خانه نقد ايراني نقد خارجي بايگاني
بررسی یک قصة ذهنی از کافکا

يادداشتي بر «لانه» اثر فرانتس کافکا از بهرام مقدادی

کافکا داستان کوتاه « لانه» را در آخرین سال‌های زندگی خود نوشت. در این سال‌ها بود که او در فن قصه‌نویسی به اوجی رسیده بود که هیچ‌گاه نمی‌خواست به آن اعتراف کند. در دهة 1920 در سراسر اروپا و امریکا در قصه‌نویسی، شاعری، نمایش‌نامه‌نویسی، پیکرتراشی و نقاشی تحولات شگرفی به‌وجود آمد و در تمام این انواع ادبی و هنری از لحاظ محتوی و قالب دگرگونی‌هایی ایجاد شد. کافکا تحت تأثیر جنبش‌های ادبی زمان خود خواه‌ناخواه قرار گرفت تا حدی که نوشته‌هایش الگویی برای نویسندگان دیگر شد.


    قهرمان داستان کوتاه« لانه» حیوانی گوشت‌خوار شبیه گورکن است که با نقب‌زدن زمین برای خود لانه‌ای ساخته است و تمام زندگی خود را صرف تکمیل و نگه‌داری آن می‌کند. لانه به نحوی ساخته شده است که حیوانات دیگر نمی‌توانند به داخل آن وارد شوند ولی حتی در اعماق آن هم جانور احساس وحشت می‌کند و می‌ترسد مبادا مورد حملة حیوان دیگری قرار گیرد. گاهی هم جانور می‌انگارد که حیوانات مهاجم دارند به مقر او نقب می‌زنند به نحوی که هرچه بیشتر حیوان در این‌باره می‌اندیشد رنج او بیشتر می‌شود و وحشتش زیادتر می‌گردد. اگرچه خود می‌داند لانه‌اش را آن‌گونه ساخته است که از بیرون قابل حمله نیست ولی با وجود این ترس از حملات احتمالی هیچ‌گاه آسوده‌اش نمی‌گذارد. سرانجام آن‌قدر این جانور در دلهره به‌سر می‌برد تا این‌که کم‌کم حالتی شبیه جنون به او دست می‌دهد و با خود آغاز به سخن گفتن می‌کند و دربارة امکان و عدم امکان حمله از جانب دشمن با خود حرف می‌زند.


    پس از مدتی صدای سوت به گوش می‌رسد. ابتدا حیوان می‌پندارد که صدا یک پدیدة طبیعی است و شاید از محل ورود و خروج هوا می‌آید ولی صدا هم‌چنان ادامه پیدا می‌کند و شدیدتر می‌شود تا این‌که حیوان به کلی مطمئن می‌شود که حیوانات دیگری دارند به محل او رخنه می‌کنند. اما هیچ حمله‌ای ظاهراَ صورت نمی‌گیرد در حالی‌که صدا هم‌چنان ادامه دارد.


    از ابتکار حیوان در ساختن لانه و وحشت بیمار‌گونه‌ای که او از دشمنان خیالی دارد نخست در خواننده این تصور ایجاد می‌شود که این جانور باید کنایه از انسان باشد زیرا جانور آن‌چنان دربارة لانه‌اش سخن می‌گوید که گویی انسانی دربارة خانه‌اش حرف می‌زند. بنابراین می‌توان لانه را به محل امنی تشبیه کرد که انسان از وحشت جهان خارج به آن پناه می‌برد. ناگفته نماند که نمایش‌نامه‌‌نویس شهیر و معاصر انگلیسی به نام هارولد پینتر هم که سخت تحت تأثیر کافکا بوده در آثار خود از همین موضوع استفاده کرده است. زیرا دراکثر نمایش‌نامه‌های او انسان یا انسان‌هایی را می‌بینیم که از جامعه و قراردادها و سنت‌های گوناگونی که اجتماع بر آن‌ها تحمیل می‌کند فرار می‌کنند و عموماَ به یک اتاق که محل آرامش و آسایش است پناه می‌برند.


    اگر در این مورد کمی پا را فراتر بگذاریم می‌بینیم قهرمان داستان کوتاه« لانه» باید خود کافکا یا هر نویسنده و هنرمند واقعی باشد که می‌خواهد وضع خود را تشریح کند. به طورکلی می‌توان گفت موضوع اصلی این قصة کوتاه درون‌گرایی در هنر معاصر است. چون در اوایل قرن بیستم، به‌ویژه در دهة 1920 نویسندگان و هنرمندان گرایش زیادی به ذهنیات خود پیدا کردند و به جای مشاهده و بررسی جهان خارج به درون خود مراجعه می‌کردند. این رجعت به درون برای یافتن موضوعی برای نوشتن به علت تأثیری که روان‌شناسی فروید در اوایل سدة بیستم در اذهان عمومی داشت همه‌گیر شده بود زیرا فروید با کشف« ناخودآگاه» به معاصران خود آموخت که ریشه و منشأ بسیاری از کارها و رفتارهای انسان از آن بخش از وجدان سرچشمه می‌گیرد که برای شخص  مجهول است. به‌ طورکلی تأثیر روانکاوی فروید را در آثار کافکا نباید نادیده انگاشت. در سال 1912، یعنی درست در همان سالی که کافکا از لحاظ هنری به کمال رسیده بود، جنبش روان‌کاوی هم به اوج رسید. فروید و کافکا هر دو زاییدة یک فرهنگ بودند؛ هر دو یهودی بودند، هر دو در اروپای مرکزی چشم به جهان گشوده بودند و هر دو مجبور بودند در خفقان استعماری امپراطوری اتریش زندگی کنند.


    تحولات شگرفی که روان‌شناسی در اروپا به‌وجود آورد باعث شد رئالیسم به عنوان یک مکتب هنری و ادبی کم‌کم مطرود شود و جای خود را به مکاتب جدیدی چون سوررئالیسم بدهد. از طرف دیگر شکل ظاهری لانه‌ای که جانور برای خود ساخته است تا در آن زندگی کند بی‌شباهت به مغز انسان با تمام شیارها و پیچ و خم‌هایی که در پوستة خارجی آن یافت می‌شود نیست. پس می‌توان نتیجه گرفت لانه‌ای که کافکا درباره‌اش این همه قلم‌فرسایی می‌کند همان مغز نویسنده و هنرمند است که در زمان ما منشأ اصلی آفرینش هنری شده است.


    پس به طورکلی می‌توان گفت « لانه» گویای وضع هنرمند در جامعة امروزی است. هم‌چنان که در قرن بیستم هنرمندان برای فرار از جامعة بورژوازی و برای این‌که طبقة متوسط از هنرشان حمایت نکند برج عاجی برای خود ساختند و خود را در آن پناه دادند. در این داستان هم جانور خود را در لانه‌اش زندانی می‌کند تا از جهان خارجی یا به عبارت دیگر اجتماع به دور باشد. در این‌جا شباهت زیادی بین داستان « لانه» و داستان « هنرمند گرسنگی» دیده می‌شود چون در« هنرمند گرسنگی» هنرمندی را در قفس می‌بینیم و در « لانه» جانوری را مشاهده می‌کنیم که به اعماق زمین پناه آورده است. در این مورد جانور دربارة لانه‌ای که ساخته است چنین می‌گوید:


     " وقتی در دژ مستحکم وسط آن می‌ایستم در حالی‌که پیرامونم را انبارهای پر از خواربار گرفته است و به ته دالانی که از آن‌جا منشعب می‌شود می‌نگرم ، دالان‌هایی که بالا می‌روند و دالان‌هایی که سرازیر می‌روند و هم‌چنین دالان‌های عمودی و مدور و گشاد و تنگ برطبق نقشة اصلی همه یک‌سان و خالی  و آماده برای آن‌که از میان آن‌ها بگذرم و به اطاق‌هایی بروم که آن‌ها نیز ساکت و خالی هستند، آن‌گاه است که همة افکار عدم مصونیت و تأمین از خاطرم دور می‌شود. آن‌گاه احساس می‌کنم که این‌جا دژ و کاخ من است . دژی که با خاک سخت و به وسیلة دندان‌ها و چنگال‌هایم و با ضربات بسیار برای کوبیدن و سفت کردن آن تلاش کرده‌ام. این دژی است که به هیچ‌کس نمی‌تواند تعلق بگیرد و چنان به من تعلق دارد که ضربات دشمن خونی خود را در آخرین لحظة زندگی حاضرم با خشنودی تحمل کنم و خونم را جاری سازم و بدانم که بیهوده آن را نریخته‌ام زیرا روی خاک و زمینی ریخته‌ام که مال من است."


    بنابراین داستان کوتاه « لانه» مانند داستان کوتاه« هنرمند گرسنگی» گویای وضع هنرمند و رابطة او با جهان سوداگرانه امروزی است. در خارج از لانه همیشه خطر وجود دارد که هر آن جانور را تهدید می‌کند . هم‌چنان‌که در خارج از برج عاج هنرمند هم جهانی وجود دارد که ماهیت او و هنرش را به خطر می‌اندازد. چنان‌که در داستان « لانه» می‌خوانیم هنگامی ‌که جانور از لانه‌اش بیرون می‌آید چنان احساس ناامنی می‌کند که می‌خواهد فوراَ دوباره به آن بازگردد:


    " با این همه واقعاَ آزاد نیستم. درست است که دیگر در دالان‌های تنگ محصور نیستم و بلکه در جنگل پهناور جولان می‌زنم و احساس نیروی جدیدی در تن خود می‌کنم که حتی در دژ بزرگ آن اگرچه ده برابر وسعت حقیقی آن وسعت می‌داشت امکان چنین احساسی درمیان نبود، خوراک هم در این بالا بهتر است گو این‌که شکار مشکل‌تر است و کامیابی کمتر، اما نتایج آن از هر لحاظ گران‌بهاتر است. من این‌ها را انکار نمی‌کنم، من قدر آن را می‌دانم و از آن مثل بیشتر جانوران استفادة حتی کامل‌تری برای این‌که مثل یک ولگرد جهت وقت گذراندن و بازی یا از شدت استیصال شکار نمی‌کنم بلکه با آرامش خیال و با حساب درست به کار می‌پردازم.


    من هم‌چنین برای ابد محکوم به این زندگی آزاد نیستم زیرا می‌دانم عمر من محدود است و نمی‌توانم جاودان در این‌جا به شکار بپردازم و هرگاه که از این زندگی خسته شدم و خواستم از آن دست بکشم قدرتی هست که نمی‌توانم دعوت آن را اجابت نکنم و به سویش نروم . لذا می‌توانم وقت خود را در این‌جا کاملاَ فارغ‌البال و در نهایت خوشی بگذرانم یا بهتر بگویم بایستی بتوانم ولی درواقع نمی‌توانم. لانه‌ام خیلی فکر مرا مشغول می‌دارد. من از در ورودی آن به سرعت می‌گریزم . اما بار دیگر زود به آن‌جا می‌شتابم."


    پس می‌بینیم پیام کافکا در این داستان این است که در هنر معاصر ازجمله در هنر نویسندگی نیازی به مشاهدات هنرمند در جهان خارجی نیست تا با بررسی عینی برای آفرینش هنری خود مواد لازم را گردآوری کند. چنان‌که می‌دانیم در سدة نوزده میلادی نویسندگان رئالیست اروپایی ساعت‌ها از وقت خود را در کافه‌ها و اماکن عمومی به مشاهدة رفتار و حتی  لباس و قیافة مردم صرف می‌کردند تا از مشاهدات عینی خود برای نوشتن استفاده کنند. در ایران امروز هنوز هم برخی از قصه‌نویسان معاصر گرایش زیادی به عینیت در نوشتن دارند. قصه‌های « صادق چوبک» و« جلال آل‌احمد» نمونه‌های خوبی از قصه عینی هستند. « صادق هدایت» در« حاجی آقا» و « علویه خانم» نمونه‌های جالبی از قصه عینی ارائه داد. البته استثناء هم در این مورد وجود دارد ، چنان‌که هدایت در«بوف کور» و چوبک در « سنگ صبور» ، « ابراهیم گلستان» در « مد و مه» و « هوشنگ گلشیری» در «شازده احتجاب» نمونه‌هایی از قصه ذهنی ارائه دادند. نویسندگانی که مایل به مشاهده واقعیت عینی و ارائة آن به خواننده هستند می‌خواهند قصه‌هایی بنویسند که جنبة انتقاد اجتماعی داشته باشد. به همین دلیل در وضع کنونی توجه زیادی از سوی روشن‌گران ایرانی برای نوشتن قصه‌های عینی نشان داده می‌شود.


    اما قصه عینی به عنوان یک نوع ادبی سال‌هاست که در غرب کهنه شده و در آن‌جا دیگر جایی ندارد. قصه‌نویس غربی به جای این‌که از وقایع امور عکس‌برداری کند و یا به عبارت دیگر گزارش‌گر واقعیات باشد، از حقایق درونی خود سخن می‌گوید. یعنی به جای عکس‌برداری کردن از واقعیات از ذهنیات اشعة ایکس می‌گیرد و به درون خود و قهرمانان خود نفوذ می‌کند. حتی نویسنده معاصر غربی ممکن است عینکی روی چشمان خواننده بگذارد تا حوادث بزرگ‌تر یا کوچک‌تر و یا به رنگی دیگر مشاهده شود. البته موفقیت یا شکست در درک وقایع بستگی به توجه ویژه خواننده دارد. در نتیجه خواندن و درک کردن قصه‌های مدرن غربی بسیار مشکل‌تر از خواندن قصه‌های سنتی است و خواننده دیگر نمی‌تواند در گوشه‌ای راحت بنشیند و قصه را به آسانی بخواند و درک کند، بلکه باید تا آن‌جا که می‌تواند بکوشد که در هرج‌ومرج وقایع و امور، مسیر اصلی داستان را کشف کند.


    از طرفی هم همه امور در عصر ما ذهنی شده است. شاید این خود بهانة خوبی باشد برای فرار هنرمند از اجتماع. نویسنده قصه‌های نو دیگر علاقه چندانی به وضع ظاهر قهرمانان خود ندارد. آن‌چه برای او اهمیت دارد این است که در داخل ذهن قهرمانانش چه می‌گذرد. هنگامی‌که یک قصه مدرن غربی را می‌خوانیم می‌بینیم در آغاز داستان نویسنده هیچ آگاهی دربارة وضع ظاهر قهرمانان به خواننده نمی‌دهد. گاهی هم ممکن است تا نیمه‌های کتاب حتی سن قهرمان اصلی هم مشخص نشود. کشاندن خواننده به داخل ذهن قهرمانان کار آسانی نیست و برای خواننده هم بسیار دشوار است از اندیشه‌های پنهانی و ناگفتنی قهرمانان آگاه شود. پس نویسنده قصه‌های نو نمی‌خواهد مانند نویسندگان قصه‌های کهن دربارة آن‌چه در ذهن قهرمانان می‌گذرد قلم‌فرسایی کند، بلکه دست خواننده را می‌گیرد و او را با خود به داخل ذهن قهرمانان می‌برد تا خواننده با چشم‌های خود آن‌چه را که می‌گذرد ببیند و آن‌چه را که قابل شنیدن است بشنود. در این مورد که در قصه‌نویسی معاصر نویسنده باید درون‌گرا باشد کافکا در داستان کوتاه« لانه» چنین می‌نویسد:


    ".... از کمین‌گاه خود بیرون می‌آیم و فکر می‌کنم که به قدر کافی در بیرون لانه مانده‌ام. دیگر در خارج چیزی نیست که پندی به من بیاموزد. آرزو می‌کنم که با عالم بیرون خداحافظی کنم و به لانه‌ام بروم و دیگر باز نگردم و بگذارم هرچه پیش آید خوش آید..."


    بنابراین می‌بینیم کافکا به روشنی دربارة فن نویسندگی در زمان خود در داستان « لانه» اظهار عقیده می‌کند و می‌گوید منبع الهام و تجربه ، ذهن خود هنرمند است نه جهان خارجی. چنان‌که می‌بینیم کافکا در هیچ‌ یک از آثار خود نخواسته است مانند بالزاک به شرح جزییات بیرونی و ظاهری قهرمانان خود بپردازد بلکه آن‌چه برای او در تمام قصه‌های کوتاه و بلندش اهمیت داشته نفسانیات قهرمانانی بود که قربانی نظام اجتماع خود بودند ولی با این وجود می‌کوشیدند تا آن‌جایی که می‌توانند خود را برهانند.


از: مجلة سخن -  دورة 26


حروف‌چین: ش. گرمارو


 


متن این داستان را از اینجا بخوانید


نسخه قابل چاپ
شناسه : FC2719
تاريخ ارسال : شنبه 11 اردیبهشت 1389
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
نوگرايي و عرف‌شکني - «حسين پاينده»

دربارة شروود اندرسون و کتاب عجایب - ملکوم کاولی

جان مایۀ یک شهر - جاناتان مالر

جامعه - ریچارد رورتی

داستایوسکی و پدرکشی - زیگموند فروید

رمان به ‏منزله پژوهش - ميشل بوتور

آرتور كوئستلر - جرج ارول

دن کیشوت و مادام بواری - سوزان سونتاگ

«اوليس» جيمز جويس - ادموند ويلسون

یادبود ایوب در جهان کافکا - سیاوش جمادی

زن و داستان‌نویسی - ويرجينيا وولف

اجنه‌هاي ترسناكِ داستايفسكي - اورهان پاموك

سرزمینِ خیالی یوکناپاتوفا - ویلیام ون اوکانر

عشق برای همیشه - توماس پینچون

بررسی یک قصة ذهنی از کافکا - بهرام مقدادی

در جست‌وجوی حال از دست‌رفته - میلان کوندرا

كمدى هاى تهديد، سكوت هاى هارولد پينتر - استيون اچ گيل

10 گام برای قوی نوشتن - لیندا جورج

آیا عشق ورزیدن هنر است؟ - اریک فروم

روزنامه‌نگاری، نوشتاری نوین - کریستف بالایی

روایت زندگی از ورای گور - نشریه اکونومیست

آیا زندگی مثل این است؟ - ویرجینیا وولف

گتسبی و رویای آمریکایی - کنت تاینان

هنر خلق حماسه - امبرتو اکو

ساختار داستان‌های آلیس مونرو - دني ال مناکر؛ ويراستار مونرو در نيويورکر از اواسط دهه 1980 تا 1994

ماهيت تراژدي چیست؟ - آرتور ميلر

چرا به تئاتر می‌پردازم؟ - آلبر كامو

جايگاه راوى در رمان معاصر - تئودور آدورنو

معیارهایی برای نقد و ارزشیابی داستان‌های کوتاه - رامين مستقيم

اهميت درك صحيح جايگاه در داستان - جان ال كيمي

کوه جادو اثر دوره میانسالی - اینگه درسن

عصر بدگماني - ناتالي ساروت

ناباکف شگرف می‌نویسد مثل رویا - مایکل شی بون

هابرماس، مدافع ناقد مدرنیته - ال. ‌ای. ‌‌هاو

نقد و تفسير فيلم‌هاى دنباله‏دار - امبرتو اكو

نظر من دربارة رمان تهوع - آلبر كامو

مفهوم هنر - پل والری

همینگ‌وی: جشن مشترك - ماریوبارگاس یوسا

در جستجوی آرامش و زیبایی - فلکلر ویکهورست/راینشر مرکور

نقش و جایگاه نوین نویسندگان در عصری که موفقیت به افتخار ترجیح داده می‌شود - ماریو وارگاس یوسا

در بارة بيگانه - آلبر کامو

من حامل پيام هستم نه منشأ آن! - جمعی از منتقدان

خاطره ی دلبرکان غمگین من - عطالله مهاجراني

نقد دانشگاهي و نقد تفسيري - رولان بارت

نقدِ«پارکر اَندرسِن فيلسوف» - آلفرد کازين

نقد نه - نه - رولان بارت

يا قصه‌اي بگو، يا بمير! - تزوتان تودورف

مکتب‌ها و جنبش‌هاي نظري - جاناتان کالر

تحليل متن اميرارسلان - کريستف بالايي

گوشه‌اي پاک و روشن - فرانک اوکانر

رمان به روايت ويرجينيا وولف - ميريام آلوت

پي‌نوشت بر نام گل سرخ: پست مدرنيسم، طنز، لذت بردني - امبرتو اكو

روايت يا توصيف؟ - جورج لوكاچ

فرياد اعتراض ولفگانگ بورشرت - هانريش بل

دربارة فرانتس کافکا - جورج لوکاچ

دست‌هاي استخواني نويسنده‌، در داستاني با اخلاقي جذامي - علي چنگيزي

پاسخ کافکا - در نبرد بين خود و جهان، جهان را ياري کن! - رولان بارت

شعر سانتياگو و مانولين - ليندا واگنر

جهان داستايفسکي - ادوارد هلت کار

ويکتور اشکلوفسکي - ويکتور اشکلوفسکي

دربارة نشو و نماي نقد ادبي و شعر - ويکتور اشکلوفسکي

در بارة اسحاق بابل1 - ويکتور اشکلوفسکي

نقد« اي آفتاب غروبگاه» - ادوارد جي. اُبراين1

نقد ويرانه‌هاي مدور - باربارا جوان شافر

قرعه‌کشي - کليانت بروکس/ رابرت پن وارن

نقد علامت‌ها و نشانه‌ها - روي جانسون

بيگانه، قصة خورشيدي - رولان بارت

نقد« دوشو» و «گنج» - لاينل تريلينگ

يادداشتي دربارة نام ‌بنجي - ويليام ديويس

در بارة فيودور داستايفسکي و نيکلاي گوگول - يوري تينيانف

دربارة پوشکين - بوريس آيخن باوم1

اندر خبر ويت جان آپدايك - لوئيس منند

دنياي داستاني مارگريت دوراس - هانري هِل

بي‌همگي: تصادف، خودآگاهي و معنا - اليزابت درو(Elizabeth Drew)، مادس هاآر(Mads Haahr)

رديابي «بنگ» - رنه ريس اوبر

رديابي «بنگ» - رنه ريس اوبر

زمان درنظر فاکنر - ژان پل سارتر

پديدة ضد رمان - ژان‌پل سارتر

نگاهي به «آدم‌کش‌ها»ي همينگ‌وي - کلينت بروکس و رابرت پي وارن

اندر احوالات يک ترجمه (صنعت از حلوا غوره ساختن) - اسماعيل گلهراني

رام کردن دن آرام - محمد بهارلو

واکنشي در برابر تقليل زبان - محمد بهارلو

گذري بر پروست و من - اسماعيل ‌گُلهراني

داستاني کنايي و معماوار - فتح‌الله اسماعيلي

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate