سهشنبه 11 بهمن 1384
اين هفته داستان «خروس» اثر ابراهيم گلستان مورد نقد و بررسي قرار گرفت. بهارلو گفت که گلستان نوشتن را از نوجواني شروع کرده است، از زماني که پدرش در شيراز مجله «گلستان» را منتشر ميکرد، که صبغه سياسي و محافظهکارانه داشت. گلستان در اولين داستان کتاب «مد و مه» «از روزگار رفته حکايت» وصفي کمابيش مستند از کودکي خود به دست داده است، که تا حدي جنبه اتوبيوگرافيک دارد. سياق نوشتار و افت و خيزهاي سبک و لحن او در اين داستان متأثر از کتاب «تصوير مرد هنرمند در جواني» اثر جويس است. در کتاب جويس همراه با رشد راوي نوجوان داستان، زبان رفتهرفته رشد و تحول پيدا ميکند. گلستان سعي کرده است همين سياق نوشتار را به کار ببتدد که موفق نشده است. او اولين خبرنگار، عکاس و فيلمبردار رويتر در ايران بود و يکي از تصاوير منحصر به فردي که از حوادث شگفت روز 28 مرداد موجود است اثر دست اوست. گلستان براي خودش پديدهاي است. او روحيهاي مستقل و انتقادي دارد، و از جمله مدرنترين نويسندگان ما در دهههاي چهل و پنجاه شمسي درايران است، که البته گاهي شدت بينش انتقادي او به مخالفخواني يک مدعي گندهدماغ شباهت ميبرد. بهارلو گفت شايد به نظر برسد که ما امروز در نقدمان به او سخت ميگيريم، اما اين سختگيري نبايد کسي را بر آشوبد، چرا که خود او همواره بر ديگران سخت گرفته است، و اين سختگيري ميتواند بر ميزان تحمل و رواداري ما نسبت به يکديگر بيفزايد.
بررسي داستان «خروس» با اشارهاي به يادداشتهايي که نويسنده جهت پارهاي توضيحات در پيشاني کتاب آورده است شروع شد. بهارلو گفت: متن کامل اين داستان بلند اولين بار در لندن چاپ شده است و همانطور که در يادداشتهاي مندرج در ابتداي کتاب آمده در حقيقت اعتراضيههاي گلستان را توجيه ميکند.
گلستان يکي از چند نويسنده ممتاز ايراني است که همواره به ساختار زبان و انضباط نثر تأکيد ورزيده است، و در نخستين مقالهاي که به زبان فارسي درباره سبک داستانهاي همينگوي منتشر شده است ديدگاه خود را در زمينه زبان به عنوان مهمترين عنصر ساختاري داستان به تفصيل بيان کرده است. بهارلو گفت از همين رو است که ما هم ناچاريم به نثر او حساسيت بيشتري نشان بدهيم، نثر نه به عنوان صرف وسيله بيان يا عنصر تزييني داستان، بلکه دقيقاً به عنوان عنصر معماري.
به باور بهارلو آنچه در باره نثر مهم است نحو يا بافت جمله، لحن شخصيتها و مهمتر از همه نحوه اجراي زبان يا همان سبک است که از طريق آنها صداي آدمها در ذهن واخواني ميشود و آدمها و حوادث معروض آنها حضور يا جلوهاي باورپذير پيدا ميکنند. گلستان در مصاحبهاي گفته است که لحن و لهجه در اين داستان برايش اهميت شاياني داشته است، ولي در نثر گلستان، از جمله در همين داستان، لفظ به معني غلبه ميکند و انگار آهنگ کلمات از معناي آنها مهمتر است. کلمه از حيث کلمه بودن اهميت دارد، نه از حيث معنا داشتن.
از حيث عنصر گفتوگو نه فقط در اين داستان بلکه تقريباً در همه داستانهاي گلستان اينطور به نظر ميرسد که هر کسي دارد براي خودش حرف ميزند و کسي جواب کسي را نميدهد. در حقيقت سخنان آدمها کيفيت گفتوگووار ندارد، و نويسنده همواره بر آن است تا خواننده را انگشت به دهن کند.
نويسنده در مقام يک راوي در فضاي جنوبي، روستايي در يک جزيره، زماني را وصف ميکند که هنوز صنعت نفت در آنجور مناطق راه باز نکرده است، يا تازه در حال راه باز کردن است، مثلاً زمينه داستان ميتواند جزيره خارک باشد قبل از سال 1337، زماني که هنوز صنعت با ضمايم و اخلا قياتش، با قوانين، نظم و خشونتش در تقابل با يک «وضع طبيعي» (روسو اين اصطلاح را در مقابل «وضع مدني » به کار ميبرد) قرار نگرفته و بکارت، سلامت و پاکيزگي خود را حفظ کرده است. گلستان در فيلم «موج، مرجان، خارا» اين وضع را به وضوح تصوير ميکند. شروع فيلم با تصوير دريا است و ماهيهايي که زير آب در حرکت هستند. بعد دوربين مانند آدمي که سرش را از زير آب بيرو ن بياورد ازآب بالا ميآيد و در چشمانداز ساحل و صخرهها و زميني برهوت ديده ميشود که تعدادي پرنده و مرغ ماهيخوار بر فضاي آن پرواز ميکنند، انگار طبيعت قرار است دستخوش تهديدي شود. در تصوير ديگر يک هواپيماي دو موتوره را ميبينيم که وقتي کنار ساحل مينشيند گلهاي بز و کل با هياهوي موتور هواپيما پا به فرار ميگذارند. در واقع «خروس» در همچو فضايي نوشته شده است.
ما فقط به بررسي ساختار زباني يا سبکشناختي چند صفحه از فصل اول داستان بسنده ميکنيم:
ـ ساختار شرطي جمله سطر دوم، «اين ديگر اذان نبود اگر پارس هم نبود.» به سياق زبان فارسي نيست.
ـ «درياي گرم» که ما معمولا «ي» نسبت را اول نميآوريم.
ـ «مغشوش مينمود» در متن نابهجا استفاده شده است، و اساساً از جنس زبان داستان نيست، انگار در يک متن اداري ـ پادگاني يا روزنامه «دوم خردادي» آمده است.
ـ «قايق را به روي شن رسانيدند... کشانيدند» که هردو فعل «رسانيدند» و «کشانيدند» از فعلهاي مهجور و عتيق هستند. «رساندند» و«کشاندند» مگر خار دارد.
ـ «چهجوري رفت؟» که منظور همان «چرا رفت؟» عوام است. پرسش اين نيست که طرف با چه وسيلهاي، مثلاً با قاطر، دوچرخه يا اتول رفته است.
ـ در بند پنجم صفحه دوم کلمات زايد بسياري آمده است. کلمات و عباراتي نظير «ما» «تااينکه» «ديديم بايد رفت» و «بي خود» مفت و مجاني خرج شدهاند.
ـ «آمديدم» غلط مطبعي است. «آمديم» صحيح است.
ـ در بند پاياني همان صفحه راوي از کارهايي که انجام نداده شرحي آورده است که طبعا نقلشان لزومي نداشته، چراکه در داستان کاري را که انجام ندادهايم توصيف نميکنيم. «رفتيم بيتفنگ تماشا» يکي از همين موردها است. يا «ما کارمان شکار هم نبود».
ـ «بوهاي لاشه و لجن» که بو در اينجا به غلط جمع بسته شده است.
ـ «با اينکه ميدانستم کاري نميتوانم کرد ـ از اين که ميدانستم کاري نميتوانم کرد ـ گفتم...» که مطلقاً فرمودن «ادبيات» است و لابد به سبک اختصاصي و اختراعي.
ـ «مرد به... بگويد يا بشنود» راوي از کجا فهميده که مرد «نشنيده» مگر آن که فرض کنيم راوي در گوش مرد رفته است.
ـ «من يک قدم عقب رفتم تا سر را بالا بگيرم.» مثلا اگر ميگفت «يک قدم عقب رفتم تا نگاه کنم» طبيعتا ما فکر ميکرديم که سرش را هم بالا گرفته. «سر را بالا بگيرم» زايد است.
ـ «در آسمان خورشيد توي چشمم زد» که بايد گفته ميشد:«خورشيد چشمم را زد.»
ـ «تا که در باز شد و تو رفتيم» زبان يا جوج و ماجوج است.
ـ «حاجي به من خوشآمد گفت» که «خوشآمد» زايد است، چرا که در گفتار حاجي اين لحن هست، يا بايد باشد. شبيه اين ايراد در چند جاي ديگر هم ديده ميشود.
ـ «اقبال ما آورد» فعل «آوردن» براي «اقبال» نوبر است. ميتوانست بگويد:«اقبال ما بود» چنان که چهار سطر بالاتر هم آورده است:«اقبال ما خش (خوش) بيد(بود)»
ـ«بانگ خروس بالا رفت» که ميتوانست «خروس خواند» باشد.
ـ «يال و دم درخشان رنگارنگ» که بايد «رنگارنگ درخشان» گفته ميشد.
ـ «پختي بيجان بز» که احتمالاً همان «پخي» بوده است و « پختي بيجان» يک سر بيمعنا است.
ـ «به زير تن بز تو پوک» که ما نمي دانيم منظور از «زير تن» چيست.
ـ «تو رفتيم. تو بوي بسته گرما داشت»، که ميتوانست بنويسد:«اتاق بوي نا داشت.»
ـ «از ما براي حاجي گفت» که «از ما مي گفت» ميتوانست باشد.
ـ «اذان کشيد» ترکيبي است کاملاً اختراعي.
ـ «سر کشيد از بين در» که «از بين در» سخت نامناسب است.
ـ «و خروس همچنان ميرفت و آنها هم به دنبالش» حذف به قرينه غلط است. زيرا يکي مفرد است و ديگري جمع.
ـ «پيت را با هرچه دقت داشت...» که ترکيب غريبي است.
ـ «خروس در توي پيت...» در اضافه است. به اين مي گويند حشو قبيح.
ـ«با منگ» که احتمالا «با منگي» بوده.
در پايان بهارلو با انتقاد از فيلمي که گويا اخيراً در تقبيح احوالات زندگي خصوصي گلستان ساخته شده ختم کلام را برچيد.