| خودماني تر از خودماني مريم دلباري به بهانه حضور محمد بهارلو در هشتمين جشنواره داستان بانه قصه شايد از جايي شروع ميشود كه هزارويك شب در ناخودآگاهت تلاش كرده باشي. اصلاً فرق نميكند از شط بهمن شير شروع شود يا كوههاي آربابا. اينجاست كه بختك بومي در هم ميشكند. باد لحظهاي آرام و قرار ندارد تا يا در بادبان بيفتد يا در كوه زوزه بكشد. شايد هم درهمان باد بود يا باران که زائري لنگ لنگ حركت كرد بيآنکه توجه کند كه هميشه جد بزرگش زير تيغ قصه ميگفته. اين آن زمانيست كه حتي اگر روز و ماه و سال قمردرعقرب نباشد تو در جدال زندگي كني؛ كه قصه چه باشد خوش آيند شاه باشد، او خوابش ببرد ، تو خوابت نبرد ويك شب ديگر زنده باشي و فكر كني سالهاي جنگ هيچ وقت تمام نميشود. مگر تو به مرز اعتقاد داري كه مثلاً من بگويم:«استاد گرانمايه سايه حضرت عالي مستدام. اين جانبان حقير حضور شما را به بزم نشستهايم. شما كه عمر پر عزتتان را در راه فرهنگ وادب اين مرز و بوم نهاده ايد ...» نه نميگويم، تا شما را ياد وزير بارگاه بغداد بياندازم ...ما از جنس د يگريم . خيلي خودمانيتر از خودماني . حكايت ما حكايت آنان نيست كه با آب رفته باشند. داستان تو داستان مردي است كه به خاطر دغدغههايش دوازده هزارو هفتصدو هفتاد وپنج شب را با هدايت از تهران، كافكا از پراگ، چخوف از روسيه و... سپري كرده واكنون به مرزيترين شهرغربي ايران آمده تا در ميان ما از يك درد مشترك بگويد :
شهرزاد قصه بگو نسخه قابل چاپشناسه : RT0840تاريخ ارسال : پنج شنبه 09 آذر 1385 |