خانه مقاله فارسي مقاله ترجمه بايگاني
صراحت و شجاعت در شمار سجاياي هدايت بود

محمد بهارلو

در شرح نامه منتشر نشده‌اي‌ از صادق هدايت

خوانندگان نوشته‌هاي هدايت به طبقه يا قشر و دسته يا گروه خاصي محدود نمي‌شوند، حال آن كه خوانندگان بسياري از پرنفوذترين و نام‌آورترين نويسندگان و شاعران ما، قطع نظر از استعداد و استطاعت آن‌ها، محدود هستند. هدايت در سال‌هاي آخر حياتش، به ويژه پس از مرگش، در اوج شهرت خود در خاك ايران نفوذ فراوان داشت و اين نفوذ تا به امروز كماكان ادامه يافته است، به طوري كه هيچ‌كس با او برابري نمي‌كند.
هنوز نوشته‌هايش را نسل جديد، با طبايع گوناگون فرهنگي، با علاقه مي‌خوانند، و اين چيزي است كه براي هيچ نويسنده ديگري در يك صد سال اخير پيش نيامده است. راز اين نفوذ چيست؟ در قريحه و استعداد او است؟ در غناي مضامين و در نوآوري و استحكام متن و در كيفيت طنزآميز و پرشور نوشته‌هاي او است؟ در نيش و كنايه‌ها و دشنام‌هايي است كه بي‌دريغ نثار همه از دوست و دشمن كرده است و حتي خودش را هم بي‌نصيب نگذاشته است؟ همه اين‌ها احتمالاً و كما بيش در كيفيت نفوذ او تاثير دارند و طبعاً قابل انكار نيستند.
اما به نظر من راز اصلي نفوذ و جاذبه شخصيت هدايت در صراحت و صميميت و در «اجبار اعتراف» و روحيه انتقادي ـ يا همان مدرنيت‌خواهي و آزادانديشي ـ  او است. قابليت و توانايي او در تشخيص جنبه‌هاي گويا و زندگي‌بخش امور و اشيا كاملاً نظرگير است. هدايت قريحه‌اي طبيعي و ممتاز براي انتقاد كردن دارد، به‌ويژه مي‌تواند جنبه‌هاي ناساز و ناجور زندگي را از منظر فردي و شخصي در كنار يك‌ديگر نشان بدهد و دست بيندازد، و اين استعداد را از همان جواني، از جمله در همين نامه‌اي كه مي‌خوانيد، از خود نشان مي‌دهد. اما حاق مطلب اين است كه هدايت به حكم طبيعت خود عمل مي‌كند و هيچ وضعي را از سر مصلحت به خود نمي‌گيرد يا به خود نمي‌بندد.
در نزد هدايت اجبار عين شر است و همواره زندگي خود را معطوف زمينه‌اي مي‌كند كه در آن حد اعلاي آزادي فردي وجود داشته باشد. در طول چهار سال اقامت خود در بلژيك و فرانسه (1305 تا 1309) به هيچ يك از نظريات و مشرب‌ها و مكتب‌هاي فكري غربي، كه اتفاقاً در زمان اقامت او انواع بي‌شمار و هواخواهان پرشور بسيار داشتند، تن نمي‌دهد. او اهل مسلك تسليم و رضا نبود. بيش از هرچيز بر آن بود تا جامعه نيروهاي اخلاقي و عاطفي و فكري و طبيعي خود را آزاد كند و پرورش دهد، به شرط آن كه هر آن چه باعث لنگي و افت و تباهي اين نيروها مي‌شود از ميان برود. شايد بزرگ‌ترين تأثيري كه هدايت در فرانسه پذيرفته باشد تأثير انواع ادبيات ناب و مدرن است. اما او در همان سال‌هاي جواني دوست‌تر مي‌داشت به تأثيرات و الهاماتي كه مي‌گرفت رنگ خاص و شخصي خود را بياميزد. در واقع چنان كه گفتم او هيچ نظريه خاص و عقيده واحدي را سرمشق و الگوي ادبي و فلسفي و انديشگي خود نمي‌سازد و به هيچ راه حل ابدي دل نمي‌بندد. هدايت طبيعتاً شكاك و بدبين است. به جواب‌هاي خشك و خالص و سرراست اعتقادي ندارد. روش عيني و هشيار و بي‌طرفانه را به روش‌هاي قاطع و تند و تيز و بي‌چون و چرا ترجيح مي‌دهد.
در همان زماني كه هدايت در اروپا تحصيل مي‌كرد و هنوز شهرتي به هم نرسانده بود، در محافل خصوصي و در ميان دوستانش او را به عنوان ناظري باريك‌بين و حساس و در عين حال ناراحت و بدقلق مي‌شناختند. دوستاني كه با صدق و صفا در كنار او قرار مي‌گرفتند وقتي ناگهان يكي از جنبه‌هاي فكري و ذهني او را مي‌ديدند سخت درشگفت مي‌شدند و به حلقه دوست‌داران و ارادت‌مندانش در مي‌آمدند؛ اگرچه همين دوستان گاه از سخنان گزنده او در امان نبودند. اين مسئله جنبه ديگري از سيرت او را نشان مي‌دهد.
اين نامه كه در سال‌هاي پاياني اقامت هدايت در پاريس نوشته شده است، به ويژه اگر در كنار ديگر نامه‌هاي او خوانده و بررسي شود، مقداري از حقيقت را درباره شخصيت و سجاياي او بيان مي‌كند. نظرگاهي را، ولو كوچك و باريك، عرضه مي‌دارد كه از آن مي‌توان به نظاره و قياس پرداخت، به اين معني كه هم مي‌توان به تصوير دقيق‌تري از چهره هدايت دست يافت و هم با فضاي كلي‌تري كه هدايت به عنوان يك دانش‌جو و نويسنده در آن حضور دارد از نزديك آشنا شد.
هدايت، چنان كه از متن نامه برمي‌آيد، قرار است به گونه‌اي آموزش ببيند و تربيت بشود كه دولت وقت مي‌خواهد؛ زيرا دولتي كه او و دوستانش را به هزينه خود به اروپا مي‌فرستد درپي كارشناساني است كه برايش خدمت‌ كنند و دوام حكومتش را تأمين و تضمين سازند، اما هدايت ظاهراً يگانه محصلي است كه گوشش بده‌كار اين آموزه‌ها و توصيه‌ها نيست.
از همان ماه‌هاي نخستين اعزام هدايت به اروپا (ابتدا بروكسل و سپس پاريس) براي او هبوط آغاز مي‌شود: آن‌چه مي‌بيند به هيچ‌وجه با تصورات «پيشيني» او سازگار نيست؛ فقط رنج و بي‌هودگي و ملال و بيگانگي است و تنهاييِ عظيم و هول‌آوري كه هر دم او را به مرگ نزديك‌تر مي‌سازد.  اروپا ـ و گل سرسبد و مهد آزادي آن فرانسه ـ براي او بهشت عدني نيست كه با روح سالم و طاهر در آن بچمد و بياسايد؛ آن‌گونه كه در اظهارات و مكتوبات برخي محصلان اعزامي و دوستان ايراني‌اش بارها تكرار مي‌شود. طبيعي است كه آن‌چه هدايت را مي‌آزارد و بر‌مي‌آشوبد حرف آموزش، يا به تعبير خودش «كسب معلومات و دفع مجهولات»، نيست بلكه كيفيت و نحوه آموزش است. اگر آموزش براي او آزاردهنده و ملال‌آور است، مسئله‌اي كه بارها در نامه‌هايش از جمله در همين نامه پيش مي‌كشد، به‌هيچ‌رو براي گريز از هستي و ذات آموزش و نفي علم و غنودن در فضاي لاابالي خوش‌باشي و عياشي و ول‌نشيني نيست. هدايت با عوارض وضع روحي خود كاملاً آشنا است و نسبت به خود هيچ توهمي ندارد. او در واقع با معرفي كردن خود، به عنوان آدم بي‌كاره و تن‌لش كه به درد هيچ كاري نمي‌خورد، سخت واكنش نشان‌ مي‌دهد و اعتراض مي‌كند.
از نظر هدايت اعمال هرگونه جبر و جور، زير هر لوايي كه صورت بگيرد، طبيعي‌ترين جنبه‌هاي انساني آموزش و پرورش را زايل مي‌كند و چيزي جز فساد و بلاهت به بار نمي‌آورد، يا دست بالا آدمي مطيع و منقاد مي‌سازد كه توانايي و حق جهت‌يابي خود را از دست مي‌گذارد. آموزش و پرورشي كه هدايت به مدت چهار سال ـ مناسب‌ترين و مساعدترين سال‌هاي حيات او به عنوان يك فراگيرنده مستعد ـ با آن شبانه‌روز سر و كار دارد بر هيچ حقيقتي استوار نيست؛ زيرا اين نهاد مدني تعليمي مطلقاً در نظر نمي‌گيرد كه او به عنوان يك محصل يا دانش‌جو چه مي‌خواهد؛ حتي جاي هيچ‌گونه شك و ترديد و چون و چرا باقي نمي‌گذارد. چنان‌كه مي‌دانيم هدايت چند بار رشته تحصيلي خود را اجباراً تغيير مي‌دهد، و هيچ‌گاه كسي به سخنان او كه چه مي‌خواهد يا چه نمي‌خواهد گوش فرا نمي‌دهد. طبيعي است كه در اين ميان هيچ‌گونه هم‌دلي هم ميان استادان و محصلان يا دانش‌جويان نمي‌تواند به چشم بخورد. دست‌كم در مورد هدايت اين حقيقت كاملاً صدق مي‌كند.
هدايت، چنان كه از ده‌ها نامه او برمي‌آيد، در نظام آموزشي فرانسه و در جهت و جاي مسئولانِ دولتيِ محصلانِ اعزامي و مقامات كنسول‌گري ايران در فرانسه نوعي رفتار غيرانساني مي‌بيند كه هيچ وجه شبهه يا سازگاري با طبيعت او ندارد. مدعاي مسئولان و مقامات، چه ايراني و چه فرانسوي، از نظر او چنان عاري از حيات و حقيقت زندگي است كه به زعم او چيزي جز نفرين و نكبت و شكست كلي درپي نخواهد داشت.
هدايت همواره احساس مي‌كند كه دارد به او حمله مي‌شود، از بالا و پايين و از سوي آدم‌هاي گوناگون. صداي لندلند او پوسته تك‌تك كلمات را مي‌تركاند و به گوش مي‌رسد؛ گيرم اين صدا در بسياري موارد از حساسيت فوق‌العاده و وسواس يك جوان ناراحت و زودرنج برمي‌آيد. در حقيقت لحن هدايت اعتراضي است بر منش و روش محافظه‌كارانِ خشك‌انديش و تنگ‌چشمي كه سرسختي و تعصب و كودني و خودكامگي را همه‌جا از خود بروز مي‌دهند، جماعتي كه نيازهاي مخاطبان خود را درك نمي‌كنند و اصولاً چنين نيتي هم ندارند.
در واقع اين طور به نظر مي‌رسد كه هدايت درپي نوعي آموزش و پرورش خودجوش و آزاد است، درپي آن نوع آزادي آموزشي است كه ارايه هرگونه «سرمشق» و تبعيت بي‌چون و چرا از آن را برنمي‌تابد. او نمي‌خواهد سرنوشت خود را با اجبار و استبداد كور «برگزيدگان متمدن» گره بزند، البته بي‌آن‌كه مستقيماً قصد انكار آن‌ها را داشته باشد. او اصولاً و طبيعتاً زخم‌هايش را در سكوت تحمل مي‌كند. اگر‌چه مي‌نالد و عذر مي‌آورد و دايم نق مي‌زند و شكايت و اعتراض مي‌كند عموماً تسليت خاطر خود را در نوشتن مي‌جويد. در حقيقت «امر نوشتن» همان عنصر فريبنده يا تسلاي خاطري است كه موجب مي‌شود كه او چهار سال اقامت اجباري در خارج از ايران را تاب بياورد؛ ايراني كه در واقع از آن گريخته است و وابستگي معنوي و عاطفي چنداني به آن ندارد. نوشتن براي او در خارج از دستگاه آموزشي ـ در انزواي مطلق ـ اتفاق مي‌افتد. در واقع او حضور ناگزير خود را در فضاي تنگ و ترش دستگاه آموزشي، و متعلقات و ضمايم دست و پاگير آن را، كه كمابيش در امتداد استبدادِ پابرجاي ايراني قرار دارد، با نوشتن و آشنايي با فضاي ادبي فرانسه و الهام گرفتن از ابداعات بلندآوازه‌ترين نويسندگان اروپايي، به مقدار فراوان، تحمل‌پذير مي‌سازد.
خوش‌بختانه هدايت درباره خودش و نظرياتش و برداشت‌هايش از زندگي و ادبيات، احتمالاً بيش از هر نويسنده ديگري ـ دست‌كم بيش از معاصرانش ـ براي ما سخن گفته است. البته استعداد و دست‌آوردهاي هدايت به عنوان نويسنده يك چيز است و نامه‌هايش كه مخاطبان خصوصي دارند و مكنونات شخصي او را بيان مي‌كنند يك چيز ديگر؛ به ويژه كه او در نامه‌هايش قصد داستان‌پردازي و نوآوري ندارد؛ اگرچه در بسياري از نامه‌هايش ذوق و قريحه او در سبك‌پردازي و طنزآوري و شوخ‌طبعي كاملاً نظرگير است، و از حيث نگاه و شيوه نگريستن به آدم‌ها و اشيا نظيري براي آن‌ها در ادبيات فارسي نمي‌توان يافت. از طرف ديگر تقريباً در همه نامه‌هاي او، به رغم سرخوردگي شديد و تيره‌انديشي رمانتيك و مرگ‌آگاهي خيره‌كننده، غرور و شجاعت ذاتي‌اش كاملاً مشهود است. شايد بدبيني و تلخي و انزجار هدايت را بتوان با سلطه خفقان تاريخي بر ايران توجيه كرد، اما شجاعتي كه او همواره از خود نشان مي‌دهد شجاعت آدمي است كه بر ترس خود براي هميشه غلبه كرده است.
باري، به گمان من، صراحت و شجاعت در شمار سجاياي بارز هدايت است. از همين‌رو است كه بازگشت او به تهران، در اواخر دهه اول قرن شمسي حاضر، باعث دليري و زبان‌آوريِ نويسندگان آزمايش‌گر و نوآور ما مي‌شود. حضور هدايت موجب به جاآوردن نويسنده ـ امر نويسندگي ـ در ايران مي‌شود. رفتارش به رفتار مؤلفان و مصححان محافظه‌كار و دانش‌گاهي، كه معمولاً در سايه قدرت پناهي مي‌جستند، هيچ شباهتي نداشت. در حقيقت نقش هدايت و حضورش در كانون محافل ادبي به ايجاد نوعي بدعت در فضاي فرهنگي ما منجر مي‌شود. باعث مي‌شود كه نويسندگان و شاعران و هنرمندان ما آرزومند آزادي بشوند و نگران دخالت مميزي دولتي در امور ادبي باشند و بر ضد آن واكنش نشان بدهند.
به گمان من هدايت را بايد بنيان‌گذار روشن‌فكري مستقل در ايران دانست. او نخستين نويسنده‌اي است كه با هرگونه نقشه كشيدن و سازمان دادن خشك و خالص و به زور جادادن واقعيات در قالب‌هاي ساختگي مخالفت مي‌ورزد، و مخالفت خود را نيز بي‌هيچ ملاحظه و مصلحتي به زبان مي‌آورد. مخالفت او با بينش انتقادي توام است و هيچ‌گاه، به هيچ عذر و بهانه‌اي، راضي نمي‌شود روش تسليم و رضا را در پيش بگيرد. او نه فقط عيب مدعيان و معارضان بلكه عيب خود را هم مي‌ديد و از بيان آن هيچ ابايي نداشت.
او هيچ‌گاه به زور موعظه و تبليغ بينش خود را براي خوانندگانش الزام‌آور نمي‌كرد. براي او آزادي فردي چيزي بسيار والاتر از يك محصول فرعي تحولات اجتماعي بود. حاضر نبود آزادي را فرع بر تحصيل چيزي كند كه آن را نمي‌پسنديد. براي او نوشتن يك داستان، يك متن ادبي كوتاه كه به اقتضاي ذوق خود آن را مي‌پرداخت، بر جانب‌گيري فوري در امور جاري سياسي و اجتماعي بسيار ترجيح داشت. به رغم اين كه ذهني سخت شوريده و لگام‌گسيخته داشت تمامي وجودش در كارها و كلماتش حي و حاضر بود. شايد از همين رو است كه نامه‌هايش اغلب مؤثر و خواندني هستند، و نه فقط مخاطبان آن نامه‌ها بلكه ما را نيز به شدت متأثر مي‌سازند.


 


 


 


نامه منتشر نشده‌اي از صادق هدايت به برادرش محمود هدايت
2/12/1308


تصدقت گردم، ساعت 4 است در كافه نشسته‌ام. هوا خفه، باراني، سرد، چراغ‌ها روشن است. يكي از رفقا كه تاكنون با او مشغول صحبت‌هاي صدتايك‌غاز بودم پا شد رفت بييارد [بيليارد] بازي بكند. تنها ماندم. به خيال نوشتن كاغذ افتادم. وقت را بايد گذراند. يك نفر vaurien [تن‌لش] كار ديگر از دستش ساخته نيست. روزها هم مي‌گذرد در كمال كثافت، البته مي‌دانم كه پول ايران، اين ملت فقير پريشان، چه‌قدر بي‌خود تلف مي‌شود و به خارجه مي‌رود كه در مقابل آن مخارج من تقريباً هيچ است ولي با وجود اين مي‌بينم بدون فايده، بدون مصرف وقت و پولي كه خرج مي‌كنم به حدر [هدر] مي‌رود. دو ماه تاكنون گذشته پولي كه به مدرسه مي‌دهند از آن استفاده نمي‌كنم. آن اتاق، آن خوراك، آن وضعيت و بالاخره سر كلاس هم نمي‌روم يعني نمي‌توانم. اگر صلاح دنيا و آخرت است و اگرچه چيزها بسته به ماندن در ليسه [دبيرستان] است از عهده من خارج مي‌باشد. سر كلاس نمي‌روم. مدرسه هم به ما حرف نمي‌زند، حرفي هم ندارد كه بزند. صبح را در اتاق خودم به خواندن كتاب ورگذار مي‌كنم و بعداز ظهر را يكي دو ساعت مي‌آيم در كافه. وسايل تفريح ديگري هم در اين‌جا نيست. به هر صورت همه اين به كنار از تغيير شكل خودم مي‌خواهم اظهار عقيده‌اي بكنم ولي باز هم چيزي به عقلم نمي‌رسد. همان اوضاع سال اول، سال دوم، سال سوم باز هم شروع شده. بر فرض هم كه من را براي دندان‌سازي گذاشتند دو ماه از سال تحصيلي مي‌گذرد. نمي‌دانم در چه مدرسه‌اي خواهند گذاشت. چون مدارس دولتي هست كه دوره آن 5 سال مي‌باشد و سال اول p.c.n [دوره مقدماتي] را بايد خواند و كساني كه باشو [ديپلم] ندارند بايد 70 نمره از ديگران بيش‌تر داشته باشند. نمرات وسط سال هم حساب است. سه ماه اول كه گذشت. باري، مي‌شود با همه اين‌ها كلاهي سرش گذاشت و بعد از تعطيلي امتحان داد، ولي همه كارهاي من همين طور بوده. وقتي كه نمي‌شود نمي‌شود. تقصير كسي هم نيست. هفته گذشته جزيي سرماخوردگي داشتم، رفع شد. امروز دوباره براي آقا تقي [رضوي] و سفارت كاغذ فرستادم كسب تكليف كردم. براي سفارت نوشتم كه كاغذي از تهران داشتم در آن نوشته بود وزارت معارف راجع به تغيير رشته ادبيات به دندان‌سازي من تلگرافي مخابره كرده جوابش چيست. مي‌دانم نتيجه‌اي ندارد. سه نفر از شاگردان پارسال و سه نفر از شاگردان امسال كه براي گرفتن تصديق فرانسه و در قسمت ادبيات و تاريخ و جغرافي بودند استعفا داده به تهران روانه شدند. آن كسي كه با من بود هنوز بي‌تكليف است و معلوم نيست انتقال او به وزارت جنگ صورت گرفته يا نه؟ آقا جلال [تهراني] هم اين‌جا بود. سه روز است رفته به پاريس. بيست روز ديگر تعطيلات نوئل شروع مي‌شود و اگر تا اين مدت خبري از سفارت نرسيد ترن گرفته به پاريس تقاضاي كسب تكليف خواهم كرد. اگر گفتند برگردم به ليسه [دبيرستان] مجدداً استعفا خواهم داد. هرچه بمانم گندش بيش‌تر مي‌شود. تا همان اندازه هم زيادي مانده‌ام. پول زيادي هم عجالتاً در بين نيست و براي تعطيل كه بروم به پاريس بي‌پول خواهم ماند. به هر حال تا چه پيش بيايد. كاتالگ آلبوم تمبر هم هنوز نرسيده. اگر پاريس رفتم و پولي در ميان بود خواهم خريد. خدمت حضرت خدايگاني و حضرت علّيه‌ خانم جانم عرض بندگي دارم. اخوي عيسي‌خان و همشيرگان را سلام مي‌رسانم.
 قربانت صادق هدايت
P.S ـ امروز دو بسته كتاب رمان، تئاتر و غيره فرستادم.


-------------------------------------------------
از دوستانم خانم پريسا كردبيگي و آقايان منوچهر بديعي، محمدعلي سپانلو، مديا كاشيگر و مهدي اخوت كه در تهيه عكس و رونوشت اين نامه و در خواندن پاره‌اي از كلمات فرانسوي و ترجمه آن‌ها مرا ياري دادند سپاس‌گزارم.


نسخه قابل چاپ
شناسه : PA1301
تاريخ ارسال : چهارشنبه 23 خرداد 1386
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
از قرار معلوم قهر ورچسونده - نامه صادق هدایت به شهید نورایی

انتهای کویر، آغاز آسمان - اکبر اسعدي

شعور و شرف - منوچهر انور

جایزه‌ای برای زنی معترض - فریبا حاج‌دایی

داروی کک حاجی میرزا آقاسی - عبدالله مستوفی

زوال و ظهور بازیگر سالینجر - شراره صادقی گرمارودی

نامه‌ هدایت به مصطفی فرزانه - صادق هدایت

مقاله داستایوسکی - نامه سیمین دانشور به جلال آل‌احمد

شرح حال من - صادق هدایت

جريان يك عروسي ايراني (از عقدكنان تا پاتختي) - عبدالله مستوفي

نامة جمالزاده به همايون كاتوزيان - جمالزاده

خانه روشن کردنِ شهریارِ شاعر - مهدی اخوان ثالث( م.امید)

یا حق - نامه‌ هدایت به انجوی شیرازی

‌ آدمی در كنار يك‌ ملت كهن‌سال - محمد بهارلو

دارالمجانينِ جمال‌زاده و پيش‌بيني ادبي خودكشي صادق هدايت - همايون كاتوزيان

دستم به نوشتن نمی‌رود - احمد محمود

شاملو و نویسنده شدنِ من - هوشنگ مرادی کرمانی

تکه‌هایی از چند نامة فروغ - فروغ فرخزاد

تشخیص کلسترول و شوک الکتریکی با ضربة عصا و نجاتِ مردِ سلاخ از مرگِ حتمی طبیب را در سنة 550 هجری - نظامی عروضی سمرقندی

به سبک پو یا اونیل/ یادداشتی بر«حکایت آن که با آب رفت» اثر محمد بهارلو - م – ع. سپانلو

نامه‌اي از جلال آل‌احمد به علي اصغر خبره‌زاده - جلال آل‌احمد

چگونگي اخراج آخرين وليعهد قاجار از ‌ایران - ملك الشعراء بهار

نامة هدایت به فریدون توللی - صادق هدایت

در بداخلاقي و ادبيات - جلال آل‌احمد

شبی که از اعدام نجات یافتم - احمد شاملو

چوبک نویسنده‌ای از اعماق - محمد بهارلو

حکایت دانشمند و شیاد - نجف دریابندری

شرح حال هدايت به قلم خودش و علامه دهخدا - محمد بهارلو

گريه جلال - بخشي از يکي نامه‌هاي جلال آل‌احمد به همسرش سيمين دانشور

تاريخ سيستان - به تصحيح: محمد تقي ملک الشعرا بهار

کامل شدن ومردن - فروغ فرخزاد

سفر بي‌بازگشت هدايت - انجوي شيرازي

روايت - به قلم يکي از دوستان هدايت ( بدون امضا)

نويسنده بايد از پيش داوري‌هاي زمانه‌اش فراتر برود - محمد بهارلو

بررسي پروندة خودکشي هدايت - محمود کتيرايي

بخشي ازخاطراتِ سفر اروپا / 1335 - فروغ فرخزاد

آخرين روزهاي هدايت در پاريس - مهين دولتشاهي فيروز

تعهد به زبان؛ يک تعهد اجتماعي - احمد شاملو

يادداشت‮هاي غربت - غلام‮حسين ساعدي

نقش‮خواني، مطلوب‮ترين شکل ارائه نمايش - اکبر رادي

«اوليس»، «چشم‌هاش» و هدايت -

نامه‮اي به پدر - فروغ فرخزاد

لسينگ وگونه‮اي آسيب شناسي - شهريار گلواني

يادداشتي از ريلکه دربارة هنر - علي عبدالهي

وشد يک اعتقاد - جلال آل احمد

جويس نويسندة وحشتناک نکره -

حالا مي‮فهمم چرا اين همه مي‮گويند گلشيري - ضياة موحد

نامة ساعدي به همسرش - غلامحسين ساعدي

نسل گمشده وتپه‮هايي چون فيل سفيد - عماد مرشدي

دونامه از نيما يوشيج - نيما يوشيج

تاريخ در تاريخ بيهقي - دکتر عباس ميلاني

پنج نامه از جلال آل احمد - جلال آل احمد

نشانه‌ها - احمد سميعي

صراحت و شجاعت در شمار سجاياي هدايت بود - محمد بهارلو

بررسي غمنامة رستم و سهراب - سيامک وکيلي

بينوايان نابغه! - جواد عاطفه

پيرمرد چشم ما بود - جلال آل احمد

مدرنيسم و«تماشاگر»ان سده‌ي بيستم! - سيامک وکيلي

داستان‌سراي مبارزان سياسي - محمد بهارلو

مترجمي با قريحه ي مدرن - محمد بهارلو

اقتراح - نوشتة ايرج پزشک زاد (ا.پ.آشنا)

آن عکس را چاپ کن - محمد بهارلو

پيش‌گفتار مترجم - منوچهر بديعي

آواي اِکو در رمان‌هاي اِکو - فريبا حاج دايي

مرگ‌ به‌ شاعر الهام‌ شده‌ بود - محمد بهارلو

مينياتورهاي اورهان پاموک - فريبا حاج دايي

فارسي، زبان مشترك ايرانيان - نجف دريابندري

جمال‌زاده پيشواي داستان‌نويسي ايران - محمد بهارلو

آيا هر متني «اتوبيوگرافيک» است؟ - محمد بهارلو

اين، ساختن است يا ويران کردن؟ - احمد شاملو

گلستان از نگاه آلِ‌احمد - جلال آلِ‌احمد

سيل سخن واقعيت را از جا مي‌کَند - منوچهر بديعي

با «آزاد»ي سرودن - محمد بهارلو

ادبيات از هيچ محفل، نهاد يا مجمعي پديد نمي‌آيد - محمد بهارلو

انقلاب در مقام تجربه بزرگ - محمد بهارلو

واهمه‌هاي بي‌نام و نشان در آثار ساعدي - انوش صالحي

جمال‌زاده و آرمان دمکراسي ادبي - محمد بهارلو

...نه آغازي هست نه پاياني... - بابک احمدي

جامعه‌شناسي زبان و نسل اول نويسندگان ما - محمد بهارلو

هدايت در ملتقاي خيام و کافکا - محمد بهارلو

طريقة عملي نمايش‌هاي اخلاقي - عباس بهارلو

يادداشت‌ احمد شاملو بر ترجمة «دنِ آرام» - احمد شاملو

مجسمة روشن‌فکر متعهد - محمد بهارلو

هدايت‌ِ يك‌صد ساله (‌تصوير هدايت‌ در آينة‌ آخرين‌ نامه‌هايش‌) - مهرداد سليمي‌

شهرزاد قصه‌گو - محمد بهارلو

گزينش شر يا آرمانِ آزادي - محمد بهارلو

داستان‌سرايي از تبارِ شهرزاد - محمد بهارلو

شهرزاد معاصر ماست - محمد بهارلو

احمد محمود، نويسنده زمانه و طبقه خود - محمد بهارلو

مدرنيسم در آثار هدايت - محمد بهارلو

در ايران چيزي به نام «ادبيات كارگري» وجود ندارد - محمد بهارلو

رمان‌محوري - محمد بهارلو

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate