دو ماه پس از اولین تلفن خانم دلباری، که خبر داد«همایش سراسري داستان نفت به مناسبت یکصد سالگی صنعت نفت ایران» در راه است، بالأخره راهی آبادان شدیم؛ آن هم درست موقعی که فکر میکردیم سازوکار همایش جور نشده و خبری از سفر نخواهد بود. صبح یکشنبه سیزده اردیبهشت شالوکلاه کردیم و بعد از ظهر همان روز توی تالار مهر آبادان داشتیم به سخنرانی صفدر تقیزاده، که به مناسبت بزرگداشت نجف دریابندری ایراد میشد، گوش ميدادیم. تقیزاده از خاطرات مشترکش با دریابندری و دوران تحصیل در دبیرستان رازی آبادان میگفت. این دبیرستان انجمن ادبی، تئاتر، کتابخانه، نشریه و سالنامه، سالن سخنرانی و ارکستر سازهای فرنگی و سنتی را هر دو داشته و محیط مناسبی بوده برای دانشآموز با قریحهای چون نجف دریابندری. تقیزاده گفت دریابندری را به دلایل سیاسی گرفتند و من«تاریخ و فلسفة غرب» برتراند راسل را برایش بردم و او در زندان آن را ترجمه کرد و نشان داد که در نثرنویسی فارسی معاصر بیرقیب است. او مطالب پیچیده را، چه در زمینة فلسفه و چه در وادی رمان، با زبانی ساده، شفاف و روشن بیان میکند و در واقع از پایهگذاران ترجمه به زبان ساده و امروزی است. «همینگوی» و«فاکنر» را با زبان نرم و پرطراوت و«ایشیگورو» را با زبان استعاره و سفرنامه و با گوشة چشمی به نوشتههای قاجاری به فارسی برگردانده که میتواند برای هر کسی که اشتغال خاطرش نوشتن است الگو قرار گیرد. تقیزاده گفت مقدمهای که دریابندری بر«پیرمرد و دریا» نوشته است متنی است در تحلیل دقایق و شگردها و سبک و سیاق داستانپردازی همینگوی و نمونة برجستهای است از یک کار دقیق و ادبی. سپس با اشاره به داستاننویس بودن نجف دریابندری اضافه کرد که با داستان«مرغ پاکوتاهِ» او نطفة داستاننویسی آبادان یا خوزستان بسته شد؛ داستانی تمثیلی که زندگی فلاکتبار کارگران آن روز را به تصویر میکشد. در پایان تقیزاده گفت دریابندری خوشسلیقه، خوشلباس، خوشخوراک، طراح و نقاشی است که از چموخم نقاشی به خوبی آگاه است. نویسنده، منتقد و مترجمی که به گنجینة زبان فارسی اضافه کرده و نویسندگان و شاعران پرمایهای، که گروهی از آنها اینجا حضور دارند، از زیر چتر او درآمدهاند.
بعد از آن نوبت به محمد بهارلو رسید که از دریابندری بگوید. از آنجایی که فایل صوتی این سخنرانی در سایت موجود است چیز زیادی از سخنرانی ایشان نمیگویم به جز بند پایانی آن که همه، حتی استاد دریابندری، را متأثر کرد و به کف زدن واداشت. بهارلو گفت: «اگر من به آقای دریابندری میگویم استاد، با وجدان آرام و راحت این صفت را در مورد ایشان به کار میبرم چون این صفت حقیقتاً برازندة ایشان است. نه به این دلیل که همشهری من است.»
و اما حرفهای خود دریابندری:
«اولاً تشکر میکنم از همه حضار به خصوص از آقایان مدیران شرکت نفت و دوستانی که اینجا هستند. فکر کنم به صحبت بیشتر احتیاجی نیست اما لابد انتظار دارید که بنده چیزی بگویم. فکر کردم بد نیست مختصری از خانوادهام و زندگی خودم در آبادان بگویم. پدر من مرحوم«ناخدا خلف» به همین نام من؛«نجف»، خوانده میشد. او اهل بوشهر و از اهالی دهی به نام«چاکوتاه» بود. از ده دوازده سالگی شروع به کار کرد؛ هرکاری. بعد جاشوی کشتیهای بادی که به آن جهاز میگفتند شد و با جربزهای که از خود نشان داد به ناخدایی کشتیهایی رسید که از خارج میآمدند. آن موقع شهر آبادان وجود نداشت و جزیرهای بود خالی با مقداری نخل. پدرم ساکن بصره میشود و بعد از تأسیس شرکت نفت، زیر نظر دولت انگلیس، به او و دیگر«پیلُت»ها(pilot)، که راهنمایانی بودند که کشتی را به ساحل هدایت میکردند، پیشنهاد میشود تابعیت عراق را قبول کنند که نمیکنند و میآیند به آبادان. شرکت نفت آبادان که راه میافتد کار پدر من آوردن و بردن کشتیها میشود و وجه تسمیة نام خانوادگی ما هم از همینجا میآید: دریابندری.
در آبادان به دنیا آمدم و شاگرد خوبی بودم، گرچه کلاس اول را دوسال خواندم. در کلاس نه از انگلیسی تجدید شدم و تابستان آن سال خودم درس را خواندم و به انگلیسی خودآموختة امروز رسیدم و هنوز هم مشغول یادگیری زبان انگلیسی هستم که یادگیری زبان تمامی ندارد. در سال 1332 به دلایل سیاسی به زندان افتادم و بعد از آزادی هنوز کارم را داشتم، ولی سال بعدش که دوباره سروکارم به زندان افتاد دیگر کارم را در شرکت نفت از دست داده بودم. کارمند بیانظباط و بدی بودم، یک بار اوائل که میخواستند اخراجم کنند تقاضا کردم به ادارة انتشارات فرستاده شوم که در آنجا خودی نشان دادم و ترجمه و تألیفهای زیادی از من درنشریة«خبرهای روز» و«اخبار هفته» به چاپ رسید که متأسفانه خیلی از آنها را ندارم و نمیدانم که آرشیو روزنامة آن زمان شرکت نفت هست یا نه، اگر باشد خوشحال میشوم که نسخههایی از آنها به من داده شود.
در سال 33 محکوم به حبس ابد شدم و بعد مدت حبسم به 15 سال رسید و در واقع بعد از 4 سال آزاد شدم. بقیة زندگیم گفتن ندارد که چیزی بوده مانند بقیة مردم. الان در آبادان کسی را ندارم ولی به هر صورت آبادان شهر من است و خوشحالم که بار دیگر به آن برگشتهام.»
یکشنبه رفت و دوشنبه آمد که روز داستانخوانی بود. اول محمد ایوبی، داستاننویس جنوبی، راجع به«نفت درشریان ادبیات داستانی خوزستان» حرف زد که در واقع اشارهای بود قلمانداز به آثار نویسندگانی که در جنوب بالیدهاند و میبالند. بعد نعمت نعمتی، احمد بیگدلی، عباس عبدی، فرخنده آقایی، کورش اسدی، فرهاد حسنزاده و جمشید خانیان داستان خواندند و آنگاه نوبت به پرسش و پاسخ با جواد جزینی و حسین سناپور رسید و در نهایت گفتوگویی با محمد بهارلو و صفدر تقیزاده صورت گرفت. پرسش بهارلو که در واقع چقدر داستانهای ما انگورنگ زمان و مکان را دارند، تفکربرانگیز بود. و بعد به قول ماندانا صادقی، مجری برنامه، بخش رسمی برنامه به پایان رسید. شب توی هتل، مانند شب قبل، برنامه داستانخوانی نویسندگان نوقلمتر بود که به سیاق شب قبل تا بعد از نیمهشب ادامه داشت.
سهشنبه، پانزدهم اردیبهشت و آخرین روز سفر، سری زدیم به خرمشهر؛ پل جدید و قدیمش را دیدیم، فاتحهای بر سر خستهای خواندیم و با دیدن مسجد و کلیسا و کنیسهای که کنار هم در شهر آبادان بودند به این فکر افتادیم که آبادان، شاید مثل همهجای ایران ولی حتماً کمی غلیظتر، تنوع فرهنگی، قومی و دینی داشته و دارد.
عصر سهشنبه در مراسم اختتامیه نوبت حسن میرعابدینی بود که سخن بگوید. او گفت به دستهبندیهای ادبی باور ندارد چرا که این نگاه با ذات مدرن داستان منافات دارد، گرچه داستاننویسان نقاط مختلف واجد ویژگیهای فرهنگی هستند که در آن بالیدهاند و در آن صاحب سبک و فردیت منفرد خود شدهاند. مؤلفههایی که در شکلگیری نویسندگان جنوبی مؤثر بوده تنوع فرهنگی، از مراسم زار گرفته تا فرهنگ پیشرفتة اروپایی، و تنوع جغرافیایی بوده است. او افزود تنوع جغرافیایی ژانر ادبی پدید نمیآورد اما میتواند رنگ و بوی تازهای به ادبیات بدهد و در واقع جغرافیا است که تاریخ را بازسازی میکند. در جنوب دو شیوة متفاوت زندگی جریان داشته، زندگی عقبافتاده و بدوی و زندگی پیشرفتة شهری که حول زندگی صنعتی شکل گرفته است و هر ور این سطوح پدیدآورندة ادبیات خاص خود بوده است. ادبیات روستایی متکی بر مراسم بدوی و ادبیات کارگری که از دل زندگی صنعتی برآمده است. در واقع سنت ادبی شکل گرفته در خوزستان دو وجه دارد یکی ادبیات بومی با لحن و زبان عامة مردم و دیگر ادبیات معاصر که ریشه در ادبیات کلاسیک، ادبیات بومی و ادبیات جهان دارد. در پایان حسن میرعابدینی تعدادی از نویسندگان دیروز و امروز جنوب را نام برد و اشارهوار از داستانهای بعضی از آنها یاد کرد. بعد تقدریرنامه و تندیسی تقدیم اهالی داستان شد و شب در حالیکه دلمان برای آن همه مهربانی، که دیده بودیم و مجبور بودیم ترکش کنیم، تنگ شده بود به تهران برگشتیم.
گزارشهای دیگر ی از این نویسنده:
گزارش یک پرسش و پاسخ در بارة«عروس نیل»
چرا باید نامههای چخوف را خواند؟
چرا «يکشنبهاي در کوهستان» ؟!
گزارشي ازمصاحبه بهارلو در سوئد
گزارشگونهاي از شب اورهان پاموک در تهران
خيرو شر از منظرِ تزوتان تودوروف
نوشتن عمل وحشیانهای است