خانه نقد ايراني نقد خارجي بايگاني
سرزمینِ خیالی یوکناپاتوفا

يادداشتي بر زندگی و آثار ویلیام فاکنر از ویلیام ون اوکانر

برگردان: مهدی غبرایی


   ولایت یوکناپاتوفای  فاکنر که جفرسُن  مرکز آن است، هم ناحیه‌ای افسانه‌ای است و هم واقعی. جدا کردن افسانه و واقعیت دشوار است، زیرا فاکنر از یک سو از جغرافیا، تاریخ، و مردم می‌‌سی‌سی‌پی شمالی نسخه برداری می‌کند و از دیگر سو آنها را دگرگون می‌سازد. بی شک معقولتر است که ولایت پوکناپاتوفا و مردم آن را بیشتر دنیای خودبسندۀ تخیّلی بدانیم، تا تاریخ واقعی می‌‌سی‌سی‌پی شمالی، از زمان سرخ پوستان چیکاساو  تا امروز.


   ولایت یوکناپاتوفا ناحیه‌ای است به مساحت 2400 مایل مربع، با جمعیت 15611 نفر. در اینجا دلتای غنی شکارچیان هست؛ درودشت شنزار و بوته زار هست، جفرسُن هست، یا زندانش، میدان شهر، و خانه های کهن که ویرانی و زوال می‌پراکنند؛ اینجا بیت فور و خانۀ پیرمرد فرانسوی هست؛ جاده های خاکی، مردابها، گورستانها، و یک خط آهن هست؛ و رودی بزرگ هست که گاه آرام و ژرف است، اما آنگاه که طغیان می‌کند، خروشان و ویرانگر می‌شود. بیش از چندین نسل در ولایت یوکناپاتوفا به سر می‌برند: سرخ پوستان، بردگان، مالکان کشتزارها، سربازان جنگ داخلی، چریکهای جنوب امریکا، پیرزنان اصیلزاده، کهنه سربازان ـ نخست از جنگ داخلی، سپس از جنگ جهانی اول، و سرانجام از جنگ جهانی دوم ـ استثمارگران، خدمتکاران، دستفروشان، واعظان، وکلای مدافع، پزشکان، کشاورزان، دانشجویان دانشگاه، و بسیاری دیگر. کبوترهای برج ناقوس کلیسا، بوی یاس زرد، عصر یک روز شرجی ماه ژوئیه، داروخانه ای در بعدازظهر یکشنبه، بوی نای کلبۀ کاکاسیاهها، تلق تلق پای اسبی در میدان شهر ـ اینها و صدها صحنۀ دیگر به مدد توصیفی فاکنر به صورت قسمتی از چشم‌انداز بی زمان درآمده‌اند.


   شاید لازم باشد بیفزاییم که این سرزمین خیالی، همچون بخشی از جنوب، از باقی ایالات متحد ـ یعنی غرب، شرق، و شمال ـ بسیار متفاوت می‌نماید. جنوبی ِ مقیم ولایت یوکناپاتوفا، بار گناه خود و شرکتش را در میراث محنت زده و درد باری که با بردگی آغاز می‌شود و به دوش می‌کشد، و به شیوۀ انفرادی خود بدان پاسخ می‌گوید.


   می‌‌سی‌سی‌پی شمالی ـ بویژه شهر آکسفورد  (« جفرسن») و ولایت لافایت  (« ولایت یوکناپاتوفا») ـ منطقۀ خود فاکنر بود. خانواده اش از زمان جنگ داخلی در آنجا می‌زیستند. ایشان گاه به موفقیتهای بزرگ دست یافتند و همچنین شاهد روزگاری بودند که گویی خانواده و آینده اش به خطر افتاده بود. فاکنر در تاریخچۀ خانوادگی و گذشتۀ خود تأمل کرد و در نوشته هایش هردوی آنها را به کار برد.


   ویلیام فاکنر در 1897 در نیو آلبنی ، می‌‌سی‌سی‌پی، به دنیا آمد. در 1902 خانواده اش به آکسفورد، مرکز دانشگاهی می‌‌سی‌سی‌پی، نقل مکان کرد. در آنجا پدرش، ماری سی. فاکنر، ادارۀ یک اصطبل کرایۀ اسب و یک فروشگاه سازوبرگ نظامی‌را به عهده گرفت و بعدها مدیر خرید دانشگاه شد. ( نام خانوادگی فاکنر در اصل به شکل Falkner نوشته می‌شد و حرف u  را ناشری که نخستین کتاب ویلیام، فاون مرمرین ، را چاپ کرد، به نام خانوادگی اش افزود.) مادر فاکنر مود باتلر  بود. آنها چهار فرزند داشتند: ویلیام، ماری، جان، و دین.


   ویلیام سی. فاکنر، نیای بزرگ ویلیام در 1825 زاده شد. او در می‌‌سی‌سی‌پی شمالی چهره ای افسانه ای بوده است. شرح و تفصیل زندگی اش، که بسیاری از آن در کتابهای نبیره اش دیده می‌شود، همچون رویدادهایی در رُمانی ماجراجویانه به نظر می‌رسد. او دو بار از اتهام قتل تبرئه شد. در مقام سرهنگ دسته ای از مهاجمان در جنگ داخلی سربازی بود دلیر و سخت تابع انضباط. در آغاز، جوانی بود تهیدست که می‌کوشید برای گذران زندگی خود و مادر بیوه اش درآمدی کسب کند، اما در پایان زندگی مالک یک خط آهن و عضو مجلس قانونگذاری ایالت بود. شریک سابق خط آهن اندکی پس از آنکه در به دست آوردن کرسی مجلس قانونگذاری از او شکست خورد، او را کشت. به همین مناسبت مجسمه ای از ویلیام سی. فاکنر را روبروی خط آهنش نصب کردند.


   جی .دابلیو. تی. فاکنر، پسر ویلیام سی. فاکنر و پدربزرگ رُمان نویس، مشاور حقوقی، بانکدار، و معاون دادستان ایالات متحد بود. او در « قیام گردن سرخها»، جنبشی سیاسی که حق رأی بیشتری برای کشاورزان اجاره دار فراهم آورد، نقش فعّالی داشت. کسانی از سکنۀ آکسفورد که هنوز او را به یاد می‌آورند، می‌گویند که به زمین و زمان فخر می‌فروخت، کر بود، و در زودرنجی و تندخویی نظیر نداشت.


   روشن است که نیای بزرگ و پدربزرگ نسخۀ اصلی سرهنگ سارتوریس  و بایارد سارتوریس  در سارتوریس ، شکست ناپذیر ، و بسیاری دیگر هستند. آنان قسمتی از افسانه «جنوب کهن» هستند و در حماسۀ یوکناپاتوفای فاکنر نقش مهمی‌بازی می‌کنند. به نظر می‌رسد که خانوادۀ بلافصل فاکنر به شیوه ای غیر مستقیم تر، نسخۀ اصلی خانوادۀ کامپُسن  باشد. این خانواده در خشم و هیاهو   نقشی اصلی دارند، اما در داستانهای دیگر نیز پدیدار می‌شود.


   ویلیام فاکنر دانش آموز تهیدستی بود و پس از کلاس دهم، دبیرستان را برای یافتن شغلی در بانک پدربزرگش رها کرد. کتاب زیاد خواند و شعر سرود. همچنین در نقاشی بخت خود را آزمود. جوانی کج خلق و برای مردم شهر آکسفورد معمایی بود.در 1914 با فیل استون ، یک مشاور حقوقی جوان، آشنا شد و این دوستی مجال مباحثۀ ادبی را برایش فراهم آورد و کمک کرد تا با کسانی که تازه در عالم ادب شهره می‌شدند، چون کانراد ایکن ، رابرت فراست ، ازرا پاوند ، و شروود اندرسُن  آشنا شد. چون وزن فاکنر کم و قدش کوتاه بود (فقط صدو پنجاه و پنج سانتیمتر) در ارتش ایالات متحد پذیرفته نشد. اما توانست به عنوان دانشجوی دانشکدۀ افسری در یکان پرواز سلطنتی در تورنتوی کانادا نامنویسی کند. در 22 دسامبر 1918 در روز مرخصی از خدمت به درجۀ افتخاری ستوان دومی‌نائل شد.. فاکنر نیز مانند بیشتر نویسندگان همعصرش هم با رخدادها و هم با پیامدهای جنگ جهانی اول درگیری ذهنی داشت. نخستین کتابهایش با این موضوع سروکار دارد، همچنین یکی از کتابهای بعدی اش، حکایت.


   چون کهنه سرباز بود، به او اجازه دادند که در دانشگاه می‌‌سی‌سی‌پی نامنویسی کند. در آنجا انگلیسی، اسپانیولی، و فرانسه خواند، اما فقط یک سال تحصیلی تمام مقیم آنجا شد. برخی از مقالاتی که برای نشریات دانشجویی می‌فرستاد نشان می‌دهد که جوان بذله گو و طنزپردازی بود که خود را هنرمند یا حرفه ای نمی‌دانست. در یک کتابفروشی شهر نیویورک شغلی به دست آورد، اما زیاد آنجا نماند و بزودی به آکسفورد برگشت. ظرف دو سال کارهای گوناگونی چون نجّاری و نقاشی ساختمان انجام داد و بعد رئیس پست دانشگاه شد. طولی نکشید که استعفا داد و در نامۀ استعفایش چنین نوشت: « لعنت خدا بر من اگر گوش به فرمان هر رذل آواره ای بشوم که دو سنت می‌دهد و یک تمبر پستی می‌خرد.» همین سال ـ1924ـ شاهد انتشار فارن مرمرین، مجموعه اشعاری تقلیدی، بود. استون به انتشار این کتاب کمک مالی کرده بود.


   فاکنر تصمیم گرفت از راه نیواورلئانز به اروپا برود. اما به نیواورلئانز که رسید، شش ماه در آنجا اقامت کرد. چند طرح با عنوان « آیینه های خیابان چارترز»  برای تایمز ـ پیکایون  نوشت، و برای دابل دیلر ، که « مجلۀ کوچک» مهمی‌بود، چند مقاله فرستاد، و با شروود اَندرسُن، که در آن زمان محبوبترین نویسندۀ امریکایی بود، دوستی به هم زد. همچنین نخستین رمانش، مواجب بخور و نمیر  نوشت که اَندرسُن به انتشار آن کمک کرد. به رغم اختلاف خلق و خو که گاه به دعوا می‌انجامید و با اینکه فاکنر در کتابی از طرحهای ویلیام اسپراتلینگ ، یکی از دوستان نیو اورلئانزی اش، به نام شروود اَندرسُن و سایر دورگه های مشهور  طنزی به سبک شروود انرسن نوشته بود، دوستی شان همچنان دوام داشت. در این کتاب طرحی از فاکنر و خود اسپراتلینگ دیده می‌شود که پشت میزی نشسته اند و نقاشی می‌کنند و می‌نویسند و می‌نوشند. روی دیوار تابلویی هست که رویش نوشته شده « زنده باد هنر.» زیر صندلی فاکنر سه قرّابه عرق ذرت هست. در ژوئن 1925 فاکنر و اسپراتلینگ سوار کشتی باری شدند و به ایتالیا رفتند و از آنجا پای پیاده عازم آلمان و فرانسه شدند.


   فاکنر برای انتشار کتاب مواجب بخور و نمیر، رُمانی آگاهانه توأم با نازک کاری دربارۀ « نسل گمشده»، در مارس 1926 به نیویورک برگشت. سبک آن مدیون سوینبرن و بیدزلی ، یا کلی تر بگوییم، مدیون سنت پایان قرن نوزدهم است. این هم نمونه: « مشروب دیگری نوشیدند. موسیقی در تاریکی، زیر هماوایی گنگ و طلایی ستارگان، لابه لای برگهای تازه می‌تپید. چراغ ایوان خاموش بود و خانه در برابر آسمان غول آسا جلوه می‌کرد: خرسنگی که موج درختان بر آن می‌شکست، و آوار شکستگی این موج تا ابد معلق بود: و ستارگان تکشاخهای زرین بودند که در میان چمنزار کبود شیهه های ناشنیدنی می‌کشیدند، و با سمهایی تیز و سوسوزن چون یخ سمضربه هایی بر آن می‌کوفتند. آسمان بسیار دوردست و بسیار غمگین، لگدکوب تکشاخهای زر که از غروبدم تا سپیده دم شیهه های بی صدا می‌کشیدند، آنها را دیده بود، او را دیده بود ـ تن کشیده اش را، دَمَر و لخت، چون برکه ای باریک...» سنت پایان قرن نوزدهم در ایالات متحد هیچگاه پا نگرفت، مگر اینکه گفته شود در شعر والاس استیونز  به پختگی رسید، اما امریکا نویسنده ای جوان چون فاکنر دستاورد ناچیزی داشت، اما پیدا بود که نویسندۀ جوانش از استعداد برخوردار است. مواجب بخور و نمیر با استقبال ناقدان ر.برو شو، و ناشر آن قراردادی برای رمان دوم با فاکنر نوشت. فاکنر برای نوشتن آن به پاسکاگولا ، می‌‌سی‌سی‌پی، رفت.


   ماجرای پشه ها ، که در 1927 منتشر شد، در نیواورلئانز می‌گذرد. پشه ها، تا آنجا که بشود گفت درونمایه ای دارد، می‌گوید که کردار از گفتار و همچنین آنکه عمل می‌کند از آنکه حرف می‌زند مهمتر است. رمانی است با طنزی تلخ، اما بیشتر طنزهایش خالی از لطافت است. یکی از شخصیتهایش، داوسُن فیرچایلد ، از روی شخصیتهای قصه های شروود اندرسن ساخته شده، و یکی از قسمتهای جالبتر کتاب رشته ای « قصۀ شاخدار» است که فاکنر بعدها گفت که او و اندرسن به کمک هم ساخته و پرداخته اند. پشه ها خیلی کمتر از مواجب بخور و نمیر با استقبال روبرو شد.


   سارتوریس (1929) به فاکنر کمک کرد جایگاه نویسندگی اش را بیاید. پس از نوشتن این رمان بود که کشف کرد « نوشتن کار بسیار ظریفی است؛ توانایت می‌کند آدمها را روی پاهای پسین نگاه داری و سایه های دراز روی زمین بیندازی.» سارتوریس گزارشی غیر انتقادی است از افسانۀ سارتوریس ( یا فاکنر) که تا نسل خود فاکنر می‌رسد و کانون توجه در آن بایارد جوان، یک کهنه سرباز جنگ است. او یکی از جوانانی است که گروترود استاین  « نسل گمشده» شان نامید، اما میراث جنوبی نیز خاطرش را به خود مشغول می‌دارد. سارتوریس برای بسیاری از داستانهای بعدی فاکنر چون منبعی است، و فاکنر با نوشتن آن راهی را آغاز کرد که قرار بود به صورت بادوام ترین موضوع اصلی اش درآید، یعنی مشاهده و احساس عزّت و شرف، و رقّت و ذلّت.


   فاکنر ضمن نوشتن سارتوریس بر روی خشم و هیاهو نیز کار می‌کرد. این دو رُمان به فاصلۀ چند ماه از یکدیگر منتشر شدند. سارتوریس پایان دورۀ کارآموزی اش را نشان می‌دهد؛ و خشم و هیاهو کار نویسنده ای بزرگ است.


   در ژوئن 1929 فاکنر با استل اولدهم  ازدواج کرد و از آن پس در کار نویسندگی قرار و سازمان گرفت. در دوره ای ده ساله بیشتر کتابهایی را که کارهای بزرگش دانسته اند نوشت و انتشار داد. سفرهایی به هالیوود کرد و چند فیلمنامه نوشت و چند بار به نیویورک رفت، اما بیشتر در آکسفورد بود. حریم  برایش شهرت به بار آورد. اما تحسین ناقدان به کندی فراهم آمد. در کمال شگفتی فرانسویان سریعتر و وسیعتر از امریکا بیان به نیروی فاکنر پی بردند. آندره مالرو  مقدمه ای بر حریم نوشت، و ژان پل سارتر  مقالۀ انتقادی مفصلی دربارۀ آثار فاکنر نگاشت. در 1946 که ملکم کاولی  کتاب تأثیرگذارش، مجموعۀ جمع و جوری از فاکنر ، را منتشر کرد، همۀ کتابهای فاکنر از دور خارج شده بودند، و کمتر نقدی جدی بر آثارش نوشته شده بود. اما در 1946 مطالعات ارزشمندی شروع شد، و اکنون کمتر مجلۀ انتقادی یا تحقیقی یافت می‌شود که مقاله پشت مقاله دربارۀ فاکنر ننویسد. در 1950 جایزۀ ادبی نوبل به او داده شد. فاکنر همراه دخترش به سوئد رفت و خطابه ای خواند که شهرت عالمگیر به دست آورد. پس از آن جایزه های بسیار نصیبش شد، از جمله جایزۀ پولیتنزر برای شهر ، و جایزه ای پس از مرگش برای چپاولگران. فاکنر به کشورهای اروپایی، بویژه فرانسه، سفر کرد، در 1955 چند هفته ای را در ژاپن گذراند، و در ایالات متحد گهگاه در مجامع عمومی‌پدیدار می‌شد. در 1957 نویسنده ای بود مقیم دانشگاه ویرجینیا. در 6 ژوئیه 1962، سه هفته پس از آنکه از اسب افتاد، بر اثر سکتۀ قلبی در آکسفورد می‌‌سی‌سی‌پی از دنیا رفت.


   کتابهای فاکنر بخصوص در چاپهای ارزان قیمت همچنان منتشر می‌شوند؛ از روی برخی از آنها فیلمهای تلویزیونی و سینمایی تهیه شده اش؛ مرثیه برای یک راهبه  در برادوی به صورت نمایشنامه درآمد و در بسیاری کشورهای اروپایی اجرا شد، و در فرانسه آلبر کامو  از آن اقتباس کرد. به رغم آنکه گاه خوانندگان فریاد نارضایی سر می‌دهند و گاه ناقدان حس می‌کنند که او ثقیل می‌نویسد، و در لفاظی حدّ و مرز نمی‌شناسد، و نوشته هایش مبهم و دشوار است،فاکنر به عنوان یکی از نویسندگان بزرگ امریکا پذیرفته شده است. هواداران فاکنر گاه ادعا می‌کنند که مخالفانش چن سرشت نبوغش را در نمی‌یابند از قدر او می‌کاهند، و مخالفانش گاهی می‌گویند که دوستداران فاکنر را غلنبه بافی او خیره کرده است. حقیقت این دو نظر نهفته است.


   رابرت پِن وارن  در مقاله ای که نخست در 1946 منتشر شد، می‌گوید: « ویلیام فاکنر نوزده کتاب نوشته است، که به لحاظ دامنۀ اثرگذاری، وزن فلسفی، اصالت سبک، تنوع شخصیت پردازی، طنز، و حدّت تراژیک، در زمانه و کشور ما بی همتاست. با این وصف بیایید بپذیریم که در کارهای فاکنر نواقص بسیاری نیز هست. گاهی حدّت تراژیک به صورت احساساتیگری صرف درمی‌آید، مهارت فنّی به پیچیدگی می‌انجامد، و وزن فلسفی به آشفتگی ذهنی می‌رسد. بگذارید اینهمه را بپذیریم، چون فاکنر نویسنده ای است ناهموار. این ناهمواری از لحاظی نشانۀ سرزندگی، اشتیاقش به خطر کردن، آزمودن اثر گذاری  نو، و اکتشاف تازۀ دستمایه و روش است.» آقای وارن تلویحاً می‌گوید که هواداران فاکنر وقتی نمی‌پذیرند که محدودیتهایش گاه با بزرگترین دستاوردهایش چون کلافی سردرگم درآمیخته است، خدمتی به او نمی‌کنند.


   عدۀ انگشت شماری از ناقدان فاکنر نیز کوشیده اند دورنمایه های او را در قالب بریزند. مثلاً می‌گویند که او « اشراف زادگان» پیش از جنگ داخلی و تبارشان را بر دیگر گروههای جامعۀ جنوبی ترجیح می‌دهد، یا با جلوه های زندگی امروزی مخالف است و فقط پلیدیهای زندگی صنعتی و ماشینی را می‌بیند. هرکس که رمانهای فاکنر را مانند ما به ترتیب توالی تاریخی برسی و طرحشان را خلاصه و درونمایه شان را تحلیل کند، می‌تواند ببیند که گزارشی چنین کلی واقعاً کاربرد ندارد.


   ناقدان نویسندگانی چون رابرت فراست، والاس استیونز، یا ارنست همینگوی  می‌توانند مقاله ای طولانی بنویسند و درونمایه های مداومی‌را دنبال کنند. در هریک از این نویسندگان از نخستین کتاب تا واپسین کتاب همگنی موضوع و نظرگاه وجود دارد. اما در مورد فاکنر چنین چیزی صادق نیست. برخلاف هنری جیمز  و رابرت پن وارن که موضوع « فلسفی» عمده ای در کتابهایشان متوالیاً پی گرفته می‌شود، در آثار فاکنر خبری از چنین موضوع فلسفیی نیست. می‌توان گفت که فاکنر در بخشی از کشور می‌زیست که پرهیزگاریهای قرن نوزدهمی‌بیش از سایر نواحی ایالات متحد در آن زنده بود، و گاه این پرهیزگاریها با فرضیاتی که فاکنر قرن بیستمی‌داشت سازگار نبود. اما حتی این تعارض و ناسازگاری نیز درونمایۀ مسلط و اصلی هریک از رمانها نیست. شاید بهترین راه تعمیم درونمایه های فاکنر آن باشد که بگوییم او فضیلتهای ابتدایی این مسیحیت را می‌پذیرد به شرط آنکه بی درنگ بیفزاییم بیشتر مسیحیان ِ عُرفی برخی اشکال رفتاری را که گویا فاکنر در برخی از رمانها تبلیغ و از آنها طرفداری می‌کند ارتدادآمیز و حتی شرارت آمیر می‌دانند. روش درست و منصفانۀ نوشتن دربارۀ خط مشی او ـ که در این مقاله سعی بر آن داریم ـ این است که کارهای بزرگش را یک به یک در نظر بگیریم، ماجراهای رمانها را خلاصه کنیم، درونمایه ها را دسته بندی کنیم، و چون فاکنر ابداع کنندۀ مهمی‌است، روش روایت را توضیح دهیم.


   فاکنر زمانی گفت که تمام توش و توان خود را در نوشتن خشم و هیاهو به کار گرفته است. بسیاری از ستایشگران عقیده دارند که این بهترین رمان او و یکی از بزرگترین رمانهای قرن بیستم است. بی شک این کاری است برخوردار از فضیلتی عظیم و حتی نبوغ، اما برخی مخالفتهای ناقدانه دربارۀ آنچه فاکنر می‌خواست در این کتاب بگوید وجود دارد.


   روشن است که خشم و هیاهو رمانی « نو» است. رمانی است با سنت امپرسیونیستی هنری جیمز، جوزف کانراد ، استیون کرین ، فورد مدوکس فورد ، و جیمز مویس ـ سنتی که می‌گفت: « زندگی روایت نمی‌کند، بلکه تأثیراتی بر مغز ما می‌گذارد.» این نظر بر آن بود که رمان نویس می‌گذارد، یا به نظر می‌رسد که می‌گذارد، که داستان خود گفته شود؛ و او در آن دخالتی نمی‌کند. ( فاکنر گفتار با خود، سیلان ذهن، و واژگان مرکب را ویژه مدیون جویس است.) با این حال فاکنر گاه دخالت می‌کند، اما به مفهومی‌خاص: او صدای فصاحت خود، نوعی هماوایی، را به شخصیت وام می‌دهد. مثلاً کوئنتین کامپُسن ، که معمولاً افکارش درهم و آشفته و حتی دیوانه وار نموده می‌شود، ناگهان با زبانی کاملاً متفاوت رشته ای سفر با قطار را با یاد می‌آورد که طی آن از پنجره پیرمرد سیاهی را با پاهای گشوده کنار قاطر کوچکی دیده بود. این قسمت چنین است:


   بعد قطار بنا کرد به جنبیدن توی هوای سرد، از چنجره به بیرون خم شدم و به عقب نگاه کردم. کنار قاطر خرگوشی لاغرمردنی ایستاده بود، هردوشان ژولیده و بی حرکت و بی صبر بودند. قطار سر پیچ پیچید و موتورش کوتاه و سنگین پف پف می‌کرد، و به این ترتیب آنها آرام از نظر ناپدید شدند، با آن کیفیت ژولیدگی و صبر ازلی و آرامش بی جنبش: آن آمیزۀ ناتوانی کودکانه و حاضر آماده و اطمینان متناقض نمایی که آدمهای محبوبش را بیرون از دایرۀ عقل حفظ و حمایت می‌کند و دائم می‌چاپدشان و با وسایلی بسیار آشکارتر از آنچه بتوان طفره اش نامید از زیر بار مسئولیت و تکلیف شانه خالی می‌کند و وقتی هنگام دزدی و تجاهل گیر بیفتد با چنان تحسین بی ریا و پرشوری با فاتح روبرو می‌شود که نجیب زاده ای برای حریف پیروز در نبردی منصفانه قائل است، چشم پوشی مشتاقانه و استواری نسبت به بلهوسیهای سفید پوست جماعت مثل چشم پوشی پدربزرگها در قبال بچه های سرتق و مرد آزار را که یادم رفته به اینها اضافه کنید.


   این قسمت به سارتوریس شباهت فراوانی دارد که در آنجا راوی خود فاکنر است. صدای لفاظیهای فاکنر در تمام کتابهای پس از خشم و هیاهو به همین ترتیب دخالت می‌کند. اما در وهلۀ اول شخصیتها به شیوۀ خاص خود حرف می‌زنند. بنجی ، شخصیت ابله، این طور شاهد بازی گلف است: « از میان نرده، بین فضای پیچان گل، می‌دیدمشان که می‌زدند. می‌آمدند طرف پرچم و من کنار نرده رفتم. لاستر کنار درخت گل توی چمن را می‌کاوید. پرچم را درآوردند و همان طور می‌زدند.» همۀ افکار بنجی با احساسها، بوها، خوردن، یا لحن صداها مربوط می‌شود. زمان گذشته و زمان حال در ذهنش ادغام می‌شوند و درهم می‌آمیزند. هرگز تعمق نمی‌کند یا نقشه نمی‌کشد ـ فقط حس می‌کند. افکار و گفتار جیسُن کامپسُن  پیوسته طعنه آمیز و بیانگر طنز تلخ و درماندگی اوست: « به مادر شب بخیر گفتم و رفتم به اتاق خودم و جعبه را بیرون آوردم و پول را دوباره شمردم. صدای اخته گاو گندۀ امریکایی را می‌شنیدم که عین کارخانۀ رنده کشی خرناس می‌کشید. جایی خوانده بودم که آن کار را سر مردها در می‌آورند تا به ایشان صدای زنانه بدهند. اما شاید او نمی‌دانست که چه بلایی به سرش آورده اند. خیال نمی‌کنم که حتی می‌دانست چه کار می‌خواسته بکند، یا چرا آقای بورگس با دیرک پرچین تو سرش زد و بیرونش انداخت.» در همه جای خشم و هیاهو خواننده می‌بیند، می‌شنود، و تجربه می‌کند، چه بچه های کوچک کامپسم، نجابت و صبر دیلسی ، مراسم وعظ مذهبی سیاهان که باشکوه اجرا شده، و چه صدای سم کوبینی  در میدان شهر.


   داستان اصلی که در خشم و هیاهو روایت می‌شود، داستان زوال یک خانواده است. خانواده، چند ژنرال، یک فرماندار، و کشتکاران ثروتمند در بین خود داشته است. آنها مالک ملک کامپسن مایل  بوده اند. در یک گاهشمار خانواده که برای کتاب مجموعه ای جمع و جور از فاکنر تهیه شد، فاکنر تاریخ خانوادۀ کامپسن را از 1699 تا 1945 دنبال می‌کند. اما رمان فقط از 2 ژوئن 1910 تا 8 آوریل 1928 را در بر می‌گیرد و به ما می‌گوید سر آخرین نسل خانواده چه می‌آید. آقای کامپسن وکیل دعاوی هوشمند اما الکلی است، و ذهن خانم کامپسن مدام با آبرو، افتخارات رنگباخته، و خواریهای کنونی، نظیر پسر ابلهش و برادر بی عرضه اش موری مشغول است. کندیس ، کوونتین، جیسن و بنجی هم در کودکی دیده می‌شوند و هم در سن بلوغ.


   کوئنتین در کمبریج، ماساچوست، دیده می‌شود که آمادۀ خودکشی است: به خانواده اش و بخصوص به زنای کندیس با دالتن ایمز  و ازدواجش با سیدنی هربرت هد  می‌اندیشد. تجربۀ آن روزش ( 2 ژوئن 1910) به طرزی سایه وار بر خاطراتش و بویژه بر هوس ناکامش به رهایی خود و کندیس از عرض بی معنای زمان تأثیر می‌گذارد. در ورای هوس زنا با کندیس این امید نهفته بود که چنین کاری سبب شود یهوه آنها را تا ابد به دوزخ بیفکند. اما پدرش گفته بود که بکارت یکی از ابداعات آرمانی انسان است، و حرف زدنش از زنا با محارم فقط راهی است برای دادن چنان اهمیتی به خودش که نه او و نه هیچ کس دیگر نمی‌تواند به آن دست یابد. کوئنتین هم حس می‌کند که کسی دوستش ندارد، جز کندیس. یک بار می‌گوید: « من مادر ندارم


   جیسُن چهارم، برادر کوئنتین، وقتی که بزرگ می‌شود در یک فروشگاه لوازم فلزی خانگی کار می‌کند، اوراق بهادار می‌خرد و می‌فروشد، و مرتب پولی را که کندیس برای نگهداری دختر نامشروعش، که نامش را کوئنتین گداشته، می‌فرستد کش می‌رود. دختر که جیسن نسبت به او پست و گاه بیرحم بوده، از او مبلغی می‌دزدد و با کسی که کارناوال استخدامش کرده می‌گریزد. جیسن نه می‌تواند پیدایشان کند و نه پول را پس بگیرد ـ درماندگی و عجز او تقریباً تحمل ناپذیر است. جیسن سنت، اصول، و شرافت را به باد ملامت می‌گیرد.


   در حقیقت دیلسی، پیرزن سیاه پوست شایسته، غمخوار، و مسئول است که انسجام و اصول اخلاقی به دست می‌دهد که خانوادۀ کامپسن، تلویحاً، در برابر آن داوری می‌شوند. او یکی از به یاد ماندنی ترین شخصیتهای فاکنر است.


   فاکنر گفته است که خشم و هیاهو داستان « معصومیت از دست رفته» است. باید افزود که این کتاب همچنین تاریخچۀ خانواده ای درونگراست که بیشتر در گذشته زندگی می‌کند. به این ترتیب خشم و هیاهو دنبالۀ خانۀ هفت شیروانی  هاثورن  است. همچنین می‌توان آن را دنبالۀ برادران کارامازوف  دانست. یکی از ناقدان گفته است که کوئنتین با راسکولنیکوف جنایت و مکافات  خویشاوندی دارد. اگر خشم و هیاهو را اساساً داستان کوئنتین بدانیم ( بی شک با تأکیدی جانبدار و یکسونگر) این رمان بدل به جستجوی قهرمانی امروزی برای یافتن مفهوم اصلی زندگی می‌شود ـ قهرمانی که معمولاً زیبایی شناسی حسّاس است. همچنین می‌توان آن را شکست عشق در درون یک خانواده، و فقدان عزت نفس و احترام متقابل دانست. این یک داستان جنوبی است. این یک داستان قرن بیستمی‌است. و از این نظر که روایت سقوط یک خانواده است شبیه داستانهای بسیار قدیمی‌در ادبیات غربی است.


 از کتاب ویلیام فاکنر- انتشارات کهکشان 


 


نسخه قابل چاپ
شناسه : FC2774
تاريخ ارسال : جمعه 25 تیر 1389
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
نوگرايي و عرف‌شکني - «حسين پاينده»

دربارة شروود اندرسون و کتاب عجایب - ملکوم کاولی

جان مایۀ یک شهر - جاناتان مالر

جامعه - ریچارد رورتی

داستایوسکی و پدرکشی - زیگموند فروید

رمان به ‏منزله پژوهش - ميشل بوتور

آرتور كوئستلر - جرج ارول

دن کیشوت و مادام بواری - سوزان سونتاگ

«اوليس» جيمز جويس - ادموند ويلسون

یادبود ایوب در جهان کافکا - سیاوش جمادی

زن و داستان‌نویسی - ويرجينيا وولف

اجنه‌هاي ترسناكِ داستايفسكي - اورهان پاموك

سرزمینِ خیالی یوکناپاتوفا - ویلیام ون اوکانر

عشق برای همیشه - توماس پینچون

بررسی یک قصة ذهنی از کافکا - بهرام مقدادی

در جست‌وجوی حال از دست‌رفته - میلان کوندرا

كمدى هاى تهديد، سكوت هاى هارولد پينتر - استيون اچ گيل

10 گام برای قوی نوشتن - لیندا جورج

آیا عشق ورزیدن هنر است؟ - اریک فروم

روزنامه‌نگاری، نوشتاری نوین - کریستف بالایی

روایت زندگی از ورای گور - نشریه اکونومیست

آیا زندگی مثل این است؟ - ویرجینیا وولف

گتسبی و رویای آمریکایی - کنت تاینان

هنر خلق حماسه - امبرتو اکو

ساختار داستان‌های آلیس مونرو - دني ال مناکر؛ ويراستار مونرو در نيويورکر از اواسط دهه 1980 تا 1994

ماهيت تراژدي چیست؟ - آرتور ميلر

چرا به تئاتر می‌پردازم؟ - آلبر كامو

جايگاه راوى در رمان معاصر - تئودور آدورنو

معیارهایی برای نقد و ارزشیابی داستان‌های کوتاه - رامين مستقيم

اهميت درك صحيح جايگاه در داستان - جان ال كيمي

کوه جادو اثر دوره میانسالی - اینگه درسن

عصر بدگماني - ناتالي ساروت

ناباکف شگرف می‌نویسد مثل رویا - مایکل شی بون

هابرماس، مدافع ناقد مدرنیته - ال. ‌ای. ‌‌هاو

نقد و تفسير فيلم‌هاى دنباله‏دار - امبرتو اكو

نظر من دربارة رمان تهوع - آلبر كامو

مفهوم هنر - پل والری

همینگ‌وی: جشن مشترك - ماریوبارگاس یوسا

در جستجوی آرامش و زیبایی - فلکلر ویکهورست/راینشر مرکور

نقش و جایگاه نوین نویسندگان در عصری که موفقیت به افتخار ترجیح داده می‌شود - ماریو وارگاس یوسا

در بارة بيگانه - آلبر کامو

من حامل پيام هستم نه منشأ آن! - جمعی از منتقدان

خاطره ی دلبرکان غمگین من - عطالله مهاجراني

نقد دانشگاهي و نقد تفسيري - رولان بارت

نقدِ«پارکر اَندرسِن فيلسوف» - آلفرد کازين

نقد نه - نه - رولان بارت

يا قصه‌اي بگو، يا بمير! - تزوتان تودورف

مکتب‌ها و جنبش‌هاي نظري - جاناتان کالر

تحليل متن اميرارسلان - کريستف بالايي

گوشه‌اي پاک و روشن - فرانک اوکانر

رمان به روايت ويرجينيا وولف - ميريام آلوت

پي‌نوشت بر نام گل سرخ: پست مدرنيسم، طنز، لذت بردني - امبرتو اكو

روايت يا توصيف؟ - جورج لوكاچ

فرياد اعتراض ولفگانگ بورشرت - هانريش بل

دربارة فرانتس کافکا - جورج لوکاچ

دست‌هاي استخواني نويسنده‌، در داستاني با اخلاقي جذامي - علي چنگيزي

پاسخ کافکا - در نبرد بين خود و جهان، جهان را ياري کن! - رولان بارت

شعر سانتياگو و مانولين - ليندا واگنر

جهان داستايفسکي - ادوارد هلت کار

ويکتور اشکلوفسکي - ويکتور اشکلوفسکي

دربارة نشو و نماي نقد ادبي و شعر - ويکتور اشکلوفسکي

در بارة اسحاق بابل1 - ويکتور اشکلوفسکي

نقد« اي آفتاب غروبگاه» - ادوارد جي. اُبراين1

نقد ويرانه‌هاي مدور - باربارا جوان شافر

قرعه‌کشي - کليانت بروکس/ رابرت پن وارن

نقد علامت‌ها و نشانه‌ها - روي جانسون

بيگانه، قصة خورشيدي - رولان بارت

نقد« دوشو» و «گنج» - لاينل تريلينگ

يادداشتي دربارة نام ‌بنجي - ويليام ديويس

در بارة فيودور داستايفسکي و نيکلاي گوگول - يوري تينيانف

دربارة پوشکين - بوريس آيخن باوم1

اندر خبر ويت جان آپدايك - لوئيس منند

دنياي داستاني مارگريت دوراس - هانري هِل

بي‌همگي: تصادف، خودآگاهي و معنا - اليزابت درو(Elizabeth Drew)، مادس هاآر(Mads Haahr)

رديابي «بنگ» - رنه ريس اوبر

رديابي «بنگ» - رنه ريس اوبر

زمان درنظر فاکنر - ژان پل سارتر

پديدة ضد رمان - ژان‌پل سارتر

نگاهي به «آدم‌کش‌ها»ي همينگ‌وي - کلينت بروکس و رابرت پي وارن

اندر احوالات يک ترجمه (صنعت از حلوا غوره ساختن) - اسماعيل گلهراني

رام کردن دن آرام - محمد بهارلو

واکنشي در برابر تقليل زبان - محمد بهارلو

گذري بر پروست و من - اسماعيل ‌گُلهراني

داستاني کنايي و معماوار - فتح‌الله اسماعيلي

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate