کافکا داستان کوتاه « لانه» را در آخرین سالهای زندگی خود نوشت. در این سالها بود که او در فن قصهنویسی به اوجی رسیده بود که هیچگاه نمیخواست به آن اعتراف کند. در دهة 1920 در سراسر اروپا و امریکا در قصهنویسی، شاعری، نمایشنامهنویسی، پیکرتراشی و نقاشی تحولات شگرفی بهوجود آمد و در تمام این انواع ادبی و هنری از لحاظ محتوی و قالب دگرگونیهایی ایجاد شد. کافکا تحت تأثیر جنبشهای ادبی زمان خود خواهناخواه قرار گرفت تا حدی که نوشتههایش الگویی برای نویسندگان دیگر شد.
قهرمان داستان کوتاه« لانه» حیوانی گوشتخوار شبیه گورکن است که با نقبزدن زمین برای خود لانهای ساخته است و تمام زندگی خود را صرف تکمیل و نگهداری آن میکند. لانه به نحوی ساخته شده است که حیوانات دیگر نمیتوانند به داخل آن وارد شوند ولی حتی در اعماق آن هم جانور احساس وحشت میکند و میترسد مبادا مورد حملة حیوان دیگری قرار گیرد. گاهی هم جانور میانگارد که حیوانات مهاجم دارند به مقر او نقب میزنند به نحوی که هرچه بیشتر حیوان در اینباره میاندیشد رنج او بیشتر میشود و وحشتش زیادتر میگردد. اگرچه خود میداند لانهاش را آنگونه ساخته است که از بیرون قابل حمله نیست ولی با وجود این ترس از حملات احتمالی هیچگاه آسودهاش نمیگذارد. سرانجام آنقدر این جانور در دلهره بهسر میبرد تا اینکه کمکم حالتی شبیه جنون به او دست میدهد و با خود آغاز به سخن گفتن میکند و دربارة امکان و عدم امکان حمله از جانب دشمن با خود حرف میزند.
پس از مدتی صدای سوت به گوش میرسد. ابتدا حیوان میپندارد که صدا یک پدیدة طبیعی است و شاید از محل ورود و خروج هوا میآید ولی صدا همچنان ادامه پیدا میکند و شدیدتر میشود تا اینکه حیوان به کلی مطمئن میشود که حیوانات دیگری دارند به محل او رخنه میکنند. اما هیچ حملهای ظاهراَ صورت نمیگیرد در حالیکه صدا همچنان ادامه دارد.
از ابتکار حیوان در ساختن لانه و وحشت بیمارگونهای که او از دشمنان خیالی دارد نخست در خواننده این تصور ایجاد میشود که این جانور باید کنایه از انسان باشد زیرا جانور آنچنان دربارة لانهاش سخن میگوید که گویی انسانی دربارة خانهاش حرف میزند. بنابراین میتوان لانه را به محل امنی تشبیه کرد که انسان از وحشت جهان خارج به آن پناه میبرد. ناگفته نماند که نمایشنامهنویس شهیر و معاصر انگلیسی به نام هارولد پینتر هم که سخت تحت تأثیر کافکا بوده در آثار خود از همین موضوع استفاده کرده است. زیرا دراکثر نمایشنامههای او انسان یا انسانهایی را میبینیم که از جامعه و قراردادها و سنتهای گوناگونی که اجتماع بر آنها تحمیل میکند فرار میکنند و عموماَ به یک اتاق که محل آرامش و آسایش است پناه میبرند.
اگر در این مورد کمی پا را فراتر بگذاریم میبینیم قهرمان داستان کوتاه« لانه» باید خود کافکا یا هر نویسنده و هنرمند واقعی باشد که میخواهد وضع خود را تشریح کند. به طورکلی میتوان گفت موضوع اصلی این قصة کوتاه درونگرایی در هنر معاصر است. چون در اوایل قرن بیستم، بهویژه در دهة 1920 نویسندگان و هنرمندان گرایش زیادی به ذهنیات خود پیدا کردند و به جای مشاهده و بررسی جهان خارج به درون خود مراجعه میکردند. این رجعت به درون برای یافتن موضوعی برای نوشتن به علت تأثیری که روانشناسی فروید در اوایل سدة بیستم در اذهان عمومی داشت همهگیر شده بود زیرا فروید با کشف« ناخودآگاه» به معاصران خود آموخت که ریشه و منشأ بسیاری از کارها و رفتارهای انسان از آن بخش از وجدان سرچشمه میگیرد که برای شخص مجهول است. به طورکلی تأثیر روانکاوی فروید را در آثار کافکا نباید نادیده انگاشت. در سال 1912، یعنی درست در همان سالی که کافکا از لحاظ هنری به کمال رسیده بود، جنبش روانکاوی هم به اوج رسید. فروید و کافکا هر دو زاییدة یک فرهنگ بودند؛ هر دو یهودی بودند، هر دو در اروپای مرکزی چشم به جهان گشوده بودند و هر دو مجبور بودند در خفقان استعماری امپراطوری اتریش زندگی کنند.
تحولات شگرفی که روانشناسی در اروپا بهوجود آورد باعث شد رئالیسم به عنوان یک مکتب هنری و ادبی کمکم مطرود شود و جای خود را به مکاتب جدیدی چون سوررئالیسم بدهد. از طرف دیگر شکل ظاهری لانهای که جانور برای خود ساخته است تا در آن زندگی کند بیشباهت به مغز انسان با تمام شیارها و پیچ و خمهایی که در پوستة خارجی آن یافت میشود نیست. پس میتوان نتیجه گرفت لانهای که کافکا دربارهاش این همه قلمفرسایی میکند همان مغز نویسنده و هنرمند است که در زمان ما منشأ اصلی آفرینش هنری شده است.
پس به طورکلی میتوان گفت « لانه» گویای وضع هنرمند در جامعة امروزی است. همچنان که در قرن بیستم هنرمندان برای فرار از جامعة بورژوازی و برای اینکه طبقة متوسط از هنرشان حمایت نکند برج عاجی برای خود ساختند و خود را در آن پناه دادند. در این داستان هم جانور خود را در لانهاش زندانی میکند تا از جهان خارجی یا به عبارت دیگر اجتماع به دور باشد. در اینجا شباهت زیادی بین داستان « لانه» و داستان « هنرمند گرسنگی» دیده میشود چون در« هنرمند گرسنگی» هنرمندی را در قفس میبینیم و در « لانه» جانوری را مشاهده میکنیم که به اعماق زمین پناه آورده است. در این مورد جانور دربارة لانهای که ساخته است چنین میگوید:
" وقتی در دژ مستحکم وسط آن میایستم در حالیکه پیرامونم را انبارهای پر از خواربار گرفته است و به ته دالانی که از آنجا منشعب میشود مینگرم ، دالانهایی که بالا میروند و دالانهایی که سرازیر میروند و همچنین دالانهای عمودی و مدور و گشاد و تنگ برطبق نقشة اصلی همه یکسان و خالی و آماده برای آنکه از میان آنها بگذرم و به اطاقهایی بروم که آنها نیز ساکت و خالی هستند، آنگاه است که همة افکار عدم مصونیت و تأمین از خاطرم دور میشود. آنگاه احساس میکنم که اینجا دژ و کاخ من است . دژی که با خاک سخت و به وسیلة دندانها و چنگالهایم و با ضربات بسیار برای کوبیدن و سفت کردن آن تلاش کردهام. این دژی است که به هیچکس نمیتواند تعلق بگیرد و چنان به من تعلق دارد که ضربات دشمن خونی خود را در آخرین لحظة زندگی حاضرم با خشنودی تحمل کنم و خونم را جاری سازم و بدانم که بیهوده آن را نریختهام زیرا روی خاک و زمینی ریختهام که مال من است."
بنابراین داستان کوتاه « لانه» مانند داستان کوتاه« هنرمند گرسنگی» گویای وضع هنرمند و رابطة او با جهان سوداگرانه امروزی است. در خارج از لانه همیشه خطر وجود دارد که هر آن جانور را تهدید میکند . همچنانکه در خارج از برج عاج هنرمند هم جهانی وجود دارد که ماهیت او و هنرش را به خطر میاندازد. چنانکه در داستان « لانه» میخوانیم هنگامی که جانور از لانهاش بیرون میآید چنان احساس ناامنی میکند که میخواهد فوراَ دوباره به آن بازگردد:
" با این همه واقعاَ آزاد نیستم. درست است که دیگر در دالانهای تنگ محصور نیستم و بلکه در جنگل پهناور جولان میزنم و احساس نیروی جدیدی در تن خود میکنم که حتی در دژ بزرگ آن اگرچه ده برابر وسعت حقیقی آن وسعت میداشت امکان چنین احساسی درمیان نبود، خوراک هم در این بالا بهتر است گو اینکه شکار مشکلتر است و کامیابی کمتر، اما نتایج آن از هر لحاظ گرانبهاتر است. من اینها را انکار نمیکنم، من قدر آن را میدانم و از آن مثل بیشتر جانوران استفادة حتی کاملتری برای اینکه مثل یک ولگرد جهت وقت گذراندن و بازی یا از شدت استیصال شکار نمیکنم بلکه با آرامش خیال و با حساب درست به کار میپردازم.
من همچنین برای ابد محکوم به این زندگی آزاد نیستم زیرا میدانم عمر من محدود است و نمیتوانم جاودان در اینجا به شکار بپردازم و هرگاه که از این زندگی خسته شدم و خواستم از آن دست بکشم قدرتی هست که نمیتوانم دعوت آن را اجابت نکنم و به سویش نروم . لذا میتوانم وقت خود را در اینجا کاملاَ فارغالبال و در نهایت خوشی بگذرانم یا بهتر بگویم بایستی بتوانم ولی درواقع نمیتوانم. لانهام خیلی فکر مرا مشغول میدارد. من از در ورودی آن به سرعت میگریزم . اما بار دیگر زود به آنجا میشتابم."
پس میبینیم پیام کافکا در این داستان این است که در هنر معاصر ازجمله در هنر نویسندگی نیازی به مشاهدات هنرمند در جهان خارجی نیست تا با بررسی عینی برای آفرینش هنری خود مواد لازم را گردآوری کند. چنانکه میدانیم در سدة نوزده میلادی نویسندگان رئالیست اروپایی ساعتها از وقت خود را در کافهها و اماکن عمومی به مشاهدة رفتار و حتی لباس و قیافة مردم صرف میکردند تا از مشاهدات عینی خود برای نوشتن استفاده کنند. در ایران امروز هنوز هم برخی از قصهنویسان معاصر گرایش زیادی به عینیت در نوشتن دارند. قصههای « صادق چوبک» و« جلال آلاحمد» نمونههای خوبی از قصه عینی هستند. « صادق هدایت» در« حاجی آقا» و « علویه خانم» نمونههای جالبی از قصه عینی ارائه داد. البته استثناء هم در این مورد وجود دارد ، چنانکه هدایت در«بوف کور» و چوبک در « سنگ صبور» ، « ابراهیم گلستان» در « مد و مه» و « هوشنگ گلشیری» در «شازده احتجاب» نمونههایی از قصه ذهنی ارائه دادند. نویسندگانی که مایل به مشاهده واقعیت عینی و ارائة آن به خواننده هستند میخواهند قصههایی بنویسند که جنبة انتقاد اجتماعی داشته باشد. به همین دلیل در وضع کنونی توجه زیادی از سوی روشنگران ایرانی برای نوشتن قصههای عینی نشان داده میشود.
اما قصه عینی به عنوان یک نوع ادبی سالهاست که در غرب کهنه شده و در آنجا دیگر جایی ندارد. قصهنویس غربی به جای اینکه از وقایع امور عکسبرداری کند و یا به عبارت دیگر گزارشگر واقعیات باشد، از حقایق درونی خود سخن میگوید. یعنی به جای عکسبرداری کردن از واقعیات از ذهنیات اشعة ایکس میگیرد و به درون خود و قهرمانان خود نفوذ میکند. حتی نویسنده معاصر غربی ممکن است عینکی روی چشمان خواننده بگذارد تا حوادث بزرگتر یا کوچکتر و یا به رنگی دیگر مشاهده شود. البته موفقیت یا شکست در درک وقایع بستگی به توجه ویژه خواننده دارد. در نتیجه خواندن و درک کردن قصههای مدرن غربی بسیار مشکلتر از خواندن قصههای سنتی است و خواننده دیگر نمیتواند در گوشهای راحت بنشیند و قصه را به آسانی بخواند و درک کند، بلکه باید تا آنجا که میتواند بکوشد که در هرجومرج وقایع و امور، مسیر اصلی داستان را کشف کند.
از طرفی هم همه امور در عصر ما ذهنی شده است. شاید این خود بهانة خوبی باشد برای فرار هنرمند از اجتماع. نویسنده قصههای نو دیگر علاقه چندانی به وضع ظاهر قهرمانان خود ندارد. آنچه برای او اهمیت دارد این است که در داخل ذهن قهرمانانش چه میگذرد. هنگامیکه یک قصه مدرن غربی را میخوانیم میبینیم در آغاز داستان نویسنده هیچ آگاهی دربارة وضع ظاهر قهرمانان به خواننده نمیدهد. گاهی هم ممکن است تا نیمههای کتاب حتی سن قهرمان اصلی هم مشخص نشود. کشاندن خواننده به داخل ذهن قهرمانان کار آسانی نیست و برای خواننده هم بسیار دشوار است از اندیشههای پنهانی و ناگفتنی قهرمانان آگاه شود. پس نویسنده قصههای نو نمیخواهد مانند نویسندگان قصههای کهن دربارة آنچه در ذهن قهرمانان میگذرد قلمفرسایی کند، بلکه دست خواننده را میگیرد و او را با خود به داخل ذهن قهرمانان میبرد تا خواننده با چشمهای خود آنچه را که میگذرد ببیند و آنچه را که قابل شنیدن است بشنود. در این مورد که در قصهنویسی معاصر نویسنده باید درونگرا باشد کافکا در داستان کوتاه« لانه» چنین مینویسد:
".... از کمینگاه خود بیرون میآیم و فکر میکنم که به قدر کافی در بیرون لانه ماندهام. دیگر در خارج چیزی نیست که پندی به من بیاموزد. آرزو میکنم که با عالم بیرون خداحافظی کنم و به لانهام بروم و دیگر باز نگردم و بگذارم هرچه پیش آید خوش آید..."
بنابراین میبینیم کافکا به روشنی دربارة فن نویسندگی در زمان خود در داستان « لانه» اظهار عقیده میکند و میگوید منبع الهام و تجربه ، ذهن خود هنرمند است نه جهان خارجی. چنانکه میبینیم کافکا در هیچ یک از آثار خود نخواسته است مانند بالزاک به شرح جزییات بیرونی و ظاهری قهرمانان خود بپردازد بلکه آنچه برای او در تمام قصههای کوتاه و بلندش اهمیت داشته نفسانیات قهرمانانی بود که قربانی نظام اجتماع خود بودند ولی با این وجود میکوشیدند تا آنجایی که میتوانند خود را برهانند.
از: مجلة سخن - دورة 26
حروفچین: ش. گرمارو
متن این داستان را از اینجا بخوانید