نوشتاری از محمد بهارلو درباره سفری با نجف دريابندری به آبادان كمي پس از جنگ
«ترديد كردم كه در زادگاه خودم، جلو خانه كودكيام، ايستادهام»
نوشتاري از محمد بهارلو درباره سفري با نجف دريابندري به آبادان كمي پس از جنگ
«ترديد كردم كه در زادگاه خودم، جلو خانه كودكيام، ايستادهام»
در زمستان سال 1368، كه جنگ به پايان رسيده بود، من با دوست و همشهري نامآورم نجف دريابندري به آبادان رفتيم. در اين سفر دوست ديگري كه از دريابندري، و طبعا از من هم، بزرگتر بود ما را همراهي ميكرد.
نميتوانم بگويم سفر خوشي بود، اما سفر خاطرهانگيزي بود. من اين نوشته را پس از آن سفر نوشتم، و حالا كه بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) از من درخواسته است چيزي دربارة جنگ بگويم، آن را هم ضميمه ميكنم تا دست كم دريافتي باشد از تأثرات ديرماندة من از آن سفر. آن را به همسفران و همشهريانم اهدا ميكنم.
«قبل از آنكه سواد شهر پيدا شود، چنان كه انتظار ميكشيديم، مشعل يكي از دودكشهاي پالايشگاه، خميده به جنوب، به نشانة شمال، از پس پردة مه و غبار به چشممان خورد. نيمة دوم اسفند بود، و رسما خبري از شرجي نميتوانست باشد. بين راه كمي باران باريده بود. وقتي از پل گذشتيم، پلي كه نه سال پيش در هنگامة جنگ با يك كاميون پر از مسافر - با آخرين دسته موج بزرگ مهاجران - از آن گذشته بودم، آن چه جلب نظر ميكرد جريان بهمنشير بود، كه كوچكتر بود و بيجنبش و كمي سبز و آبي و نه به رنگ شير چاي، و ”چولان”هايي سبز و ترد كه به بلندي نخلها دو طرف ساحل روييده بودند.
وقتي گفتم: ببينيد، بهمنشير چه عوض شده است. نجف دريابندري كه تقريباً بيست سال بود زادگاهش را نديده بود، آن چه را حس كرده بودم تاييد كرد. وقتي بعدازظهر همان روز با ناباوري، در خرمشهر، از روي كارون ميگذشتيم گفت: انگار دانوب آبي است. دوستمان اكبر بهشتي، كه اين مسير را، به اقتضاي شغل، در طول جنگ بارها پيموده بود، مثل ما اين احساس را نداشت. شايد او ديگر عادت كرده بود، يا ما خود را آماده كرده بوديم - شايد هم تصميم گرفته بوديم - كه همه چيز را به ديده تغيير بنگريم. نخلهاي سوخته و بيكاكل و ديوار آوار شدة خانهها را ديگر آنقدر ديده بوديم و نشانمان داده بودند، كه آرام و در سكوت، اما نه بيآشوب دل از كنارشان بگذريم. اما وقتي وارد خيابانهاي خوابآلودة كارگري شركت نفت شديم، چيزي كه تغيير كرده بود - و من ترديد ندارم كه تغيير كرده است - كوچك شدن خيابانها و كوچهها و خانهها بود. حتي جدولها و جويهاي كنار خيابان و منابع بزرگ ذخيرة آب، كه در هر محله، غالباً در ميداني، روي پايههاي پولادي نصب است، همه كوچك شده بودند. انگار شهر شور رفته باشد، نه از بارانهاي موسمي و رگبار و نم شرجي، كه از هرم سوزان و بي رحم لهيب جنگ. همه شهر كز داده و مچاله شده بود و در خود فرو رفته. البته ما هم طي اين همه سال، چنان كه طبيعت آدميزاد است، احتمالاً تغيير كرده بوديم، اما آبادان بيش از ما تغيير كرده بود. فشرده شدن شهر فقط به اين دليل نبود كه ما به شهرهاي بزرگ خو كرده بوديم. من، گمان ميكنم، هيچ وقت - هر چند ممكن است اين احساس كمي شوم باشد - به هيچ شهري خو نخواهم كرد. يعني تاكنون نكردهام. اگرچه تعليم گرفتهايم و از نوباوگي به ما آموختهاند كه ايران را وطن خود بدانيم، خيال ميكنم وطن هر كس، وطن به عنوان يك مفهوم عام و مكان بزرگ، در همة احوال خانة او نيست. چنان كه احساس آدمي چون من، در شهري غير از زادگاه خود، در اين ده سال، كمابيش، احساس يك تبعيدي بوده است. احساس كسي كه فكر ميكند در غربت نسبت به همه چيز و همه كس بيگانه است.
قرار ما اين بود كه آن روز از آبادان ديدن كنيم - و اگر دست داد از خرمشهر. اكبر بهشتي، كه پشت فرمان بود، گاز را شل گرفته بود تا بتوانيم همه چيز را، كه گرد ساليان گرفته بود و داغ جنگ بر خود داشت، ببينيم. هر چه بيشتر در قلب بيتپش شهر ميرانديم، آن احساس شادي و رقت، احيانا توام با نم اشك، كه منتظرش بودم، جاي خود را به احساس عميق ناباوري ميداد. نه فقط از آن جهت كه از همسفران پيرانه سرم شرم ميكردم، بيشتر به آن دليل كه خاطرهها مجال نميداد. شايد هم در درون خودم ميگريستم. عمارت ويران شده سنديكاي كارگران پروژهاي، حصارهاي موج دار و مشبك پالايشگاه با شعارهاي زخم خورده و رنگ باخته، دكلهاي خميدة برق و محله از هم پاشيدة كفيشه و كوچههاي متروكي كه روي آسفالت شيار برداشتهشان علفهاي هرز روييده بود - توام با خاطرات و رويا - همين طور از پس شيشههاي اتومبيل رژه ميرفتند.
نميتوانستم حواسم را جمع كنم. هر كدام از ما در هر نقطه و با هر نگاه با خاطرهاي روبرو ميشديم. آن خاطراتي را كه فكر ميكردم با ديدن نشانهاي، پس از آن همه سال، تجديد خواهند شد، چنان به ياد ميآوردم كه گويي نه براي خودم كه براي ديگري پيش آمدهاند. وقتي پس از پيچ واپيچهاي بسيار به لين چهار احمدآباد وارد شديم، طول طويل خيابان را، كه كوچههاي غم انگيز بسيار قطعش ميكرد، در كمتر از يك دقيقه پيموديم؛ چنان سريع و سرگيجهآور كه وقتي مقابل خانهمان ايستاديم براي لحظهاي ترديد كردم كه در زادگاه خودم، جلو خانة كودكيام، ايستادهام. نهصد كيلومتر رانده بوديم تا به آن كوچه رسيده بوديم. لرزش بلندي در تنم حس كردم. در آهني خانه، كه تازه كار گذاشته بودند و ضد زنگ به آن زده بودند، باز بود. برادر كوچكم، نميدانم از توي خانه يا دكان بغلي، به طرفمان آمد، و بعد صداي كسي را شنيدم، كه انگار پس از گذشت ده سال نبود كه ميشنيدم. حاجي، دكاندار اهل اصفهان، بود كه با تهلهجة اصفهانياش از پستوي دكانش صدايم ميزد. چندان پير نشده بود، با آن كه يك بار، همانجا كه اتومبيل ما ايستاده بود، از كام مرگي جانگداز جسته بود، مرگي كه دو همساية ما را، يكي مردي جوان و ديگري زني سالخورده، در هيات يك گلولة خمپاره، در غروب پاييز، با خود برده بود. گفت كه چقدر پير شدهام و بعد سر و كلة پدرم پيدا شد، با لباسي كه گرد سيمان و گچ بر آن بود، چون داشت به دست خودش و برادرم خانه را تعمير ميكرد تا شايد همه چيز را به حال اول برگرداند. خواست كه به داخل خانه برويم، و ديدم كه به برادرم اشارهاي كرد. دريابندري گفت كه نشستن در خانه را بگذاريم براي بعد - و راست هم ميگفت. بايد تا هوا روشن بود فرصت را از دست نميداديم. من فقط توانستم سري به داخل اتاقها بزنم، اتاقهايي كه چيزي از زندگي در آنها نبود، اما بوهاي آشنا در آنها موج ميزد - يا من اين طور خيال ميكردم - و چند جا دستهاي ناشناس بر ديوارهايش يادگار نوشته بودند، چون در تمام ايام جنگ، مثل همة خانهها، در حياط و اتاقها باز بود. وقتي بيرون آمدم برادرم با سه بطر پپسي از ميان كوچه به طرفمان ميآمد - نوشابهها را از دكه منصور، ازلين يك، خريده بود، و چه زود برگشته بود. ما بدون آنكه نوشابهها را بنوشيم به طرف شهر رانديم. پدرم گفت كه ميگذاردشان توي سطل آب تا خنك بمانند، براي وقتي كه برگشتيم. تعارفش را براي خودرن ناهار در خانه نپذيرفتيم، چون بايد غذا را از رستورانهايي كه در همان لين يك داير بود، تهيه كرد.
ساعت دوازده بود كه از كنار باغ ملي، كه نردههاي فلزياش را برداشته بودند و اثري از گل و چمن در آن نبود، به طرف شهر رانديم. (آبادانيها به چند خيابان اصلي، كه در آنها مراكز اداري مستقر است شهر مي گويند). از روي لولههايي كه نفت را از پالايشگاه به ”تانك فارم” ميبرد گذشتيم و بعد از روي قطعه ريل بيمصرف راه آهن كه شركت نفت انگليس شصت سال پيش كار گذاشته بود و كارگران ايراني و هندي را به پالايشگاه ميبرده است.
دريابندري گفت كه به طرف حمام جرمن (خيابان پرويزي) برويم. بهشتي كه از 1322 در آبادان زندگي كرده بود و همه راهها را مثل كف دست ميشناخت فرمان را پيچاند. دريابندري ميخواست به خانة پدرشاش برود، خانهاي كه نقلش را بارها، و اغلب مواقعي كه نشانهاي او را به گذشتهها ميبرد يا بوي بچگي به مشامش ميخورد برايم گفته بود.
خيابان پرويزي خالي از هر جنبندهاي بود. من از روي تصويري كه از نقلهاي خاطرات او در ذهنم ساخته بودم به خانهاي در نبش يك كوچه، اشاره كردم، خانهاي با آجرهاي خطايي قديمي كه پس از چند دكان، تقريبا روبروي حمام جرمن بود. گفتم: ”بايد همين باشد”. دريابندري به بهشتي اشاره كرد كه جلوتر برود. پيدا بود كه در خاطرات خود گم شده است. حتي حس كردم كه صدايش تغيير كرده است. كمي كه جلوتر رفتيم گفت شايد خانه را طي سالها كوبيده و به شكل ديگر درآورده باشند. از بهشتي خواست كه كمي به عقب برگردد؛ به همان خانهاي كه من اشاره كرده بودم. در اتومبيل را باز كرد و بيرون رفت. ما هم بيرون آمديم. گفت: ”خودش است”. خانهاي بود قديمي و ساخته شده از آجر كه بندکشي هايش ريخته بود و در چوبياش در كوچه باريكي باز ميشد و از جلو آن قسمتي از ديوار مسجد اهل سنت پيدا بود. در خانه بسته بود. اما پنجرهاش باز بود و اتاقها و بخشي از حياط ديده ميشد. دريابندري گفت كه قسمتهايي از خانه را بازسازي كرده اند - اما ديوار جنوبي آن، با آجرهاي پوسيده و شوره بسته، همان بود كه تقريبا هفتاد سال پيش خانه را با آن ساخته بودند. بعد رفتيم به كوچة شمالي خيابان و حس كردم كه همسفرم دنبال چيزي كه گم كرده است، در پي رد غبار گرفتة خاطرات خود، ميگردد. رفته بود توي جلد كودكياش. گفتم: ”قهوهخانه عبدالله شيرازي!” گفت: ”همين جا بود.” و با دست اشاره كرد به خانهاي قديمي با سردري از مجسمة شير و نقش و نگار و ترك برداشته. «محل نيمكتها اين جا بود و بساط ترياك روي ميزها. همين جا بود كه آن مرد عرب با عبدالله شيرازي دعواش شد.» و هر دوخنديديم، و وقتي سكوت كرد، من حس كردم كه احتمالا او حالا در امواج ملايم جريان باد در پي نغمههاي گمشدهاي ميگردد كه در سالهاي كودكياش، بيش از نيم قرن پيش، از بوق برنجي گرامافون قهوهخانه، هر غروب، طنينانداز بوده است.
موقعي كه از كنار مسجد نيمه ويران سيد علي نقي (بوشهريهاي سابق) ميگذشتيم، من خود را تسليم همان احساس ديدم. اما صدا را واضح، بدون هيچ صوت سرگردان، در دو قدمي خودم، ميشنيدم. ناخدا عباس دريانورد با قامت بلند و صورت درشت و ريش و سبيل سفيد - به تعبير دريابندري انگار همينگوي - ميان دايرههاي هم مركز سينه زنها نوحه ميخواند و در دور واحد، همه را داشت به وجد ميآورد.
حالا ديگر شروع كرده بوديم به بازيافتن شهر. بهشتي جلو سينماي قديمي متروپل اتومبيل را نگه داشت و ما پياده شديم، به دنبال بوي غليظ و چرب كباب. دريابندري كه آخرين بار، يك سال پيش امير نادري را در آمريكا ملاقات كرده بود گفت اين هم سينمايي است كه استاد نادري در آن تخمه ميفروخته. وقتي غذا خورده نخورده از دكان كبابي زديم بيرون، پياده به طرف چهار راه اميري راه افتاديم؛ در شهري مذكر و بدون زن. شهر مرداني كه قبل از من به دنيا آمده بودند يا به نسل من تعلق داشتند و غالبا تجربههاي وحشتناك از سر گذرانده بودند - يا به سرشان آورده بودند - و همه حركاتشان با نوعي وقار و تفاهم صميمانه توام بود. چنان كه حدس ميزدم جلو سينما ركس ايستاديم. در آهني سينما با زنجيري دانه درشت و زنگ زده بسته بود - احتمالا با همان زنجيري كه در آخرين شب فاجعهآميز نمايش فيلم در آن به دستور تيمسار رزمي بر نردههاي فلزي در قفل شد، و چهارصد نفر، به قولي هفتصد نفر، در آن زنده زنده سوختند. وقتي بهشتي نقل راز فاجعه را باز ميگفت من، يك لحظه، بر جايگاه ديواركوب و اعلانهاي سينما تصور زندة انبوه آدمهاي شورندهاي را ديدم كه با پرچمهاي سرخ و سياه، در پس پردهاي از غبار، از سر گور قربانيان فاجعه به طرف شهر سرازير ميشدند - اولين راهپيمايي مردم خوزستان در 29 مرداد 1357 كه شهر را در تكاني عظيم فرو برد و پس از طي بيش از يك كيلومتر با گاز اشكآور و گلوله تنفگ ژ-3 متفرق شد، اما آرام نگرفت.
شروع كرديم به گشت و واگشت در خيابانهاي خاموش شهر، تا وقتي كه ديگر نفهميديم در كجاي شهر هستيم، همه جا را ديديم و نديديم: P.O.D، سينما تاج، دانشكدة فني، عمارت ويران آموزش و پرورش كه در روز نخست جنگ شاهد كشتار سي تن آموزگار شهر بود، بوارده، استاديوم ورزشي، مدرسة رازي، بريم، پتروشيمي و ميلكبار، پاتوق و بهشت بدمستهاي آبادان، كه سقفش را گلوله توپ برده بود. بعضي مكانها درست همان طور بود كه آخرين بار ديده بودم - انگار فقط يك خواب كوتاه بين ما فاصله بود.
شهري كه هشت سال خواب را بر او حرام كرده بودند، اينك در زمان بازسازي، اغلب خيابانها و كوچههايش در خواب بود، و جولانگاه موشهايي به بزرگي گربه و سگ. خيابان پايان ناپذير و رقت انگيز آبادان - خرمشهر را ما در كمتراز ده دقيقه پيموديم، و از روي پلي فلزي گذشتيم كه با اتصال دوبههاي زيتوني رنگ، روي همان جريان آرام و عجيب غريب كارون، ساخته بودند؛ درست زير پل معروف و در هم شكسته خرمشهر. اثري از بلمها و بلمزانها و هياهوي مسافران و ”مردي”هايي كه آب را ميشكافت نبود. كشتيهاي مغروق، كه فقط دكلها و دماغة سوخته و زنگار بستهشان از سطح شفاف آب بيرون مانده بود، جابجا در ميان انبوه چولانهاي دوسوي ساحل ديده ميشدند. آن دست آب، خرمشهر، يكسر ويران بود. بيش از صدها زلزله لازم بود تا شهر را به آن شكلي كه بود درآورد. كوچهها و محلههاي بسيار گم شده بودند. جنگ داغ خود را بر همه چيز گذاشته بود، و جز خرابي هيچ نبود. اين همان شهري بود كه در وجب به وجب آن خون ريخته بود و جوانها و مردان بسيار در آن غلتيده بودند و گلهاي كاغذي آتشين، كه گويي دستهاي ناشناس به آنها ميرسيد، لابلاي ويرانهها و آوار ديوارهايش به چشم ميخورد، و چه شكست ناپذير! آخرين تصوير غيرمنتظرة اين سفر براي من عمارت ايستگاه راه آهن خرمشهر بود، كه هيچ اثري - به معناي مطلق كلمه - از آن باقي نمانده بود و تابلويي را در ميدان سابق آن، كه اكنون فقط زمين ناهمواري بود، نصب كرده بودند و بر آن نوشته بودند: ميدان راهآهن. همين.»