خانه مقاله فارسي مقاله ترجمه بايگاني
داروی کک حاجی میرزا آقاسی

عبدالله مستوفی

یکی از متلک‌هایی که برای خوش باوری و گولی حاجی میرزا آقاسی ساخته‌اند اینست که می‌گویند در آن روز‌ها که زندگی به تروتمیزی این روزها نبود، کک هم البته خیلی زیاد بوده است. محل جلوس حاجی میرزا آقاسی هم نمد مسندی کلفت همدانی بود که روی آن پتوی آبی علامت صدارت را گسترده و لانۀ درست و حسابی برای کک‌ها ساخته بودند. ساقۀ جوراب جناب صدارت پناهی هم همینقدر بود که چهار انگشتی از ساقۀ پای او را بپوشاند. تنبان قصب حاجی هم به قدری گشاد بوده است که در موقع نشستن تا کندۀ زانو حکماً با نمد و پتو تماس پیدا می‌کرده و نتیجه این می‌شده است که همین قدر که حاجی بر مسند صدارت می‌نشست، کک‌ها از یک طرف و ارباب رجوع از طرف دیگر به پیرمرد حمله می‌بردند. البته خاراندن بدن هم در حضور جماعت با متانتی که لازمه صدارت بود، منافات داشت و حاجی از رقاصی‌های این حیوانات که بلامعارض در سطح بدن او مشغول چرا بودند، بسیار رنج می‌برد و هیچ وسیلۀ دفاعی در دست نداشت.


   روزی وقتی مجلس خلوت‌تر شد حاجی از ظلم کک‌ها شکایت آغاز کرد. یکی از شارلاتآن‌های دوره که برای پیدا کردن شکار، اکثر در حاشیه مجلس صدور بودند، موقعی بدست آورده گفت: «کک‌ها را می‌فرمایید؟ دارویی دارد که در کمال سهولت جناب صدارت پناهی را از شر این حیوان موذی نجات خواهد داد. من نسخه این دارو را از کتابی که یکی از دراویش هندی داشت استنساخ کرده‌ام. دواهای عجیب و غریب دارد، اگر نزد عطاری‌های این شهر پیدا شود، مثل آب است و آتش و باد و پشه. نسخۀ به این خوبی در هیچ جای دنیا یافت نمی‌شود! واقعاً چه خوب بود که فرمودید. علاج به این خوبی حاضر و موجود باشد و جناب‌عالی رنج ببرید؟ آن هم از دست کک؟! خیلی مایه تأسف است! ماشاالله به این حوصله و متانت و وقار! که هیچ هم اظهار نمی‌فرمایید! بر من لازم شد که هر جای دنیا باشد، ادویۀ این نسخه را فراهم کرده داروی آن را برای جناب‌عالی فراهم کنم که از دست این حیوان خبیث این قدر در عذاب نباشید. درویش صاحب نسخه، مرد مرتاض وارسته‌ای بود و از اثر این نسخه چیزها نقل می‌کرد. می‌گفت تمام اطباء و گیاه شناسان هند جمع شده و این نسخه را برای پادشاه هندوستان ترتیب داده‌اند. من یقین دارم که مرد مرتاض وارستۀ هندی می‌دانسته است که روزی جناب صدارت پناهی به آن محتاج خواهد شد و الا من کجا و مقام شامخ درویش مرتاض کجا؟ خدا خواسته است که من با او آشنا شوم و این را او به من بدهد که امروز برای جناب‌عالی علاج این جانور ملعون حاضر باشد و الا من سگ رو سیاه چه لیاقت دارم که برای وجود مبارک نافع واقع شوم.


خدا از این اسباب‌ها زیاد دارد، کوهی را به کاهی می‌بندد و عالمی‌را به مویی، به هر جا که خواسته باشد می‌کشاند! خداست که این اسباب‌ها را فراهم می‌آورد. ای کک‌های ملعون! دیگر شما بعد از این نخواهید توانست جناب مستطاب صدارت پناهی را آزار بدهید. من اینجا هستم و شیشۀ عمر شما‌ها نزد من است، به یک اشاره و امر ایشان اگر لوازم و عقاقیر این نسخه زیر سنگ هم باشد پیدا می‌کنم و بعون الله و توفیق و یاری باری تعالی ریشه شما را خواهم کند که دیگر باعث زحمت شخص بزرگی که سلامت و رفاه او مایۀ آسایش صد هزار کرور خلق است نشوید و حد و اندازۀ خود را دانسته محل پاکی مثل بدن جناب مستطاب صدارت ماب را با دست و پای کثیف خود میدان تاخت و تاز قرار ندهید! این دارو چنان آن‌ها را ریشه کن خواهد کرد که من بعد تمام کک‌های عالم اگر قصد جسارت کرده و بخواهند به حریم خوابگاه و مسند جناب‌عالی نزدیک شوند، همین که بخاطر بیاورند که چگونه اسلاف آن‌ها در این راه جان تسلیم کرده اند، فوراً متوقف شده جرأت نخواهند کرد که قدم فراتر نهند و جابجا خشک شده به روی هم خواهند ریخت!


   مرتاض هندی می‌گفت بوی این دارو با این‌که برای انسان مفرح است، به قدری کک را عذاب می‌دهد که کک‌ها از ده فرسخی نمی‌توانند جلو بیایند. شاید خدا خواسته باشد وجود جناب‌عالی را که سبب آسایش دو هزار کرور خلق است، از این جهت هم نافع کرده مردم این شهر و حتی حول و حوش، سهل است، تمام ایران را از شر این حیوان ملعون خلاص کرده و «از دولت سر یک گندم، چندین هزار کرور تلخه هم آب خورده» به رفاه و راحت برسند.


حاجی میرزا آقاسی یا واقعاً به این حرف‌ها فریفته شد، یا دید که حرفی زده و میدانی به دست مؤمن داده و تا چیزی به چک و پوزش نرسد، جلو لاطائلاتش بسته نخواهد شد. در هر حال ناظر را احضار و امر کرد پنجاه تومان برای تدارک داروی کک تسلیم او نمایند. مقصود شارلاتان حاصل شده بود ولی برای این‌که باز هم راهی جهت اخذ باز گذاشته باشد گفت: «چاکر از همین ساعت که از خدمت مرخص می‌شوم، دنبال جمع آوری عقاقیر این دارو می‌روم اگر لازم باشد به هندوستان هم مسافرت می‌کنم که این نسخه، کامل العیار و اثر آن قطعی باشد. حاجی چیزی نگفت، او هم از این سکوت اتخاذ سند کرده، فوراً از در خارج شده پول را از صندوق‌دار گرفته دنبال خیال خود رفت.


   مدتی گذشت و از داروساز خبری نرسید، تا چندی حاجی به فکر این بود که یقیناً تدارک نسخه مشکل بوده و تأخیر از این راه است. بعداً که غیبت داروساز از حد طبیعی گذشت و روزی که باز کک‌ها هجوم بیشتری به بدن حاجی بردند، فراشی دنبال داروساز رفت، مؤمن آمد، جهت تأخیر را گفت: «من دنبال ادویه و عقاقیر نسخه می‌رفتم و ترکیب ادویه را بپرسم محول کرده بودم، چه باید کرد؟ جوانند و کم تجربه. پسرک بعضی عقاقیر را زیادتر از عقاقیر نایاب مخلوط کرده و اندازه ومقدار ادویه از تناسب خارج شده بود. باید آن را متناسب کنم، پنجاه تومان هم تمام شده بود، می‌ترسیدم اگر همین ترکیب ناقص را حضور مبارک بیاورم اثر خود را نبخشد. اگر بیست سی تومان دیگر بود که این نقص اصلاح می‌شد، دیگر معطلی نداشت ولی من خجالت می‌کشیدم شرفیاب شوم. کار این جوآن‌ها عیناً همان مثل معروف است که: «یک جاهل سنگی به چاه می‌اندازد و صد تا عاقل نمی‌توانند آن را بیرون بیاورند. من شب و روز به فکر آزاری که از این حیوان خبیث به وجود مبارک می‌رسد بودم. منتهی به هر دری زدم پول گیر نیاوردم که این نقص را که در واقع سبب ان خودم بوده ام و ربطی به جناب صدارت پناهی نداشته است رفع کنم. فراش که آمد دیدم چاره ای جز راستی عرض صدق مطلب ندارم، این است که شرفیاب شده سبب تأخیر را به عرض رساندم، حالا هم یکی از دوستان من وعده کرده است این سی تومان را برای من از جایی فکر کند، تا دو روز دیگر حاضر خواهد شد، کسری دواها را تکمیل کرده به حضور مبارک خواهم آورد.» حاجی ناظر را احضار کرده، امر داد سی تومان دیگر به او بدهند. داروساز پول را گرفت و باز هم دنبال خیال خود رفت.


   اگر تا این وقت هجوم کک‌ها و پنجاه تومان اکثر حاجی را به یاد داروساز می‌انداخت، حالا دیگر سی تومان هم بر پنجاه تومان افزوده گشته و جناب حاجی هم واقعاً در نتیجه گرفتن از این هشتاد تومان پولی که مایه رفته بی‌حوصله شده است. بخصوص که فصل پاییز هم شروع شده و دوره دوم زندگی کک رسیده و آن‌ها هم هر روز از پاچۀ تنبان گشاد حاجی به درون لباس می‌روند و بیداد می‌کنند. یک فکر دیگر هم خاطر جناب صدارت پناهی را به زودتر رسیدن دارو محرک می‌شد و آن این بود که عنقریب زمستان خواهد آمد و کک‌ها طبعاً از بین می‌روند یا لامحاله کم می‌شوند و امتحان دارو به سال دیگر محول خواهد شدبه هر حال یک ده بیست روزی هم دندان روی جگر گذاشت و تطاول و تعدیات کک‌ها را به امید بر انداختن ریشۀ آن‌ها که بنا بر قول داروساز عنقریب صورت می‌گرفت تحمل کرد. بالاخره مجدداً فراش دیگری سر وقت داروساز رفت و جواب آورد که دو روز دیگر با دارو شرفیاب خواهد شد.


   روز مقرر داروساز در جلو و حمالی که صندوق بسیار بزرگی بر دوش داشت، از دنبال وارد منزل حاجی شدند و به کمک فراش‌ها بار از دوش حمال پایین آمده و چند نفر پیشخدمت اطراف صندوق را گرفته، با دواساز به محضر حاجی بردند. جناب حاجی قلم را زمین گذاشته کارها را تعطیل کرد تا توصیف و طریقۀ استعمال این داروی معجزآسا را درست فرا گیرد. صندوق را میان اطاق، زمین گذاشتند، شارلاتان ما جلو آمده در صندوق را که با قفل بزرگی بسته بود گشود و از میای آن صندوق دیگری که با فقلی قدری کوچک‌تر قفل شده بود بیرون آورد. در آن را باز کرده صندوق کوچک‌تر و کوچک‌تر دیگری و همین‌طور تا به صندوق‌چه کوچکی که در آن قوطی مقوایی کوچکی بود رسید. در آن را گشود از وسط صندوق‌ها و صندوق‌چه‌ها که سطح اطاق را پر کرده بود راهی پیدا کرده نزدیک مسند آمد و دو زانوی ادب به زمین زده قوطی را جلوی حاجی گذاشت. محتویات این قوطی بیش از دو سه سیر نبوده عطری از آن بلند شد که فضای اطاق را معطر کرد.


   بدیهی است اول چیزی که حاجی از او سؤال کرد، مقدار و طرز استعمال دارو بود. شارلاتان گفت: «قربان! این دارو چهل مثقال تمام است، گذشته از وقت و زحمت و دوندگی‌هایی که برای پیدا کردن عقاقیر آن به کار رفته است، هر مثقالی دو تومان قیمت ادویه آن است. اجزاء این دارو از دواهای معمولی نیست که همه جا نزد هر عطاری یافت شود. شاید گاهی باید یک سال معطل شد یا یکی دوتا از آن‌ها را از هندوستان خواست. وقتی هم برسد. معلوم نیست خوبش باشد. در این صورت جان نثار تصور می‌کنم تا ممکن است باید در مقدار استعمال صرفه جویی کرد. طرز استعمال آن هم این است که باید مقداری از این دارو با یک موضع حساس کک تماس پیدا کند. بنابراین بهترین رویۀ استعمال آن این است که همین که کک را دیدید، فوراً نوک انگشت سبابه را به زبان مبارک اشنا کرده، رطوبتی در آن ایجاد فرمایند و بلاتأمل روی کک بگذارند و انگشت نر را به انگشت سبابه نزدیک برده جانور موذی را میان دو انگشت بگیرید و طوری آن را از سطح بدن بربایند که سرش به سمت نوک انگشتان جناب‌عالی باشد. بعد با یک سنجاق مقدار بسیار کمی‌از این داروی قیمتی گرفته و دقت بفرمایید که درست به چشم حیوان بریزید. اثر معجزآسای دارو فوراً حیوان را کور می‌کند و دیگر نمی‌تواند جست وخیز کرده جناب‌عالی را به زحمت بیندازد. گذشته از این، چون دارو به نقطۀ حساس بدن جانور اصابت کرده است، بعد از یکی دو ساعت زندگی را بدرود می‌گوید و الی الابد از شر او جناب‌عالی و هم سایر خلق خدا فارغ خواهند شد.»


   حاجی کمی‌فکری کرده گفت: «اگر کک را بتوانم میان دو انگشت خود بگیرم که با همان دو انگشت آن را له می‌کنم، چه حاجت به این دارو دارم؟» شارلاتان گفت: «البته این هم یکی از راه‌های دفع این حیوان موذی و طریقۀ اختراعی جناب‌عالی هم خیلی خوب طرزی است.»


   متوجه باشیم که دفع سن به وسیله تولید ناخوشی در حیوان با سمپاشی، مثل داروی کک حاجی میرزا آقاسی نشود که بعد از خرج و زحمت زیاد، طریقۀ اجرای آن با اسباب و وسائلی که امروز در دسترس است، به مشکلات برخورد کرده و بالاخره هم اثر آن قطعی نباشد و طرز سوزاندن تمام بوته‌های محل زمستانی آن‌ها بر این طرز ترجیح پیدا کند. به هر صورت چنانکه در بالا هم اشاره کرده ام، سالی پنجاه هزار غله ضرر این آفت است که باید به هر قیمت و زحمتی که هست چاره ای برای دفع آن فکر کرد. من با وسائل سی سال قبل، سوزاندن تمام کوه قره آقاج یعنی خراب کردن لانۀ زمستانی را به سر آن‌ها بطوریکه نه از خانه و نه از صاحب خانه دیگر اثری باقی نماند، طریقۀ منحصر بفرد تشخیص دادم. حالا با وسائل علمی‌امروز البته راه‌های دیگری هم می‌توان فکر کرد ولی شرط اساسی آن این است که طرز اجراء آن مستلزم کارهای غیرممکن و چیزهایی نباشد که فعلاً در این کشور وجود ندارد والا همانطور که سی سال است وقت را گذرانده و قدمی ‌در این مشروع بر نداشته‌ایم، در آینده هم سال‌ها باید به امید تدارک مقدمات دفاع علمی‌نشسته و سالی پنجاه هزار خروار نان و قوت اهالی کشور را فدای مسامحه و تهیه وسائل مقدمات نماییم و نتیجه هم مثل داروی کک حاجی میرزا آقاسی بشود و سوزاندن، از آن علمی‌تر باشد.


 


از کتاب: شرح زندگانی من یا تاریخ اجتماعی و اداری دورۀ قاجار انتشارات زوّار


حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی


نسخه قابل چاپ
شناسه : PA2580
تاريخ ارسال : یکشنبه 22 شهریور 1388
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
بوف کور و دنیایِ رجاله‌ها - احسان طبری

حرف نشخوار آدمی‌زاد است - علي اكبردهخدا

سرگذشت هزار و یک شب شاه‌کار هنری دوران قاجار - بدری آتابای

کوس آزادی و دمکراسی - نامة هدایت به عبدالحسین نوشین

هدایت ما را برق‌زده کرد - محمدعلی اسلامی‌ندوشن

از قرار معلوم قهر ورچسونده - نامه صادق هدایت به شهید نورایی

انتهای کویر، آغاز آسمان - اکبر اسعدي

شعور و شرف - منوچهر انور

جایزه‌ای برای زنی معترض - فریبا حاج‌دایی

داروی کک حاجی میرزا آقاسی - عبدالله مستوفی

زوال و ظهور بازیگر سالینجر - شراره صادقی گرمارودی

نامه‌ هدایت به مصطفی فرزانه - صادق هدایت

مقاله داستایوسکی - نامه سیمین دانشور به جلال آل‌احمد

شرح حال من - صادق هدایت

جريان يك عروسي ايراني (از عقدكنان تا پاتختي) - عبدالله مستوفي

نامة جمالزاده به همايون كاتوزيان - جمالزاده

خانه روشن کردنِ شهریارِ شاعر - مهدی اخوان ثالث( م.امید)

یا حق - نامه‌ هدایت به انجوی شیرازی

‌ آدمی در كنار يك‌ ملت كهن‌سال - محمد بهارلو

دارالمجانينِ جمال‌زاده و پيش‌بيني ادبي خودكشي صادق هدايت - همايون كاتوزيان

دستم به نوشتن نمی‌رود - احمد محمود

شاملو و نویسنده شدنِ من - هوشنگ مرادی کرمانی

تکه‌هایی از چند نامة فروغ - فروغ فرخزاد

تشخیص کلسترول و شوک الکتریکی با ضربة عصا و نجاتِ مردِ سلاخ از مرگِ حتمی طبیب را در سنة 550 هجری - نظامی عروضی سمرقندی

به سبک پو یا اونیل/ یادداشتی بر«حکایت آن که با آب رفت» اثر محمد بهارلو - م – ع. سپانلو

نامه‌اي از جلال آل‌احمد به علي اصغر خبره‌زاده - جلال آل‌احمد

چگونگي اخراج آخرين وليعهد قاجار از ‌ایران - ملك الشعراء بهار

نامة هدایت به فریدون توللی - صادق هدایت

در بداخلاقي و ادبيات - جلال آل‌احمد

شبی که از اعدام نجات یافتم - احمد شاملو

چوبک نویسنده‌ای از اعماق - محمد بهارلو

حکایت دانشمند و شیاد - نجف دریابندری

شرح حال هدايت به قلم خودش و علامه دهخدا - محمد بهارلو

گريه جلال - بخشي از يکي نامه‌هاي جلال آل‌احمد به همسرش سيمين دانشور

تاريخ سيستان - به تصحيح: محمد تقي ملک الشعرا بهار

کامل شدن ومردن - فروغ فرخزاد

سفر بي‌بازگشت هدايت - انجوي شيرازي

روايت - به قلم يکي از دوستان هدايت ( بدون امضا)

نويسنده بايد از پيش داوري‌هاي زمانه‌اش فراتر برود - محمد بهارلو

بررسي پروندة خودکشي هدايت - محمود کتيرايي

بخشي ازخاطراتِ سفر اروپا / 1335 - فروغ فرخزاد

آخرين روزهاي هدايت در پاريس - مهين دولتشاهي فيروز

تعهد به زبان؛ يک تعهد اجتماعي - احمد شاملو

يادداشت‮هاي غربت - غلام‮حسين ساعدي

نقش‮خواني، مطلوب‮ترين شکل ارائه نمايش - اکبر رادي

«اوليس»، «چشم‌هاش» و هدايت -

نامه‮اي به پدر - فروغ فرخزاد

لسينگ وگونه‮اي آسيب شناسي - شهريار گلواني

يادداشتي از ريلکه دربارة هنر - علي عبدالهي

وشد يک اعتقاد - جلال آل احمد

جويس نويسندة وحشتناک نکره -

حالا مي‮فهمم چرا اين همه مي‮گويند گلشيري - ضياة موحد

نامة ساعدي به همسرش - غلامحسين ساعدي

نسل گمشده وتپه‮هايي چون فيل سفيد - عماد مرشدي

دونامه از نيما يوشيج - نيما يوشيج

تاريخ در تاريخ بيهقي - دکتر عباس ميلاني

پنج نامه از جلال آل احمد - جلال آل احمد

نشانه‌ها - احمد سميعي

صراحت و شجاعت در شمار سجاياي هدايت بود - محمد بهارلو

بررسي غمنامة رستم و سهراب - سيامک وکيلي

بينوايان نابغه! - جواد عاطفه

پيرمرد چشم ما بود - جلال آل احمد

مدرنيسم و«تماشاگر»ان سده‌ي بيستم! - سيامک وکيلي

داستان‌سراي مبارزان سياسي - محمد بهارلو

مترجمي با قريحه ي مدرن - محمد بهارلو

اقتراح - نوشتة ايرج پزشک زاد (ا.پ.آشنا)

آن عکس را چاپ کن - محمد بهارلو

پيش‌گفتار مترجم - منوچهر بديعي

آواي اِکو در رمان‌هاي اِکو - فريبا حاج دايي

مرگ‌ به‌ شاعر الهام‌ شده‌ بود - محمد بهارلو

مينياتورهاي اورهان پاموک - فريبا حاج دايي

فارسي، زبان مشترك ايرانيان - نجف دريابندري

جمال‌زاده پيشواي داستان‌نويسي ايران - محمد بهارلو

آيا هر متني «اتوبيوگرافيک» است؟ - محمد بهارلو

اين، ساختن است يا ويران کردن؟ - احمد شاملو

گلستان از نگاه آلِ‌احمد - جلال آلِ‌احمد

سيل سخن واقعيت را از جا مي‌کَند - منوچهر بديعي

با «آزاد»ي سرودن - محمد بهارلو

ادبيات از هيچ محفل، نهاد يا مجمعي پديد نمي‌آيد - محمد بهارلو

انقلاب در مقام تجربه بزرگ - محمد بهارلو

واهمه‌هاي بي‌نام و نشان در آثار ساعدي - انوش صالحي

جمال‌زاده و آرمان دمکراسي ادبي - محمد بهارلو

...نه آغازي هست نه پاياني... - بابک احمدي

جامعه‌شناسي زبان و نسل اول نويسندگان ما - محمد بهارلو

هدايت در ملتقاي خيام و کافکا - محمد بهارلو

طريقة عملي نمايش‌هاي اخلاقي - عباس بهارلو

يادداشت‌ احمد شاملو بر ترجمة «دنِ آرام» - احمد شاملو

مجسمة روشن‌فکر متعهد - محمد بهارلو

هدايت‌ِ يك‌صد ساله (‌تصوير هدايت‌ در آينة‌ آخرين‌ نامه‌هايش‌) - مهرداد سليمي‌

شهرزاد قصه‌گو - محمد بهارلو

گزينش شر يا آرمانِ آزادي - محمد بهارلو

داستان‌سرايي از تبارِ شهرزاد - محمد بهارلو

شهرزاد معاصر ماست - محمد بهارلو

احمد محمود، نويسنده زمانه و طبقه خود - محمد بهارلو

مدرنيسم در آثار هدايت - محمد بهارلو

در ايران چيزي به نام «ادبيات كارگري» وجود ندارد - محمد بهارلو

رمان‌محوري - محمد بهارلو

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate