خانه مقاله فارسي مقاله ترجمه بايگاني
آخرين روزهاي هدايت در پاريس

مهين دولتشاهي فيروز

پاريس ژوئن 1969
  ... آن‌چه از اين جانبه سؤال کرديد راجع به آخرين روزهاي زندگيش در پاريس بدون کوچک‌ترين مبالغه به طور خلاصه شرح مي‌دهم:
  از نظر شباهت ظاهري و اخلاقي که بين ما موجود بود خيلي خوب مي‌توانستم او را بفهمم و احساسات او را درک کنم، زيرا موضوع دايي نبود، موجودي را مي‌ديدم که با روح خودم نزديک بود و در بسياري از جهات با هم عقيدة مشترک داشتيم. يک شب در پاريس در منزل من تا نيمه شب برايم آخرين کتاب خودش يعني« توپ مرواري» را خواند. در جزوة شخصي نوشته بود و اظهار داشت خيال چاپ ندارد. بي‌نهايت جالب بود، زيرا قسمتي از تاريخ را از زمان ناصرالدين قاجار تا آن روز به رشتة تحرير در‌آورده بود، البته به سبک خودش که يکي از شاهکارهاي آن نويسنده است.
  با تمام درد روحي که با او هم‌آغوش بود خنده از لبانش دور نمي‌شد و مدتي خنديديم بر سر اين کتاب. و با اين که بارها مي‌گفت دنيا قابل زيست نيست و هزار تمسخر بر لبانش بود براي آن‌هايي که در اين دنيا آن قدر به پول و زندگي پر تجمل و مقام اهميت مي‌دهند، هرگز نمي‌توان حدس زد که اين موجود شريف در آيندة نزديکي دست به خودکشي خواهد زد، وگرنه خواهش مي‌کردم اين جزوه را به من بدهد که از بين نرود و اين مطلب برايم هميشه مجهول ماند که چه طور اشخاصي يک مرتبه پيدا شدند براي دريافت کتاب.
  صادق هدايت به محض ورود به پاريس به اين جانبه تلفن کرد و گفت در يکي از هتل‌هاي بولوار سن‌ميشل زندگي مي‌کند و آدرسش را داد که بروم به ديدنش و بعداَ مرتب منزل ما مي‌آمد و مي‌گفت در صدد هستم يک آپارتمان با آشپزخانه پيدا کنم. براي من قدري تعجب‌آور بود براي کسي که اصلاً اهميت به غذا نمي‌دهد، بگردد به دنبال خانة با آشپزخانه، ولي فکر کردم لابد مدت زيادي خيال ماندن دارد و خانه را به هتل ترجيح مي‌دهد، خصوصاً براي خواندن و نوشتن.
  برخلاف آن‌چه تصور مي‌شد که پاريس را براي زندگي در نظر گرفته، مي‌بينم که براي مرگ انتخاب کرده بود. شکي نيست که به اين سرزمين علاقه داشت، مثل بسياري از درس‌خوانده‌هاي اين شهر زيبا که مبدأ علم و هنر و با آغوش باز صاحبان ذوق را پرورش مي‌دهد و مي‌پذيرد.
  صادق هدايت با اين که اين مملکت را دوست مي‌داشت و از فرهنگ آن برخوردار بود ولي هرگز برايش اين شهر عزيزتر از ايران نبود. آثار او گواهي بر اين نکته است، همان‌طوري که هيچ زباني را بر زبان فارسي گرامي‌‌تر و برتر نداشت و اظهار کسالت مي‌کرد که زبان فارسي در حال رکود مانده و شايد عهد ما عقب هم رفته باشد.
  از آزادي در فرانسه لذت مي‌برد و شايد خواست لحظات آخر عمر را نفس آزاد بکشد.
  روزي در يکي از کافه‌هاي مونت‌پارناس( Montparnasse) نشسته بوديم اظهار داشت: « اگر عرضه يا ميل تهية قصري در ديار خود نداشتم از دير زماني در ملک خاج‌پرستان خانة آخرتي براي خود زير سر گذاشته‌ام.» من شوخي پنداشتم و حمل بر اين کردم که مي‌خواهد براي هميشه اين جا بماند و هرگز برنگردد ولي نمي‌دانستم چه مدت؟
  همان روز اظهار دندان درد مي‌کرد. پيشنهاد کردم دندان‌سازي را که مي‌شناسم معرفي کنم و آدرسش را بدهم. يک مرتبه زد زير خنده و گفت:« د کيسه. ديگر همين مانده که هر جاي آدم خراب مي‌شود و از کار مي افتد بدويم و تلاش کنيم که معالجه شود و زحمت اين را آدم به خودش بدهد که چند سال بيش عمر کند.» گفتم: دايي جون ناخوشي را مي‌شود تحمل کرد، اگر درد نباشد، ولي با درد که نمي‌شود زندگي کرد، زيرا درد روحي تحملش آسان‌تر است از درد جسمي. لابد روح سخت جان‌تر است و خرده‌خرده آدم را خرد مي‌کند و از بين مي‌برد. باز در جواب من خنديد و پاسخي نداد و هرگز دکتر نرفت. هفتة ديگر با تلفن از او خواهش کردم که شام را بيايد پهلوي ما و تذکر دادم که غذا بي‌گوشت خواهد بود ولي در آن شب او بيش‌تر از دو قاشق نخود پخته و قدري ميوه نخورد و تمام مدت از اين طرف و آن طرف بحث کرديم.
  بايد گفت گفتار گاه و بي‌گاه او مثل آثارش از دروني شعله‌ور زبانه مي‌کشيد... و ديده مي‌شود حساسيت بي‌اندازه و روح دانشمندش و قدرت هنري او بود که او را به مرگ کشانيد.
  و اما روزهاي آخر عمر او در اين شهر از لحاظ روحيه به طوري مثل روزهاي ديگر زندگيش گذشت و با تمام ملال روحي صورتش هميشه خندان و بذله‌گو و شوخ به نظر مي‌رسيد که کسي نمي‌توانست که کسي نمي‌توانست حدس بزند که در مغز متفکر او چه مي‌گذرد. ولي خيلي از نوشته‌هايش را پاره مي‌کرد يا مي‌بخشيد، ولي چند روزي او را خيلي گرفته ديدم. از بالين دوستش آقاي شهيد نورايي مي‌آمد و با اندوه زياد گفت: فکر مي‌کنم او مرضي غير قابل علاج دارد و ديگر خوب نخواهد شد.
  با ما خيلي راحت حرف مي‌زد و اغلب به سراغ ما مي‌آمد. آخرين دفعه‌اي که او را ديدم گفت: اگر از من خبري نداشتي يا ديدي ديگر در آن هتل نيستم بدان آپارتمان پيدا کرده‌ام و در آن صورت خودم تلفن خواهم کرد و آدرس جديدم را مي‌دهم.
  آخرين يادگاري که از او دارم عيد نوروز همان سال ما چند روزي غايب بوديم و در مراجعت کارت او را دريافتم که براي تبريک يک جملة کوچک روي آن نوشته بود که پانزده روز قبل از خودکشي است.
  با اين که هميشه به قول خود وفا مي‌کرد، اولين دفعه‌اي بود که گفت آدرسم را مي‌دهم و تلفن خواهم کرد ولي همان آدرس است که هرگز نداد و همان تلفن است که هرگز نکرد تا يک روز صبح در يکي از روزنامه‌هاي يومية پاريس تحت عنوان خودکشي نوشته بود:« نويسندة جوان ايراني موسوم به صادق هدايت، مسکن در فلان کوچه و شمارة فلان با گاز به زندگي خود خاتمه داد.»
  آن موقع بود که من معني آپارتمان با آشپزخانه را فهميدم و دانستم چرا همه را يک هفته بي‌خبر گذاشت که کسي مزاحم او نشود و کسي از تصميم قاطع او باخبر نگردد و با فراغ خاطر دست به عملي زد که از مدتي قبل تصميم آن را گرفته بود و به مرحلة اجرا گذاشت.
  صادق هدايت نتوانست خود را با زندگي سراسر فريب و بي‌قواره سازش دهد. به نظر من زياد بي‌احتياج بود؛ به زندگي هرگز خود را پابند نکرد که بتواند هر روزي که بخواهد خودش را نجات بدهد و اين زنجير را پاره کند. شهامت و شجاعت مي‌خواهد و او اين صفات را داشت ، نمي‌خواست طبع خودش را پايين بياورد براي اين که با اجتماعي که نمي‌پسنديد نزديک شود و هم‌آهنگي داشته باشد. مانعي نمي‌ديد که تک و تنها باشد، ولي زير بار منت و هزاران حوايج زندگي نرود براي آميزش با ديگران، زيرا خودش را غني‌تر از هر کس مي‌دانست، به دليل اين که محتاج به زندگي نبود.
  صادق هدايت دلبستة وطن و هموطنان خود بود و اين علاقة او را به نوشتن کشانيد که آني غافل نبود . در تمام مدت عمر کوتاهش يا مطالعه کرد يا نوشت و در نوشته‌هايش تمام قهرمانان ايراني هستند. هميشه مي‌گفت: نويسنده‌اي که با مردمانش سروکار ندارد و شريک غم و شادي آن‌ها نيست دکاندار است. حتي روزهاي آخر عمرش دور از ديار خود در سوز و گداز به تاراج رفتن ثروت معنوي کشورش بود، با روحي دردناک، روزي گفت:« خشت‌هاي منقش و کتيبه‌هاي آثار تاريخي بعد از حفريات به مناسبت نبودن متخصص که خط را در محل بخواند و ظاهراَ لازم بود به خارج حمل شود براي کشف، بعد از مدتي خبر دادند که خشت‌ها تحمل حرارت کوره را نياورده و همه از بين رفته است.» چه‌طور ممکن است ممالکي که بزرگ‌ترين اختراعات بشري را قادر هستند انجام دهند يک مرتبه هشتاد خشت را با هم در کوره نهادند، بدون اين که اول امتحان شود مثلاَ با دو عدد آن. اين جمله‌ها تاريخي است که براي شما مي‌نويسم. بيش‌تر مي‌توانيد پي بريد به روحية يک نابغه‌اي که ترجيح داد از بين برود که بدون استقلال زندگي کند. از اين نتيجه مي‌گيريم که دقيقه‌اي دور از مملکتش زندگي نمي‌کرده و تمام نااميدي او از عقب‌ماندگي علم در وطنش بود و راه علاجي نمي‌ديد جز راهي که ديگر نخواست تماشاچي باشد.
  برويم سر مطلبي که توضيح دادم. روزي در روزنامه موضوع خودکشي را خوانديم: با عجلة هر چه تمام‌تر خودمان را رسانديم به منزل مزبور، از دربان پايين عمارت سوأل کردم براي دانستن طبقه. جواب داد چه آقاي مهربان و خوش قيافه و خوبي بود، خانه را از مالک براي سه ماه اجاره کرد و تمام اجاره را پيش پرداخت ولي يک هفته بيش‌تر زندگي نکرد.
  بوي نامطبوع گاز در راهروهاي عمارت پيچيده بود. ما رفتيم بالا. البته پليس قبل از ما درب را شکسته بود، چون از بوي شديد گاز خبر داده بودند که در اين آپارتمان گاز بازمانده و کسي نيست ، خطر آتش‌سوزي مي‌رود. به محض ورود خودم را به پليس معرفي کردم که خواهرزادة او هستم. سوألاتي طبق قانون کرد و من در جواب گفتم اگر شما کتاب‌هاي او را خوانده بوديد و اگر با روحية او آشنايي داشتيد اين روز را به آساني مي‌توانستيد پيش‌بيني کنيد. آن‌ها اظهار داشتند که بايد در حضور شما اتاق مورد دقت قرار گيرد. پس از جستجو ديدم يک دست لباس و پوشاک محدودي در يک چمدان بود و چهار بسته سيگار پل‌مال روي ميز و هزار وهشت‌صد فرانک جديد پول نقد که درست پيش‌بيني کرده بود براي خريد زمين در قبرستان Pera Lachaise زيرا قبلاَ در صحبت گفته بود که آن‌جا را به قبرستان‌هاي ديگر پاريس ترجيح مي‌دهد.
  جنازه به طور طبيعي به خواب ابدي فرو رفته بود. حتي رنگ چهره کاملا طبيعي بود، گويي خوابيده است البته با لباس. پليس اظهار داشت که او گاز را باز کرده و روي زمين آشپزخانه خوابيده بود يعني روي کاشي و يک سيگارت نصفه کشيده لاي انگشت داشت. حالا بايد گفت يا به طوري زود بي‌‌حال شده که فرصت کشيدن و تمام کردن سيگار نبوده و يا نبودن اکسيژن سيگار را خاموش کرده بود.
  با نظر اول متوجه شدم که با دقت بي‌نظيري تمام پنجره‌هاي اتاق را با پنبه مسدود کرده که از لاي آن هوا از خارج وارد نشود و مشاهد کردم با چه خونسردي و تصميمي ثابت، وقت زيادي براي اين کار گذاشته که به تمام درزهاي در و پنجره پنبه فرو کند براي جلوگيري اکسيژن. قيافة او آرام، شاد و سبکبار بود. گويي تنها موقعي است که ديگر او ناراحتي و سنگيني و زجر زندگي را ندارد. تشريفات مذهبي روز بعد در مسجد مسلمانان پاريس انجام شد، چون در متن گذرنامه اين طور قيد شده بود.
  در مسجد پروفسور هانري ماسه مستشرق فرانسوي که آشنايي به زبان فارسي و ايران‌شناسي داشت و تمام شعرا و نويسندگان ما را مورد مطالعه قرار داده بود حاضر شده و بالاي جنازة آن مرحوم نطق جالبي به زبان فرانسه ايراد نمود، مبني بر اين که امروز ما يکي از بزرگ‌ترين نويسنده‌هاي هم‌عهد خود را که صادق هدايت بود از دست داديم ولي اسم او در قلب ما هميشه زنده و آثارش محونشدني و براي هميشه جاويداني است. بعداَ همگي که عبارت بود از عده‌اي ايرانيان و دوستان شخص او و عده‌اي فرانسوي به مشايعت جنازه به طرف گورستان پرلاشز حرکت کرديم. مراسم دفن با تشريفات قانوني فرانسه و مسلماني انجام يافت.
  چندي بعد به اهتمام نزديکانش به خصوص با سعي برادرش آقاي محمود هدايت وجهي فرستاده شد و از اين جانبه خواستند که سنگ بادوامي از نوع گرانيت براي روي قبر آن مرحوم تهيه کنم. من هم با کمک يک مهندس ايراني که در پاريس مدرسة مهندسي و معماري بوزار را تمام کرده بود يک سنگ ساده و زيبا روي قبرش نهادم و هر وقت گذارم بر مزارش مي‌افتاد چند دسته گل کوچک آن‌جا مي‌بينم که دليل محبت هم‌فکري ايراني‌ها و اروپايي‌ها است که با او دوست بوده‌اند يا نشناخته تحت تأثير نوشته‌هايش قرار گرفته‌اند و باعث خوشوقتي مي‌شود وقتي مشاهده مي‌گردد که علم و هنر و استعداد هرگز ناديده گرفته نمي‌شود و مورد احترام است.
  توضيح آن که اگر شما عکس قبر را بخواهيد مي‌توانم برايتان تهيه کنم... به خصوص که آرشيتکت با نوشتن اسم آن مرحوم فقط توانسته است که صورت کوچکي از يک جغد نشان دهد به مناسبت کتاب بوف کور که در فرانسه شهرت به‌سزايي پيدا کرد، فقط استفاده کرد از دو نقطة ت در آخر کلمة هدايت که دو چشم بوف را نشان مي‌دهد...


 


صادق هدايت در بوتة نقد و نظر - گرد‌آوري: مريم دانايي برومند - نشر بوم، چاپ اول 1377
حروف‌چين: شراره صادقي گرمارودي


نسخه قابل چاپ
شناسه : PA1931
تاريخ ارسال : سه شنبه 23 بهمن 1386
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
از قرار معلوم قهر ورچسونده - نامه صادق هدایت به شهید نورایی

انتهای کویر، آغاز آسمان - اکبر اسعدي

شعور و شرف - منوچهر انور

جایزه‌ای برای زنی معترض - فریبا حاج‌دایی

داروی کک حاجی میرزا آقاسی - عبدالله مستوفی

زوال و ظهور بازیگر سالینجر - شراره صادقی گرمارودی

نامه‌ هدایت به مصطفی فرزانه - صادق هدایت

مقاله داستایوسکی - نامه سیمین دانشور به جلال آل‌احمد

شرح حال من - صادق هدایت

جريان يك عروسي ايراني (از عقدكنان تا پاتختي) - عبدالله مستوفي

نامة جمالزاده به همايون كاتوزيان - جمالزاده

خانه روشن کردنِ شهریارِ شاعر - مهدی اخوان ثالث( م.امید)

یا حق - نامه‌ هدایت به انجوی شیرازی

‌ آدمی در كنار يك‌ ملت كهن‌سال - محمد بهارلو

دارالمجانينِ جمال‌زاده و پيش‌بيني ادبي خودكشي صادق هدايت - همايون كاتوزيان

دستم به نوشتن نمی‌رود - احمد محمود

شاملو و نویسنده شدنِ من - هوشنگ مرادی کرمانی

تکه‌هایی از چند نامة فروغ - فروغ فرخزاد

تشخیص کلسترول و شوک الکتریکی با ضربة عصا و نجاتِ مردِ سلاخ از مرگِ حتمی طبیب را در سنة 550 هجری - نظامی عروضی سمرقندی

به سبک پو یا اونیل/ یادداشتی بر«حکایت آن که با آب رفت» اثر محمد بهارلو - م – ع. سپانلو

نامه‌اي از جلال آل‌احمد به علي اصغر خبره‌زاده - جلال آل‌احمد

چگونگي اخراج آخرين وليعهد قاجار از ‌ایران - ملك الشعراء بهار

نامة هدایت به فریدون توللی - صادق هدایت

در بداخلاقي و ادبيات - جلال آل‌احمد

شبی که از اعدام نجات یافتم - احمد شاملو

چوبک نویسنده‌ای از اعماق - محمد بهارلو

حکایت دانشمند و شیاد - نجف دریابندری

شرح حال هدايت به قلم خودش و علامه دهخدا - محمد بهارلو

گريه جلال - بخشي از يکي نامه‌هاي جلال آل‌احمد به همسرش سيمين دانشور

تاريخ سيستان - به تصحيح: محمد تقي ملک الشعرا بهار

کامل شدن ومردن - فروغ فرخزاد

سفر بي‌بازگشت هدايت - انجوي شيرازي

روايت - به قلم يکي از دوستان هدايت ( بدون امضا)

نويسنده بايد از پيش داوري‌هاي زمانه‌اش فراتر برود - محمد بهارلو

بررسي پروندة خودکشي هدايت - محمود کتيرايي

بخشي ازخاطراتِ سفر اروپا / 1335 - فروغ فرخزاد

آخرين روزهاي هدايت در پاريس - مهين دولتشاهي فيروز

تعهد به زبان؛ يک تعهد اجتماعي - احمد شاملو

يادداشت‮هاي غربت - غلام‮حسين ساعدي

نقش‮خواني، مطلوب‮ترين شکل ارائه نمايش - اکبر رادي

«اوليس»، «چشم‌هاش» و هدايت -

نامه‮اي به پدر - فروغ فرخزاد

لسينگ وگونه‮اي آسيب شناسي - شهريار گلواني

يادداشتي از ريلکه دربارة هنر - علي عبدالهي

وشد يک اعتقاد - جلال آل احمد

جويس نويسندة وحشتناک نکره -

حالا مي‮فهمم چرا اين همه مي‮گويند گلشيري - ضياة موحد

نامة ساعدي به همسرش - غلامحسين ساعدي

نسل گمشده وتپه‮هايي چون فيل سفيد - عماد مرشدي

دونامه از نيما يوشيج - نيما يوشيج

تاريخ در تاريخ بيهقي - دکتر عباس ميلاني

پنج نامه از جلال آل احمد - جلال آل احمد

نشانه‌ها - احمد سميعي

صراحت و شجاعت در شمار سجاياي هدايت بود - محمد بهارلو

بررسي غمنامة رستم و سهراب - سيامک وکيلي

بينوايان نابغه! - جواد عاطفه

پيرمرد چشم ما بود - جلال آل احمد

مدرنيسم و«تماشاگر»ان سده‌ي بيستم! - سيامک وکيلي

داستان‌سراي مبارزان سياسي - محمد بهارلو

مترجمي با قريحه ي مدرن - محمد بهارلو

اقتراح - نوشتة ايرج پزشک زاد (ا.پ.آشنا)

آن عکس را چاپ کن - محمد بهارلو

پيش‌گفتار مترجم - منوچهر بديعي

آواي اِکو در رمان‌هاي اِکو - فريبا حاج دايي

مرگ‌ به‌ شاعر الهام‌ شده‌ بود - محمد بهارلو

مينياتورهاي اورهان پاموک - فريبا حاج دايي

فارسي، زبان مشترك ايرانيان - نجف دريابندري

جمال‌زاده پيشواي داستان‌نويسي ايران - محمد بهارلو

آيا هر متني «اتوبيوگرافيک» است؟ - محمد بهارلو

اين، ساختن است يا ويران کردن؟ - احمد شاملو

گلستان از نگاه آلِ‌احمد - جلال آلِ‌احمد

سيل سخن واقعيت را از جا مي‌کَند - منوچهر بديعي

با «آزاد»ي سرودن - محمد بهارلو

ادبيات از هيچ محفل، نهاد يا مجمعي پديد نمي‌آيد - محمد بهارلو

انقلاب در مقام تجربه بزرگ - محمد بهارلو

واهمه‌هاي بي‌نام و نشان در آثار ساعدي - انوش صالحي

جمال‌زاده و آرمان دمکراسي ادبي - محمد بهارلو

...نه آغازي هست نه پاياني... - بابک احمدي

جامعه‌شناسي زبان و نسل اول نويسندگان ما - محمد بهارلو

هدايت در ملتقاي خيام و کافکا - محمد بهارلو

طريقة عملي نمايش‌هاي اخلاقي - عباس بهارلو

يادداشت‌ احمد شاملو بر ترجمة «دنِ آرام» - احمد شاملو

مجسمة روشن‌فکر متعهد - محمد بهارلو

هدايت‌ِ يك‌صد ساله (‌تصوير هدايت‌ در آينة‌ آخرين‌ نامه‌هايش‌) - مهرداد سليمي‌

شهرزاد قصه‌گو - محمد بهارلو

گزينش شر يا آرمانِ آزادي - محمد بهارلو

داستان‌سرايي از تبارِ شهرزاد - محمد بهارلو

شهرزاد معاصر ماست - محمد بهارلو

احمد محمود، نويسنده زمانه و طبقه خود - محمد بهارلو

مدرنيسم در آثار هدايت - محمد بهارلو

در ايران چيزي به نام «ادبيات كارگري» وجود ندارد - محمد بهارلو

رمان‌محوري - محمد بهارلو

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate