به انگیزة روی صحنه آوردن«گفتوگو بعد از خاکسپاری»، اثر یاسمینا رضا
با اینکه زن گندهای شدهام و ظاهراً دیگر نباید به داستانهای کودکانه استناد کنم، همچنان، چون دوران کودکی، «لباس جدید پادشاه» اثر هانس کریستین اندرسن دست از سرم برنمیدارد و گمان دارم که هنوز برایم یکی از ترازوهای اصلی سبک سنگین کردن خواندهها و یا دیدههایم است. داستان اندرسن از این قرار است که پادشاهی از خیاطان، لباسی کاملاً بیعیب میخواهد اما هر لباسی که برایش میدوزند عیبی دارد و سرِ دوزندة لباس را به باد میدهد. تا آنکه خیاط زرنگی به شاه میگوید لباسی برای شما میدوزم که فقط آدمهای دانا و هنرشناس قادر به دیدنِ آن باشند و وقتی دستخالی به دیدن پادشاه میآید و میگوید که لباس شما آماده است، پادشاه از بیم آنکه احمق و نادان به نظر بیاید دست در آستینهای خیالی لباس میکند و آن را می پوشد و از آن به بعد هیچکس، مبادا که به حمق متهم شود، جرأت نمیکند که به زبان بیاورد پادشاه کاملاً عریان است و لباسی بر تن ندارد.
«سرج» آدم داستانی نمایشنامه«هنر» اثر یاسمینا رضا هم از همین جنم آدمهاست، و شاید قسم عظیمی ازما آدمها چنینیم که از ترس متهم شدن به حماقت صدایمان در نمیآید و حقیقت را به زبان نمیآوریم، به خصوص در مورد آثار هنری مبتذل، که یا ابتذالشان را نمیفهمیم و یا از ترس متهم شدن به بیفرهنگی و یا بیذوقی دم برنمیآوریم. «سرج» تابلویی کاملاً سفید را به قیمتی گزاف از نمایشگاه نقاش معروفی خریده و حالا حیران است که چرا دوست جانجانی و قدیمیاش،«مارک»، او را سرزنش میکند.
«مارک: دوستم سرج، یه تابلو خریده تقریباً یک متروشصت و عرضش هم یک متروبیسته...، تابلویی سفید، با خطهایی سفید.
.....................
سرج مرفهه، اما نه اونقدر که دویستهزارتا بابت یه تابلوی سفید بده!»(نمایشنامه هنر)
اما برای«سرج» تنها این مهم است که تابلو منسوب به نقاشِ معروفی است و برایِ همین تازه معتقد است که شانس آورده و تابلو را مفت خریده است و مطمئن است تابلو بیش از اینها ارزش دارد و به هیچوجه زیرِ بارِ حرفهای «مارک» نمیرود که معتقد است«سرج» در واقع خودش را مسخره کرده و«به خاطر پز» و«از سر پوچی» دست به این خرید زده است. یاسمینا در این باره گفته: «خودفریبی عنصر مسلط نهاد بشری است؛ و این خودفریبی تنها دروغ گفتن به دیگران نیست؛ دروغ گفتن به خود است.»
آدم دیگر این نمایشنامه،«ایوان»، که دوست مشترک«سرج» و«مارک» است و عمری ریسنده بوده و اخیراً بازاریاب یک عمدهفروشی نوشتافزار شده است و عنقریب است که ازدواج کند، در حین آنکه با«مارک» موافق است، قادر است مثلِ«سرج» خطوط سفید در متن سفید را ببیند و فکر میکند که«سرج» خرید درستی کرده. او نه میخواهد چون سرج«مرجع باشد» و نه چون مارک«به واسطة وجود خودش» وجود داشته باشد. تنها چیزی که میخواهد این است که«دوست بانمک» آنها باقی بماند و رابطة دوستی سه نفرهشان خدشه نبیند. ولی در عینحال هموست که میداند«رابطهای را که از بین رفت نمیتوان با کلمات و یا یادآوری اتفاقات بازسازی کرد.» و میداند آن چه«سرج»،«مارک» و او را به هم پیوند میداده، بابت نگرششان نسبت به تابلو سفید، شکسته است. او چون نویسنده و خالق خود میداند که روابط بین آدمها چقدر سطحی، آنی و قابل تغییر است.
شاید همین علم به سطحی بودن عمومِ آدمها است که یاسمینا رضا را بیحوصله کرده. او مانندِ آدمهای داستانیاش کم میخورد، تند و باهیجان حرف میزند، دایم میخندد و مثل همان آدمها اهلِ میانبر و عصبانیت و تناقض است. برای کسانی که او را ندیدهاند زنی است آرام، مطمئن، جدی و بلندپرواز و آنهایی که از نزدیک او را میشناسند میگویند کمرو است و ناراضی از خود. در بارة خودش گفته است: «میترسم که حوصلهام از اطرافیان و از همه سر برود. مردم خوشخلق نیستند، و ایضاً باهوش. آنها نمیتوانند حقایق را، حتی از فاصلة کم ببینند. من حوصلة موفقیت را هم ندارم؛ هیچچیز کشندهتر از این نیست که آدم هرجا برود در کانون توجه مردم باشد.»
این نویسندة مردمگریز در 1959 از یک تاجر دورگة ایرانی – روسی و یک ویولونیست مجار در پاریس به دنیا میآید و در رشتة جامعه شناسی دانشگاه پاریس 10 تحصیل میکند و بعد به قصد بازیگر شدن نزد«ژان لوکوک» میرود.
- میخواستم بازیگر شوم، ولی خیلی زود پشیمان شدم؛ بازیگر که میشوی دیگر سرنوشتت دست خودت نیست.
برای همین دست از بازیگری میکشد و به تشویق پدر به نمایشنامهنویسی رو میآورد و با همان نمایشنامه اول«گفتوگو بعد از خاکسپاری»، برندة جایزة مولییر میشود و اسمش سر زبانها میافتد؛ این نمایشنامه در اسفندماه 87 در کارگاه نمایش«حمید سمندریان» و به کارگردانی«بورژین عبدالرزاقی» و با اجرایِ قابل قبولی به صحنه رفت و انگیزة نوشتن این گزارش شد. در«گفتوگو بعد از خاکسپاری» برادر بزرگتر،«ناتان»، عاشق«الیزا»، زنِ برادرِ کوچکتر خود میشود و با او ارتباط برقرار میکند و بعد از جدایی«الیزا» از همسرش،«الکس»، «ناتان» مدتها از«الیزا» بیخبر میماند و حالا، فردایِ خاکسپاری پدر، سروکلة زن دوباره پیدا شده و آتش عشق و ارتباطِ آندو بالا گرفته است، و«آلکس» دلخور و عصبانی و مغموم سدِ راهی است برای این ارتباطِ عاشقانه و با آنکه «دایی پییرِِ» آنها خطاب به آلکس میگوید: «وقتی به سنوسالِ تو بودم انگار همه چیز تو گذشته متمرکز شده بود. اون تموم شده و رفته؛ انگار یک جور بهشتِ نابودشده.» باز هم آلکس نمیتواند به راحتی زیرِ بار عشق و علاقة زن سابقِ خود و برادرِ بزرگترش،«ناتان» برود و روند نمایش این دغدغه را در ذهنِ تماشاگر بیدار میکند که مبادا حتی عشق و علاقة«الیزا» و«ناتان» هم از جنسِ ارتباطِ«الیزا» و« آلکس» و یا«دایی» و«زندایی» از آب درآید و عمقی نداشته باشد. در اینجا شاید بد نباشد به بازیهای خوب این نمایش، به خصوص بازی«مهدی بجستانی» در نقش«دایی پییر» اشاره کنم.
درونمایة اصلی«گفتوگو بعد از خاکسپاری» به ما میگوید که روابط بین آدمها چقدر شکننده و آسیبپذیر است و رویِ هیچ ارتباطی، ولو ارتباطِ عاشقانه، نمیشود حساب کرد. یاسمینا شدیداً به عشق بدبین است و میگوید که هیچ چیزی مانند عاشق بودن آدمی را نمیرنجاند: «اگر نمیخواهیم درد بکشیم، نباید عاشق شویم.» و معتقد است که جاده خوشبختی از جاده فراموشی میگذرد. آدمهای او به طور دائم در تقابل با همدیگر و نیز با خودشان هستند و در واقع دائماً با همه، به خصوص خودشان، در حال کشتی گرفتناند و از دیگری و یا خودشان فرار میکنند. آنها نه تنها با دارودنیا که با خودشان در تضاد هستند و ناسازگار، و به این تعبیر، چون مگسی که در دام عنکبوتی گرفتار شده، اعمال و حرکات گاه خنده آور ازشان سر میزند. یاسمینا رضا جایی گفته است: «زندگی تصنعی است. آدم فکر میکند که همه چیز مفت و مسلم به چنگش میآید، و در عمل میبیند که خیر، از این خبرها هم نیست و آدم باید برای به دست آوردن و متمتع شدن با پشتکار و سرسختی بجنگد که بتواند چیزی را که میخواهد تصرف کند. خودِ من برای تکتک آثارم و برای انجام کارهایی که موفق به انجامش شدهام با چنگ ودندان جنگیدهام و هیچ چیزی را مفت ومسلم به دست نیاوردهام؛ و برای همین معتقدم واقعیت در درون ما است و نه در خارج از وجودِ ما.» و در رمان«حرمان» از زبان آدمِ داستانیاش میگوید: «بیرون از آدم دنیایی وجود ندارد، اگر داشت من یک لحظه سرجام بند نبودم و اینقدر دور دنیا میچرخیدم که جاده کم بیاید.» و باز در همانجا میگوید: «همیشه، دنیا عرصه را به من تنگ کرده است و امروز من میخواهم عرصه را به دنیا تنگ کنم.»
در سال 2000 یاسمینا رضا نمایشنامه«زندگی ضربدر3» را مینویسد که این نمایشنامه در پاریس، به نقشآفرینی خودش در نقشِ«اینس»، روی صحنه میرود و این در حالی است که نمایشنامه«هنر» در سال 1995،علاوه بر دریافتِ جایزة بزرگ مولییر، او را به شهرت جهانی رسانده است. در اين باره گفته است: «نقش غافلگيرکنندهای بود چون اينس يک قربانی است و قرار نبود من قربانی باشم.» در «زندگی ضربدر 3»، که به «سه روایت از زندگی» هم ترجمه شده، ما با دو زوج روبهرو هستیم که، در دو روایتِ آن، زن یکی ازاین دو به مرد آن دیگری، که به نوعی رییس شوهرش محسوب میشود – احتمالاً برای ترفیع شغلی شوهرش - اقبال نشان میدهد. آنچه در این نمایش نظرگیر است عیان کردن این موضوع است که با عوض شدن کوچکترین مشخصة زندگی کلِ یک ارتباط و یا ماهیت زندگی افراد، به چشم به هم زدنی، دستخوش تغییر میشود. در این نمایشنامه، تماشاگر سه بار شاهد ورود زوج میهمان به خانة زوج میزبان و بعد خروج آنها از آن خانه است و هر بار همه چیز عیناً، ولی با تغییرات خیلی کوچکی تکرار میشود، ومیبینیم که همان تغییرات بسیار جزیی چه تغییری در کل روند پیشآمدها و زندگی این افراد پیش میآورد. این نمایش به کلامی که خودِ یاسمینا در جایی گفته شبیه است: «تلاش میکنم بر اساس بنیادیترین چیزها بنویسم. تلاش میکنم با کمترین چیزها تقریباً همه چیز را بگویم...» و باید بگوییم که موفق هم شده است.
امروزه یاسمینا رضا با آثار متعدد، که ماقبلِ آخرین آن«خدای کشتار» و آخرین آن «سپیده دم، عصر یا شب» است، معروفترین نمایشنامهنویس فرانسه است و این در حالی است که خودش به کرات گفته: «نوشتن عمل وحشیانهای است.» در«خدای کشتار»، مثل آثار گذشتهاش، با روايت يك ماجرا و توصيف يك موقعيت به ظاهر ساده نشان میدهد که روابط به همان سادگی که شکل میگیرند از بین میروند. در این متن اجتماعی پسر یک وکیلِ پولدار پسر يک فروشنده لوازم خانگي را کتک ميزند و پدر و مادر این دو پسر، در هنگامی که ظاهراً میخواهند ماجرا را منطقی حلوفصل کنند، کارِشان به دعوا میکشد. در واقع رضا از راهِ يك دعوای كودكانه به روابط دربوداغان زن و شوهرها و ارتباطِ دربوداغانترِ شهروندان با هم ميرسد و مینمایاند که چگونه آدمیزاده در موقعيتهای پر تنش و سخت خودِ واقعیاش را نشان میدهد.
یاسمینا رضا مدتهایِ مدید سایه به سایة نیکلای سارکوزی، رییس جمهوری فرانسه، حرکت کرده و حتی در جلسات محرمانه و محافل خصوصی مویِ دماغ او شده است و کتاب آخرش،«سپیده دم، عصر یا شب»، حاصل این تلاشِ شبانهروزیِ است که در اوت 2007 میلادی در تیراژ یکصد هزار نسخه در پاریس به چاپ رسیده و یکی از بزرگترین حوادث فرهنگی فرانسه در چند سال اخیر را رقم زده است، این کتاب به فارسی هم ترجمه شده است. در بارة این کتابش گفته: «چهرههای سياسی، فشردهای از بشريت هستند؛ من در باره آن چهرههای سياسی حرف میزنم که به دنبال قدرت مافوقاند؛ تونی بلر، نيکلا سارکوزی و آنگلا مرکل. آنها از تخموترکة به خصوصیاند، ظاهرشان مثل ما است ولی شکنندهتر، قدرتمندتر، ضعيفتر، مضطربتر، مقاومتر و بیش از هرچيز آسيب پذيرترند. اين همان چيزی است که من در بارهاش نوشتهام.»
نمایشنامههای یاسمینا رضا به سیوپنج زبان ترجمه شده و بازیگرانی چون شون کانری، رابرت دونیرو و آل پاچینو گفتهاند که آرزومندِ بازی در نمایشنامههای او هستند. سوژههای او بکر و پرداخت آنها ویژه است و خیلیها عقیده دارند که آثارش در امتداد آثار ناتالی ساروت، نویسندة زن فرانسوی، و یادآور نمایشنامههای هارولد پینتر است. گرچه یاسمینا به خلاف پینترکمتر به زبان، و بیشتر به ساختار نمایشی میپردازد.
کتابشناسی کامل:
1987- گفت وگو بعد از خاکسپاری (نمایشنامه، برندة جایزة مولییر به عنوان بهترین نویسنده(
1989ـ گذر زمستان (نمایشنامه، برندة جایزة مولییر برای تئاتر نو(
1994ـ هنر (نمایشنامه، برنده جایزه بزرگ مولییر)؛ تلهتئاتر این اثر زمستان 87 از شبکة چهار تلویزیون پخش شد.
1995ـ مرد اتفاقی (نمایشنامه(
1999ـ حرمان (رمان(
2000ـ زندگی ضربدر3(نمایشنامه(
2003ـ ادام ابربرگ (رمان(
2004ـ یک نمایش اسپانیایی (نمایشنامه(
2005ـ سورتمة آرتور شوپنهاور
2007ـ خدای کشتار (نمایشنامه)؛ این نمایش زمستان 87 در تئاتر شهر روی صحنه آمد.
2007ـ سپیده دم، عصر یا شب (رمان ـ خاطرات سیاسی(
گزارشهای دیگر ی از این نویسنده:
گزارش یک پرسش و پاسخ در بارة«عروس نیل»
چرا باید نامههای چخوف را خواند؟
چرا «يکشنبهاي در کوهستان» ؟!
گزارشي ازمصاحبه بهارلو در سوئد
گزارشگونهاي از شب اورهان پاموک در تهران
خيرو شر از منظرِ تزوتان تودوروف