| بهارلو و جشنوارة داستانِ بانة عباس جمالي بهارلو به«هشتمين جشنواره داستان بانه» دعوت شده بود؛ جشنوارهاي که بيست و شش استان کشور در آن شرکت داشتند، من هم با او راهي شدم. دراينجا ميخواهم ازآنچه در فاصلة روزهاي هفدهم تا نوزدهم آبان ماه جاري، در شهرستان بانه، نقطة مرزي کردستان ايران و عراق، اتفاق افتاد واز چند جهت نظرم را جلب کرد برايتان بگويم: نخست اينکه بيش از صد نويسندة جوان از بيش از بيست استان کشور درآن حضور داشتند، و گروهي از نويسندگان کرد نيز درآن فعالانه شرکت کرده بودند. در واقع کردها، بانهايها، ميزبان نويسندگان جوان از اقصي نقاط کشور بودند، و با شور و صميميت وظيفة ادبنوازي و مهماندوستي خود را به جا آوردند. دوم اينکه نويسندگان جوان، که اغلب نويسندگان تجربي و آزمايشگر هستند، علاوه بر آشناييهاي رودررو تجربههاي ادبي خود را در معرض نقد وبررسي گذاشتند و در فضاي گفت و شنودي بيپيرايه دستاوردهاي ادبي و ديدگاههاي فرهنگي خود را به منصة ظهور گذاشتند. سوم اينکه چند تن از نويسندگان و منتقدان حرفهاي، که نام و آوازهاي در ادب معاصر ما دارند، در مقام داور و منتقد ديدگاههاي خود را با آن چه در طي سه روز فشرده عرضه و ارايه شد بيان کردند. استقبال از «هشتمين جشنوارة بانه» به عنوان بزرگترين و فعالترين جشن داستان در ايران، در مقايسه با سالهاي پيش کاملاً چشمگير بود. بيش از پانصد داستان کوتاه از سوي حدوداً چهارصد نويسنده به جشنواره ارسال شده بود که از ميان آنها تعدادي داستان با حضور نويسندگانشان قرائت و همزمان نقد وبررسي شد، و تعدادي داستان نيز مورد تقدير قرار گرفت. واقعيت اين است که اين جشنواره فضا و امکان مغتنمي براي داستان بود، وسيلة ملاقات و فراهمکنندة زمينة بحثي بود که اهل قلم کمتر از آن برخوردار هستند. طبعاً از اين گونه جشنوارهها نميتوان انتظاري بيش از حد طبيعي و مقدور آنها داشت، و نبايد انديشيد که از اين ديدارها ناگهان نور حقيقت نمايان شود. نبايد مسايل پيچيده و حل نشده را ساده و حقير شمرد و آرزوي آشتي دادن آراي مخالف را داشت. به اين قبيل نشستها فراوان ميتوان ايراد گرفت، فقط بايد اميدوار بود که پايههايي براي دعوت و ندا باشند، و در استمرار خود به موجوديت ادبيات ميان اهل قلم مدد برسانند. داستان ميتواند از«امر واقع» سخن بگويد، اما بيش از هر چيز بايد نشاندهندة«امرممکن» باشد. داستان جهان را از رهگذر نشانه(کلمه) بيان ميکند؛ جهاني که هم نمايندة«امر واقع» است و هم«امر ممکن»... به عبارت ديگر نويسندگي شرح دادن واقعيت محض نيست، بلکه دگرگون جلوه دادن و بازسازي مجدد آن است. طبعاً اين امکان فراهم نيست که همة داستانهاي جشنوارة بانه را در اينجا مورد وارسي و نقادي قرار داد؛ زيرا همانگونه که گفته شد داستانها نمايندة آراي گوناگون بودند، و منتقدان و سخنوران نيز با ديدگاههاي مختلف و چه بسا مخالف، داستانها و نويسندگان آنها را ميسنجيدند. در طي سه روز علاوه بر خواندن داستانها از سوي نويسندگان شرکتکننده درجشنواره، اين نويسندگان براي حاضران سخنراني کردند يا داستان خواندند. من در اين مقال و مجال اندک فقط به گزيدة سخنهاي محمد بهارلو، که در جشنواره از او تقدير به عمل آمد، خواهم پرداخت: بهارلو دو سخنراني کوتاه ايراد کرد، يکي در بارة روايت و زبان داستان، ديگري در بارة ويژگيهاي روايتپردازي در چهار داستان کوتاه از نويسندگان شرکتکننده در جشنواره. روايت و زبان داستان از ديدگاه بهارلو: هيچ مضموني بر مضمون ديگر برتري ندارد. براي نويسنده، آفرينندة ادبيات ، آنچه اهميت اصلي را دارد عنصر زبان است؛ يعني اينکه داستان را چهگونه بپردازيم و ارايه کنيم. کيفيت اراية موضوع، روند آفرينش آن، اهميت دارد. براي نويسنده نوشتن همان فعل لازم است. نويسنده مينويسد تا خلق کند، و خلق کردن فقط با بازنويسي، نوشتن مکرر و پرداختن و ويراستن، ميسر ميشود. ما فقط با نوشتن ميتوانيم جهان جديدي بيافرينيم؛ جهاني که بر سازمان زبان استوار است. در واقع جهان خيالي داستان جز با نوشتن حاصل نميشود، و نوشتن ميتواند«جهان ممکن» ادبي را در برابر«جهان واقعي» موجود قرار دهد. در حقيقت نويسندگان ميتوانند ادعا کنند که با روايتپردازي مبتني بر زبان جهان را در هيئتي ملموستر و محسوستر عرضه ميکنند. آنچه در اين عرضه کردن بايد چشمگير باشد قياس و پرسش است، و نه لزوماً يافتن پاسخ. اگر نويسنده از مقدورات زبان غافل باشد، سايهروشنها و زيروبمهاي آن را نشناسد، و آن را صرفاً در حد وسيله يا ابزار تنزل بدهد، به هيچ وجه نميتواند جهان را مورد قياس و پرسش قرار بدهد. ويژگيهاي روايتپردازي از ديدگاه بهارلو: نويسنده مينويسد تا بگويد که هست، و براي اثبات هستي خود چارهاي ندارد که خوب و پاکيزه بنويسد. آگاهي ما از چهگونه نوشتن با تجربة ما، با مضمون آثارمان، رابطة مستقيمي دارد. نميتوان تفاوتي ميان رفتار زباني و رفتار انساني قايل شد. هردوي اينها به هم وابستهاند. به تعبير ويتگنشتاين واژهها اعمالاند؛ يعني زبان نمايندة شکلهايي از رفتار انساني است. اما طبيعي است که توجه ما در مقام نويسنده فقط به کلماتي که از دهن آدمهاي داستاني بيرون ميآيند محدود نميشود بلکه به رفتار آدمها، واکنشهاي عاطفي و رواني و جسماني آنها، نيز بايد توجه کنيم. فضايي که کلمات در آن منعکس ميشوند به همان اندازه اهميت دارد. نويسنده بايد توجه داشته باشد که واژهها و ترکيبات زباني که کاربردهاي متفاوتي دارند، در ارتباط با فعاليتها و واکنشهاي انساني و فضاي زندگي آنها معناي ملموس پيدا ميکنند. هرچهقدر دايرة واژگاني ما غنيتر و متنوعتر باشد، بيان تعبير و نمايش حالات دروني و مکنونات قلبي آدمهاي ما رنگينتر و مؤثرتر خواهد بود. واقعيت اين است که داستانهاي ما اغلب از حيث سبکشناختي در مراتب نازلي قرار دارند، و در آنها کمبود زباني- کمبود تعبير- به شدت مشهود است، و نوعي تکرار ملالآور از زبان محدود وتنک مايه را بيان ميکنند. با زبان معيار، زبان رسانه، که ويژة خبر و گزارش است و صرفاً صدق و کذب خبر را بيان ميکند، نميتوان داستان ورمان نوشت. زبان رسانه محدود و بسيط است، و لحن و طعم و جنسيت ندارد. با زبان معيار، که عموماً رسمي و تشريفاتي و اثباتي است، نميتوان چندگانگي و ابهام و ايهام را بيان کرد. داستان حاصل تجمع زبانها و لحنها و لهجههاي گوناگون است. در بسياري از داستانهايي که من خواندهام تنوع زباني به چشم نميخورد، زيرا همانگونه که گفتم نويسندههاي ما دچار کمبود زباني يا کج فهميدن اقتضاي زبان(سبک) هستند. گويي همة داستانها ريختة قلم يک نويسنده است؛ نويسندهاي با کلمات محدود و معدود.«منطق گفتوگويي»(اصطلاح باختين درتعبير داستانهاي داستايوسکي) نويسندگان ما بسيار ضعيف است؛ به اين معني که نويسندگان به رابطة هر گفتار با گفتارهاي ديگر توجه ندارند. گفتارها معروض طبيعت آدمها نيستند، و با سرشت و سيرت آنها نميخوانند. نويسندهها به آدمها زبانهايي را نسبت ميدهند که با منطق ذهني و رفتاري آنها جور نيستند. از همين رو نويسنده، به جهت آنکه زبان آدمهاي جوراجور را نميشناسد، به يک زبان من درآوردي و قراردادي تن ميدهد؛ زباني که فاقد عينيت دروني و بيروني است. مثل اين است که يک آدم در چند چهره ظاهر ميشود، يا چند نفر به يک زبان سخن ميگويند. واقعيت اين است که زبان داستان زبان زندگي است. ما بايد به زبان آدمهايي که ميآفرينيم احترام بگذاريم؛ يعني سعي کنيم زبان طبيعي خود آنها را باز توليد کنيم تا تعارضي ميان ذهن و زبان آنها پديد نيايد. اگر داستان- و به طريق اولي رمان- محوريترين و طبقاتيترين نوع ادبي جهان شمرده ميشود علت اصلي آن نوع زباني است که داستان - و رمان- از آن بهره ميگيرد تا هم فحواي خود و هم ماهيت آدمهاي درون خود را بيان کند. در داستان معاصر اصل حاکميت زبان زنده- زبان جاري در دهان مردم- مطرح است. زبان گفتاري، يا همان زبان زنده، که از آن به زبان روايي نيز ميتوان تعبير کرد، ريشهايترين و سالمترين و طبيعيترين حالت زبان است. نسخه قابل چاپشناسه : RT0821تاريخ ارسال : چهارشنبه 01 آذر 1385 |
|