادويي است، كوششي ناآگاهانه به بازگشت از راه خاطرات واژهها به ذروة زندگيش، دَمیاز اوج جنب و جوش و نيروي آفرينندگي، تا جوش و خروش و شفافيتي را كه اكنون به سرعت رو به كاستي است بازيابد. همچنين كتاب انتقامیپس ار مرگ است، تسويه حسابیبا همراهان پيشين ادبیو جان كولي وار. كتابیرقتبار، واپسين نغمة قو – زيرا آخرين كتابیبود كه نوشت – كه در زير جلوة خاطرات فريبندة جواني اعتراف به شكست را پنهان میدارد. مردي كه سرشار از استعداد و شادماني و مالامال از آفرينندگي و سرزندگي در پاريس جنون زدة دهة 1920 چنين به كار آغاز كرد، چنان كه ظرف چند ماه توانست شاهكاري را – خورشيد همچنان میدمد – بيافريند، در عين حال كه همة شهدهاي گواراي حيات را مینوشيد – صيدقزل آلا، تماشاي گاوبازي در اسپانيا، اسكي بازي در اتريش، شرط بندي در اتريش، شرط بندي روي اسبها در سن – كلو، شرب مدام در باغچة لي لا – اينك مرده است، شبحي است كه میكوشد از راه آن حيلة تردستانة پيرسالي كه بشر اختراع كرده است تا پيروزي توهمآميز بر مرگ را به دست آورد، يعني ادبيات، چنگ اندازد.
اكنون میدانيم كه كتاب سرشار از تنگ چشمیو عناد نسبت به دوستان ديرين و پيشين است و مثلاً برخي از داستانها، شايد بهترينشان – دربارة گرترود استاين و اسكات فيتزجرالد – دروغين است. اما اين تنگ چشمیها از ارزش آنچه در متن هست نمیكاهد: اين نکته كه همینگوی توانست نقايص را به فضايل بدل كند و از خسران و محدوديتهايي كه از آن زمان به بعد او را از ايجاد داستان يا رُماني به يادماندني باز داشته بود اثر ادبیزيبايي بيافريند.
به گفتة ماري، بيوهاش، همینگوی جشن بيكران را بين پاييز 1957 و پاييز 1960 با فاصلههاي بسياري در ميانة آن نوشته است. اين دورة بحرانهاي مدام و افسردگي رواني و تلخكامیژرف براي او بود كه كمتر در مجامع عمومینشان میداد. برعكس، ظاهر شاد و ماجراجوي غولي را كه پيوسته بود، لبريز ازاشتها و روشنايي، به خود میگرفت. (در تابستان 1959 در پلاسا دِ توروس* در مادريد، تنها باري كه از دور او را بازو به بازوي اسطورة زندة ديگر آن روزگار، آواگاردنر، ديدم به نظر من هم چنين رسيد.)
در واقع غولي بود زخم خورده و كم توان، ناتوان از تمركز فكري براي به عهده گرفتن اثر مهم، هراسانِ از دست دادنِ حافظه، نقصي كه براي آن كس كه نقش خدا را بازي میكند – رُمان نويس، آن كس كه واقعيت را باز میآفريند – سراسر مرگبار است. باري، اگرحافظة آفريننده رفته رفته رنگ ببازد و طلسم قصه هر دم به ناهمخواني واشتباه در هم بشكند، چگونه ميتوان جهان داستاني همبسته اي ابداع كرد كه در آن كل و جزء سخت به هم مربوط شوند تا جهاني واقعي، كل زندگي، را برانگيزد؟ پاسخ همینگوی به پرسش بالا همين كتاب بود: نوشتن داستاني در زير هيئت مبدل خاطره، كه راوي يا به يادآورنده و نويسندة اثر سرشتِ گسسته و پاره پارهاش را با وحدتي كه بر آن تحميل میكند پنهان میدارد.
خاطره در جشن بيكران وسيلهاي ادبیاست براي اصلاح هوسبازيِ حافظهاش كه ديگر نمیتواند بر چيز مشخصي متمركز شود يا از پس ساختار دقيق يك داستان بلند برآيد، بلكه آشفته و رها از تصويري به تصوير ديگر میپرد، بیآنكه هيچ گونه هماهنگي يا تداومیداشته باشد. در رُمان، اين تقسيم بندي جزييات كار را مغشوش میكند، اما در كتاب خاطرات به جاي آن از ميان چهرهها واماكنِ شنارو در رود زمان، در جهت خلافِ مردمان بسياري كه به باد فراموشي سپرده شده اند، آميزة تأثيرگذاري به دست میدهد. هر فصل داستان كوتاهي است در هيئت مبدل؛ عكسي فوري كه آراسته به حُسنهاي بهترين داستانهاي اوست: نثر موجز، گفتوگوهاي محكم كه پيوسته بيش از آنچه میگويد ( و گاه خلاف آن را) القا میكند، و توصيفهايي كه عينيت سرسختانه شان گويي از ما تمنا میكند كمالشان را به آنها ببخشيم.
با اين همه، دوشادوش اين تاريخچة حقيقي، در هر يك از اين عكسهاي فوري ظريف تحريف بيش از مدارك موثق است. اما چه اهميتي دارد؟ اين موضوع از قانع كنندگي و هيجانآميزي آن در نظر دوستدار ادبيات نمیكاهد، يعني كسي كه از رُمان نويس توقع دارد كتابهايي بنويسد كه بتواند نه لزوماً حقيقت به معناي عام را به او بگويد، بلكه حقيقت خاص خود را بيان دارد؛ به شرطي كه چنان قانع كننده و هوشيارانه باشد كه چاره اي جز پذيرفتن آن نباشد. و همینگوی در اين قصة واپسين كه زندگینامه خود اوست، باشكوه و جلال بدان دست يافته است.
بعلاوه، هر چند با تصويري كه در اين كتاب از جواني خود به دست میدهد همسان نيست، برخي از ويژگيهاي اصليش در آن پديدار شده است. مثلاً ضديتش با روشنفكرگرايي. پيوسته اين موضع را داشت و در سالهاي آخر عمرش در اين زمينه راه افراط پيمود. در اين كتاب نيز به طور موثق – نه كتابی– ادبيات همچون مهارتي جسمیارائه شده است. نويسند ه مثل ورزشكارِ تمام عيار از طريق انضباط و استقامت زندگي سالم و تن سالم را به كمال میرساند و در اختيار میگيرد. اين عقيده كه هنر و ادبيات میبايست به انحاي گونه گون به قلمرو ناب ذهني پس بنشيند، زندگي روزمره را ترك گويد، در منابع بیپايان ناشناخته غوطه زند، يا نظم عقلاني هستي را به چالش بطليد از سوي او بیدريغ طرد و تمسخر شده است. به همين دليل، طرحي كه كتاب از ازراپاوند به دست میدهد، هر چند زنده و گشاده دستانه است، حتي با سطح سرشت تناقضآميز پاوند نيز تماس نمیگيرد. با اين حال، روشن است كه همینگوی از تصور ورطههاي بين اين آداب زندگي مجاز يكسره ناتوان نبود، و همين از آن زندگي ديگر- زندگي ژرفناها، زندگي ممنوع و فسق و فجور – بینيازش میكرد. اين دنيايي بود كه از آن میترسيد و هميشه از اكتشاف آن رو میگردانيد، البته به استثناي سطحي ترين بروزهاي آن (همچون مراسم بيرحمانه و جذاب گاوبازي). اما میدانست كه اينها وجود دارد و میتوانست ارواح لعنت شده اي را كه در آن جا گرفته اند تشخيص دهد، مانند ويندم لوييس، كه در اين كتاب با او بدرفتاري شده است. او بهترين و دلشورهآميزترين جملة كتاب را الهام بخشيده است:«برخي پليدي را چنان به نمايش میگذارند كه ميدان مسابقه اي بهترين اسبهايش را. آنها وقار سفليسي مزمن را دارند.»
يكي ديگر از تعصباتش نيز كه در كتاب موج میزند ماچيسمو* يي است كه همراه با شهوت كشتن جانوران و طلسم ورزشهاي خشن بر او مسلط است. اين تعصب اخلاقيات و قواعدي از زندگي را میسازد كه با خلاقيات كا كه به فمينيسم و حقايق مربوط به آن، حفاظت محيط زيست و مبارزه براي آزادي اقليتهاي جنسي دلبسته است تفاوت دارد. گفتوگو با گرترود استاين كه در آن میكوشد همدردي او را به سوي زنان همجنس باز جلب كند، با بحثهايي كهامروز هر دختر مدرسه اي را به لبخند وامیدارد، و كم گويي و پاسخهاي او از اين لحاظ آموزنده است. اينها نشان میدهد كه آداب و رسوم تا كجا تحول يافته است، و ارزشهايي كه همینگوی آنها را در رُمانهايش میستايد چقدر كهنه و از مد افتاده است.
اما اين كتاب كوچك به رغم منسوخ شدگي بسيار لذت بخش است. جادوي سبك او، سادگي نهاني و دقت فلوبري، شورمندي نسبت به عناصر و توانايي جسمي، بازآفريني پرطراوت پاريسِ جلاي وطن كردگانامريكايي بين دو جنگ جهاني، و تثبيت نويسنده كه كتاب نماد آن است – اثبات قاطع حرفه در زماني كه هنوز خود نويسنده محسوب نمیشد – به هم درآميخته است تا جايگاه بیهمتايي از آنچه قرار بود گواهي ادبيش بشود به دست دهد. گرچه در مقام رُمان در قياس با زندگي حشو و زوايد و تفاوتهاي بسياري دارد، سند شرح احوال مهمی باقي میماند و با همة رهايي از قيد حقايق عيني تصوير قياس ناپذيري از زمانه و لاابالي گري شادمانه اي كه فرانسه با آن هنر و زياده روي را برانگيخت به دست میدهد؛ حال آنكه در درون و بيرون مرزهايش ويراني پي آيند آن فراهم میآمد. اما بالاتر از همه، صفحه به صفحة اين اثر، كه چون جويباران در كوهسار زلال و زمزمه گر است، از راه بیواسطگي ِرُماني موفق توانايمان میسازد تا به رازهاي هنري نزديك شويم، همان رازهايي كه همینگوی را مجاز داشت تا زندگي واقعي خود را با آن زندگي كه رؤيايش را در سر داشت به اين جشن مشترك كه ادبيات است بدل كند.
لندن، 23 ژوئن 1987
1هنوز در آن تاريخ نامیاز كتاب The Garden of Eden كه 25 سال پس از مرگ همینگوی منتشر شد نبود.
2 Cujas
* Plaza de Toros، ميدان گاوبازي.
* Machism (اسپانيايي)، غرورِ مردانگي، قدرت نمايي.
برگرفته از كتاب پاريس جشن بيكران – كتاب خورشيد – چاپ دوم 1383
حروفچین: شهاب لنکرانی